تبلیغات
یادداشت های شخصی ابوالفضل اشناب

شارژ ایرانسل

فال حافظ

یک شهر تا به من برسی عاشقت شده ست... ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود
 

شنبه 16 مرداد 1395
به قلم : ابوالفضل اشناب دیدگاه

یک اتفاق احمقانه !!

کلمات کلیدی : مرز بین حماقت و اعتماد به نفس! , با آدمای احمق تعارف نداشته باشیم , از این آدما چقدر دور و برمون زیاد شده ! , ابوالفضل اشناب ,



بسم الله






مرز بین اعتماد به نفس و توهم بسیار باریكه!
كم نبودن اونایى كه با چندتا تعریف از زبون اطرافیان شون دچار وهم خود بزرگ بینى شدند.
یا با انجام یه كار نسبتا بزرگ توى یه حوزه خاص، خودشون رو صاحب نظر مطلق یه عرصه میشناسند!
یا كسایى كه کل اعتبار و ارزششون رو از باباشون گرفتند و توقع احترام همگانى از همه مردم دارند!
یا اونایى كه اون یه ذره آبروشون از پول و زندگى ظاهرا لاكچرى شون ساخته شده و خیال میكنند كه آدمهاى مهمى اند!
كم نبودن و نیستن كسایى كه با تمرین روزانه و مداوم جلوى آینه، خودشون رو سخنران فرض كردند
یا مثلا با مطالعه بخش كوچكى از یك علم، خودشون رو كارشناس خطاب میكنند!
مثال هاى از این دست زیاده!
بین دنیایى كه مملو از كساییه كه با اعتماد به نفس بالا خودشون رو مهم و دانا فرض میكنند، تكرار عبارت شیرین نمیدونم میتونه بهمون كمك زیادى كنه.
ما دقیقا وقتى احساس میكنیم خیلى مى فهمیم، همون وقت در پرت ترین مرحله تشریف داریم!

والسلام




شنبه 12 تیر 1395
به قلم : ابوالفضل اشناب دیدگاه

چند جمله با رهبرم

کلمات کلیدی : نامه ای به رهبر , خیلی وقت نداریم , حرف دل , مساله راهبردی جمعیت رو حواسمون هست؟ , حضرت ماه , ما بچه های خامنه ای , ابوالفضل اشناب ,


بسم الله



محضر رهبر معظم انقلاب اسلامی
حضرت آیت الله خامنه ای

با سلام و احترام و آرزوی سلامتی
آنچه باعث شد قلم بردارم و این جملات را بنویسم و تقدیم تان کنم، دغدغه ای بزرگ و موضوعی مهم بود.
موضوعی که در حال حاضر و تا چند سال آینده، شاید مهم ترین موضوع کشور باشد. به مراتب مهم تر از برجام و فیش های حقوقی، مهم تر از تمام دعواهای سیاسی داخلی و موضوعاتی که کشور تاکنون به خود دیده است.
دغدغه ای مهم که به قدرت درونی کشور و آینده ایران مربوط می شود.


رهبر عزیز
به گمانم یقینا تا امروز بارها و بارها گزارش های متعدد وضعیت جامعه جوان کشور به سمع و نظر جنابعالی رسیده است. وضعیت نگران کننده ای که برای هر انسان آینده نگری می تواند مورد تامل باشد. شیب رشد جمعیت کشور از حد نصاب مطلوب دور شده است و جمعیت جوان کشور هم به طبع کاهش چشمگیری داشته است. طبق آمار هم اکنون حدود 25 درصد جمعیت را جوانان تشکیل می دهند که این آمار با این شیب رشد جمعیت رو به کاهش می رود و در آینده ای نه چندان دور، تنها 14 درصد جمعیت کشور جوان خواهند بود.


رهبر فرزانه
اگر حاکمیت و سیاست های کلی اش، نسل جوان را ارزشمند ترین دارایی خود می داند، باید برای رفع موانع پیشرفت این نسل تلاش کند، نسلی که در مقابل خویش لشکری عظیم از تهدیدات و خطرات را می بیند.
چگونه است که ما سخن از افزایش جمعیت و حفظ چهره جوان جامعه می زنیم اما در میدان عمل طوری عمل می کنیم که انگار در سالهای ابتدایی دهه 60 هستیم؟!
در حال حاضر ما با دو عدد 20 سر و کار داریم، اولین عدد بیست، میزان جمعیت جوان کشور است و عدد 20 دوم زمانی که حاکمیت برای رسیدگی به وضعیت جمعیت جوان خواهد داشت. یعنی 20 میلیون نفر طی 20سال ... این یعنی که ما فرصت زیادی نداریم و اگر مشکلات همین جمعیت جوان فعلی رفع نشود، موتور محرک کشور تا آستانه توقف پیش خواهد رفت.

رهبر گرانقدر
چگونه می شود که نحوه تعامل حاکمیت و دستگاه های دولتی و حکومتی با جمعیت جوان کشور اینچنین نامناسب باشد، و ما توقع افزایش نسل جوان را داشته باشیم؟
قوانین دست و پا گیر و قدیمی کشور بدون اندکی تغییر هنوز لازم الاجرا هستند و شرایط زندگی و تشکیل خانواده را روز به روز دشوار تر می کنند.
جوانی که در سن تشکیل خانواده قرار دارد باید دو سال از حساس ترین لحظات زندگی را در جایی بگذراند که هیچ فرصت پیشرفتی نیست، حال اگر خطراتی مانند آسیب دیدگی های جدی و حتی مرگ را در این ایام را هم نادیده بگیریم. جوانی که بعد از این دو سال هم هیچ تضمینی از سمت حاکمیت برای پیدا کردن شغل و تشکیل خانواده نمی بیند.
این مشکلات حکومتی و معیشتی را بگذاریم کنار عُرف غلط بسیاری از مردم تا وضعیت سخت ادامه زندگی مناسب برای یک جوان را بهتر درک کنیم. موسسات مالی و اعتباری از پرداخت صحیح اندک کمک هزینه تشکیل یک زندگی ساده نیز سر باز می زنند و حاکمیت هیچ تمایل و رغبتی برای انگیزه بخشی و رفع مشکلات جاری زندگی جوانان نشان نمی دهد.

آنچه امروز در کشور دیده می شود، بازی خطرناکی با سرنوشت ایران اسلامی است، ایرانی که به جوانان پرشور و با انگیزه خود نیاز دارد. این ولنگاری همگانی در رفع مشکلات جوانان جای تعجب بسیاری دارد. هنوز بسیاری از قوانین کشور مناسب زندگی در دهه 60 هستند و کسی نیست که این قوانین بعضا سخت گیرانه و آزار دهنده را لغو و یا تغییر دهد.

رهبر بزرگوار
حضرتعالی بهتر از هرکسی میدانید که یک سری از مشکلات سر راه جوانان با یک بخشنامه و یک دستور حکومتی قابل حل شدن نیست، این را ما هم می دانیم. لکن مسائلی از قبیل خدمت اجباری، تامین اعتبار بانکی، تامین سرمایه ویژه جوانان و مسائلی از این قبیل می توانند با یک حکم و یا بخشنامه و یا دستور و توجه جنابعالی رو به بهبود بروند. ما امروز شرایط سالیان گذشته را نداریم و این جمعیت جوان 20 میلیونی ارزشمندترین دارایی کشور است. اگر بناست که تغییری جدی در مسیر فعلی ایجاد شود، برای پذیرفتن و اجرایی کردن آن، چه کسی شایسته تر از شما؟
با توجه به روحیه و سابقه تان در تعامل و دفاع از نسل جوان، از شما خواستارم که با اتخاذ تصمیماتی شجاعانه در مسیر تغییر وضعیت فعلی از این ثروت ملی دفاع کنید؛

که بنا به گفته ارزشمندتان آینده کشور در دستان همین نسل خواهد بود.


آرزوی سلامتی و توفیق هرچه بیشترتان را درگاه پرودگار خواستارم
فرزند کوچکتان

ابوالفضل اشناب

والسلام

...........................................

بعدنوشت: اگر فرصت سخن گفتن با رهبر انقلاب در دیدار دانشجویی فراهم بود، این متن را قرائت می کردم.


شنبه 12 تیر 1395
به قلم : ابوالفضل اشناب دیدگاه

و این روزهایی که می گذرند...

کلمات کلیدی : یاهو هم تموم شد... , یه روز کلا همه اینا خاطره میشه , کیا یادشونه چقدر بازار وبلاگ نویسی گرم بود ؟ , ما هم میشیم یه خاطره :) , ابوالفضل اشناب ,


بسم الله



خبر کوتاه و مفهوم بود. قرار است که یاهو مسنجر برای همیشه غیرفعال شود.  با این حساب، یاهو هم یک وسیله ارتباطی بود شبیه باقی وسایلی که دوره شان تمام شد و رفتند جز خاطرات ما، مثل نامه و تلفن عمومی و خیلی چیزهای دیگر.
خرده خاطراتی که رفته اند ته ته ضمیر ناخودآگاه مان و دیگر اثری ندارند.
مثل خاطره وصل کردن کابل تلفن به مودم و صدای هراس انگیز اما لذت بخش اتصال به اینترنت و لذت تماشای کیلوبایت کیلوبایت دانلود شدن یک آهنگ.
یا باز کردن صفحه یاهو مسنجر - همان تنها پیام رسان رایگان و سریع روزگار - و روشن شدن چراغ زرد که اعلام می کرد من هستم و منتظرم که "او" به من پیام بدهد. که پنجره چت ناگهان روی صفحه باز شود و ضربان قلب آدم را ببرد روی هزار و برویم به دنیایی که دوستش داریم.
یا باز شدن صفحه مدیریت وبلاگت و خواندن کامنت هایش و تلاش چند ساعته ات برای نوشتن یک متن و قرار دادنش در صفحه ای که وسط میلیارد ها میلیارد صفحه اینترنتی برای خود خودت بود.
لذتی مثل دیدن اولین بار یک فلش 2 گیگابایتی دست رفیقت و تعجب از ظرفیت فوق العاده ش در عین کوچکی!
یا لذت اولین بار تماشای فیلمی که هنوز اکرانش در آن سوی دنیا تمام نشده است و میدانی که حالا حالا قرار نیست تلویزیون پخشش کند! روزگاری که هنوز هارد های هزارگیگابایتی صدها فیلم را در خود جای نداده بودند. .
و ده ها خاطره از دست که رفتند و در عمق فراموشی از یاد ها گم شدند و ما - نسل مانده میان جهش های سریع ارتباطی - ماندیم و کلی خاطره.
کسی چه می دانست که چند سال بعد برنامه ای با لوگوی یک موشک کاغذی خواهد آمد، که بدون دردسر و هزینه و بوق اتصال و روشن کردن مانیتور، پیام و صدا و تصویر و موقعیت و همه حال و هوایت را در کسری از ثانیه به همه جای دنیا منتقل کند.
حالا هم کسی چه میداند
شاید یک روزی فرزندمان بیایید و خودش را با خنده در آغوش مان پرت کند و بپرسد: "تو هم اینستاگرام داشتی؟!"
و ما با حس و حالی که فقط خودمان می دانیم، پرت شویم به همین روزهایی که دارند با سرعت می گذرند...


والسلام


دوشنبه 24 خرداد 1395
به قلم : ابوالفضل اشناب دیدگاه

یک اتفاق معمولی!

کلمات کلیدی : دوست دارم اینجور نوشتنو :) , یک اتفاق مثلا معمولی! , آدم توی زندگیش ازین اتفاقا داره دیگه ! , من هم قلم را رها کنم قلم من را رها نمی کند ! , ماهتون عسل و این صوبتا! , دعا کنین , ابوالفضل اشناب ,


بسم الله


گاهی وقت ها فکر می کنم ای کاش من و تو هم معمولی بودیم!! کاش در یک روز آفتابی، وسط محل کار یا دانشگاه، من مجذوب نگاه جذابت می شدم و بعد شب از فکر تو خوابم نمی برد و چندین روز بعدش هم راز دلم را به مادرم که سر سجاده نشسته بود، می گفتم و از خجالت سرخ می شدم.
او هم دعایش را تمام می کرد و عینکش را سر بینی اش می گذاشت و زیر چشمی نگاهم می کرد و از تو می پرسید و آدرس و شماره خانه و پدرت و مادرت.
بعد سوال پیچم می کرد که این دختره را از کجا می شناسم و چطور اصلا مهرش به دلم افتاده است!

کاش زمان همینطور جلو می رفت و من هرروز در آینه با خودم حرف میزدم که هی پسر اصلا تو می توانی بار مسئولیت زندگی را بر دوش بکشی!؟ بعد به تو فکر می کردم و به خودم جواب میدادم که بله! اگر زندگی با او باشد من همه کاری می توانم انجام دهم! و غرق برنامه ریزی می شدم برای زندگی با تو و باز شب را تا صبح بی خوابی می کشیدم!

کاش داستان اینطور میشد که من هم مثل همه مردهای تازه تشکیل خانواده داده به عشق کسی که دوستش دارد، سخت کار کنم و شب ها به انگیزه تماشای لبخند تو وسط بخار چایی و پولکی های اصلی که دایی بزرگ تو از اصفهان آورده، به خانه برگردم.
بعد آخر هفته ها هم دستت را بگیرم و ببرم آن جاهایی که خودم بلدم و به تو ثابت کنم که از اول هفته مشغول برنامه ریزی بوده ام تا به تو خوش بگذرد و تو لبخند بزنی و خستگی کارهای خانه اول زندگی مان را برای چند دقیقه فراموش کنی.

خیلی خوب می شد اگر تولد تو از راه می رسید و من اندک پس انداز حساب بانکی ام را صرف خرید هدیه برای تو می کردم و لحظه تقدیمش به تو، یک "دوستت دارم" جانانه نثارت می کردم و گونه های برجسته تو از خجالت و ذوق سرخ می شد، بعدش هم مجبور می شدم که بیشتر کار کنم تا تو اصلا متوجه نشوی که پول خرید این هدیه از کجا آمده است!

اصلا ای کاش من بلد نبودم برای تو بنویسم و عوض این روان نویس مشکی، دستانت اینجا بین دستان من بود.

بگذریم...
حالا که همه این "کاش" ها ممکن نبود و نیست و حالا که قرار نیست هیچ چیز معمولی باشد و تو آن طرف دریا هستی و من اینجا،
دلم میخواهد بگویم قبول! شاید تمام زندگی من یک اتاق نیمه تاریک و چند خط نوشته باشد، شاید من هیچ کدام از این اتفاقات شیرین عاشقانه و معمولی و روزمره را تجربه نکرده باشم،
اما
یک نفر را با تمام وجود دوست داشته ام!
و این اتفاق می تواند غیرعادی ترین واقعه زندگی من باشد.
چیزی که بیشتر از هر خاطره دو نفره معمولی دوستش دارم :)


والسلام



سه شنبه 11 خرداد 1395
به قلم : ابوالفضل اشناب نظرات

من تو را بلدم!

کلمات کلیدی : من تو را خوب بلدم , عاشقانه , چتر بردار که این رایحه باران است , وقت باشه آدم میشینه کلا وبلاگ می نویسه ! , لبخند تو از باغ غزل می آید , دیکتاتوری با چشمان قهوه ای , ابوالفضل اشناب ,


بسم الله



من هیچوقت بلد نبودم وسط راهرو های شلوغ پاساژ های لوکس بالاشهر قدم بزنم و توی ویترین های پر زرق و برق شان، برای تو دنبال هدیه بگردم و بعد به آقای فروشنده بگویم که روی جعبه ی طلایی اش پاپیون قرمز بزند تا با یک "کارت دوستت دارم" به تو تقدیم کنم!

من هیچوقت نمی توانم یاد بگیرم توی پیاده رو وقتی کنارم راه میروی مثل آدم ندیده ها به تو خیره نشوم!
دل من هیچوقت راضی نشد آن وقت هایی که می خواهم با تو بیرون بروم کفش های مردانه واکس زده بپوشم تا مثل یک جنتلمن به نظر بیایم و قدم هایم را منظم و پشت سر هم بردارم و بیشتر از یک حدی اصلا نتوانم با تو قدم بزنم!
من هیچ وقت نتوانستم وقت انتخاب صندلی در کافه، صندلی روبرویی تو را بجای صندلی کناری ات که - به تو نزدیک تر بود- انتخاب کنم.

من همینم!
وسط خنده هایت دلم میخواهد یک عکس دونفره یهویی بگیرم و همان شب برایت بفرستم و زیبایی چشمانت را دوباره یاد جفتمان بیاورم
دوست دارم آنقدر به چشمانت خیره شوم که صدای یک عابر که شانه ام به شانه اش خورده است، من را به خودم بیاورد که آهاااای! حواست کجاست! منم توی دلم بگویم خب پیش چشمانش!
دلم میخواهد پایین یک ردیف طولانی از پله ها با تو قرار بگذارم که هرکسی دیرتر رسید باید بستنی بدهد و مسابقه را دم پله آخر ببازم!

من شاید خیلی چیزها را بلد نباشم! شاید نتوانم حتا هدیه ام را کادو کنم!
اما بستن بند های کفش های کتانی تو را بلدم!

 نشاندن لبخند روى لب هاى تو را خوب بلدم ! :)

والسلام



( تعداد کل صفحات: 54 )

[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]