تبلیغات
یادداشت های شخصی ابوالفضل اشناب - مجلس ششم

شارژ ایرانسل

فال حافظ

یک شهر تا به من برسی عاشقت شده ست... ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود
 

مجلس ششم


من بودم و علی.و یک میدان دشمن.و تا چشم کار می کردسلاح.و تا دید می رسید,سوار.نمی دانم چقدر.آن قدر که بیابان درپس پشت و اطرافشان پیدا نبود.آن قدر که انگار خط پشت دشمن به افق می رسید.پیاده ها بماند.من در عمرم اینهمه اسب یکجا ندیده بودم.باور نمی کنی اگر بگویم که از کثرت سپرها وکلاهخودها,گمان می کردی که کاسه ای به وسعت زمین راپشت به آسمان دمرکرده اند.تشعشع اینهمه آهن وفولاد,چشمها را آزار می داد
اما اینها را فقط من می دیدم.سوار من انگار چشم به جای دیگر داشت.وگرنه باید ترسی,تردیدی,لرزشی یا لااقل تاملی...هیچ از این خبرها نبود.با تحکمی بی سابقه به من گفت:((بچرخیم!))و شروع کرد به رجز خواندن.وچه رجزخواندنی!چه صدایی!چه صلابتی!چه جوهره ای!چه جلال و جبروت و عظمتی!آنچنان که من وحشتم گرفت از سواری که برخود حمل می کردم
مضمون رجز تا آنجا که به یاد دارم چنین بود
این منم، علی، فرزند حسین بن علی
سوگند به بیت الله که ماییم پرچمدار ولایت نبی
به خدا قسم که این دشمن بی پدر بر ما حکومت نمی تواند کرد
من با این شمشیر آخته به حمایت از پدرم ایستاده ام
و آنچنان که شایسته ی یک جوان هاشمی قریشی است، جنگ می کنم
هرچند همه ی حرف در همین چهار کلام بود اما در رجز مهم نیست که چه می خوانی.مهم این است که چگونه بخوانی.و آنچنان که او می خواند دلهای دشمنان را در سینه معلق می کرد
اندک اندک من هم از سوارم جربزه گرفتم.آنچنان سنگین می تاختم و آنچنان سنگین می تاختم و آنچنان سم بر زمین می کوفتم و آنچنان قَدَر چرخ می زدم که به قدر تاخت هزار اسب دشمن را مرعوب کنم.اما یک چیز را نمی فهمیدم و آن اینکه چرا هر طرف می گردیم,حسین پیش روی ماست.وقتی که با این سرعت در یک میدان چرخ می زنی ,هر نقطه میدان را فقط در یک آن باید ببینی.نمی دانم چرا در این گردش و طواف,همه جا حسین بود
شنیدم که سوارم با خود می گفت:((فَاَینَما تَوَلوُِ فَثَم وجه الله)) به هر سو که رو کنید.روی خدا پیش روی شماست
ما همچنان چرخ می زدیم و علی همچنان رجز می خواند و یک نفر از سپاه دشمن پا پیش نمی گذاشت.بعدها شنیدم که غلغله ای افتاده است درسپاه دشمن.ابن سعد به هر سرداری که رجوع می کند,پا پس می کشند و عذر می آورد.هیچ مدعی و دلاوری حاضر به حضور در میدان نمی شود.تا درمانده و مستاصل می رود به سراغ طارق بن تبیت
این طارق بن تبیت در عرب مشهور به بی باکی است.می گویند کسی است که دل دارد اما کله ندارد.ابن سعد به طارق می گوید:برو وکار این جوان را بساز تا حکومت موصل را برایت بسازم
طارق از این دستور یا پیشنهاد ناگهانی جا می خورد و برای گریز از این تحمیل,در ذهنش به دنبال مفر پاسخی می گردد.لحظاتی در چشمهای ابن سعد خیره می ماند ودست آخر حرف دلش را می زند
نمی کنی ابن سعد!با دست شبیه ترین خلق به رسول الله,مرا به کشتن می دهی و به وعده ات وفا نمی کنی
ابن سعد نازش را می خرد:قول می دهم
طارق اما با این تحکم عقب نشینی نمی کند
موصل را وصل کن به ری و بر هر دو خودت حکومت کن
می ترسی؟
این اتهام به من نمی چسبد.من از پیش هم گفته بودم که با دو نفر در این سپاه روبه رو نمی شوم.یکی عباس بن علی ودیگری علی بن الحسین
ابن سعد آشفته می شود.اگر از او بگذرد معلوم نیست کسی دیگر را بتواند راهی این میدان نکند
من به تو دستور می دهم و دستور من با یک واسطه دستور امیرالمومنین یزیدبن معاویه است
طارق پوزخند می زند وابرو بالا می اندازد
برای من یکی امیرالمومنین بازی درنیار.خودت که می دانی این لقب تراشیده ی ماست برای یزید.خودم که گول خودم را نمی خورم
کارت راسخت تر نکن طارق!برو
خودت که می دانی,من با خواهش بهتر رام می شوم تا دستور
-خواهش می کنم طارق!این جوان الان قلب سپاه را اوراق می کند.خواهش می کنم
باشد,این شد یک چیزی!راستی چه تضمینی برای وعده ات؟
ابن سعد تنها انگشترش را در می آورد و با غیظ درانگشت طارق جا می دهد
بیا!این هم تضمین وعده ام.به همه مقدسات سوگند که عمل می کنم.برو وکار را تمام کن
اینها را من آن زمان نمی دانستم.بعدها فهمیدم.من در آن زمان فقط دیدم که بعد از وقفه ای طولانی,بعد از چرخشی بسیار که تمام بدنم به عرق نشسته بود و زبانم از تشنگی کلوخ شده بود,طارق بن تبیت وارد میدان شد.ناگهانی و بی مقدمه پیدا بود که قصد غافلگیری دارد.مثل تیر از کمان لشکر جدا شد وبا نیزه ای کشیده و بلند به سمت ما هجوم آورد.یک آن دل من فرو ریخت.بخصوص که احساس کردم سوارم از جا تکان نمی خورد.گفتم قطعا غافلگیر شده است,خودم جنبشی بکنم و او را از این کمان برهانم.اما دیر شده بود,بسیار دیر شده بود.همه این تاملات زمانی می برد که بیش از زمان رسیدن دشمن بود
طارق,مثل برق از کنار ما گذشت و من فقط حس کردم که سوار من قدری خود را به سمت راست کشید و به جای خود بازگشت.همین.و وقتی افسار مرا برگرداند دیدم که نیزه علی بر سینه طارق فرو رفته و از پشت به قاعده ی دو وجب درآمده است.انگار طارق فرصت مردن هم پیدا نکرده بود.اسب همچنان می تاخت تا دست و پای طارق شل شد وطارق با همان سرعت به خاک غلتید.شنیدم که از این اعجاز سوار من,ولوله ای افتاده است در سپاه دشمن
پسر طارق از این مرگ ناگهانی وخفت آمیز,از این مرگ بی هیچ جنگ و ستیز آنچنان به خشم می آید و خون جلوی چشمانش را می گیرد که بی گدار به میدان می زند.انگار که خرگوشی با چشم بسته در مصاف شیر.من دیدم که جزیی دیگر از سپاه دشمن کنده شد و به میدان پرتاب گردید.سوار و اسب با شتاب به سوی ما پیش می آمدند و ما همچنان بر جای ایستاده بودیم
سر اسب او برق آسا از کنار سر من گذشت وهنوز تمام هیکل ما دو اسب از کنار هم عبور نکرده بود که سر پسر طارق را پیش پای خودم یافتم.یک آن گمان کردم که سوار من شمشیرش را میان زمین و آسمان ایستانده بود تا پسر طارق با شتاب بیاید و آن را از گردنش عبور دهد.اسب دشمن,گیج و منگ مانده بود با این سوار بی سر.و نمی دانم چرا کسی جرات نمی کرد بیاید جنازه ی این پدرو پسر را از میدان به در ببرد
مقتول بعدی طلحه بود,پسر دیگر طارق که او هم کشتنش وقتی از سوار من نگرفت.بعد,مصراع بن غالب آمد.چقدر چهره اش برایم آشنا بود.اگر مجال می بود از اسبش می پرسیدم که پیش از این سوارش را کجا دیده ام.ولی این مجال هرگز پیش نیامد,چرا که شمشیر سوار من با چنان ضربت و سرعتی فرود آمد که سوار و اسب را دفعتا به دو نیم کرد
به دو نیم شدن ناگهانی مصراع,حادثه ای غریب وباورنکردنی بود.من گمان می کنم که خود مصراع هم تا لحظاتی بعد از این ضربت,هنوز باور نکرده بود که به دو نیم شده است و قبل از حضور قطعی مرگ,نسیم از میانه ی جسمش عبور می کند
وحشت مرگ برسپاه دشمن سایه انداخت.لشکر دشمن شده بود مثل یک پیکری که حالا دیگر نفس نمی کشید
فقط تعداد کشته نیست که دشمن را به وحشت می اندازد,کیفیت قتل گاهی به مراتب رعب انگیزتر از تعداد مقتول است.هیچ کدام از اینها مجال جنگیدن پیدا نکرده بودند و این یعنی رقیب خبره تر از این است که خود را به تکاپوی عبث خسته شد. و این یعنی دشمنِ رقیب کوچکتر از آن است که تکان و تحرکی را بشاید
بحث عقاب است و بچه روباه.عقاب که برای گرفتن بچه روباه بال بال نمی زند,آنی فرود می آید و کار را تمام می کند
اما اینها هیچ کدام مهم نیست.مهم نگاهی است که میان این پدر و پسر,رد و بدل می شود.مهم ((فتبارک الله))ی است که بر لبهای پدر می نشیند.مهم مژگان سیاهی است که به تحسین فرود می آید و برمی خیزد.مهم تبسم شیرینی است که به لطافت رایحه بر چهره ی پدر پخش می شود.مهم نسیم((لاحول))ی است که از کوهسار پدر به لاله زار پسر می وزد
با خودم گفتم اگر کار اینچنین پیش برود,سپاه دشمن همه یا کشته اند یا فراری.اینچنین که سوار من می جنگد هیچ دیاری در این دیار باقی نمی ماند.اما ناگهان دیدم که رنگ از رخساره ی امام پرید و نگاه نگرانش بر پشت ما-من و علی اکبر-پهن شد
برگشتیم!من وسوارم که پشت به دشمن و روی به امام داشتیم,برگشتیم و ناگهان دوسپاه هزار نفری را دیدیم که از دو سو به سمت ما پیش آیند
ابن سعد که دیده بود عاقبت چنین جنگی شکست محتوم است,دو هزار تن را به نبرد با یک تن گسیل کرده بود
هزار نفر به سرداری ((محکم بن طفیل))و هزار دیگر به فرماندهی ((ابن نوفل)).تعداد این دو سپاه را من بعدها شنیدم اما همان زمان احساس کردم که باید به اندازه ی دو هزار اسب,سوار دلاورم را همراهی کنم
سرت را درد نیاورم.در تمام مدت جنگ با این لشگر دوهزار نفری با خودم فکر می کردم که سوار من تشنه است,خسته است.مصیبت دیده است و اینچنین معجزه آسا می جنگد.اگر این بلاها نبود او چه می کرد با سپاه دشمن!؟
من تا صد و هشتاد را شمردم و بعد حساب از دستم در رفت.مشکل کار من این بود که باید از روی جنازه ها می پریدم و سوارم را جابه جا می کردم.خاک آمیخته به خون,گِلِ خون پاها وپهلوهایم راپوشانده بود.سوار من همچنان می چرخید,همچنان ذکر می گفت و همچنان شمشیر می زدو...همچنان دزدیده به پدر نگاه می کرد.به روشنی از مجرای این نگاه بود که نیرو می گرفت و استقامت می یافت
جنگ اندک اندک به سردی گرایید و به سمت وقفه ای موقت نزول کرد.از این وقفه ها در میانه جنگها,بسیار پیش می آید.مثل یک قرار ناگذاشته.برای انتقال مجروحها و جنازه ها.برای تجدید قوا.
برای سامان دادن دوباره سپاه.و این فرصتی بود تا علی دوباره نفس درنفس با پدر روبه رو شود