تبلیغات
یادداشت های شخصی ابوالفضل اشناب - ذره و خورشید (قسمت اول)

شارژ ایرانسل

فال حافظ

یک شهر تا به من برسی عاشقت شده ست... ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود
 

پنجشنبه 4 دی 1393
به قلم : ابوالفضل اشناب دیدگاه

ذره و خورشید (قسمت اول)



بسم الله


سفرنامه کربلای معلا (پیاده روی اربعین حسینی) آذر ماه 1393

لازم نوشت :) : همیشه معتقد بودم که خورشید در آسمان نیست! در کربلاست. خورشیدی که جاذبه ای عجیب دارد و کافی ست که در معرض تابش همگانی اش قرار بگیری... آن وقت آن جاذبه تو را به طرف خود خواهد کشید.
خورشیدی که در ایام اربعین آنچنان می درخشد که تمام دنیا برای چند روز معطل می ماند و نگاهش می کند. آنها که به طرف خورشید می روند ذره هایی نورانی اند که به سوی روشنایی راه افتاده اند. جاده های درخشان منتهی به کربلا پر است از ذره هایی که دیگر مال خود نیستند... نورند و به سمت منبع ابدی گرما و روشنایی حرکت می کنند.
و اما این نوشته.
در مدت سفر آنقدر غربت رسانه ای دیدم که با خود عهد بستم این نوشته را با هر زحمتی که هست منتشر کنم تا شاید سهم کوچکی (در حد همان یک ذره) در رساندن پیام اربعین داشته باشم. نتیجه این شد که مقابل دیدگان شماست. روایتی چند قسمتی از پیاده روی اربعین حسینی که خب اولین شاخصه آن نگاه شخصی من به وقایعی است که مشاهده کرده ام. کمی و کاستی اش را بگذارید به حساب نقص های وجودی یک ابوالفضل که در آستان خورشید بیش از یک ذره نبوده و نیست. نگاهتان را پیشاپیش سپاسگزارم
باقی بقای شما
..............................................
..............................................
..............................................

از مرز خودت رد شو و برو !

دیگر اینقدر شنیده بودم که علائم مومن یکی اش می شود زیارت اربعین که کل روایت را از بر بودم!

ولی خب حکایت زیارت اربعین با این ها فرق دارد!
به نظرم امام معصوم این روایت را آورده است تا آنها که سوای عشق دوست دارند "مومن" باشند بلند بشوند و بروند کربلا!
وگرنه عشاق که همینطوری شیفته زیارت آن سرزمین هستند. دیگر چه احتیاجی است که زیارت اربعین حضرت عشق را در روایت، کنار انگشتر دست کردن بگذارند؟!
اما اربعین نزدیک بود و چه دلم میخواست و چه دلم نمی خواست این سفر به ظاهر به پای من نوشته نشده بود. دو سال قبل تر از این هم به معنای حقیقی کلمه "نشده بود" که بشود! حالا امسال که دیگر جای خود. همان پاسپورت نیم بند تاریخ اعتبار گذشته ام نیز گم شده بود و تنها کارتی باقی مانده بود که سال 88 در سفر عتبات همراه خود داشتم. یعنی عملا این فرصت کوتاه به پاسپورت گرفتن که هیچ! حتا به جمع کردن وسیله هم وقت نمی رسید. یک هفته مانده به چهلم امام شهید(ع) حجم پر کشیدن تمام کبوتران دور و برت را تاب نمی آوری... دیگر مستند های سیما را تاب نمی آوری. پیامک های متعدد شماره های عراقی را هم.
سال سومی است که این وضع و اوضاع دم اربعین گریبانگیر توست...
شهر با همه گستردگی اش اینقدر تنگ می شود که حس میکنی نفس درون سینه ات حبس شده است. پنجشنبه شب است و ترافیک تهران تمام توانش را به کار بسته است برای بی حوصله کردن شهروندان.
با خودت خلوت میکنی... زود به این نتیجه می رسی که مگر بنا نیست اربعین همه به طرف خورشید بروند؟ پس چه نشسته ای؟ برخیز و سمت خورشید برو... تا جایی که در تقدیرت باشد جلو خواهی رفت.
حسین بن علی (ع) مرزی ندارد، مرز قائل شدن برای بی مرز ترین عشق دنیا، جفاست در حق این عشق. مرز نباید مانع شود... از مرز خودت رد شو و به سمت مرز برو.

 



فقط می دانیم می رویم کربلا!!

یکی دو روزی دنبال کسی می گردی که همراهی ات کند. "الرفیق ثم الطریق"! البته طریق الحسین فرق دارد. کسی هم نیامد، برخیز و برو. اما رفیق راهی پیدا می شود و تو راه میافتی به طرف خورشید...
انگار تمامی تهران می خواهد برود طرف مرز مهران! هیچ وسیله ی نقلیه ای به تمامی استان های غربی کشور وجود ندارد! ما مانده ایم یک اتوبوس ساعت 11 شب به مقصد کردستان و دیگر هیچ.
راهی کردستان می شویم !
راستش را بخواهید تمام تصور من از کردستان بر می گشت به خاطرات پدر (که بعضا هولناک بودند) و فیلم "چ" ! هفت صبح فردا که قدم به خاک کردستان گذاشتیم، دیدم که خیلی با تصوراتم فرقی نداشت.
طبیعت جذاب و مردمی که کوهستان آنها را ساخته بود. باید سریع به طرف ایلام و مهران حرکت می کردیم. کسی پیدا شد تا ما را ببرد. کرد عزیزی بود که مدتی از جوانی اش را در تهران گذارنده و حالا راننده ی خط کردستان به تمام کشور بود. 

 


الحق هم آدم شریفی بود که با صحبت هایش مسیر را کوتاه تر می کرد.
شش ساعتی طول کشید تا با عبور از کوهستان های زیبای غربی کشور به استان ایلام برسیم... همه در حال عزیمت به مهران بودند... اتوبوس های بی شماری را می دیدیم که مقصدی به جز مهران نداشتند.
ده کیلومتر قبل از شهر ترافیک سنگینی وجود داشت، شنیده بودم که مهران تبدیل به پارکینگ شده است اما خب همان جمله همیشگی اختلاف شنیده ها و دیده ها!
مردم محلی با وانت هایشان بخشی از ترابری زائران را به سمت مرز انجام می دهند. یعنی ده کیلومتر قبل از شهر. به شهر که برسی دیگر باید یک فاصله 20 کیلومتری را پیاده بروی تا برسی به منطقه مرزی مهران و نقطه صفر مرزی ...

 



رودخانه ای سمت خورشید

خورشید سه ساعت دیگر غروب می کند و ما آرام آرام به سمت مرز راه می افتیم. حجم جمعیت واضحا متعجب مان کرده است. حالا خوب است می دانیم که حداقل از اطرافیانمان چقدر آدم رفته اند طرف خورشید...طرف کربلا.
به ازای هر قدم بر حیرتمان افزوده می شود! ناگهان خود را در رودخانه ای سیاه می بینیم که به سمت مرز در حرکت است... رودخانه ای به درازای 20 کیلومتر که از هر قشر و تیپ و استانی در آن هست... تمام ایران به سمت کربلا می روند انگار. همان اول مسیر آنچنان مبهوت می شوی که خودت را از یاد می بری. خودت را باید بسپاری به این رود.. اینجا دیگر "من" وجود ندارد... 
به تماس های متعدد دوستان و آشنایان تا جایی که آنتن اجازه بدهد پاسخ می گویی و با صدایی مملو از حیرت، گزارش مختصری از وضع و اوضاع می دهی و راه می روی.
بعد از چند ساعت پیاده روی حدود نماز مغرب به مرز می رسیم. فکرش را بکنید که تمام این رودخانه می خواهد از گذرگاهی باریک بگذرد! خودمان را برای هر اتفاقی آماده کرده بودیم!
پایانه مرزی مهران مملو از جمعیتی بود که به هوای خورشید دل به جاده زده بودند، سر و صداها بلند بود، از وسط جمعیت صدایی شبیه صدای میدان جنگ می آمد!! جمعیت از داربست های تعبیه شده بالا می رفتند و در این میان ما تقریبا روی محتویات ساک های مردم قدم می زدیم! یادم نمی رود پشت بلندگو هم کسی با ناله فریاد می کرد : آقا خواهش میکنم آروم باشین! همه رد میشین! یواش! ای خدا!! 

 



 


وضعیت مرز ابدا مناسب نبود، زمینی مملو از آب که با خاک مخلوط شده بود و حاصلش شده بود گِل. امکاناتی که جواب گوی یک سوم این جمعیت هم نبود، عدم دور اندیشی قبل از این بحران مرزی تاسف آور بود. به سمت گیت ورودی حرکت کردیم... داربست ها اوضاع را خراب تر کرده بود، نیروی انتظامی رفته بود داخل سالن ترانزیت و سپاه مامور تامین نظم جمعیت بود که خب تامین نظم جمعیت در این اوضاع یک شوخی بیجا حساب می شد!
با هر مشقتی بود وارد سالن ترانزیت شدیم، کارت ملی کفایت می کرد و خیلی ها همان را هم نداشتند و عبور می کردند.  
تمام منطقه مرزی پر از آدم بود... وارد خاک عراق که شدیم این واقعیت را بیشتر لمس کردیم که در این مسیر مرز بی معناست...حجم جمعیتی که فقط به سمت شهر های عراق حرکت می کردند...

اینجا خاک عراق است...
سه شنبه هجدهم آذر ماه
ساعت 9.30 دقیقه شب.
دنیا به نام آل حسین است والسلام





ادامه دارد



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
nbanoo_shahrivar یکشنبه 14 دی 1393 10:02 قبل از ظهر
نمیدونم چی بگم...
این سفرنامه عشق، بعد از چند هفته که سعی میکردم حس و حال اون روزا رو فراموش کنم، دوباره هواییم کرد و بارونی....
عالی بود حسش...
فقط حسرت میخورم الان...
حسرت سفر چهارسال پیش به بهترین شکل رو که اونجور که باید درک نکردم و درست نفهمیدم که کجام، و حسرت از دست دادن اربعین امسال و راهپیمایی رو...
به هر دری زدم، پاسپورت و بلیط و... ام جور بود، ولی نشد که بشه!
لایق دیدار نبودم...
جزو معدود دفعاتی بود که گفتم کاش پسر بودم و بدون مشکلی راحت میرفتم !

اینجاس که خوب میفهمم معنی:

"بیچاره اون که حرم رو ندیده
بیچاره تر اون که دید کربلاتو !!!!"

زیارت و سفرتون قبول حق....
خیلی منتظر ادامه سفرنامه هستم..
التماس دعا



ابوالفضل اشناب پاسخ داد:
من این حس و حال رو خوب متوجه میشم.. از صمیم دل آرزو می کنم که این حسرت در دل مانده شما، به زودی زود شما را به طرف خورشید ببرد... چون دل ملاک است / ممنون از توجه تون و نگاهتون/ ایشالا بزودی قسمتتون / محتاجیم
محمد شنبه 13 دی 1393 01:50 قبل از ظهر
برای کم کردن این غربت رسانه ای انتشار این نوشته ها به زبان های دیگر بسیار کارآمد تر از انتشار به زبان فارسی است . خدا قوت.
ابوالفضل اشناب پاسخ داد:
اگر دوستی زحمت ترجمه را کشید حتما ! :) ما که موافقیم / ممنون از نگاهتون
بنت الهدی جمعه 12 دی 1393 11:07 بعد از ظهر
سلام
تا این جایش که دلچسب بود،
برای خواندن بقیه سفرنامه عشق حتما سر می زنم...
ابوالفضل اشناب پاسخ داد:
سلام علیکم / ممنون از حضورتون و نگاهتون / ان شاالله به زودی
شهیدبی پلاک چهارشنبه 10 دی 1393 11:55 قبل از ظهر
سلام-
دلم دوباره رفت میان رود خروشانی که از شهر مهران تا پایانه مرزی در حرکت بود...
بزرگ و کوچک، پیرو جوان،‌زن و مرد وزیبایی پیاده روی کودکان 5-6 ساله ...
همان که گفتید: شنیدن کجا و دیدن کجا...

روزی همه ساله عاشقاش..
ابوالفضل اشناب پاسخ داد:
سلام علیکم / زیارت قبول! بله و چه صحنه دلنشینی بود تصویر حرکت این رود... ایشالا قسمت همه مشتاقان / ممنون :)
چیذری دوشنبه 8 دی 1393 03:23 بعد از ظهر
سلام

پیداست دلتان انقدر قابل بوده که به این زیبایی وصف سفر عشق را می کنید...

بسیار عالی و شیرین نوشتید
منتظر ادامه ش هستیم.

یا حق
ابوالفضل اشناب پاسخ داد:
سلام علیکم / اختیار دارید. خودتان هم بسیار خوب روایت کرده بودید. نوشیده شد./ لطف دارید/ ان شاالله به زودی / یاعلی
سبک مطهر یکشنبه 7 دی 1393 08:19 بعد از ظهر
سلام
دیروز ک این مطلبو خوندم
هیچی بهتر از این نمیتونست ؛ جریان قلبمو سر نظم بیاره -

الان برا قسمت دوم - زود اومدم
اما دیدن عکس های اضاف شده هم - + داشت

خدا قوت
ابوالفضل اشناب پاسخ داد:
سلام علیکم / ممنون از لطفتون و حضورتون. قسمت دوم هم بزودی تقدیم میشه. / تصاویر هم اضافه شدند بله، ایشالا توی قسمت های بعدی تصاویر اخصاصی هم باشه. سلامت باشید
علی شنبه 6 دی 1393 01:43 بعد از ظهر
زیارت قبول
سلام
با مطلب شهید! تو را چه شده است که سراسیمه از خاک بیرون میای؟ به روز شدم.
خوشحال میشم تشریف آورده و نظرتان را بفرمائید
ابوالفضل اشناب پاسخ داد:
سلام علیکم / ممنونم / خدمت می رسیم به شرط حیات . سپاس
میم سین روشندل جمعه 5 دی 1393 11:13 بعد از ظهر
سلام. مجددا زیارت قبول.
مشتاق ادامه ی سفر نامه هستیم.
ابوالفضل اشناب پاسخ داد:
سلام علیکم
حلما سادات جمعه 5 دی 1393 03:44 بعد از ظهر
بح بح . . .
زهی به سعادتتان . . .
ابوالفضل اشناب پاسخ داد:
ممنونم از حضورتون . حسینی باشید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.