تبلیغات
یادداشت های شخصی ابوالفضل اشناب - مجلس نهم

شارژ ایرانسل

فال حافظ

یک شهر تا به من برسی عاشقت شده ست... ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود
 

مجلس نهم


امشب به قدر مجموع شبهای گذشته,از تو طاقت و تحمل می طلبم.دیشب که تو از هوش رفتی با خودم می گفتم که کاش من در همان کربلا جان می سپردم و بار سنگین این ولایت را بر دوش نمی کشیدم
کاش تو به هنگام خروج کاروان از مدینه,بیمار و زمینگیر نمی شدی;کاش خود در کربلا حضور پیدا می کردی و من شاهد پنهانی سوختن تو نمی شدم.کاش من به چشم نمی دیدم که آن گیسوان چون شبق,در طول چند روز به سپیدی مطلق نمی نشیند.کاش این چشمها پیش من به گودی نمی نشست.کاش این پیشانی و گونه ها هر روز مقابل دیدگان من چین و چروک تازه ای نمی یافت
و بعد با خودم فکر کردم که این چه مخالفتی است با تقدیر!؟چه شکوه ای است از سرنوشت؟اگر خدا مرا برای اینجا نگاه داشته است,از قضای او به کجا می توان گریخت؟ باید تن دادو تمکین کرد و دل سپرد به آنچه رضای اوست.کاری که حسین با همه مشقتش در کربلا کرد
تو اگر بودی و می شنیدی صدای ناله های او را در پای جنازه ,می فهمیدی که این رضا شدن به رضای خداوند,چه کار مشکلی است
وای فرزندم!وای پسرم!وای نور چشمم!وای علی اکبرم!وای پاره جگرم!وای همه دلم!وای همه هستی ام
امام,با دستهای لرزانش خون را از سرو صورت و لب ودندان علی می سترد و با او نجوا می کرد
تو!تو پسرم!رفتی و از غمهای دنیا رها شدی وپدرت را تنها و بی یاور گذاشتی
و بعد خم شد و من گمان کردم به یافتن گوهری
و خم شد ومن گمان کردم به بوییدن گلی
وخم شد و من با خود گفتم به بوسیدن طفل نوزادی
و خم شد ومن به چشم خودم دیدم که لب بر لب علی گذاشت و شروع کرد به مکیدن لبها ودندانهای او و دیدم که شانه های او چون ستونهای استوار جهان تکان می خورد و می رود که زلزله ای آفرینش را در هم بریزد
و با گوشهای خودم از میان گریه هایش شنیدم
دنیا پس از تو نباشد,بعد از تو خاک بر سر دنیا
و با چشمهای خودم بی قراری پسر را دیدم جنازه علی اکبر را که با این کلام پدر آرام گرفت و فرو نشست
و چه زود است پیوستن من به تو پسرم، پاره جگرم، عزیز دلم
علی آرام گرفت اما چه آرام گرفتنی!این بار چندم بود که پا به آن سوی جهان می گذاشت و باز به خاطر پدر از آستانه ی در سرک می کشید و بر می گشت.مگر پدر,دل از او نکنده بود که او به کندن و رفتن رضایت نمی داد؟
درست در همان زمان که بدنش تکه تکه شده بود و روح از بدن به تمامی مفارقت کرده بود,من به چشم خودم دیدم که نشست و به پدر که مضطر و ملتهب به سمت او می دوید,گفت
راست گفتی پدر!این آغوش پدر است,این سرچشمه ی عشق اکبر است.این همان وصال مقدر است.این جام,جام کوثر است.تشنگی بعد از این بی معناست
پدر از سر جنازه پسر برخاست,اما چه برخاستنی! انگار کوه اندوه را بر دوش می کشید.و انگار هنوز باور نکرده بود آنچه را که به واقع رخ داده بود.چرا که مبهوت و متحیر با خود مویه می کرد
چگونه تو را کشتند؟با چه جراتی؟با چه شهامتی؟با قساوتی؟ چه چیز این قوم را در مقابل خداوند جری ساخت؟کدام شمشیر پرده حیای این قبیله را درید؟چگونه توانستند دست به این کار عظیم بیازند؟قتل تو که آخر کار آسانی نیست.مثل قتل انبیاست
قتل آل الله است چگونه توانستند برای همیشه با خوشی وداع کنند؟برکت را از سرزمینشان برانند؟آرامش را حتی از فرزندان و نوادگانشان بستانند و الی الابد با گریه و غم و اندوه بیامیزند؟
امام با خود زمزمه می کرد و چون کبوتر پرو بال شکسته ای به سمت خیام می رفت.من اما جرات نکردم به خیمه ها نزدیک شوم جوابی برای زینب نداشتم.به سکینه چه باید می گفتم؟اگر رقیه کوچک به پای من می آویخت و از من برادر می خواست من چه داشتم که به او بدهم؟گفتم می مانم که خبر را از یال خونین من نگیرند.می مانم تا با پشت خالی و خون آلودم قاصد شهادت سوارم نباشم.بگذار خبر را امام ببرد.بگذار پشت خمیده ی امام,حامل این پیام باشد.بگذار واقعه را چشمهای گریان او بیان کند.هر چه باشد او مظهر سکینه و آرامش است. او کجا و اسب بی سوار؟
نمی دانم امام چه گفت و چه کرد؟فقط دیدم پیرمردی که شمشیرش را عصا کرده است,در حلقه ای از جوانان بنی هاشم به سمت جنازه ی سوار من پیش می آید. اگر پیکر تکه تکه نبود چه نیازی به اینهمه جوان بود؟ دوجوان هم می توانستند دو سوی جنازه را بگیرند و از زمین بردارند.انگار امام هر کدام را برای بردن قطعه ای آورده بود
جوان هاشمی همیشه سرمشق غرور و سرافرازی است.من هیچ گاه شمشادهای هاشمی را این قدر خسته و شکسته و از هم گسسته ندیده بودم
این قرآنی که ورق ورق شده بود و شیرازه اش از هم دریده بود,به هم برآمدنی نبود.چه تلاش عبثی می کردند این جوانان که می خواستند دوش به دوش هم راه بروند تا جنازه ای یکپارچه و به هم پیوسته را به نمایش بگذارند.اکنون دیگر دلیلی برای ایستادن نداشتم.دلیل من,قطعه قطعه و چاک چاک بر روی دستهای هاشمییین پیش می رفت و به خیمه ها نزدیک می شد.سنگینی خبر اکنون نه بر دوش من که بر دوش جوانان هاشمی بود
وقتی پیکر علی را در خیمه شهدا بر زمین گذاشتند، ناگهان چشمم افتاد به زینب که می دوید و روی می خراشید و سیلی به صورت می زد :علی من! نور چشم من! پسرم! پاره جگرم و پیش از آنکه دیگران بتوانند سد راه او بشوند,خود را با صورت به روی جنازه ی علی اکبر افکند و ضجه اش زمین و آسمان را به هم پیوند زد
حتی اگر او نمی گفت:((پسرم,امیدم,نورچشمم,پاره جگرم))باز هم هیچ کس باور نمی کرد که او مادر علی اکبر نباشد.و وقتی امام به تسلای او آمد,وقتی امام دستهای او را گرفت و از جا بلند کرد وقتی امام با آغوش خود به او التیام بخشید,دشمن به یقین رسید که آشنای دورتری مادری را از سر جنازه فرزندش بلند کرده است
این است که گفتم چه باک اگر تو در کربلا نبودی! چرا که زینب مادری را در حق فرزندت تمام کرد. و این است که می گویم هرگاه به یاد زینب می افتم احساس می کنم که با عرش خداوند طرف شده ام.این زینب همان زینبی است که به هنگام شهادت فرزندان خود,پا از خیمه بیرون نگذاشت تا مبادا هدیه اش به پیشگاه برادر رنگ منت پذیرد
من گمان می کردم که وقتی اصل پیکر بیابد,کودکان و زنان,مرا ندیده می گیرند و با درد و داغ خودم راحتم می گذارند.اما وقتی امام آنان را از کنار جنازه تاراند, اکنون نوبت من بود که جوابگوی پشت خالی ام باشم.همچنان که حسین باید جوابگوی پشت شکسته اش می بود
شنیدم سکینه که به امور کودکان مشغول بود,خبر را نشنیده بود.تا اینکه پدر را در آستانه خیمه,خسته و پرو بال شکسته دیده بود و گفته بود:((پدر جان !چرا شما را به این حال می بینم؟چرا یکباره اینقدر شکسته شدید؟مگر کجاست علی اکبر؟
کشته شد به دست این مردم پست
و سکینه ناگهان صیهه زده بود گریبان دریده بود و خواسته بود خود را از قفس خیمه بیرون بیندازد,که امام او را در آغوش گرفته بود و در گوشش زمزمه کرده بود:دخترم!سکینه ام!آرامش دلم!صبوری کن!با تکیه بر خدا صبوری کن
و بغض سکینه با این کلام ترکیده بود:چگونه صبر کند دختری که برادرش کشته شده است و پدرش بی تکیه گاه مانده است
و پدر گرمتر او را به سینه فشرده بود و گفته بود:همه از آن خداییم دخترم!بازگشت ما نیز به سوی اوست
دختران و کودکان و زنان به من هجوم آوردند تاشاید حرفی ,نقلی,خاطره ای... و این همان چیزی بود که من واهمه اش را داشتم.پسر کوچکی که نمی دانم اسمش چه بود و قدش تا زیر سینه ی من هم نمی رسید,بی آنکه کلامی سخن بگوید دستهایش را به خون بدن من می آلود و به لباسهایش می مالید و معصومانه گریه می کرد.نفهمیدم از این کار چه مقصودی داشت فقط وقتی به مردمک چشمهایش خیره شدم دریافتم که او مرا نمی بیند,علی اکبر را می بیند.در مردمک چشمهایش تصویر من نبود.تصویر علی اکبر بود با لباسهای خاک آلود,بدن چاک چاک و پر بال و خونین
با بزرگها راحت تر می شد کنار آمد تا بچه ها. رقیه,این دختر بچه سه چهار ساله,بیچاره کرد مرا,گریه ای می کرد.ضجه ای می زد,زبانی می ریخت که بیا و ببین.دور من چرخ می خورد,لب بر می چید بغض می کرد,اشک می ریخت,آرام می شد و دوباره شروع می کرد
کجایی علی جان!
کجایی برادرمان! 
کجایی چراغ خانه مان! 
کجایی روشنایی چشممان!
کجایی امید زنده ماندنمان!؟
کجاست آغوش مهربانی تو!
کجاست چشمهای خندان تو؟!
کجاست دستهایی که مرا بغل می کرد و به هوا می انداخت؟
کجاست آن انگشتهایی که دست مرا به خود قلاب می کرد؟
کجاست آن ریشهایی که زیر گلوی مرا قلقلک می داد؟
کجاست آن پاهایی که تکیه گاه بالا رفتن من بود؟
کجاست آن گیسوان سیاهی که شانه کردنش با دستهای من بود؟
کجاست آن بوسه های گرم؟
کجاست آن پناهگاه آغوش؟
کجاست آن تکیه گاه بازو؟
همین طور مدام می گفت و اشک می ریخت و ناله دیگران را بلند می کرد و من مانده بودم که دختر به این کوچکی این همه حرف را از کجا یاد گرفته است؟سکینه اما حرفی از خودش نمی زد.تکیه گاه همه حرفهایش پدر بود.دست انداخته بود دور گردن من و مظلومانه و آرام اشک می ریخت و با خودش زمزمه می کرد
پرچم پدرم!پشت و پناه پدرم!مونس پدرم! دلخوشی پدرم
و در این میانه به گمانم به عباس بیش از بقیه سخت گذشت.کسی که گریه می کند به آرامشی هر چند نامحسوس دست میابد.اما کسی که بغض گلویش را می فشرد و اشک در پشت پلکهایش لمبر می خورد و اجازه گریستن به خود نمی دهد,بیشتر در خودش می شکند ومچاله می شود.حال اگر بخواهد تسلی بخش دیگران هم باشد,دشواری اش صد چندان می شود.مثل عمود خمیده ای که بخواهد خیمه ای را سر پا نگه دارد. نگاه می دارد اما به قیمت شکستن خود
و عباس اگر چه زادگان خواهر و برادر را تسلی می داد,اما خود لحظه به لحظه بیشتر در خود می شکست و فرو می ریخت و آن تسلی هم که به راستی تسلی نمی شد.انگار کسی بخواهد با اشک چشم,زخمی را شستشو دهد.خاک و خون را ممکن است بشوید اما گدازه های جگر را جایگزین آن می کند. انگار کسی بخواهد با دست و دل مجروح,مرهم بر جراحت بگذارد
اما مرا در تمام این مدت,این سوالِ نپرسیده بیش از هر چیز عذاب می داد که تو مانده ای برای چه؟تو چرا بی سوار زنده ای!؟