تبلیغات
یادداشت های شخصی ابوالفضل اشناب - صفحه شعر اول

شارژ ایرانسل

فال حافظ

یک شهر تا به من برسی عاشقت شده ست... ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود
 

آیه الله غروی اصفهانی

 

فتاده مرغ دلم ز آشیان در این وادی

كه هر كجا رود افتد به دام صیادی

به دانه‌ای دُّر یكدانه می‌دهد بر باد

نه گوش هوش و نه چشم بصیر نقّادی

چنان اسیر هوا و هوس شدم كه نپرس

نه حال نغمه سرایی نه طبع وقّادی

دلا دل از همه برگیر و خلوتی بپذیر

مدار از همه عالم امید امدادی

مگر ز قبله حاجات و كعبه مقصود

ملاذ(1) حاضر و بادی( 2  ) علیّ ‌الهادی

محیط كون و مكان نقطه بصیر وجود

مدار عالم امكان مجرّد و مادی

شَها تو شاهد میقات «لِی مَعَ اللّهی» (3)

تو شمع جمع شبستان مُلك ایجادی

صحیفه ملكوتیّ و نسخه لاهوت

ولیّ عرصه ناسوت بهر ارشادی

مقام باطن ذات تو قاب قوسین است

به ظاهر ارچه در این خاكدان اجسادی

كشیدی از متوكل شدائدی كه به دهر

ندیده دیده گردون ز هیچ شّدادی

گهی به بركه درندگان )4گهی زندان

گهی به بزم مِی و سازِ باغی عادی(5(

تو شاه یكّه سواران دشت توحیدی

اگر پیاده روان در ركاب الحادی

ز سوز زهر و بلاهای دهر جان تو سوخت

كه بر طریقه آباء و رسم اجدادی

پی نوشت ها:

1- ملاذ: پناه

2- حاضر و بادی، حاضر: كسی كه در حضر و در شهر ساكن است. بادی: كسی كه بادیه‌نشین و صحرانشین است.

3- اشاره است به حدیث: «لی مع‌الله وقت لا یسعنی فیه ملك مقرّب ولانبی مرسل: «مرا با خدا وقتی است كه در آن با من نمی‌گنجد هیچ ملك مقرّب یا پیغمبر فرستاده مرسل.» این حدیث منسوب به پیغمبر اكرم‌(صلی الله علیه و آله) است و منظور از آن مقام استغراق یا محو و فنای در حضرت حق تعالی است. (شرح مثنوی، ج 4، استاد دكتر سید جعفر شهیدی، ص286).

4- بركه درندگان(بركة السباع): محلی بود كه مركز درندگان از قبیل شیر و پلنگ بود و امام بزرگوار را در آن محل خطرناك قرار دادند ولی به امر خداوند متعال درندگان برگرد آن حضرت حلقه زدند و زیانی به آن امام بزرگوار نرساندند.

5- باغی: سركش و طغیان‌ كننده عادی: عداوت كننده و دشمن .

 

 


غلامرضا سازگار

 

ای دائم از خدا و نبییّن تو را، سلام

وی روی عالمی به حریم تو صبح و شام

ابن‌الرّضای دومی و چارمین علی

جدّ امام منتظرّی و دهم امام

مهر جهان فروز سپهر هدایتی

هادی است کنیه‌ات، بتو و کنیه‌ات سلام

صحن تو در جلال و شرف، مسجدالرسول

کوی تو قبلۀ حرم مسجدالحرام

داری زمام عرش به انگشت و نی عجیب

گر شد بزیر دست تو، شیر درنده رام

وصف تو می‌کنند نبییّن به افتخار

نام تو می‌برند امامان به احترام

هستی زوال گیرد و بذل تو بی ‌زوال

عالم تمام گردد و مدح تو ناتمام

در آسمان قیامت کبری بپا شود

چون از زمین به عزم عبادت کنی قیام

هرگز نخواستیم می از ساغر بهشت

کز کوثر ولای تو ما را پُر است جام

ای باب عسکری پسر حضرت جواد

ای نور چشم فاطمه و سیّد انام

ما آروزی سامره داریم رحمتی

تا خاک زائر تو ببوسیم گام گام

ما با محبت تو، نمودیم افتخار

ما از ولایت تو، گرفتیم انسجام  

هر کس که غیر مدح شما خاندان کند

پیوسته گنگ در سخن و لال در کلام

هر ثروتی سوای عطای شماست فقر

هر پخته‌ای بدون ولای شماست خام

هر کس نداشت رشتۀ مهر تو را بدست

شیطان به پای مانده ز راهش نهاده دام

دردا که چرخ بر تو جفا کرد روز و شب

آوخ که خصم خون به دلت کرد صبح و شام

دشمن تو را به زور به بزم شراب برد

کرد از تو و رسول خدا هتک احترام

آنجا به تو تعارف جام شراب کرد

ریزد خدا حمیم جهنّم و را بکام

بزم می و ولّی خدا آه آه آه

ای کاش می‌گسست فلک را زهم نظام

خاموش شد صدای دعایت، ولی به زهر

ای آنکه یافت دین خدا از دمت قوام

داغ تو شعله بر جگر شیعیان زند

تا مهدیت بیاید و بستاند انتقام

از غربتت و یا جگر پاره‌ پاره‌ات

یا زخم بی‌شمار دلت، گوید از کدام؟

گریم به یاد جدّ غریبت که رأس او

گه ماه کوفه بود و گهی آفتاب شام

گه دوخت نیزه سینه و پشت ورا به هم

گه ریخت سنگ بر سر او از فراز بام

بـر روی پـاک تو به تن چاک‌ چاک او

«میثم» هماره می‌کند از جان و دل سلام

 

وحید قاسمی

 

تب دارترین تب زده ی بستر دردم

پر سوزترین زمزمه ی حنجر دردم

رنگ رخ من بر همگان فاش نموده

در باغ نبی جلوه ی نیلوفر دردم

فریاد عطش زد دهن سوخته ام تا

تر شد لب خشکیده اش از ساغر دردم

جای عرق از چهره ی من زهر چکیده

پیغامبر خسته دل باور دردم

بر زیر گلوی جگرم دشنه کشیدند

من کشته ی تیغ شرر لشگر دردم

آتش فکند بر قد و بالای سپیدار

یک ذره ی ناچیز ز خاکستر دردم

خون گریه کند اختر و مهتاب برایم

افلاک شده مستمع منبر دردم

 

 

سید مجتبی شجاع

 

همین که در تنش زهر شب افتاد

امام هادی از تاب و تب افتاد

چو وارد کردنش در بزم شادی

به یاد عمه جانش زینب افتاد

 

 

حسین منزوی

 

ای چارمین علیِ ولی و دهم امام

وی بر فراز عرش ولایت تو را مُقام

آه، ای به کنیه بوالحسن و در لقب نقی

خورشید و ماه آینه‌دار تو صبح و شام

خصمانِ تو که یکسره خصم ولایتند

انداختند سنگ شقاوت تو را به جام

می‌خواستند تا تو نباشی و بستُرند

از لوح روزگار تو را نقش هر چه نام

پس زهر سینه‌سوز به کام تو ریختند

پس تیغ کینه‌ساز کشیدند از نیام

)هرگز نمیرد آن‌که دلش زنده شد به عشق(

ای زنده همیشه و ای جان مستدام

ای با همه جوانیِ خود آن چه خضر دید

در آینه پدید، تو دیده به خشت خام

ای رهنمای گمشدگان، هادی البشر

وی این لقب به نام تو ظرفیتش تمام

ماییم و زخم‌های گرانی که تا ابد

در سینه‌های‌مان نپذیرند التیام

زخم عمیق سینۀ سوزان کربلا

این خون‌چکان که تازه نماید علی‌الدوام

ماییم و انتظار، اماما، که کی کِشَد

از آستین، نوادۀ تو تیغ انتقام