تبلیغات
یادداشت های شخصی ابوالفضل اشناب - ذره و خورشید (قسمت دوم)

شارژ ایرانسل

فال حافظ

یک شهر تا به من برسی عاشقت شده ست... ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود
 

شنبه 13 دی 1393
به قلم : ابوالفضل اشناب دیدگاه

ذره و خورشید (قسمت دوم)



بسم الله 


سفرنامه کربلای معلا (پیاده روی اربعین حسینی) آذر ماه 1393 

" لازم نوشت " پست قبل را حتما بخوانید! 
..............................................
..............................................
..............................................

زائر ها دزدیده می شوند !!

به چند نفر از نزدیکانم پیامک "رد شدم" را ارسال می کنم، می دانم که این عملا آخرین ارتباط من با آنهاست.

ساعت نزدیک ده شب می شود و مثل همه مردم باید راه بیافتیم سمت نجف. البته خیلی از مردم دفعه اولی است که اصلا حضور در جایی غیر از شهرشان را تجربه می کنند و به همین خاطر خیلی ها می روند طرف کربلا! یعنی پیاده روی اربعین را خیلی ها اصلا نشنیده اند...
و اما من راستش در عمق قلبم اینقدر خوشحال بودم که دلم می خواست فریاد بکشم! بعد از سالها دوری حالا دارم به سمت خورشیدی می روم که مدتهاست برای رفتن به سمت او بیتابم.. اینبار اما سبکبار مثل یک پر، مثل یک قطره وسط رودخانه...
انواع وسیله نقلیه به نجف مهیاست، از موتور سه چرخه تا تریلر! مردم عراق خوب می دانند که وظیفه مهمی را بر دوش دارند.
میان آن هیاهوی بعد از مرز یک راننده ای فریاد می زند نجف!
ما هم می رویم سوار یکی از همین کامیون ها می شویم! گفته بودم که خودمان را برای همه چیز آماده کرده بودیم. حالا سوار شده ایم و شوخی های مردم گل کرده است : نجف دویست نفر ! 
جالب بود که به هرکسی هم یک مقصدی را گفته بود! به یکی نجف به یکی کربلا به یکی هم کاظمین! 
بعد از طی مسیری کامیون متوقف می شود، من خیلی هوش و حواس درستی نداشتم و خیال می کردم که رسیده ایم نجف! در حالی که حداقل چند ساعت دیگر راه مانده بود. از ماشین پیاده می شویم و خود را مقابل چند خانواده عراقی می یابیم که آمده اند به استقبال ما.
دعوا سر تقسیم زائر بالا می گیرد و ما قسمت یک خانواده عراقی می شویم در شهری که نمی دانیم کجاست! نه نقشه های گوشی به کار می آیند نه زبان فارسی! یک خانم ما را به طرف منزلش می برد و با استقبال همسرش ما وارد خانه ای محقر می شویم...

پشت کامیون اینجاست!! بابت بی کیفیت بودن تصویر شرمنده! 
کوت کجاست؟!!

کوت دویست و چهل کیلومتری نجف اشرف است! یعنی ما رسما از اینجا چند ساعتی راه داریم. حقیقتش کمی دلگیر می شوم از اینکه چرا زمان نجف رفتنمان کوتاه شد و نشد که امشب برویم اما به خودم نهیب می زنم که آخر چه چیز این سفر به دست توست که حق دلخوری را به خودت می دهی؟!
مرد خانه ابتدا با یک لیوان آب از ما پذیرایی می کند، و بعد می گوید که همه چیز مهیاست، خوش آمدید، حمام هم آماده است. من شنیده بودم که بعضی از عراقی ها در این ایام چگونه پذیرایی می کنند اما تا به حال به چشم ندیده بودم، مستند هایی که از اربعین و مهمان نوازی عراقی ها پخش می شد را من داشتم لمس می کردم. او تمام وسایل راحتی را فراهم کرده است، او خودش را خادم می داند و خدمت می کند، از آب و غذا گرفته تا گرم کردن آب و شستن جوراب های زوار...
ما در خانه این مرد تنها نیستیم، چهار جوان تهرانی دیگر هستند که خب ظاهرشان کمی متفاوت بود! ازشان سوال که کردیم گفتند ما همینجوری بلند شدیم و آمدیم! تهران هم مغازه لباس فروشی داشتند.
زوار امام حسین عجیب متنوع اند! شاید این چهار نفر تا بحال حتا به نزدیک ترین امامزاده شان هم نرفته بودند اما حالا اینجا زائران حسین بن علی (ع) حساب می شدند... قضاوت از روی ظاهر را باید در خویش کشت...
میزبان بساط شام را مهیا می کند و الحق والانصاف سنگ تمام گذاشته است. تمام چیزی که داشته اند را آورده بودند. خوب می دانم که این غذاهای مخصوص را شاید خودشان در سال یک بار هم نخورند اما برای زوار همه چیز باید تکمیل باشد. جالب است که فرزند کوچک این خانواده عراقی دست به هیچ چیز سفره نمی زند...

سفره شام شب اول سفر در کوت . منزل یک عراقی زائر نواز. انصافا توی اون شرایط خیلی پذیرایی کاملی بود :)


شام و میوه و چای عراقی بعدش را می خوریم و آماده می شویم برای خواب، خوابی که بعد از یک روز سخت و پر از تجربه های جدید، عجیب می چسبد...! آن چهار جوان ایرانی همراه ما حرف های جالبی می زنند :
داداش بریم بهش بگیم بیدارمون نکنه صبح بخوابیم تا ظهر. بعدش بلند شیم بریم کربلا!!!

حساب و کتابش با حسین...

به خواب می رویم در حالی که مرد عراقی در اتاق بغل بیدار است، این را از پارچ آبی که بالای سرمان در طول شب هی پر و خالی می شود، می فهمیم...
وقت اذان صبح با صدای رسای میزبان بیدار می شویم... بستر خواب را خودش جمع و جانماز پهن می کند. به هیچ کداممان اجازه نمی دهد که برویم با آب سرد وضو بگیریم... مرتبا تکرار می کند: "مای حار"  یعنی آب گرم.
نماز را می خوانیم و آماده می شویم که برویم البته بعد از صبحانه مفصلی که میزبان برایمان تدارک دیده است...
حجم لطف این خانواده کوت نشین ما را عجیب شرمنده کرده است... نکته اینجاست که همسر او و فرزندان او هم قطعا بیدارند... ولی خب ما آنها را دیگر ندیدیم حتا وقت خداحافظی. پیش خودم فکر می کنم که آیا حسین بن علی (ع) وامدار کسی می ماند؟ وامدار کسی که از زائرانش با همه بضاعت پذیرایی کرده است؟؟ بغضی گلویم را می فشارد ... چه معامله ای می کنید شما مردم، چه معامله ای است وقتی یک طرف آن فرزند فاطمه باشد...
میزبان برایمان ماشینی می گیرد که ما را یک راست می برد به نجف، خیلی از ایرانی ها در کوت هستند، جالب است که عراقی ها زائران را در همه شهر ها تقسیم می کنند و همین کار از ازدحام جمعیت جلوگیری می کند... بعد از چک و چانه زدن سر قیمت به سمت نجف راه می افتیم...
کوت و آن خانواده عراقی می روند در آرشیو خاطرات شیرین من ... اجرشان با حسین بن علی (ع)

به سمت خانه پدر

چهار پنج ساعتی در راه هستیم، با اینکه راننده های عراقی خیلی سریع رانندگی می کنند. آن سه چهار جوان هنوز با ما هستند و البته خواب! به اولین "سیطره" ( سیطره : ایست بازرسی ) ارتش عراق می رسیم ، درب ماشین توسط سرباز عراقی برای مشاهده مدارک باز می شود. یکی از آن جوان ها رنگش می پرد! بعید می دانم که حتا داعش می توانست او را اینقدر بترساند! به گمانم فکر کرد آمده اند او را بگیرند!! 

کوت. در راه نجف. نفر وسطی همون بنده خدایی بود که کلی ترسید البته بعدش عادی شد براش ! :) 

نکته ای که توجه ام را جلب کرد این بود که در سفر قبلی وقتی یک کاروان ایرانی به سمت یکی از شهرهای عراق می رفت، دو خودروی اسکورت جلو و عقب کاروان حرکت می کردند، الان بیرون ماشین را که نگاه می کردم، هزار هزار ایرانی را می دیدم که سمت نجف در راهند و اسکورت یک شوخی محسوب می شود.

سلفی توی ون. کوت به نجف :/ کلا ما ازین قابلیت گوشی بیشترین استفاده رو توی سفر داشتیم! حتا بیشتر از دوربین اصلی گوشی!! البته همه عکسا اینقدر بد نیست !

مسیر را از سمت دیوانیه ی عراق همینطور ادامه می دهیم تا می رسیم به کوفه ... اسم کوفه که می آید سرم را پایین می اندازم ... این شهر عجیب بوی بغض های علی بن ابی طالب را می دهد... 
یکی از آن سه جوان با دیدن گنبد فیروزه ای مسجد حنانه می گوید بچه ها حرم!! رفتارشان برایم شیرین است، در عکس ها هم حرم امیرالمومنین را ندیده اند اما اکنون پسر ابی طالب (ع) را زائرند...
صدای اذان ظهر به گوش می رسد، عطر خانه پدری می آید...
دیگر ماشین نمی تواند جلوتر برود، اینجا باید پیاده شویم،
در نزدیکی های حرم یگانه مولای خلقت... علی بن ابی طالب (ع)  ...

اینجا نجف اشرف است...
چهارشنبه . نوزدهم آذر ماه
ساعت دوازده و پنج دقیقه


این دستپاچگی ز سر اتفاق نیست... / شوق وصال کم ز نهیب فراق نیست/ شرح بسیط وصل به بست و رواق نیست/ اصلا مزار انور تو در عراق نیست... 
معنی کجا به کار ببندد مزار را ...؟



دنیا به نام آل حسین است والسلام



ادامه دارد...



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
کهف یکشنبه 10 اسفند 1393 02:08 بعد از ظهر
"خوب می دانم که این غذاهای مخصوص را شاید خودشان در سال یک بار هم نخورند اما برای زوار همه چیز باید تکمیل باشد. جالب است که فرزند کوچک این خانواده عراقی دست به هیچ چیز سفره نمی زند..."

بسه دیگه کشتی منو!
ابوالفضل اشناب پاسخ داد:
تقصیر من چیه :)
یکشنبه 19 بهمن 1393 02:09 قبل از ظهر
عااالی بود...
تمام خاطرات سفر واسم مرور شد...بسیار زیبا نوشته بودید
مای بارد مای حار...الفاظی که زیاد بکار برده میشد..یادش بخیر
خدا دوباره قسمت کنه
ابوالفضل اشناب پاسخ داد:
خیلی ممنونم . خوشحالم که مورد توجه قرار گرفت/ سلامت باشید
آیه شنبه 4 بهمن 1393 05:19 بعد از ظهر
یکی از چیزاهایی که باعث شد بفهمم چقد نسبت به قبل از خدا دور شده ام این بود که قدیما وقتی میگفتم السلام علیک یا امام رضا اتفاقی می افتاد که به زودی میفهمیدم عازم مشهدم ولی تازگیا هر کار که میکنم اتفاقی می افته که نمیشه برم! فقط خواب مشهد رفتن نصیبم میشه!
خوشا به سعادتتون
ابوالفضل اشناب پاسخ داد:
لطف امام رئوف شامل حال همه ماست ... حالا کم و بیش داره .... ایشالا به زودی قسمتتون. منم دعا کنین / سلامت باشین
مدافعان حرم چهارشنبه 24 دی 1393 05:04 بعد از ظهر
پایگاه رسمی مدافعان حرم http://www.modafeon.blogfa.com
ما را با درج لینک یا بنر و یا نشر مطالب در وبگاه خود یاری نمائید
یاعلی
دوشنبه 22 دی 1393 11:49 قبل از ظهر
بیچاره دلِ من با خوندن نوشته‌های شما..
درود فراوان بر زائر حضرت عشق !
ادامه را منتظریم...

ابوالفضل اشناب پاسخ داد:
دعامون کنین... ایشالا قسمتتون / ان شاالله به زودی
شنبه 20 دی 1393 03:03 قبل از ظهر
خانه ی پدری... نجف...
چهارشنبه 17 دی 1393 11:08 قبل از ظهر
سلام اصولا ناصر خسرو نویسی رو خیلی می پسندم .این یكی كه در نوع خودش بی نظیر بود . اما این پذیرایی بی بدیل عراقی ها واقعا شوق اور و ایضا اشك اوره ...
منتظر عكسهای با كیفیت بالا با دوربینتون بودیم !!
خوش به سعادتتون كه این بار هم زائر شدید و به نوعی لایق شدید
التماس دعا
ی ا علی
ابوالفضل اشناب پاسخ داد:
سلام بر شما / ممنون از لطفتون البته خیلی فاصله داریم تا چیزی که ایده آل باشه ولی در هر حال از نگاهتون ممنونم. در مورد عکس ها هم باید عرض کنم که من در این سفر دوربین به همراه نداشتم! فلذا عکس ها همینقدر بده!! عذر خواهی می کنم /ایشالا قسمتتون / سلامت باشید
چیذری چهارشنبه 17 دی 1393 10:35 قبل از ظهر
جانم خانه ی پدری...

هیچ چیز این سفر قابل پیش بینی نیست...همواره دست هایی از جنس نور هستند که از این شهر به آن شهر تو را می کشانند

چقدر شعر زیر عکس آخر خوب بود...
شوق وصال کم ز نهیب فراق نیست ...
ابوالفضل اشناب پاسخ داد:
دقیقا اینطوره ... همان دست هارو عشقه ... / ممنون از نگاهتون / سلامت باشین
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.