تبلیغات
یادداشت های شخصی ابوالفضل اشناب - یادداشت روی خط خدا

شارژ ایرانسل

فال حافظ

یک شهر تا به من برسی عاشقت شده ست... ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود
 

بسم الله الرحمن الرحیم

برای تو می نویسم ای دهمین بهانه هستی

میخواهم نامه ام را آغاز کنم اما هنوز مانده ام که با چه نامی خطابت کنم اماما؛

علی خوانمت یا ابوالحسن؟ نقی گویمت یا ابن الجواد؟

نه ، بگذار اینبار با همان نامی صدایت کنم که مرا راهنما بود .

همان نامی که مرا با یازده نام دیگر آشنا کرد .

مرا با "جواد" آشنا کرد و به من بخشندگی  آموخت ، به من "رضا" را نشان داد و دل من از آن "مهربانی بر همگان" را به ارمغان گرفت ، "کاظم" را نشانم داد و من فهمیدم که خشم من بر بندگان خدا روا نیست ، نام دیگر"صادق "بود که با کلامش چه روشن ساخت راه رسیدن به خالق را ، و"باقر" که مرا از رموز عالم آگاه ساخت  ، و "سجاد" که شیرینی عبادت معبود را به من چشاند ، و "حسین" که آموختم از او زیر بار ظلم نرفتن را، و"حسن" که نهایت صبر بود و حلم، نام "علی "را برد و به من فهماند مفهوم ولایت و بزرگی را، و "زهرا" که معنای ولایت پذیری بود و زیربنای ولایت...

"محمد" که الفبای بندگی را به زمین آورد و حجت عاشقی را بر همه تمام کرد.

آری، هادی..

این همان نامیست که "مهدی"بودن قلبم را رقم زد ، که آشنا کرد مرا با "آشنایان"

 

ای تفسیر "لو لم تمسسه النار" ! آیه نور؛ امام الهادی!

تو ای دهمین تکثیر نور آفرینش ، نوری که آینه در آینه تکرار شد.

تو که چون بادی بهاری وزیدی بر دلهای خزان گرفته.

تو که غریب بودی و مظلوم اما، ابهت و اقتدار تو رعشه بر اندام ظالمان می انداخت.

تو که بزرگی و عظمتت حتی بر مخالفان و معاندان ات پوشیده نبود و بارها بر این حقیقت زبان به اعتراف گشودند

تو که درعین سکوت و در خفا آیین های زندگی و بندگی را به بهترین نحو فریاد زدی و نگذاشتی که نور هدایت خاموش شود

تو که هادی بودی دلهای گم شده را

 

 میخواهم با تو سخن بگویم مولایم!

می خواستم از تو تشکر کنم ، دیدم که چه کار عبثی ست ، من کجا و این ساحت ِ..

نمیدانم میتوانم خودم را "شیعه" تو بنامم یا خیر.مانند همان شیعیانی که در زمان امامت تو، در آن دوران خفقان،فقط به گناه اینکه  پای دین خدا ایستادند و حب تو و آل علی را در دل داشتند ، مظلومانه شهید شدند. مانند همان هایی که تو درود ورحمت خدا را برایشان می فرستادی و آنها عاشقانه تو را دوست داشتند و اطاعت ات می کردند. نام تو و شیعیانت با مظلومیت عجین شده است.آنقدر همدیگر را دوست داشتید که تو برای آنها ، مظلومیت را به جان خریدی وحتی آنها را بخاطر حفظ جانشان به حضور نمی خواندی.آنقدر که برخلاف میل ات و برای "شیعه" ماندن شیعیانت ، مدینة النبی را به سمت سامرا ترک گفتی و آنجا طعم زندان را چشیدی .آنجا..

نه ، اصلا همه اینها برای"من" بود،برای اینکه "من" از "تو" بگویم ، برای اینکه "اسلام" افتخارم باشد و تو همچنان هادی باشی مرا.حتی زهر خوردنت هم برای من بود،حتی شهادتت..

مظلومیت تو آنقدر بود که پیکر پاک تو را در خانه خودت به خاک سپردند.

و من چگونه می توانم شکر کنم این همه را،چگونه میتوانم تشکر کنم از تو ای هادی قلبم!...از تو که آفرینش از نور تو سرچشمه گرفت؟

تمام آرزویم همان است مولا ؛ مرا "شیعه"ی خود بخوان.

تا ذکر شود برای قلبم؛ من "شیعه ی هادی ام"..

 

امروز که دلم هوای سامرایت را کرده، امروز که تو را از من گرفتند.

نه!اشتباه است.زمان و مکان که اثری ندارند بر تو. پس ، سلام میکنم تو را "حضورا" و"خالصا"

 

"السلام علیک یا علی بن محمد ایها الهادی النقی"

بابی انت و امی و نفسی یا مولای...