تبلیغات
یادداشت های شخصی ابوالفضل اشناب

شارژ ایرانسل

فال حافظ

یک شهر تا به من برسی عاشقت شده ست... ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود
 

سه شنبه 21 اردیبهشت 1395
به قلم : ابوالفضل اشناب نظرات

نوری که هرگز خاموش نخواهد شد... + پوستر

کلمات کلیدی : دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم , لبیک یا حسین , ای کهف عالم آمدم اینجا بمانم , یا سیدالاحرار , فطرس قلب مرا گوشه نگاهی کافیست , دنیا به نام آل حسین است والسلام , ابوالفضل اشناب ,


بسم الله

و خداوند نوری خاموش نشدنی را از وجود خودش بیرون کشید
و سپس اراده فرمود در دل هر انسانی، آتشی افروخته شود...سرد نشدنی
پدر خاک را پدرش مقرر کرد
و مادر آب را مادرش
و او را به قامت انسانی بی نظیر آفرید و شش گوشه بهشت را به تملکش در آورد

بعد به آن سرزمین برگزیده اشاره کرد
با همان اشاره، باد به سرخ ترین بیرق تاریخ وزید
و قلب عالم به تپیدن افتاد .

آنگاه...
به ما نگاه کرد
و باران اشک باریدن گرفت...



پوستر : مسیح اگر شفا دهد بی تو شفا نمی شود (فطرس والپیپر)

برای دریافت در اندازه اصلی روی تصویر کلیک کنید.


دنیا به نام آل حسین است والسلام



دوشنبه 30 فروردین 1395
به قلم : ابوالفضل اشناب نظرات

شخص نظام، شخصیت نظام

کلمات کلیدی : نگاه تنفر آمیز مردم , هیچ مسئولی حق آزار مردم را ولو به کوچکترین شکل ممکن ندارد , کبک , رفتارهایی که موجب بدبینی کلی به نظام میشه , اسکورت , بادیگارد , ابوالفضل اشناب ,


بسم الله



اجازه ی بهم ریختن شهر و نظم خیابون و آزار مردم رو کی  به این تیم های حفاظت و اسکورت داده؟!
یا مثلا اسلحه کشیدن روی مردمی که از بخت بد شون با جناب آقای شخصیت هم مسیر شدند!؟
کدوم قانونی حق چنین غلطی رو به این دوستان داده؟!

چرا فکر نمی کنن رفتارهای از این دست میتونه موجب بدبینی کلی به شخصیت های مهم نظام بشه و افکار عمومی رو مکدر کنه؟
تیم های اسکورت بعضی از مقامات و شخصیت های جمهوری اسلامی از رهبر این کشور سر و صدا و بگیر و ببند بیشتری دارند و قوانینی که همه مردم باید رعایت کنند رو از همه بیشتر نقض می کنند!
تصادفاتی که در اثر سرعت بالای خودرو های اسکورت رخ میده یا ترس و اضطرابی که وقت عبور یک مقام مسئول به جان مردم تزریق میشه رو چه کسی پاسخ میده؟

راستی
جناب آقای مسئول که پنجره ماشینت از 4 طرف پوشیده شده تا کسی نبینتت!
این رو فراموش نکن که همین مردم بودند که بهت اعتماد کردند و تورو به اینجا رسوندند.
پس لطفا احمق نباش و راضی به آزار مردم کوچه و خیابون نشو و ازشون دوری نکن!


ضمنا جا داره یادی بکنیم از فیلم بادیگارد و دیالوگ طلایی ش، و بگیم:

جناب آقای بادیگارد!
توی ماموریت حفاظت از شخص، کاری نکن به شخصیت نظام آسیب برسه!


والسلام



ماهـ نوشت : ملت ما قرنهای متمادی خوی اشرافیگری را، استبداد و دیکتاتوری را در حاکمان نابحقِ این کشور تجربه کرده و دوران جمهوری اسلامی دیگر نمیتواند اینجور باشد. دوران جمهوری اسلامی یعنی دوران حاکمیت آن کسانی که از مردمند، با مردمند، منتخب مردمند، در کنار مردمند، رفتارشان شبیه رفتار مردم است. این، معنای مردمی است. مردمی است، یعنی باید به عقاید مردم، به حیثیت مردم، به هویت مردم، به شخصیت مردم، به کرامت مردم اهمیت گذاشته بشود.





شنبه 21 فروردین 1395
به قلم : ابوالفضل اشناب دیدگاه

راز خون

کلمات کلیدی : سید شهیدان اهل قلم , سیدالشهدای هنر انقلاب , حرکت برای کشف راز خون , ردپای آسمان , آوینی نشان داد که می شود... , آرزو بر جوانان عیب نیست , ابوالفضل اشناب ,


بسم الله



سرتاسر این خاک اسرار آمیز را گشته بود
او رد پای آسمان را وسط خاک های عجیب جنوب یافته بود.
رد پای کسانی که عطرشان را در آن اتاق نیمه تاریک، هنگامی که قلم میان دستانش می چرخید، نفس کشیده بود.
او صدای آسمان را می شنید:
سید مرتضی بیا
.
و سید رفت به دنبال رد پای آسمان...  همان روزها بود که داستان فتح قلب ها را توسط مردان خداوند به تصویر کشید.

سید مرتضی خودش را ثابت کرده بود! او جزیره مجنون، شلمچه، طلاییه و اروند را دنبالشان گشت و رسید به فکه
سید مرتضی میان مغناطیس قوی فکه، رد پاها را تمام شده یافت... مسیر های آسمان همه به این سرزمین عجیب پر از رمل ختم می شد، رد پاها او را به گنجینه اسرار کشیده بودند،
و کلید این گنجینه همراه او بود...
میان دست نوشته های او، وسط مثنوی آسمان آوینی، جای خالی یک یادداشت برای همیشه باقی ماند...
او رفت و این صفحه اسرار آمیز را برای همیشه خالی گذاشت:

راز خون



سید مرتضی آوینی: در عالم رازی است که جز به بهای خون فاش نمی شود...


..............................


ماهـ نوشت : من تا مدّتها که روایت فتح پخش میشد، اصلاً شهید آوینی را نمیشناختم؛ ولی از مشتریهای همیشگی روایت فتح بودم. یعنی هر شب جمعه، حتماً مینشستم و این برنامه را نگاه میکردم. روی من تأثیر زیادی میگذاشت و میدیدم که این کلام چقدر اثر دارد. یک وقت همان جوانان آمدند پیش من (به نظرم مال جهاد بودند) من در همان جلسه گفتم: «این صدای نجیبی که اینها را بیان میکند، چیز خیلی جالبی است؛ این را نگهدارید.» خودش هم قاعدتاً در آن جلسه بود. کسی هم به من نگفت که «این آقاست.» اما بعدها خودِ ایشان به من نوشت: «آن کسی که اینها را تهیه میکند، من هستم.» کسی که میخواهد چنین برنامه‌هایی بسازد، باید آن نجابت و معصومیت و استحکام و اطمینان به سخن را داشته باشد. گاهی حرفی را کسی میزند و حرف بزرگی است؛ اما پیداست که خودش اعتقادی به این حرف ندارد. امّا این صدا، آن صدایی است که بزرگترین حرفها را میزد و خودش اعتقاد داشت. مثلاً میگفت: «این جوانان ما، به راههای آسمان آشناترند تا به راههای زمین.» این را چنان میگفت که گویا راههای آسمان را خودش رفته، دیده و میداند که اینها آشناتر هستند! ما خیال میکنیم صدای جنگی باید صدای کلفت و نخراشیده‌ای باشد. امّا ایشان آن‌طور صدایی نداشت. صدایی بود معصوم و نجیب و درعین‌حال استحکامی ویژه داشت؛ در قالب نوشتاری قوی و هنرمندانه.



یکشنبه 8 فروردین 1395
به قلم : ابوالفضل اشناب دیدگاه

اقلیم ما

کلمات کلیدی : عاشقانه ها , فاتح خود تویی , یک لشگر دل به همراه , بگویید آن کمان ابرو سپاه خود نگه دارد , دژ قلب , ابوالفضل اشناب ,


بسم الله

قبل نوشت : لازم است آنچه نوشته ام را تصور کنید...


دیدمت بالای بلندترین قلعه قله اقلیمت... رویای فتح از همان روزها شکل گرفت از همان روز هایی که لباس های رنگارنگ تنت که در باد تکان میخورد پرچم حکومت قلب مرا به سخره گرفت.
حال با دلی تنگ لشگر کشیده ام برای کشور گشایی... دلگشایی ...
اقلیمی که در صلح و آرامش بر آن فرمانروایی می کنی بهم خواهد ریخت... لشگر کشیده ام به هوای فتح اقلیمی که می دانم اگر تو ملکه آن باشی آرامش خواهد داشت... پس از این نبرد گریزی نیست. من به دنبال همان آرامشم.


نگاه کن به زیر و رو شدن خاک های اقلیم قلبت، به دژ هایی که یکی پس از دیگری سقوط می کنند به سربازان پرهیزگارت که به حکم تو بناست هیچ غریبه ای را به سرزمین ات راه ندهند...
نگاه کن چگونه به خاک میافتند... باران گرفته است... تو هنوز برروی بلندترین قلعه، من را نظاره می کنی که قدم به قدم نزدیکتر می شوم، هنوز پرچم اقلیمت در اهتزاز است...سقوط دژ ها تورا نگران کرده است اما می دانی که این هجوم فرق دارد... سلطنت عقل را یارای مبارزه با لشگر اقلیم عشق نیست... من از دیار گرم محبت می آیم، سرمای عقل بزودی خواهد شکست...

نزدیک تر شده ام، پای دژ آخر به چشمانت خیره می شوم و پا بر روی پله های عقل و تدبیر و اندیشه و پرهیز و منطق می گذارم و بالا می آیم... باران می بارد و خونهای روی لباسهایم را می شوید... همه اقلیمت را نظاره کن که چگونه زیر و رو شده است... روبرویت ایستاده ام، فرا رسیده است لحظه ای که از آن می هراسیدی ... تورا تنگ در آغوش خواهم کشید و بعد از آن بر تمامی اقلیم تو حکم خواهم راند... این ملک حالا غیر قابل نفوذ ترین کشور دنیاست... راز رمز آلود زندگی همین بودن ما کنار همدیگر است...
اقلیمی که هیچ قدرتی را یارای فتح آن نیست...
تو ضامن آرامش اقلیم عشق خواهی بود و ملکه ی قلبی که خود قبلا آنرا فتح کرده ای...
در اصل فاتح اصلی خود تویی...

والسلام



( تعداد کل صفحات: 71 )

[ ... ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ 8 ] [ ... ]