تبلیغات
یادداشت های شخصی ابوالفضل اشناب - یادداشت ابن الشهید

شارژ ایرانسل

فال حافظ

یک شهر تا به من برسی عاشقت شده ست... ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود
 

بسم الله الرحمن الرحیم 
السلام علیکم یا اهل البیت النبوه ... ذکرکم فی الذاکرین اسمائکم ... فما احلی اسمائکم 
اتوبوس گوشه ای توقف کرد . همه در آن ظهر سوزان پیاده شدند . شهر در سکوت کامل بود . سکوتی که کینه را فریاد می کشید . آهسته گام بر می داشتم . صدای پاهای لرزان خودم را روی شن های داغ می شنیدم . سرم پایین بود و نمی دانستم که باید به چه فکر کنم . باید منتظر دیدن چه چیزی باشم . چشم باز کردم و دیدم که روبروی گنبد نیمه خرابت ایستاده ام . بهت زده بودم . نمی دانستم که چه حالی دارم ، حالت غربت ، حالت بکاء و یا کینه ای که باید به دل می گرفتم از بی سلیقه ها ، از آن هایی که تاب هدایت تو برایشان سنگین بود . مگر نخوانده اند که فما احلی اسمائکم و نچشیده اند شیرینی نام و یاد شما را ... مگر نفهمیده اند که قلب آسمان ها و زمین به عشق تو می تپد و شیرهای در قفس نزد تو کرنش می کنند ؟ مگر ندانسته اند وجودشان به وجود تو وابسته است و بدون تو هیچ چیز معنایی ندارد . زیر لب می گفتم خدایا این جا دگر کجاست ؟ چرا من این حال را دارم ؟ حیرانی شاید بهترین تعبیری است که می توانم از آن لحظات کنم . آتش خشم هر لحظه در وجودم زبانه می کشید . دوست داشتم تمام مردمان شهر بیرون بیایند و من یک تنه با همه ی آن ها در گیر شوم . بگویم که با نگین شهرتان چه کردید . شهرتان ویران باد ای مردمان پست... 
انگار این غربت و مظلومیت در خاندان پاک شما موروثی است و این غم بزرگ برای شما سنگین تر است چرا که شما آخرین علی از ذوات مقدسه هستید .به شما فکر می کردم که در دوران زندگانی محبوس بوده اید میان گرگ صفتان و حال پس از گذشت سالیان دراز غریب مانده اید بین گرگ زاده ها ...آن لحظات اوج فریاد غربت تان را شنیدم . در راه بازگشت به این فکر می کردم که هنوز هم غریب مانده اید بین دوستدارانتان و ما چه بد پیروانی هستیم برای تو ای دردانه خدا ... 
حال که عده ای ناجوانمردانه به شما یورش برده اند خون دوستداران کم معرفتی چون من به جوش آمده است . می دانم که بخشی از این جسارت ها تقصیر من است . اگر کم کاری نمی کردم که اگر باور داشتم کل کم نور واحد که اگر قدری معرفت بیشتری داشتم چگونه عده ای را یارای آن بود که وقیحانه به شما بتازند و قلب مرا جریحه دار نمایند.
ای خورشید دهم ! ای ابن الرضای دوم ! می دانم که هر چه دارم از نور هدایت توست . می دانم که هوای مسموم را به جان خریدی که من پس از هزاران سال بتوانم عطر نسیمی که از سوی تو می وزد را آزادانه استشمام کنم . این تحفه ی ناقابل را از من دریافت کن و برایم دعا نما که قدر سرمایه ی محبت شما را بدانم و در راه طلب معرفت شما محکم تر گام بردارم.
بنفسی انت 

ابن الشهید 
  8 اردیبهشت 91