تبلیغات
یادداشت های شخصی ابوالفضل اشناب

شارژ ایرانسل

فال حافظ

یک شهر تا به من برسی عاشقت شده ست... ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود
 

دوشنبه 30 آذر 1394
به قلم : ابوالفضل اشناب شاخه نرگس

نگاهی به طول زمستان

کلمات کلیدی : نرگس ها نیاز به نگاه کردن دارند , بهار نزدیک است , فصل نرگس ها , خب اصلا وقت نیست بشینم بنویسم ! , ولی وبلاگ نویسیو هنوز ول نکردم!! , ابوالفضل اشناب ,


بسم الله

پیرمرد از همان دور دستانش را بلند می کند و فریاد می کشد: رسید! رسید! و به داخل دکه اش می رود
چه خوب که سن و سالش را هیچوقت به ذهن نمی سپارد! ذوقش لبخندی کوتاه روی لبانم می نشاند تا مقابل درب دکه کوچک معطرش میرسم.
چشمان پیرمرد بی ملاحظه ی چشمانم می خندد.
دستانم را می فشارد و لبخند میزند و یک شاخه نرگس میان دستانم می گذارد.
نگاهم می کند و با ذوق بیشتری می گوید: مراقبش باش! این اولین شاخه نرگس امسال دنیاست!
بعد هم بلند می خندد



نگاهم به ساقه های ظریف نخ پیچ شده اش می افتد.
نرگس ها بیشتر از مراقبت نیاز به نگاه کردن دارند
نگاهی به طول تمام زمستان...

لبخند میزنم و تشکر می کنم. قبل از اینکه چیزی بگویم خودش میگوید:
خیالت تخت! همیشه برای تو یک شاخه کنار گذاشته ام...

چند شاخه نرگس طول می کشد تا بهار برسد؟
نمی دانم.
پیرمرد گل فروش همیشه لبخند می زند.
زمستان از راه رسیده است...


والسلام


پنجشنبه 28 آبان 1394
به قلم : ابوالفضل اشناب نظرات

ذره و خورشید (قسمت آخر)

کلمات کلیدی : سفرنامه اربعین , سفرنامه اربعین حسینی , خذنی یا سیدی... , لبیک یا حسین , ذره منم خورشید تویی , در آستانه اربعین حضرت عشق , ابوالفضل اشناب ,


بسم الله 


سفرنامه کربلای معلا (پیاده روی اربعین حسینی) آذر ماه 1393 


* " لازم نوشت " پست اول را حتما از اینجا بخوانید!

* ضمنا برای دسترسی راحت تر به قسمت های قبل این سفرنامه، اینجا کلیک کنید
..............................................
..............................................
..............................................

روز لبیک یا حسین

چشمانم را باز می کنم و به خودم تکانی می دهم. حالم از شب گذشته خیلی بهتر است، شبی که شاید سخت ترین ساعت های عمرم من را در خود داشت!
بچه ها مشغول آماده سازی کلیپ مخصوص اربعین هستند. چند ثانیه ای طول می کشد تا متوجه شوم امروز دقیقا همان روز موعود است و من ذره ای نزدیک به خورشید هستم ...
سالهای قبل را به یاد می آوردم آن روزهایی که صبح اربعین اولین کاری که می کردم غبطه خوردن به زائران خورشید بود...

بلند می شوم و به سمت پنجره می روم، از طبقه سوم نگاهی به مسیر های اطراف می اندازم، صحنه شگفت آور است! تمامی ورودی ها و خیابان ها مملو از جمعیت و در حال رفت و آمد اند. هزاران هزار پرچم رنگارنگ میان جمعیت می رقصند و شگفتی را کامل می کند...
بچه ها صبحانه را از همین موکب های کنار آورده اند، نان عراقی به اضافه شیره خرما، کمی از آن را میخورم و آماده می شوم برای رفتن به سمت حرم خورشید.

نمایی از حرم حضرت عباس از خیابان شارع العباس. ظهر اربعین

آفتابِ میانه آسمان می گوید که حوالی ظهر است. احساس میکنم زمان را بخاطر خواب از دست داده ام اما خب چاره ای نبود...
از محل استقرارمان بیرون می آیم و با جمعیت همراه می شوم، مثل رها شدن در رودخانه ای که قرار است به دریا برسد. سیستم حمل و نقل عراقی اینجا هم فعال است و اهالی کربلا، زوار را تا نزدیکی حرم می رسانند. خیلی از خیابانها برای عبور خودرو بسته است و باید مسیری را تا بین الحرمین پیاده رفت.
آفتاب به میانه آسمان رسیده است و ما خیابان های متنهی به حرم را یکی یکی طی می کنیم تا به شارع العباس می رسیم.
در افق نگاهم می توانم حرم علمدار را ببینم.
حرکت به کندی صورت می گیرد و من آرام آرام به بین الحرمین می رسم، همان ابتدای ورود، دوستانم را میان جمعیت گم میکنم و قدم به بین الحرمین می گذارم... دو طرف پل هایی گذاشته اند برای عبور بهتر زوار. روی پل می روم و نگاهی به بین الحرمین می اندازم، جمعیت فوج فوج به سمت حرم ها در حرکتند و دسته ها مشغول عزاداری اند.

به نوشته روی پل دقت کنید...

غرق در دریای حرم سقا

پرچم مشکی حرم سیدالشهدا می تپد و ضربان قلب را بالا می برد... تمام کربلا سیاه پوش است... یادم می آید که چند سال این صحنه ها را فقط در تلویزیون دیده بودم ... از پل پایین می آیم و خودم را روبروی حرم سقا می یابم. کفشم را در می آورم و گوشه ای می گذارم و وارد حرم می شوم.

عظمت عباسی حرم همان اول به جانم می نشیند و  تو را برای دیدن صحنه هایی بی نظیر آماده می کند. تمام حرم سینه زن اند و صدای نوحه بلند است، از پنجره های سقف حرم نور می بارد و با عود و اسپند مخلوط می شود و این تابلوی عاشقانه را کامل تر می کند.
ساق های طلایی ایوان حرم حضرت علمدار سیاه پوشند و مشک آبی به یاد مشک تیر خورده حضرت سقا از ایوان طلا به پایین آویخته شده است...
اشک در تمامی این لحظات همراهی ام می کند و یک لحظه من را تنها نمی گذارد.
نوحه های آشنایی به گوشم می خورد. بسیاری از زوار ایرانی و به طور مشخص تر آذری اند. خیلی فرصت ندارم، می دانم که فردا باید بازگردم و این رویا به زودی تمام می شود...
به سمت ضریح حضرتش حرکت می کنم در حالی که صحنه های تکرار نشدنی زیادی را مقابل چشمانم می بینم. مقابل ایوان طلا که می رسم طنین بلند «لبیک یا عبّاس» به گوشم می خورد. موج جمعیت من را با خود به سمت ضریح می کشد، همه دستانشان را بلند کرده اند و گویی آماده یاری عباس پسر ام البنین هستند... مستان سلامت می کنند !


ایوان طلای حضرت عبّاس (علیه السلام) روز اربعین 1394

وارد محوطه ضریح که می شوم، تازه حجم دلتنگی رخ می نمایاند. بعد از چند سال دلم میخواهد بروم ضریح اباالفضل را درآغوش بکشم و به قدر همه دلتنگی ببارم... موج جمعیت اختیار حرکت را از من می گیرد و مثل قطره ای کوچک در دریای سقای کربلا می مانم... جمعیت همانگونه که من را وارد حرم کرده است، بیرون می برد و از من فقط چند قطره اشک میگیرد به امانت ...
بیرون می آیم و در حسرت لمس ضریح بلند قد عباس مستانه دور روضه منوره می گردم، فرصت برای عاشقی مهیاست اما زمان کم است... دوباره خودم را به دل رود عظیم زوار می سپارم اینبار به امید اینکه دستانم به ضریح علمدار بی دست کربلا برسد... روی ضریح مملو از پارچه های رنگارنگ است، شنیده ام که در عراق رسم است انگار رسم است که نذر پارچه می کنند.
جمعیت من را نزدیک و نزدیک تر می برد، دیگر فاصله ای تا ضریح ندارم. دستانم را بلند می کنم و پنجره های ضریح بلند عباس، پسر فاطمه را می گیرم...


ضریح حضرت عباس(ع)


هنوز در کربلا پرچم عباس بلندترین پرچم است و ضریحش بلندترین ضریح است و وفا و صبر و مرامش قصه مادران کربلایی است...
این فاطمه زاده ی علوی تبار آنچنان در تاریخ شرافت درخشیده است که هنوز از در و دیوار حرمش ادب و وفا و شجاعت می بارد. دستانم را محکم به ضریحش گره زده ام ... آه از ماجرای دست ها ...
همه روضه ها را در یکی دو دقیقه مرور می کنم و قول و قرار هایی می گذارم. فرصت نیست... دریای جمعیت دارد من را از دلدار جدا می کند.
چند دقیقه بعدی من بارانی تر است...
.................
باید بگویم که ورود گوشی و دوربین های کوچک (کامپکت) به حرم حضرت عباس (ع) بلامانع بود، برای همین توانستم که صحنه های نابی را از حرم سقا ثبت کنم. البته من آخرش نفهمیدم که نحوه ورود وخروج تجهیزات الکترونیکی به حرم چگونه بود چون از بعضی از دوستان ما گوشی را تحویل گرفتند و از برخی تحویل نگرفتند. دیده شده بود که دوربین های فیلمبرداری و عکاسی حرفه ای هم وارد حرم شده بود و کسی به کسی کاری نداشت!
صحن را یک دور تمام می زنم و از درب بین الحرمین، همانجا که وارد شده بودم خارج می شوم، راستی حرم حضرت سقا یک "باب الفرات" هم دارد ...

جو روز اربعین در کربلا جو شگفت انگیز مستانه ای است ... روز اربعین صحن حضرت عباس(ع)

به سمت بهشت
از صحن بیرون می آیم در حالی که نگاهم به صفحه نمایشگر بزرگی است که نمای کاملی از شهر کربلا را نمایش می دهد. مات و مبهوتم از تصویری که می بینم، تمام معابر کربلا مملو از جمعیت است و همه سیاه پوشند...
آفتاب بعد از ظهر به سمت مغرب حرکت می کند، اما روبروی چشمانم خورشیدی نورانی تر می تابد به دنیا... به سمت منبع نور قدم برمیدارم.
همه سعی ام را می کردم که کادر های مقابل چشمانم را برای همیشه به خاطر بسپارم. از صدای دسته های عزاداری گرفته تا حجم عظیم کفش و دمپایی های مقابل درب ها.
ورود تجهیزات الکترونیکی و موبایل به حرم سیدالشهدا ممنوع بود، باید گوشی را تحویل می دادم. نامم را پرسید و برچسبی به نام ابوالفضل روی گوشی زد و آن را به امانت برداشت.
حالا فقط من بودم و پیراهن و شلواری ک همه جای آن اثر از گل و خاک داشت و کفشی که درب حرم حضرت سقا جا مانده بود و شالی که دور گردنم بی قراری می کرد برای لمس شش گوشه بهشت ...
جا دارد بگویم که حرم حضرت حسین (ع) در زمینی قرار گرفته است که از سطح معمول ارتفاعی پایین تر دارد.
خاطرم نیست که چگونه شیب ورود به حرمش را طی کردم اما می توانم قسم بخورم که از اینجا به بعد زمان متوقف شد...

....

من در بخشی از عالم ایستاده بودم که بدون هیچ شک و شبهه ای برترین زمین و برگزیده ترین مکان تاریخ است. محلی که تمام پیامبران از آن و داستان آن خبر داشتند. محلی که سالها پیش از خلفت دنیا آفریده شده بود ... جایی که مثل قلب در میان جسم تاریخ می تپد...
اینجا حرم سیدالشهدای عالم است.

مسیری از صحن اصلی را برای عبور کاروان ها مهیا کرده بودند که از مقابل ایوان طلا می گذشت. این مسیر در تمامی ساعات مملو از کاروان های عبوری است که از باب القبله وارد و از درب بین الحرمین خارج می شوند. با عبور آخرین کاروان و انتظار مردم برای ورود کاروان بعدی، من روبروی ضریح حضرتش ایستاده بودم در حالی که تا ایوان، مقابلم هیچ کس نبود.
اینجا را هم خاطرم نیست که چگونه به ایوان رسیدم و اگر هم خاطرم بود وصف حال و هوایش به وسیله کلمات ممکن نیست.
به درب روضه منوره اش رسیدم که حدیث «حسین منی و انا من حسین» از پیامبر گرامی اسلام روی آن نقش بسته بود. اشک های بی اختیار را آنجا می توانی درک کنی و کافیست طنین " لبیک یا حسین " در فضای حرمش بپیچد که تو را از تمام عالم هستی فارغ کند.
لبیک یا حسینی که هزار سال بعد شهادت خونین مردی غریب در سرزمین کربلا می پیچد، دلت را انگار می برد به همان سال 61 ... انگار باز این حسین فاطمه است که یاری می طلبد و حالا میلیون ها نفر از همه جای کره زمین به یاری آمده اند. آمده اند برای دل مادرش...


شش گوشه بهشت ...

ذره در آغوش خورشید
ضریح بهشت را بارانی می بینم. حالی که خورشید آنچنان سوزان و گرم، ذره ها را به سمت خودش می کشد که همان لحظه اول تمام خانواده و عزیزان و زندگی و حیات و خاطراتت را از یاد می بری. دلت میخواهد فقط به خورشید برسی و آنرا محکم بغل کنی و بسوزی و خاکستر شوی. اینجا خبری از خودت نیست ...
شش گوشه را مقابل چشمانم می دیدم در حالی که همه مثل من دلشان را پپیشکش آورده بودند به حضرت صاحبدل...
آه از عمیق ترین بطن قلبم به لبانم می آمد.
ازدحام آنچنان زیاد بود که جمعیت مانند رودخانه به ضریح برخورد می کردند و از درب های خروجی بیرون می رفتند...
نزدیک یکی از پنجره های ضریح بهشت کسی جایش را به من می دهد و من درآغوش خورشید می سوزم و غرق می شوم.
نمی دانم محضر حضرتش جز زاری چه کار دیگری کنم، چه بگویم کنار ضریح عشقی که از لحظه آغاز سفر با من همراه بوده است، چه آرزویی دارم کنار ضریحی که تمام آرزوست؟

به نقش و نگار های آسمانی شش گوشه اش دست می کشم، فرشچیان انگار از آسمان این طرح ها را آورده و نشانده است به شش گوشه، پنجره های این ضریح انگار رو به خود خداوند باز می شوند و این گنبد ...
زیر این گنبد هر دعایی مستجاب است اما چه دعایی بهتر از همیشه ماندن کنار این نام جاودانه؟
بعد از شش سال دوری جز تجدید عهد با حضرت عشق کاری از دستانم بر نمی آید، چیزی هم به ذهنم نمی رسد جز یک نام و آن هم حسین؛ اما سهم چشمانم بسیار بسیار زیاد است.
فاصله ستون تا ضریح بسیار کم است و جمعیت در آن محدوده بشدت متراکم اند، خدام ایستاده اند و مردم را از آن جا به سمت در خروج هدایت می کنند. نمی توانم عقب بیایم، فقط خودم را سینه به سینه ضریح به سمت درب خروجی می کشم.
هیچکس دل نمی کَند، کربلایی ها، به دیوار ها، درب ها و سنگفرش حرمش دخیل بسته و جدا نمی شوند، صحنه ای که مقابل چشمانم شکل گرفته بی نظیر است. مسیری مملو از انسان که همگی با بی قراری به سمت حرمش خیره اند و گریه می کنند.
چند لحظه ای در مسیر می ایستم و ضریح را نگاه میکنم. صدای لبیک یا حسین لحظه ای قطع نمی شود.
قبله اینجاست، آن جاذبه ی بی نظیری که میلیون ها ذره را به سمت خودش کشانده است و مرز ها شکسته و قواعد را به هم زده است همین قبر نورانی است... همه پرچم ها به سمت پرچم این قبر ایستاده اند.

لمس آرامش ...

جایی در حرمش پیدا می کنم و می نشینم. چند لحظه بعد نه از خستگی سفر خبری هست و نه از اشک و نه از بی قراری. این لحظه ها آرام ترین لحظات عمر من است. جایی که به هیچ چیز فکر نمی کنم و از تماشای آنچه می بینم لذت می برم.
مستانه میان حرمش گشتی می زنم و بیرون می آیم. احساس می کنم که حالا آرام ترین فرد زمینم! قدم میزنم و دور حرم می گردم. خنکای کف زمین پاهایم را را نوازش می کند.
ساعت به اذان مغرب نزدیک می شود اما نه زمان و نه تاریخ و نه هیچ چیز دیگری برایم اهمیت ندارد.
کنار یکی از درب های حرم با صحنه جالبی مواجه می شوم، تابلویی بزرگ که روی آن تعداد زیادی کاغذ نصب است که روی همه آنها اسامی و شماره و آدرس وجود دارد. پیش تر از این هم به موضوع گم شده ها در این سفر اشاره کرده بودم.همه این کاغذ ها به این امید چسبانده شده بود که فرد گمشده به سمت کاروان خود برگردد. مجموعا این موضوع برایم کاملا روشن می شود که کاروانی سفر کردن در این ایام اصلا توصیه نمی شود !


این همان تابلویی بود که کلی کاغذ گمشده ها رویش چسبانده بودند!

من به آرزویم رسیده ام ...

ساعت های پایانی روز چهلم حضرت خون خداست. میان بین الحرمین می ایستم،
خدا را شکر می کنم که صدای اذان کربلا را می شنوم، آفتاب در افق حرم حضرت خورشید غروب می کند و آخرین لحظات اربعین از راه می رسند...
روزی که میلیون ها «لبیک یا حسین» در آسمان بالا رفت و به عرش رسید.
چشمانم را می بندم نفس عمیق می کشم.
امام (ع) بهترین دوست آدمی است و هیچکس در دنیا به قدر سومین امام ما به فکر دوست دارانش نیست...
چقدر دلم میخواهد ازین به بعد کسی باشم که دل امام برایش تنگ شود
و او را مداوم به حضور بطلبد ...
چشمانم را باز می کنم.
نگاهی به بارگاه خون خدا می اندازم
او من را فراموش نکرده بود، حسین (ع) هیچ کس را از خاطرش نمی برد، فقط کافیست دستانت را بلند کنی تا کشتی نجات تو از دریای سیاه تاریکی نجات دهد.
نسیم خنک بین الحرمین به صورتم می خورد.
همه ماجراهای این سفر پر خاطره را سریع به یاد می آورم... نمی دانم شاید در این مسیر پیاده روی تا کربلا من از کنار نهمین فرزند حسین بن علی(ع) عبور کرده باشم، شاید هنگامی که در موکب ها خواب بوده ام به بالین من هم سری زده باشد ... نمی دانم شاید من هم میان دعاهایش جایی داشته باشم
او بهترین آرزوی هر انسانی است ...

من به آرزویم رسیده ام ...

دنیا به نام آل حسین است والسلام


و پایان ... غروب اربعین حسینی ...
..............................................

پایانـ نوشت: آنچه خواندید روایت ذره ای حقیر بود از تشرف به محضر خورشید. قصور و کم و کاستی این مجموعه را به من کمترین ببخشایید که این قلم شکسته، جسورانه چرخید و این کلمات را نگاشت. وگرنه که ما کجا و آستان حضرت خون خدا کجا ...
نگارش این سفرنامه تحت عنوان مجموعه "ذره و خورشید" از دی ماه سال 93 آغاز شد و در آذر 94 به پایان رسید.

و در پایان برای ماندن کنار این پرچم خداوند را شکر می کنم و شکر دیگری لازم است برای کسی که توانایی وفا کردن من به عهد روایت این زیارت را عطا کرد. از صمیم دل آرزو دارم همه مشتاقان زیارت حضرتش، هرچه زودتر به بهشت مشرف شوند.


حلال کنید...
والسلام


یکشنبه 10 آبان 1394
به قلم : ابوالفضل اشناب دیدگاه

تهاجم مقدس

کلمات کلیدی : تهاجم مقدس , نمایش پوسته دین , دین کسل کننده دست نیافتنی , خیانت به فرهنگ و مردم , به اینا میگن آثار دینی اونوقت! , خود حاج خانم میگه به من میگن نفست گرمه دعا کن!!! , ابوالفضل اشناب ,


بسم الله



سلام.
عموما مردم در دو فصل پایانی سال بیشتر زمان برای دیدن سریال دارند و کنار خانواده تولیدات جدید سیما را مشاهده می کنند. در این میان تولید کنندگان سریال همه تلاش خود را برای ساخت تولیدات جدید می کنند و آنها را در این روزها به صداوسیما می رسانند.
امشب قسمت اول سریال نفس گرم در بهترین ساعت شب و از شبکه اول سیما پخش شد و باز شخصیتی مذهبی در راس آن ایفای نقش می کند که خانمی محجبه و سخنران است و به اصطلاح خانم جلسه ای است. هنوز داستان اصلی شکل نگرفته است اما باز ما با شخصیتی مواجهیم که هم آشناست و هم نا آشنا!
آشنا بودن آن برمیگردد به تعدد شخصیت های مذهبی کاریکاتوری که ظاهر را به شکل قدرتمندی دارد و آدم خوبی است ! نا آشنا بودن آن هم باز می گردد به اینکه این شخصیت های نورانی و کاملا سفید بخش بسیار حداقلی جامعه را تشکیل می دهند و مخاطب هیچ قرابتی با آن نمی بیند بجز همان ظاهر...
آنچه باعث شد باز زخم کهنه سر باز کند و این کلمات به صفحه سرازیر شود، نمایش دوباره جلد مفاهیم دینی و ظاهر اسلام بجای اصل و ذات آن بود.
سریالی که حلقه ی دیگری از "زنجیره نمایش ظاهری ترین مفاهیم اسلامی" در سیماست که پیش از این در سریال های ماه رمضان و آثاری چون : سقوط یک فرشته، پرده نشین، تنهایی لیلا، روز حسرت و ... آن را دیده بودیم.
خانمی که تسبیح به دست روی منبر می رود و دیگران را با لحنی کاملا اسلامی ارشاد می کند و خودش می گوید که دیگران او را صاحب نفس می دانند و از منبر پایین می آید و به دنبال حل مشکلات دیگران است!







چگونه رسانه ما از نمایش ذات مفاهیم والای دینی بدون مطرح کردن نام اسلام، به نمایش خنده دار و کسل کننده آدمهای مسلمان که اقلیتی از جامعه هستند، رو آورده است؟

چرا خیال می کنند که اثر دینی یعنی نمایش خود دین؟!
.
ای کاش به همه کسانی که خیال می کنند مشغول کار دینی و رسانه ای اند و اینگونه دین را میان کلمات و رفتارهای تظاهرانه نمایش می دهند، بشود گفت که شما سربازان تهاجم مقدس اید. تهاجمی که از جنس برهنگی نیست بلکه از جنس حجاب برتر است، تهاجمی که از جنس محاسن پرپشت و تسبیح است.
تهاجمی که هدف آن نمایش نسخه ای کاریکاتوری و موهن از اسلام است و شخصیت های مذهبی را یا بسیار دوردست و سفید تصور می کند یا آنها را دارای قدرت هایی می داند که از توان بشر خارج است! آنها یا خواب های عجیب و غریب می بینند و یا به آنها الهام می شود و خداوند در مکاشفه هدایت شان می کند!
ما امروز با چنین حمله ی مسمومی طرفیم. به سریال های دینی چند سال اخیر دقت کنید؟ زهر تلخی که به جان مخاطب نشانده اند و تصور جامعه را از افراد مذهبی کاملا تغییر داده اند و آنها را به کسل کننده ترین موجودات رسانه ای تلویزیون تبدیل کرده اند.
حال آنکه کشور هایی چون ترکیه، کره و آمریکا به بهترین نحوه و بالاترین استاندارد های جذابیت، مخاطب را سحر کرده اند و او را پرورش داده اند و در انتقال غیر مستقیم مفاهیم استادانه عمل می کنند...

سریال هایی که در تمام دنیا بیننده دارد و طرفدارانی که برای مشاهده قسمت بعدی لحظه شماری می کنند.

فراموش نکنید که آخرین مقابله اسلام نه با کفر که با اسلام تحریف شده خواهد بود...

والسلام
..........................................
ماهـ نوشت: من میخواهم این را عرض کنم که هنر دینی به‌هیچ‌وجه به معنای قشریگری و تظاهر ریاکارانه‌ی دینی نیست و این هنر لزوماً با واژگان دینی به وجود نمی‌آید. ای بسا هنری صددرصد دینی باشد، اما در آن از واژگان عرفی و غیردینی استفاده شده باشد. نباید تصوّر کرد که هنر دینی آن است که حتماً یک داستان دینی را به تصویر بکشد یا از یک مقوله دینی - مثلاً روحانیت و غیره - صحبت کند. هنر دینی آن است که بتواند معارفی را که همه ادیان - و بیش از همه، دین مبین اسلام - به نشر آن در بین انسانها همت گماشته‌اند و جانهای پاکی در راه نشر این حقایق نثار شده است، نشر دهد، جاودانه کند و در ذهنها ماندگار سازد. این معارف، معارف بلند دینی است. اینها حقایقی است که همه پیامبران الهی برای آوردن آنها به میان زندگی بشر، بارهای سنگینی را تحمّل کردند. نمیشود ما این‌جا بنشینیم و تلاشهای زبده‌ترین انسانهای عالم را - که مصلحان و پیامبران و مجاهدان راه خدا بودند - تخطئه کنیم و نسبت به آن بیتفاوت بگذریم. هنر دینی این معارف را منتشر میکند؛ هنر دینی عدالت را در جامعه به صورت یک ارزش معرفی میکند؛ ولو شما هیچ اسمی از دین و هیچ آیه‌ای از قرآن و هیچ حدیثی در باب عدالت در خلال هنرتان نیاورید. مثلاً هیچ لزومی ندارد که در محاورات سینمایی یا در تئاتر، نام و یا شکلی که نماد دین است، وجود داشته باشد تا حتماً دینی باشد؛ نه.




دوشنبه 6 مهر 1394
به قلم : ابوالفضل اشناب تسلیت

خون، نفرین مظلوم است ...

کلمات کلیدی : چطور از این فاجعه بنویسم؟ , مکه در قبضه نااهلان است , و خداوند از مجازات نمی ترسد , وعده های الهی تکرار شدنی اند , و ما در تاریک ترین شبهای عالم هستیم , و سوار روشنی از کعبه ظهور خواهد کرد , ابوالفضل اشناب ,


بسم الله



خون تنها یک مایع غلیظ سرخ رنگ در رگها شناور، نیست !
خون خاصیت های عجیب و غریبی دارد و می تواند کارهای بزرگ و کوچک زیادی بکند ...

خون هرکسی با سرنوشت او عجین است و آن هنگام که تقدیر هر فرد به این خون گره بخورد، ممکن است سرنوشت دنیا را هم تغییر دهد ...
داستان های خونین زیادی در تاریخ نوشته شده است.

در بیت المقدس پادشاهی هوس باز به نام «هیرودیس» بود، كه از طرف قیصر روم در آن جا فرمانروایی می‎كرد، برادرش دختری به نام «هیرودیا» داشت. پس از آن كه برادرش از دنیا رفت، هیرودیس با همسر برادرش ازدواج كرد.

هیرودیس شاه هوسباز، عاشق هیرودیا دختر زیبای برادرش شد، به طوری كه زیبایی هیرودیا او را در گرو عشق آتشین خود قرار داده بود، از این رو تصمیم گرفت با او كه برادر زاده، و دختر همسرش بود، ازدواج كند. این خبر به پیامبر خدا حضرت یحیی (ع) رسید، آن حضرت با صراحت اعلام كرد كه این ازدواج برخلاف دستورات تورات است و حرام می‎باشد. سر و صدای این فتوا در تمام شهر پیچید و به گوش آن دختر (هیرودیا) رسید، او كینه یحیی (ع) را به دل گرفت، چرا كه او را بزرگترین مانع بر سر راه هوسهای خود می‎دانست و تصمیم گرفت در یك فرصت مناسبی از او انتقام بگیرد. ارتباط نامشروع هیرودیا با عمویش هیرودیس بیشتر شد، و زیبایی او شاه هوسران را شیفته ‎اش كرد به طوری كه هیرودیا آن چنان در شاه نفوذ كرد، كه شاه به او گفت: «هر آرزویی داری از من بخواه كه قطعاً انجام خواهد یافت.»
هیرودیا گفت: من هیچ چیز جز سر بریده یحیی (ع) را نمی‎خواهم، زیرا او نام من و تو را بر سر زبانها انداخته و همه مردم را به عیبجویی ما مشغول نموده است.

در سالروز جشن تولد هیرودیس پادشاه فلسطین طبق پاره ‎ای از روایات، یحیی بن زكریا (ع) در محراب عبادت در مسجد بیت المقدس به سر می‎برد، مأموران جلاد سراغ او آمدند و او را دستگیر كرده و به مجلس شاه بردند، شاه در همان جا فرمان داد سر از بدن او جدا كردند و سر بریده‎ اش را در میان طشت طلا نهادند و آن گاه كه هیرودیا تسلیم هوسهای شاه گردید، سر بریده یحیی (ع) به سخن آمد و در همان حال نهی از منكر كرد و خطاب به شاه فرمود: «یا هذا اِتَّق الله لا یحِل لك هذه: آی شخص از خدا بترس این زن بر تو حرام است.» به این ترتیب حضرت یحیی (ع) مظلومانه به شهادت رسید.

وقتی كه سر مقدس یحیی (علیه‌السلام) را از بدن جدا كردند، قطره‌ای از خونش به زمین ریخت و هر چه خاك بر روی آن ریختند، خون در حال جوشش از میان خاك بیرون می‌آمد و تلی از خاك به وجود آمد، ولی خون از جوشش نیفتاد و تلی سرخ دیده می‌شد.

طولی نكشید كه «بخت النصر» قیام كرد و بر بنی اسرائیل مسلط شد از سبب جوشیدن خون پرسید

هیچ كس ندانست، گفتند: مردی پیر هست او می‌داند. چون او را طلبید و از او پرسید، او از پدر و جد خود قصه حضرت یحیی (علیه‌السلام) را نقل كرد و گفت: مدتی قبل، پادشاه این منطقه حضرت یحیی (علیه‌السلام) را كشت و سرش را از بدن جدا كرد، خون او به زمین چكیده و همچنان آن خون می‌جوشد.

بخت النصر گفت: آنقدر از مردم اینجا بكشم تا خون از جوشیدن باز ایستد. دستور داد هفتاد هزار نفر را بر روی آن خون كشتند، تا خون از جوشیدن ایستاد. آخرین نفری كه كشتند پیرزنی بود از بنی اسرائیل كه معلوم شد همان زنی است كه پادشاه را به كشتن حضرت یحیی تحریك كرد و باعث به شهادت رسیدن پیامبر خدا شد.


...............................................

آن هنگام که خون مظلومی به نا حق بر زمین ریخته شود بر زمین حقی واجب می شود برای آن مظلوم و بر پروردگار عالم امری حتمی ست تا کند آنچه لازم است.
خون آنچنان می تواند سرنوشت یک امت را تغییر دهد که تاریخ آن را فراموش نکند...



پس از حادثه خونین کربلا و آگاهى مردم از ماهیّت یزید و پلیدى و خباثت وى، و اعلام قیام و جهاد از سوى «عبداللّه بن حنظله غسیل الملائکه» و برخى دیگر از صاحب نفوذان، انقلاب خونینى در مدینه آغاز شد.
مردم مدینه نخست با عبداللّه بن حنظله تا پاى جان بیعت کردند و آنگاه «عثمان بن محمد بن ابوسفیان»، والى مدینه را بیرون کردند. بنى امیّه در منزل مروان بن حکم اجتماع کردند و همگى در آن جا محبوس شدند. مردم مدینه یزید را از خلافت خلع کرده و به بدگویى و سبّ و لعن وى پرداختند.
 یزید که از ماجرا مطّلع شد، لشکر عظیمى فراهم ساخت و فرماندهى آن را به عهده مردى خونریز به نام «مسلم بن عقبه» گذاشت.
این فرمانده سفّاک، پس از محاصره مدینه، مقاومت آنان را درهم شکست و به قتل و غارت مدینه پرداخت و کشتار وسیعى را در این شهر به راه انداخت . ابن اثیر مى نویسد: مسلم بن عقبه، مدینه را سه روز بر لشکریانش مباح ساخت که هرگونه بخواهند در آن عمل کنند. آنان به کشتار وسیع مردم پرداخته و اموال آنان را نیز غارت کردند.
ابن قتیبه مى نویسد: یکى از سربازان شامى به منزل زنى وارد شد که کودکى شیرخوار داشت، سرباز از او اموالى را طلب کرد، زن اظهار داشت: هر چه مال در خانه داشتم، همه را به غارت بردند.
سرباز سنگدل یزیدى طفل شیرخوار را از دامن مادر جدا کرد و در برابر چشم او چنان سرش را به دیوار کوبید که مغزش متلاشى شد.

مسلم بن عقبه وقتى بر مردم مسلّط شد، از آنان به عنوان بردگان یزید بیعت مى گرفت که اختیار اموال و خانواده آن ها به دست یزید مى باشد که هرگونه بخواهد در آن ها تصرّف کند. هر کس امتناع می ورزید، کشته مى شد.

در این فاجعه از بزرگان مهاجر و انصار هزار و هفتصد تن و از سایر مسلمین ده هزار تن به قتل رسیدند.

ابن ابى الحدید مى نویسد: لشکریان شام، مردم مدینه را سر بریدند، آن گونه که قصّاب، گوسفند را سر مى برد. چنان خون ها ریخته شد، که قدم ها در میان آن ها فرو مى رفت; فرزندان مهاجر و انصار و مجاهدان بدر را به قتل رساند و از آن ها که باقى ماندند، به عنوان بردگان براى یزید بیعت گرفت.

مورّخان نوشته اند که از بس مسلم بن عقبه خون بى گناهان را ریخت به «مُسرف» (خونریز بى حدّ و حصر) معروف شد.

دراین فاجعه به زنان مسلمان نیز بى حرمتى شد و جمعى از آنان مورد تجاوز قرار گرفتند. یاقوت حموى در «معجم البلدان» مى نویسد: در این فاجعه مسلم بن عقبه، زنان را نیز بر سربازان خویش مباح ساخت.

سیوطى (دانشمند معروف اهل سنّت) نقل مى کند که حسن بصرى از این فاجعه یاد کرد و گفت: به خدا سوگند! هیچ کس از آن حادثه نجات نیافت (یا کشته و یا زخمى شد و یا مورد آزار و توهین قرار گرفت) گروه زیادى از صحابه و دیگر مسلمانان در آن ماجرا به قتل رسیدند; مدینه غارت شد و هزار دختر مورد تجاوز قرار گرفت!!

.......................................................

به تصاویر فاجعه منا که نگاه می کردم و روایت برخورد سعودی ها با ماجرا را که مطالعه می کردم، تاریخ را آماده تکرار شدن دیدم...
این کشتار حادثه نبود بلکه فاجعه قتل عظیمی بود که آل سعود در حرم امن الهی آن را رقم زد.



وقتی که منا از صدای ضجه مهمانان خداوند پر شد و در آسمان با صدای شهادتین کودکان یمنی یکی گشت،
آن دم که مدعیان خدمت به حرم خداوند زائران پروردگار را زیر چکمه هایشان لگد کردند و از روی بدن های نیمه جان آنان عبور کردند و آن هنگامی که زائری از تشنگی روی خاک های گرم منا جان سپارد و قاتلان به او  خندیدند، باید منتظر واقعه عظیمی بود ... واقعه ای که در آن پول و نفت و سلاح، هیچ کمکی به حکومت ظلم نخواهد کرد؛


که خون، نفرینِ مظلوم است ...


والسلام
...............................


نور نوشت: آنها او را تكذیب نمودند و ناقه را پی كردند و به هلاكت رساندند، لذا پروردگارشان آنها را به خاطر گناهی كه مرتكب شده بودند در هم كوبید و سرزمینشان را صاف و مسطح نمود! و او هرگز از فرجام این كار بیم ندارد...
(سوره خورشید)
.
.
.
تسلیت نوشت: به محضر مبارک حضرت ولیعصر(عج) و حضرت ولی امر و تمامی مسلمانان جهان تسلیت عرض می کنم.
.
.
.
ماه نوشت:
مسئولیّت این حادثه‌ی سنگین و این فاجعه‌ی بزرگ بر دوش حکّام عربستان است؛ باید مسئولیّتشان را قبول کنند نسبت به این قضیّه، اینکه فرافکنی کنند و دائم این [و آن‌] را متّهم کنند و مدام خودشان از خودشان تعریف کنند کارهایی نیست که به جایی برسد؛ این فعّالیّتهای عقیمی است. بالاخره دنیای اسلام سؤال دارد. بیش از هزار کشته از کشورهای مختلف اسلامی در یک حادثه‌ای، شوخی است؟ از کشور ما هم خدا میداند چند صد کشته! حالا مفقودین هنوز معلوم نیست کجا هستند؛ ممکن است عدّه‌ی بسیاری از اینها [جزو] جان‌باختگان باشند. چند صد کشته در یک حادثه -حادثه‌ی حج- چیز کوچکی است؟ شوخی است؟ دنیای اسلام باید برای این فکر کند؛ و اوّلین مطلب هم همین است که سعودی‌ها باید بپذیرند مسئولیّت خودشان را، و به لوازم این پذیرشِ مسئولیّت باید عمل بشود. اینکه به جای عذرخواهی از امّت اسلامی و به جای عذرخواهی از خانواده‌ها، شروع کنند مدام همین‌طور حرف زدن به این و آن و متّهم کردن و مانند اینها، راه به جایی نخواهد برد و ملّتها به‌طور جدّی دنبال میکنند؛ این قضیّه فراموش نخواهد شد



 



( تعداد کل صفحات: 71 )

[ ... ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ 8 ] [ 9 ] [ 10 ] [ ... ]