تبلیغات
یادداشت های شخصی ابوالفضل اشناب - بوسیدن روی ماه ...

شارژ ایرانسل

فال حافظ

یک شهر تا به من برسی عاشقت شده ست... ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود
 

چهارشنبه 20 آذر 1392
به قلم : ابوالفضل اشناب ماه نوشت

بوسیدن روی ماه ...

کلمات کلیدی : رهبر معظم انقلاب , حضرت ماه , حضرت آقا , مقام معظم رهبری , امام خامنه ای , امام لاله های شهید , حضرت سید علی ,


بسم الله


نکته : این یک نوشته ی کاملا شخصی است... !

- الو

- جانم؟

- سلام. خوبی؟ چه خبر؟

- سلام، ممنون، سلامتی، تو خوبی؟

- آره. میگم میای بریم یه جاکفشی رو ببریم برای روضه فردا و بعدش بریم بیرون؟

- آره ، چرا که نه

صاحب صدای آشنای آن طرف خط سالهاست که در سردی و گرمی روزگار همراهی ات می کند و ثابت شده است برایت محبتش. زود شال و کلاه میکنی و راه می افتی به همراهش، خانه برادرپدربزرگ زیاد دور نیست، خانه پیرمردی که پدر یک شهید است. مدت زیادی طول نمی کشد که به مقصد می رسیم، باران می بارد، باد سردی می وزد و یادآوری می کند که پاییز است، برگهای خیس بازیچه دست باد شده اند، وسط خیابان این طرف و آن طرف می روند.

وارد خانه می شویم که بطور غیرعادی شلوغ است و رفت و آمد زیادی دارد، شاید مهمان دارند، شاید هم برای روضه فردا دارند آماده می شوند؛ ما به دنبال ماموریت خودمان هستیم! جاکفشی روضه ی امام حسین(ع) ! کسی جلو می آید و می خواهد که گوشی هایمان را تحویل دهیم ، راستش خیلی جا می خوریم! گوشی ها را که تحویل می دهیم طولی نمی کشد که سر و کله عده ای پیدا می شود که بیسیم های مخصوصی دارند و معمولا به آنها می گویند محافظ !  این رفت و آمد ها و حضور محافظین انگار خبر از حضور یک شخصیت مهم را می دهد، ذهنت می رود سمت رئیس جمهور و تازه یادت می آید الان که مذاکرات نیست!؟ چهره آشنای یکی از محافظان و تصویرامام خمینی(ره) روی میز و تکاپوی وانتظار عجیب اهل خانه کم احتمال ترین گزینه را قوت می بخشد...

رهبر انقلاب؟؟؟

نام مقام معظم رهبری را که از زبان یکی از آشنایان این خانواده می شنوی پاهایت شل می شوند، آری! این خانه تا ساعاتی دیگر میزبان رهبر معظم انقلاب خواهد بود. و تو دیگر توان ایستادن نداری، جایی پیدا میکنی و می نشینی، ته دلت اصلا باور نداری چنین واقعه ای را... آشپزخانه ی منزل محل جنب و جوش خانم های خانواده است، شنیده بودم که رهبری اصرار دارند خانواده شهید اصلا به خودشان زحمتی ندهند، یکی از دلایل حضور سرزده ایشان هم همین است.

روی دیوار خانه، تصویر شهید "عباس اعتمادیان" خودنمایی می کند، تصویری که یک نسخه ی دیگرش روی میزی است که قرار است جلوی رهبر باشد. این خانواده شهید زیاد داده اند، در یکی دیگر از عکس ها شش شهید این خانواده بزرگ کنار هم دیده می شوند. چشمت از روی عکس شهید می رسد به بچه هایی که مشغول جنب و جوش اند، جوشیدن و خروشیدنشان تو را یاد دلت می اندازد... دلی که از لحظه شنیدن نام "خامنه ای" دیگر اختیارش دست تو نیست...

محافظان مرتب می آیند و می روند و همه چیز را کنترل می کنند، معلوم است که سالهاست با خُلق رهبر انقلاب خو گرفته اند و بدون ایجاد هیچ هیجان یا جلب توجهی خانواده شهید را آرام نگه می دارند.  شب جمعه است، عده ای کمیل می خوانند پاقدم رهبر. آقا اما هنوز نرسیده اند، گویا در ترافیک مغرب تهران هستند!

ساعت به هشت نزدیک می شود که محافظان سریع بیرون می روند، بزرگترها مقابل درب ورودی می ایستند، عده ای هم نزدیک می شوند به چهارچوب، بلند می شوی و خیره می مانی به درب خانه، قلبت می خواهد سینه را بشکافد... صدای صلوات بلند می شود، روبروی دیدگانت "ماه" طلوع می کند ، "سید علی" وارد می شود با لبخندی که عجیب "رحماء بینهم" است و دستی که به نشانه پاسخ به سلام و صلوات اهل خانه بلند کرده است. نگاهت که به قامت رعنایش می افتد، به قدر همه دلتنگی ات برای حضرت ماه اشک می ریزی، چشمانت هم مثل دلت دیگر به فرمانت نیستند! فقط می بارند و می بارند و می بارند پای مقدم  رهبر پاکی ها... رهبر آرام می آیند و می نشینند. پیش پایش پشت سر برادر شهید می نشینی، روی مبل سمت راست آقا دو ریش سفید خانواده مستقر می شوند و روی مبل سمت چپ هم مادر شهید می نشیند. اشک رهایت نمی کند، مادر شهید با اینکه کنار آقاست اما کاملا به سمت رهبر نشسته است، آقا با مادر و سپس پدر و برادر شهید که جلویش نشسته است سلام و احوال پرسی می کند و نگاهش می گردد سمت چهره ی خیس و سرخ و برافروخته ای که دلت را سخت رسوا کرده است...،  به چشمانت خیره می شود، زیر لب چیزی میگوید و لبخندی دلنشین می زند، نگاهش به چشمانت آنچنان دوست داشتنی است که بی اختیار دو دست را روی سینه می گذاری و با همان گریه از ته دل لبخند می زنی و همین تضاد میان صورتت، گل لبخند رهبر را گلستان می کند...چقدر آرامتر می شوی با یک نگاه معشوق ...

حضور در منزل شهید طهرانی مقدم

رهبر انقلاب صحبتهایشان را آغاز میکنند و از این خانواده ایثارگر به نیکی یاد می کنند و آنها را در مسیر و منش شهادت و سعادت می دانند و تاکید می کنند که انقلاب توانست چنین جوانانی - مثل جوان شما - را در مدتی کوتاه به مراتبی عظیم و درجاتی بزرگ برساند، آقا ادامه می دهند که اگر اینها اینگونه ایثارگری نمی کردند اوضاع امروز اینطور نبود، اینقدر عزت وجود نداشت. برادر شهید که جلوی پای رهبر به همراه فرزند کوچکش نشسته است سریع می پرسد که ما چه کنیم این ارزشها و این آرمانها فراموشمان نشود؟ ما هم شبیه آنها شویم؟

امام امت فورا پاسخ می دهد که "مطالعه کنید" ... آقا قاطعانه ادامه می دهند که مطالعه تان را بیشتر کنید، با این مسیر آشناتر می شوید، من باید بگویم که متاسفانه جوانهای ما در زمینه مطالعه کمی تنبل هستند، اگر نصف کتاب هایی را هم که من می خوانم بخوانند خیلی مسائل برایشان روشن می شود! همین کتابهایی را هم که ما معرفی کردیم را بروند مطالعه کنند.

 ذهنم می رود سمت کتابهایی که آقا کنارشان یادداشتی برای کتاب نوشته است، چقدر زیادند کتابهایی که زوایای پنهان آن هشت سال ایثار را برایمان روشن می کنند البته اگر اهل مطالعه شان باشیم، حتی نصف وقت مطالعه حضرت آقا !

رهبر خیلی با صلابت سخن می گویند، استحکامی که در کلامشان هست را اینجا با همه وجود لمس میکنی، تازه اینجا آقا عتاب و یا غضبی در سخنانشان ندارند، حال می فهمم وقتی که هیاهوی سگ های ولگرد جهان علیه کشورت بیشتر می شود آقا با چه لحنی آنان را صدها قدم می راند... 

به رسم همیشگی رهبر انقلاب ، قرآنی با دستخط خودشان به پدرشهید و هدیه ای به مادر شهید اهدا می کنند، خانواده شهید دیگری هم که حضور دارند قرآن دیگری را از دست مقام معظم رهبری می گیرند به اضافه ی همسر شهیدی که در این دیدار حضور دارد، آقا در مجموع سه قرآن هدیه می دهند به این خانواده! در نوع خودش انصافا جالب است! پسر عموی شهدا از فرصت استفاده می کند و می گوید که آقا ما از بچگی با این شهدا با هم بودیم، آنها رفتند و ما ماندیم، دعا کنید ما هم برویم، آقا نگاهی می کنند و می گویند: "از فرصت حیات استفاده کنید، کار کنید برای خدا برای اسلام"... یکی دیگر از اقوام که پزشک و رئیس یکی از بیمارستان های تهران است شروع به صحبت می کند، آقا مشغول تماشای دستخط شهید و آلبوم عکسهای شهداست، حواسش در عین حال به صحبت های دکتر هست، رهبر  با دقت و لبخند آلبوم را ورق می زنند، چقدر این نگاه دقیق و همراه ذوقش را دوست دارم! صحبتهای دکتر می رسد به آنجا که ما همه چیز را مدیون شما هستیم و همین امنیت و ... که رهبر سرشان را بلند می کنند و می گویند شما تخصصتان قلب بود دیگر؟!! دکتر می گوید نه آقا کلیه بود و کلا رشته کلام قبلی که حاوی تعریف و تمجید بود، از دست دکتر خارج می شود!

دستخط مبارک آیت الله خامنه ای در قرآن اهدایی به خانواده شهید اعتمادیان

زمان مثل باد گذشته است ، آقا می گویند خیلی جلسه خوبی بود و استفاده کردیم و سپس بلند می شوند، همگی بلند می شویم. بی قرار و مبهوت از درخشش مهتاب، جلوتر می روی، چند نفری دور آقا ایستاده اند، یکی دوتا از آشنایان با رهبر احوال پرسی می کنند، نفر روبرویی کنار می رود، تو خیره به سیمای سیدعلی هستی که ناگهان خودت را مقابل ولی امرت می بینی (( فکان قاب قوسین او ادنى))  نزدیکتر از آنچه حتی در رویایت هم تصور نمی کردی، امام امت لبخند می زند، از پس پرده اشک به چشمان روشن و خندانش خیره می شوی.

او حضرت ولی امر است، او همانی است که بعد خمینی پرچمدار انقلاب اسلامی است، او همان وارث خون شهیدان است، او رهبر تنها حکومت شیعه تاریخ است، او فرمانده کل قوا است، فرمانده لشگری از سربازان عاشق که نه تنها در ایران که در همه جای جهان منتظر یک اشاره ی چشمانش هستند، همانی که در مرزهای جولان و فلسطین و لبنان خیلی ها برای لبیک به او با خون خود وضو گرفتند، او انگیزه مقاومت مقابل کفر است، او همان کسی است که سال هشتاد و هشت یک تنه مقابل همه ی زیاده خواهی ها و ظلم ها و بدعت ها ایستاد و پرچم را حفظ کرد، او رهبری است که کمر به نابودی اسرائیل بسته است و نامش کابوس دشمن است، حافظ امنیت و استقلال و پیشرفت کشورت است. او همانی است که مثل هیچکس دوستش داری، اوست رهبر همان خانم بدحجابی که پیش پایش گریه میکند و آقا بجای نگاه به ظاهرش نگاه به دلش میکند که در گرو این انقلاب است، او همانی است که همیشه سعی کرده ای حداقل اندکی شبیه اش باشی و نشدی. او رهبر خوبی هاست...  او همان سیدی است که ولایت رسول خدا را به ارث برده و امانت دار مهدی فاطمه (عج) است. به چشمان روشن سید علی نگاه می کنی و در ثانیه ای همه عظمت نام "خامنه ای" را از ذهنت می گذرانی، همه خاطرات و همه بیانات و همه تصاویر و همه ی چیزهایی را که از کودکی از این بزرگمرد شنیده ای ... تو چه کرده ای برای رهبرت؟ تو چه میخواهی بگویی در مقابل نیابت امام عصر (عج)؟ خودت را هیچ می بینی در مقابل امام خامنه ای.. دستانت می لرزند، سرت را پایین می اندازی. هیچ چیزی نمی توانی بگویی، حتی همه چیزهایی را که با خودت در رویاهایت مرور کرده ای. نه اصلا نمی توانی چیزی بگویی... 

دلدارت لبخند می زند برای دلداری ات، وارد حریم بهشتی اش که می شوی خیالت راحت می شود که تا انتهای دلت را خوانده است، انگار فهمیده است هیچکس را در دنیا مثل او دوست نداری. دلت آرام آرام می شود در مجاورت قلب آسمانی سید علی... 

دست مهربانش را با دستانت میگیری، چشمانت را می بندی و بوسه می زنی بر همان دست خدایی که بر سر ماست، عطر خاصش تا اعماق وجودت می رود... این لحظه ورای همه لحظات عمر توست... 

دیدار با جانبازان . سال 90

دعای آرام رهبر به گوش ات می رسد، از حضرت ماه فاصله می گیری و اینبار به معنی واقعی کلمه گریه می کنی. دلت مگر چقدر تاب و تحمل دارد؟؟؟ آقا آرام آرام حرکت می کنند، محافظان پشت سر ایشان راه می افتند. جلویشان هم حلقه ای از خانواده شهید قرار دارد، هرکسی که می تواند عرض ادبی میکند به ایشان. پشت سر مقام معظم رهبری تا درب خانه همه می آیند، آقا به چهارچوب در می رسند و خداحافظی می کنند با اهل خانه. رهبر شهدای آسمانی و شهدای زنده منزل شهید را ترک می کنند. در این هیاهو پسر بچه ای بلند می گوید:  "آقا دوباره کِی میان؟" !

زیر لب زمزمه می کنی :

((اللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالَتَهُ ))

سپاس خدایی را که خوب می داند باید پرچم ولایت را به چه کسی بسپارد...

...........................

بیرون هنوز باران می بارد...


والسلام

بعد نوشت اول : تصویر دستخط مبارک حضرت خامنه ای در مطلب تنها تصویر اختصاصی است، باقی تصاویر از سایت khamenei.ir هستند . 

بعدنوشت دوم : ارزش و اهمیت شما مخاطبان عزیز که مدتهاست وب حقیر را دنبال می کنید بسیار بیش از خود این وبگاه است لکن آن بالا نوشته ایم شخصی ! این یادداشت هم شخصی است که صدالبته به دلیل همان ارزش والای مخاطبان منتشر شده است.

............
در رابطه با رهبر معظم انقلاب :
بخوانید



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
چهارشنبه 19 آذر 1393 02:26 بعد از ظهر
بعد ار دیدار با حضرت ماه تو حسینیه، تو شبای عاشورا و تاسوعا و یبارم قبل از اون فکر میکردم کلی خوشبحالم شده و....
ولی با خوندن این یادداشت، دیدم نهه...
رویت شما از حضرت ماه خیلی نزدیکتر و صمیمانه تر از رویت ما بوده...
:(
خوش بحالتون...
یادداشت سراسر و شوق و احساستون اشکمونو در آورد!


به امید رویت کامل حضرت ماه
ان شاالله
یاعلی
ابوالفضل اشناب پاسخ داد:
قطعا زیارت ماه در هر صورتی خیلی خیلی توفیقه. توی حسینیه هم که ایشون رو زیارت کردید همینطوره. خوشبحالتون بوده قطعا! :) / ممنون از حضورتون و لطف تون / سلامت باشید/ یاعلی
سپیده دریانی یکشنبه 16 آذر 1393 07:11 بعد از ظهر
بسی لذت بردیم... چه سعادت یهوییی... وقتی نشسته بودین دیگه کسی به غیر شما گریه نمی کرد؟ میشه بپرسم دعای آخرشون چی بود؟
ابوالفضل اشناب پاسخ داد:
ابتدای حضور خیلی ها اشک ریختند و البته بودند دو سه نفری که کل زمان رو گریه کردند. / برای سلامتی خانواده و روح شهید دعا کردند و توفیق طلب کردند
امیر بنایی شنبه 7 دی 1392 09:54 بعد از ظهر
به به به سلامتی داداش موفق باشی انشالله همیشه در راه حضرت صاحب و انشالله روزی سرباز حضرت باشی واقعا حال کردم متنت هم عالی بود
ابوالفضل اشناب پاسخ داد:
به به به ! آقا چه سعادتی ! چه توفیقی! نام مبارک حضرتعالی رو رویت کردیم بالاخره ! خیلی خوش اومدی خیلی قدمت سر چشمم . عزیزی داداشم. ممنون. به دعای تو که از خوبای خدایی
زهرا اقبال جمعه 6 دی 1392 03:38 قبل از ظهر
بسم الله

نصفه شبی چشمامون رو بارونی کرد روایت دیدارتون…
خوش به سعادت شما!
چه صمیمانه طلبیدنتون…
ما عمریه منتظریم,ولی………
توفیق میخواد!
ابوالفضل اشناب پاسخ داد:
بنده حتی منتظر دیدارشان هم نبودم! نا امید از زیارت حضرت ماه ... هرچه شد از هدایت قلب آسمانی سید علی بود .... ان شاالله به زودی قسمتتون بشه.
آزاداندیش پنجشنبه 5 دی 1392 12:41 قبل از ظهر
دعا کنید همچنین دیداری هم نصیب ما بشود.
امیدوار باشم بهتر از اینه که بگم بعید می دانم...
ابوالفضل اشناب پاسخ داد:
از صمیم دل دعا میکنم... ان شاالله
سربازمنتظر چهارشنبه 4 دی 1392 06:12 بعد از ظهر
سلام چه کارخوبی کردین که خداهمچین پاداشی رو بابتش بهتون عطاکرداخه.
خوش وخوش وخوش به سعادتتون
برای من بیسعادت هم دعاکنین
درپناه حق
ابوالفضل اشناب پاسخ داد:
سلام علیکم / گشتیم میان پرونده سیاهمان و هیچ نیافتیم... / ان شاالله قسمت شما هم . / حتما . محتاجیم
عمار یکشنبه 1 دی 1392 11:00 قبل از ظهر
این روزها عجیب این شعرها به دل می نشیند...

هر طور بود آمدم اینجا گمان نبود
اصلا امید آمدن کاروان نبود

من زینبم نه زینب وقت وداعمان
زینب به زیر جامه اش این داستان نبود

من زینبم نه زینب تا عصر یازده
موی سپید و این همه قد کمان نبود

آسان نبود رفتن ما تا به کوفه، شام
گاهی میان قافله یک لقمه نان نبود

آسان نبود رفتن ما با حرامیان
پرده نداشت محمل ما، شانمان نبود

آسان نبود آمدن ما از این مسیر
غیر سرت به روی سرم سایبان نبود

این قافله که خانم قامت کمان نداشت
دارای دختری شده لکنت زبان نبود

تعداد ما کم است نپرس از دلیل آن
با ناز دانه ات احدی مهربان نبود

رفتی و بردی اصغر و حتی برای من
نگذاشتی رقیه خود را برای من...
ابوالفضل اشناب پاسخ داد:
آمدم اینجا دوباره...لشگرت یادش بخیر

قاسم و عون و زهیر و جعفرت یادش بخیر

اولین باری که اینجا آمدم یادت که هست؟

شد رکابم ساقی آب آورت یادش بخیر

اولین باری که اینجا پهن شد سجاده ام

با اذان دلربای اکبرت یادش بخیر

حال، من برگشته ام اما نه مثل بار قبل

قامت مانند سرو خواهرت یادش بخیر

از امانتداری ام دارم خجالت می کشم

بچه های من فدای دخترت... یادش بخیر

روضه ی دیروزمان این بود با بی بی رباب

ای عروس مادر من اصغرت یادش بخیر

من خودم اینجا به جسمت پیرهن پوشانده ام

دستباف یادگار مادرت یادش بخیر

رفتی و با اشک هایم بدرقه کردم تو را

ای برادر آن وداع آخرت یادش بخیر

مثل جدم می شدی در پیش چشمان همه

وای من عمامه ی پیغمبرت یادش بخیر

ساربان در پیش چشمان خودم حراج کرد

گوشواره هام...نه انگشترت... یادش بخیر
ـــبّوح یکشنبه 1 دی 1392 12:48 قبل از ظهر
خدا بدهد از این دوـــتان ..

خوشا به حالتون :)
ابوالفضل اشناب پاسخ داد:
:) آمین
عمار شنبه 30 آذر 1392 11:09 قبل از ظهر
از جان خود اگر چه گذشتم به راحتی
دل کنده ام ولی ز تنت با چه زحمتی

می خواستم به پات سرم را فدا کنم
اما به خواهر تو ندادند مهلتی

کی گفته قطعه قطعه شدن درد آور است؟
مردن به عشق تو که ندارد مشقتی

بهتر نبود جای تو من کشته می شدم؟
بی تو چگونه صبر کنم... با چه طاقتی؟

از بس برای زخم لبت گریه کرده ایم
چشمی ندیده ام که ندیده جراحتی

تو رفتی و غرور حریمت شکسته شد
هنگام غارت حرم آن هم چه غارتی

آتش زدند خیمه ی ما را و بعد از آن
دزدیده شد تمامی اشیا قیمتی

این بچه ها تمامی شان لطمه خورده اند
با من ولی به شکوه نکردند صحبتی

کم مانده بود خم بشوم کم بیاورم
از دست تازیانه ی بی رحم لعنتی

غصه نخور حقیر نشد خواهرت حسین
از فتح شام آمده ام، با چه هیبتی

شرمنده ام رقیه تو در خرابه ماند
لطفی کن و سراغ نگیر از امانتی

عباس اگر نبود اسارت چه سخت بود
ممنونم از حمایت آن چشم غیرتی.

"مصطفی متولی"
ابوالفضل اشناب پاسخ داد:
بال و پرم شکست ولی نهضت تو ماند

این قامتم خمید ولی عزّت تو ماند

گیسوی من سپید شد و روی من کبود

تا پرچم ولایت تو هیبت تو ماند

عیبی ندارد از تو مرا دشمنت گرفت

چون با دعای مادرمان تربت تو ماند

بی حرمتی اگرچه به آل رسول شد

امّا قسم به آل علی حرمت تو ماند

یک اربعین اسیر و چهل منزل اشک و آه

با این همه ،حدیث تو و عصمت تو ماند

ناگفته های شام بماند برای بعد

فریادهای قافلۀ غربت تو ماند

با خطبه های کوفه و شام اماممان

از مقتل تو تا ابد دولت تو ماند

یادش بخیر قاری قرآن ما شدی

هرجا که رفت رأسِ تو ، پس آیت تو ماند

"هل من معین" تو شده "صوت الحزین" من

در بینِ نسل ها نَفَس حضرت تو ماند

یک آشنا نبود اگر یاری ام کند

تا روز حشر ، درد و غم محنت تو ماند

برگشتم از اسارت و شرمنده ام ز تو

در گوشۀ خرابه گُل زینت تو ماند

جای علیِ اکبر و عباس و قاسمت

یک کاروان اسیر پِی نصرت تو ماند

بُردم پیام فاطمی اَت را به هر دیار

خصمت فنا شد و عَلَم قدرت تو ماند

با این همه مصائب سنگین این سفر

دین زنده ماند و رایحۀ عبرت تو ماند...
.................................................
بسیار ممنون. خیر ببینید.
شاگرد کریمۀ اهل بیت جمعه 29 آذر 1392 04:26 بعد از ظهر
صحن و سرایش حرم مرتضاست
مسجد بالای سرش کربلاست
آینه هایش همه الماسی است
رنگ و لعاب حرم عباسی است

تقدیم با احترام:

http://babolkarimeh.com/1392/06/06/index.html:id=529
"خوشمزه ترین پذیرایی"
................................


شکرانه مهر به روز شد
ایران با طعم قرمه سبزی!
ابوالفضل اشناب پاسخ داد:
مثل همیشه بسیار خوب؛ ممنون. لطف کردید / خدمت می رسیم
ریحون پنجشنبه 28 آذر 1392 10:05 بعد از ظهر
سلام
زیارت قبول
حتما جایی و وقتی لیاقتی نشان دادید برای این دیدار.
خوش به حالتان.
ابوالفضل اشناب پاسخ داد:
سلام علیکم / حقا گشتیم و چیزی در خود نیافتیم... / روزی شما هم انشاالله
پرستو پنجشنبه 28 آذر 1392 12:21 بعد از ظهر
مطمئنا حرفتان در باره شانس متین است ... انشاالله قسمت ما هم بشود ...
یادتان نرود که حتی مرداب هم عکس ماه را میگیرد برای دلش تا ماهی شود ...
ابوالفضل اشناب پاسخ داد:
انشاالله / همینطور است، ماه ، ماه است...
گل پنجشنبه 28 آذر 1392 12:03 قبل از ظهر
سلام علیکم
خیییییییییییلیییییییییییی زیبا و رمانتیک!!
خوش به سعادتتون!
ابوالفضل اشناب پاسخ داد:
سلام علیکم / خوش به سعادت شهدا
رضا چهارشنبه 27 آذر 1392 03:25 بعد از ظهر
سلام عزیز دل برادر
دیدار روی ماه گوارای وجودت باد. ولایی باشیم و ولایی زیست کنیم ان شاءالله.
ابوالفضل اشناب پاسخ داد:
سلام علیکم دل انگیز! / ان شاالله ...
yamahdi9 سه شنبه 26 آذر 1392 10:14 بعد از ظهر
دوباره سر حرف باز می شود،حرف همان دلی که آن به آن بغضش ترک برمیداشت برای حس غریبگی اش و رها شدن به کارش نمی آمد که نمی آمد..
وحالا اینجا، دوباره، باز ، ترک برمیدارد دل بینوایش، با این وصفی که از "ماه" می خواند و آرزو میکند چشمانی را که لایق باشند و دلی که لایق تر ..
رهایی ؟ چه بگوید !!
ابوالفضل اشناب پاسخ داد:
گاهی قسمت و نعمت به لیاقت تو ربطی ندارد! به کرامت صاحب کرم مربوط است، آن که حواسش هست به همه احوالات عالم ... / قدر این دل را بدانید. بینوا و نیست و از جنس ماه است./ چه بگوید این دل؟؟؟
پرستو سه شنبه 26 آذر 1392 07:33 بعد از ظهر
حرف از دیدار بود ... اما این دیدار! .... جای حرف ندارد ... خوش به سعادتتان آن هم اینگونه ... ما شهرستانی ها چنین شانسی را نداریم ...
..................من جایتان بودم از خیر چفیه آقا نمی گذشتم :)..... دیدار ماه نوش جان ستاره ها
ابوالفضل اشناب پاسخ داد:
به نظرم اصلا ربطی به شانس ندارد!، آن زن عرب که صبحگاهان ناگهان در مزار شهدای شهرش، خویش را مقابل رهبر معظم انقلاب می بیند خوب می داند که شانس تقریبا اینجا بی معناست! من هم خوب می دانم! ... / ستاره ؟؟؟ ماه را چه به مرداب ؟؟؟ !
ریحانه1372 دوشنبه 25 آذر 1392 04:36 بعد از ظهر
سلام...
چند بار این نوشته زیبا و احساسیتون رو خوندم...
و اشک...
گاهی اشک هم آرام کننده بی قراری هایت نیست...
نمیدونم چی بگم...
فقط میتونم بگم خوش به حال دلتون...

آن نگاه رهبرم آرزوست...

چند بار به وبتون سرزده بودم اما فرصت دقیق خوندن مطالب و گذاشتن نظر و... نشده بود...
وبلاگتون هم مثل پیجتون در اینستاگرام و حتی خیلی بیشتر از اون عالیه...

التماس دعای آرامش...

خدا نگهدار قلب پاکتون...

یا علی...
ابوالفضل اشناب پاسخ داد:
سلام علیکم / خوش آمدید / حرارت نگاه رهبر ارثیه ی پدرش علی (ع) است انصافا / چیزی اگر هست از لطف خدای زیبایی هاست و نه از جانب این حقیر / همچنین . سلامت و موید باشید / در پناه حق
ایراوانا* دوشنبه 25 آذر 1392 11:48 قبل از ظهر
یا الله*

بعله که حق با شماست...

امیدوارم ما در زیرِ سایه ی این عااالی ، متعالی بشیم...

ان شالله*
ابوالفضل اشناب پاسخ داد:
بله امیدوارم :)
تسنیم دوشنبه 25 آذر 1392 08:30 قبل از ظهر
ره بر، همان قدر که رهبرِ تیم حفاظت است، ره برِ مردم نیز هست، ره برِ نیروی انتظامی، ره برِ چتر بازانِ مرزنشین، ره برِ جوانانِ برومند، ره برِ پیرمردانِ بی دندان، ره برِ فرزندانِ بی کسِ شهدا، ره برِ راننده های فرمان داری، ره برِ پسرانِ نماز جمعه، ره برِ دخترانِ خیابان، ره برِ هپی برادرز، ره برِ خواهرانِ زینب، ره برِ چپ، ره برِ راست، ره برِ استاندار، ره برِ فرماندار، ره برِ بلوچ، ره برِ زابل، ره برِ سیستان، ره برِ شیعه، ره برِ سنی، ره برِ کرد و ترک ترکمن، ره برِ یاروها، ره برِ بچه های نشرِ آثار، ره برِ بچه های مخالف نظام...
ره بر همان قدر که ره برِ من هست، ره برِ رفیقِ شفیق من نیز هست...
او بایستی ره برِ همه باشد...

سلام علی آل یاسین...
ابوالفضل اشناب پاسخ داد:
چقدر دوست دارم این بند را ... انصافا و حقا که ره بر همه است حضرت ماه ... / ممنون
ایراوانا* یکشنبه 24 آذر 1392 11:46 بعد از ظهر
یا الله*

سلام...

عااالی بود جناب اشناب،
درست مثلِ همیشه

با اجازه تون نقل کردم در وبلاگم...
پایدار باشید و سلامت...
ابوالفضل اشناب پاسخ داد:
سلام علیکم / عالی، حضرت امام امت است :) / همچنین
جناب ما یکشنبه 24 آذر 1392 05:15 بعد از ظهر
یا لیتنا کنّا معکم...
ابوالفضل اشناب پاسخ داد:
...
عمار یکشنبه 24 آذر 1392 08:11 قبل از ظهر
مثل اینکه خیلی تحت تاثیر قرار گرفته و حس نورانی شدن بهمان دست داد!!! طوری که نظرمان بی نام ثبت شده!!!

به هر حال این هم از برکات پست شماست....


ابوالفضل اشناب پاسخ داد:
تشخیص اش سخت نبود! دیگر کلام و بیان همراهانمان را می شناسیم . نام هم گم شود نشانتان باقی است. موید باشید
سبک مطهر یکشنبه 24 آذر 1392 05:44 قبل از ظهر
سلام
خواندیم
و تموم احساسمان باشد برای خودمان

+
+
+
همینجوری تا همیشه +
جانم فدای رهبر
ابوالفضل اشناب پاسخ داد:
سلام علیکم / فدایش
شهیدبی پلاک شنبه 23 آذر 1392 11:56 بعد از ظهر
سلام-
وقتی میخوانی که ماه آمد، دیگر سخت میشود ادامه را خواندن...
پرده ای شفاف از اشک، روی چشمان می نشیند و دستت بی اختیار برای پاک کردنش...
ادامه را میخوانی.... تا خود را در آغوش یار میبینی و باز پرده شفاف شکل میگیرد و اینبار دلت نمی آید که پاکشان کنی...
آسمان دیگر نمی بارد، اما تو می باری...
دیگر دستی برای پاک کردن اشک بلند نمیشود...! آرام ادامه میدهی و با چشمانت همراهی میکنی...
ببار ای چشم که گاه شستن بار دل و صفای بهاری قلب است...
و در اندیشه خود تمام لحظه ها را به تصویر می کشم...
اللهم الرزقنا...
ابوالفضل اشناب پاسخ داد:
سلام علیکم / وه که چه احساسی ست محبت ولی و عشق ماه... چقدر یک نفر می تواند زیبا و دوست داشتنی باشد؟ ... / بزودی روزی تان باشد ...
dokhtare hava شنبه 23 آذر 1392 08:12 بعد از ظهر
سلام!من واقعا نمیذونم چی بگم...فقط این كه قسمت هركسی نمیشه...یا ما شمارو نشناختیم یا...خدا قسمت ما هم بكنه...لیاقت میخواد كه مثل اینكه ما نداریم...
خیلی التماس دعا
ابوالفضل اشناب پاسخ داد:
سلام علیکم / لطف خدا بود هرچه که بر این دلم رفت... ان شااالله قسمت شما هم بشود / محتاجیم به دعا
شاگرد کریمۀ اهل بیت شنبه 23 آذر 1392 06:35 بعد از ظهر
اشناب دات میهن بلاگ دات کام
در انتظار می مانی تا وارد شوی،
به امید اینکه کلمات از حضرت ماه سخن گفته باشند..
و بعد لبخند می زنی از ازدحام لغات نورانی!
پس شروع به خواندن می کنی..
بسم الله

وارد خانه می شویم، منزل پدربزرگ بطور غیرعادی شلوغ است.. کسی جلو می آید و می خواهد که گوشی هایمان را تحویل دهیم.. این رفت و آمد ها و حضور محافظین انگار خبر از حضور یک شخصیت مهم را می دهد...
دلت می لرزد
می لرزد از حقیقت داشتن کم احتمال ترین گزینه!
نام مقام معظم رهبری را که می خوانی دیگر ادامه اش را نمی بینی
صبر می کنی تا بغضت فرو نشیند
لااقل موقتاً فرو نشیند تا بتوانی بخوانی

صدای صلوات بلند می شود
صدای صلوات تو هم بلند می شود...
و از میان حروف سیاه، ماه طلوع می کند..
چشمانت هم مثل دلت دیگر به فرمانت نیستند! فقط می بارند و می بارند و می بارند پای مقدم رهبر پاکی ها

اینها را از پس پرده اشک می خوانی..
و با لبخند امام لبخند می زنی

اللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالَتَهُ


و شروع می کنی به نوشتن
اشناب دات میهن بلاگ دات کام....
ابوالفضل اشناب پاسخ داد:
خدا را شکر آنچه که از دلت بر قلمت می آید و از قلم به روی این صفحه جاری می شود، می رسد به قلوبی که اینقدر روشن هستند تا حتی بیش از آنچه که به ذهن تو هم برسد این صفحات را نورانی کنند... / هرچه هست از فضل خداست و دوستان "اشناب دات میهن بلاگ دات کام"... / در این مسیر بمانید تا شهادت ...
مصطفی شنبه 23 آذر 1392 05:28 بعد از ظهر
گفتم اون روز محله حال دیگه ای داشت،چه حیف،به قول شاعر:"یار در محل و ما گرد جهان می چرخیم!"
خوشا به سعادتتون،یک بار هفت یا هشت سال پیش چنین سعادتی نصیبمون شد و تا الان که دیگه خبری نیست...
در ضمن من منظورم از انتظار هم انتظار وب نبود،اما در هرحال منتظر شمام هستیم!!!
ابوالفضل اشناب پاسخ داد:
دوباره نصیب بشه ایشالا :) / کلا منتظری پس ! کلا خدمتت میرسم !
شنبه 23 آذر 1392 02:17 بعد از ظهر
سلام.
با اینکه یادداشتتان کاملا شخصی بود اما حرف دل ما هم بود.

باز هم خوش به سعادتتان.

یاد خوابی که در پست قبلی هم عرض کردم افتادم.

ممنون که دل و قلب و روحمان را برای لحظاتی خدایی کردید و غبار دلمان را کمی پاک کردید.

و اما مطالعه؛

به شخصه خیلی شرمنده ام.

مدتی ست مشغول مطالعه کتاب فاخر عزت شاهی هستم و تازه الان کمی درک میکنم که گذشتگان ما چه کردند...


دعا بفرمایید در این راه ثابت قدم باشیم.

یا علی مدد.
ابوالفضل اشناب پاسخ داد:
سلام علیکم / ممنون از حضرت ماه که اینقدر ماه است... / بنده شرمنده ترم ! اصلا به نظرم واقعا آن حرف ها مال خود من بود! به یاری خدا عمل خواهیم کرد به امر ولی ... / ان شاالله تا آخرین نفس بر این مدار بمانیم. / یاعلی
امیر جمشیدی شنبه 23 آذر 1392 01:07 بعد از ظهر
مبارکت باشه!
تک خور،
چند قطره اشک،
انتظار...
و دیگر هیچ.
ابوالفضل اشناب پاسخ داد:
چی بگم بهت! قسمتت بشه انشاالله ... :)
مصطفی جمعه 22 آذر 1392 11:14 بعد از ظهر
سلام.عمریست مثلا منتظریم،اینم روش!!!
ابوالفضل اشناب پاسخ داد:
سلامممممم / من شرمنده ام / وبت را دیدم لکن چیزی ننوشتم. چشم حسابی به خدمتت می رسیم :)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
نمایش نظرات 1 تا 30