تبلیغات
یادداشت های شخصی ابوالفضل اشناب - یادداشت شكرانه مهر

شارژ ایرانسل

فال حافظ

یک شهر تا به من برسی عاشقت شده ست... ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود
 

بسم رب الهـــادی
السلام علیک یا اباالحسنِ علیَ بنَ محمّد الزّکیَ الرّاشد، النّورُ الثّاقب، و رحمةُ اللهِ و برکاتُه
می خواستم از امامم بنویسم؛ دیدم آنقدر بـــزرگ است، که به قلـــم نمی آید...
قصد کردم از زندگانی اش بنویسم.
 
اما کدام زندگی؟!!
وقتی که نیمی از عمر مبارکشان را در زندان به سر برده اند..
 
ایّـــها الهــادی!
می خواستم از رنج ها و بلاهایی که بر سرت آوردند، بنویـــسم.
دیدم تو همــه را صبر کرده ای ای صــبر مطلــق..
تو خود صبر کرده ای، مــــن چـه بنویـــسم...؟
می خواستم از لطف و کرامتت بنویــسم
دیدم جـــز لطف و کرامت نداشته ای.
می خواستم از احسانت به بندگانِ خدا، بنویــسم..
ولی یادم آمد آن بلاهایی که مردم در برابر احسانت به تو پاداش دادند..
یادم آمد... و شــرم کردم از نوشتـــن..
می خواستم از شعاع نـــور هدایتت بنویــسم
دیدم تو را هادی نامیده اند؛ از کدامین هداییت بنویــسم یا بابُ الهُـــدی..؟
می خواستم از مظلومیتت بنویــسم
یافت نکردم...
یافت نکردم هیچ لحظه ای را که مظلوم واقع نـــشده باشی.
می خواستم از عبادتت بنویسم
دیدم پیوسته روزه بوده ای و نماز خوانده ای.. و قرآن را در هر سه روز ختم می کردی ایـّها التّــــالی للقــرآن.
می خواستم از محل تولدت بنویــسم
دیدم در شهری بدنیا آمده ای که مردمش قدرنشناس ترینِ مردم اند.
مدینــه، قدرنشناس ترین بود نسبت به رسول الله.. نسبت به فاطمــۀ زهــرا، نسبت به علیِ مرتضی.. و نسبت به تمام فرزندان ایشان..
می خواستم از کودکی ات بنویسم
دیدم کودکی نـــکــرده ای..
وقتی که از هشت سالگی بار سنگین امامت به دوش کشیده ای.
گفتم کودکی ات را نمی توان نوشت، لااقل از پیری و کهنسالی ات بنویــسم
دیدم اصــلا آن را نـــــدیــــده ای... ای امـــام جـــــوان مــن!
می خواستم از محل شهادتت بنویــسم
دیدم سامـــرا چیزی جــز غربتت، برای گفتن ندارد.
و من...
اینک درمانده ام که چه بنویــسم...؟
از رنج ها و محنت هایت؟ از بلاها و مصیبت هایت؟ از آستان صبر و تحملت؟
از احسان و کرمت؟ از لطف و کرامتت؟ از پاکی و عصمتت؟!
از چه؟!!
از چه می توان نوشت؟
 
حتی می خواستم از غربتت بنویســم
دیدم برای غربتت همین بس که قلـــم هم تـــاب نوشتــن نــدارد...
 
اللهــــمّ بَــلِّغــهُ مـِنّــا سَــلامـا
خدایا سلام ما را به او برسان