تبلیغات
یادداشت های شخصی ابوالفضل اشناب - اینجا خونه ی امام رضاس !

شارژ ایرانسل

فال حافظ

یک شهر تا به من برسی عاشقت شده ست... ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود
 

بسم الله

شب میلاد حضرت معصومه بود همین چند روز پیش ، دور ضریح امام (ع) شلوغ "تر" از همیشه بود ، نام مادر (س) را روی ضریح بوسیدم  و عقب آمدم ، رسیدم به جای همیشگی ... دیوار کنار در خروجی ، بالاسر امام (ع) . نگاهم به دست های دخیل بسته به ضریح بود که حس کردم چیزی به پایم خورد . پایین را نگاه کردم . چشم های درشت و معصومی به من خیره شده بود ، شاید توقع برخورد داشت ! سلامی با طعم لبخند تحویلش دادم ، انگار خیالش راحت شده باشد دوباره بازی اش را از سر گرفت. پدر غرق در زیارتنامه بود و کودکش بین دیوار و پای من شیطنت می کرد. آرام می گرفت مگر؟! بلندش کردم و روی دست راستم نشاندمش ، مدتی به دنیای بالاتر از قد خودش خیره شد ، انگار دیگر آرام گرفت :

-سلام آقا کوچولو! اسمت چیه؟

-رضا !

-به به ! رضا ! میدونی اسم این آقا که اومدی زیارتش چیه؟

-رضا !

-با امام رضا هم اسم ای پس !  (پسر باهوشی بود اما بعید می دانستم معنی "هم اسم" را بداند ! لفظ ساده تری هم نبود خب !)

-آره

-خب اینجا کجاست آقا رضا ؟ میدونی؟

- اینجا خونه ی امام رضاس دیگه ، ببین چقد مهمون داره؟ (همزمان دست چپ اش را دور گردنم حلقه کرد و انگشت اشاره اش را به سمت شلوغی ضریح گرفت)

- یعنی اینجا همه اومدیم مهمونی خونه ی امام رضا ؟

- آره دیگه ...

با شنیدن جمله اش به فکر فرو رفتم، راست میگفت ، رضا کوچولو حقیقت حضرت رضا (ع) را می فهمید ، شاید آنرا می دید. خوب می دانست کجا آمده . راست می گفت رضا ، نه فقط این حرم که همه ایران خونه ی امام رضاس ! از زابل تا تبریز از مشهد تا اهواز ، از بالای تپه های کویر تا عمق دریای خزر و خلیج فارس همه خانه ی امام رضاست و حرم او و ایرانیان همه مهمانانش . شاید بگویند که ایرانیان افتخار میزبانی پسر رسول خدا را دارند اما حقیقت این است که ابوالحسن میزبانی می کند همه ما را . کاش مثل این پسر ولایت صاحبخانه ام را می فهمیدم ...

 زیارتنامه ی پدر دیگر تمام شده بود ، چشمان زیبای رضا هم خسته از معرفی پر تب و تاب اسباب بازی ها و اتاق و شهرش . او رفت اما یادم آورد ادب میهمانی را . او رفت و من ماندم و میهمانی باشکوه صاحب همه نعمت های زندگی ام ... مهربان ترین امام