تبلیغات
یادداشت های شخصی ابوالفضل اشناب - ذره و خورشید (قسمت سوم)

شارژ ایرانسل

فال حافظ

یک شهر تا به من برسی عاشقت شده ست... ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود
 

سه شنبه 14 بهمن 1393
به قلم : ابوالفضل اشناب دیدگاه

ذره و خورشید (قسمت سوم)

کلمات کلیدی : سفرنامه اربعین 1393 , کربلا منتظر ماست بیا تا برویم , اربعین , یادداشت های شخصی ابوالفضل اشناب , لبیک یا حسین , خاطرات اربعین , ذره و خورشید ,


بسم الله 


سفرنامه کربلای معلا (پیاده روی اربعین حسینی) آذر ماه 1393 


* " لازم نوشت " پست اول را حتما بخوانید! 

* ضمنا برای دسترسی راحت تر به قسمت های قبل این سفرنامه، اینجا کلیک کنید
..............................................
..............................................
..............................................
امانتی حرم کجاست؟!

از جایی که پیاده شده ایم تا حرم چند دقیقه ای راه است... فرصت خوبی است که خودم را آماده کنم برای دیدار پدر خلقت و خورشید بی همتای اهل بیت (ع). شهر بیش از حد شلوغ است.
از دوستم می پرسم : ساک و وسایل رو چیکار کنیم؟ جوابش جالب است: "میدیم امانات حرم!" جوابش قانع کننده است ولی اصلا به آن خوشبین نیستم!
از خیابانی می گذریم که آغاز مسیر پیاده روی اربعین است، جمعیت به سمت کربلا می روند... دل توی دلم نیست، می دانم که باید ابتدا از پدرش اجازه بگیریم...
آن چند جوان تهرانی هنوز همراهمان هستند و با تعجب شهر را نگاه می کنند، اصلا مسیر را بلد نبودند و همراه جمعیت داشتند می رفتند طرف کربلا که صدایشان کردیم!
باید از بازار عبور میکردیم برای رسیدن به حرم، قدمهایی که به سمت مزار اولین امام بر میداری قدم های خاصی است... چند دقیقه ای به زمین خیره بودم در بازار تا ناگاه خودم را مقابل درب حرم حضرت امیر (ع) دیدم. من نجف آمده بودم و این بر دلتنگی ام افزوده بود، اینکه چند سالی میشد که دلم هوای نجف داشت، هوای حیدر را ...
اطراف حرم مملو از جمعیت بود و گرد و خاک تمام هوا را پر کرده بود، نجف و البته تمام شهر های عراق از لحاظ بهداشتی وضعیت مناسبی ندارند. 
مردم همگی اطراف حرم اتراق کرده بودند و دربهای حرم را برای نماز بسته بودند. ساک ها و وسایل مردم روی هربلندی آویزان و یا روی زمین رها شده بود!  اوضاعی که تا بحال در هیچ شهر زیارتی ندیده بودم! 
نگاهی به چهره پر از تعجب و شگفتی همسفرم کردم و از او پرسیدم: راستی سینا؟ امانتی حرم کجاست؟!!!!

 
اینجا نجف / مقابل حرم حضرت امیر است، کلا همه جا یا آدم بود یا وسایل! 

سلام همسر زهرا ... سلام بابا...

اوضاع نجف به ما نشان می داد که اینجا جای زیاد ماندن نیست! جایی هم نداشتیم البته که بخواهیم بمانیم، علاوه بر این یک شب را در کوت سپری کرده بودیم و امروز چهارشنبه تا اربعین فقط سه روز مهلت داشتیم که به کربلا برسیم. که یک روز آن هم عملا سپری شده است و فقط یک زمان دو روزه برای رسیدن تا کربلا وقت می ماند...
یاد سفر اولم می افتم و توقف سه روزه مان در نجف با بهترین شرایط ممکن!! اربعین است دیگر... جایی برای تشریفات و رفاه و آسایش نیست...
وسایل را گوشه ای گذاشتیم و به سمت حرم راه افتادیم، حجم کفش ها و دمپایی های رها شده درب حرم آنقدر زیاد بود که تا چند سانتیمتر روی آنها راه می رفتیم! 

وارد حرم که شدم تمام دلتنگی هایم را اشک شستم و به پدر سلام دادم... لذتی که در دیدار پدر هست مگر در چیز دیگری وجود دارد؟ و اینجا خانه پدری من است... 
ندای "لبیک یا علی" در ایوان طلای مولا می پیچد و ضریح همه را به آغوش خویش فرا می خواند... 
زیر لب میگویم سلام حضرت دریا! سلام همسر زهرا ! سلام مولا... من آمده ام برای اجازه گرفتن از شما تا بروم به همان جایی که دلم متعلق به آنجاست... سلام خداوند بر شما و فرزندان پاکتان و این شهر و این حرم و همسر یگانه تان .
زمان کمی را در حرم هستم اما عجیب این لحظات لذت بخش است. باید سریع تر بروم. حرم را ترک می کنم در حالی که هم آرامم و هم بی قرار، آرام نجف، بی قرار کربلا...
اندک آذوقه ای که برایمان باقی مانده است را به عنوان ناهار می خوریم و وسایل را جمع می کنیم. خورشید رمقش را از دست داده است، چهارشنبه ساعت حدود 4 بعد از ظهر است که سمت کربلا راه میافتیم...

آغاز مسیر پیاده روی اربعین. سمت چپ قبرستان وادی السلام است و روبرو کربلا...

کربلا منتظر ماست؛ بیا تا برویم...

باورم نمی شود که با چشمان خودم دارم ستون های شماره گذاری شده مسیر پیاده روی را می بینم... دلم میخواهد تک تکشان را ببوسم! 
در ابتدای مسیر اهالی نجف موکب هایی را برپا کرده اند و بازار نذری ها مثل هوا حسابی گرم است! در مورد خصوصیات مسیر پیاده روی در آینده بیشتر خواهم نوشت. 
همان ابتدای راه متوجه می شوم که تیپ و قیافه و لباسهایی که همراه دارم و پوشیدم، بیشتر شبیه به یک کوهنورد است تا آدم معمولی پیاده رو! 
نثار خودم و تدبیر و دور اندیشی ام درودی می فرستم و با اندکی تغییر اوضاع خودم را مرتب می کنم و راه می افتم ...
سیل جمعیت تماشایی است... هر طرف نگاه می کنی همه در حال راه رفتن اند و همه مقصد ها هم یک جاست... : کربلا ...
شگفت انگیز است چیزهایی که دارم برای اولین بار در عمرم می بینم، تکاپوی خادمان و اشتیاق زائران و لطف همه به همدیگر، حضور در بزرگترین اجتماع جهانی و عظیم ترین کنگره انسانی احساساتی است که من را عجیب به فکر فرو برده است.
 چهره ها اغلب خندان است. دارم مستندهایی که دیده ام را به شکل واقعی لمس میکنم اینجا... خورشید غروب کرده است و صدای اذان در مسیر می پیچد...
باید از مسیر پیاده روی مفصل تر نوشت... اما همین یک جمله بس که هرکس هرچه داشت آورده بود برای زائران "ابوسجاد"

خیلی ها شاید بدانند اما جا دارد توضیحی راجع به پدیده "موکب" بدهم.
موکب، چادر ها و یا ساختمان ها و حسینیه هایی هستند که در ایام اربعین حکم مهمانسرا را برای زوار دارند و از آنها در وعده های غذایی و میان وعده ها پذیرایی می کنند و اسباب خواب (یا به قول خودشان "منام")  و استراحت را برای زوار فراهم می کنند. 
در بیان کلی موکب ها نقش بسیار بسیار مهم و راهبردی در بهتر برگزار شدن مراسم اربعین دارند.


تا ستون 300

نماز را به اصرار یک مرد عراقی در موکب او میخوانیم و شام را اندکی بعد از نماز میخوریم و راه می افتیم، تمام وعده های غذایی زوار توسط مردم تامین می شود فلذا بسیار گسترده و متنوع و دلچسب است، فرصت کمی داریم برای رسیدن به کربلا، علاوه بر این دو نفری که همراهم هستند دوست دارند از طعم تمام غذاها بچشند، حرف هم گوش نمی دهند!!
میان مسیر عبورمان بسیاری از عراقی ها با لحنی پر از خواهش و گاهی نزدیک به التماس از ما می خواهند که یک شب مهمانشان باشیم، اینقدر اصرار میکنند که شرمندگی تمام وجود آدم را فرا میگیرد. اینجا بهشت را راحت می خرند...

در تمامی ساعات شبانه روز مسیر مملو از جمعیت است که پیاده روی میکنند، با خودمان قرار گذاشته ایم که تا ستون 300 را امشب هرطوری هست برویم... این نکته هم فراموش نشود که داخل شهر نجف نیز حدود 120 ستون وجود دارد و بعد از آن دوباره شمارش ستون ها صفر می شود.

اینجا پلی بود که آن سه جوان را گم کردیم... آنها رفتند روی پل و ما رفتیم زیر پل،‌ دیگر ندیدمشان... زیارتشان قبول! / عکس: ابتدای مسیر پیاده روی یا همان "مشایة"

آنچه در این مسیر حکم کیمیا را دارد همان چای عراقی تیره رنگی است که تا نیمه شکر دارد و شاید خیلی هایمان در ایران جرات نکنیم از آن بخوریم!! ولی در طول مسیر خصوصا شبها این پدیده دلنشین، انرژی بخش است. 
هوای عراق به دلیل موقعیت جغرافیایی و زمین پستی که دارد، روزها گرم است و شبها سرد، به گونه ای که روزها اگر بیش از یک لباس بر تن داشته باشی اذیت می شوی و شبها اگر خودت را نپوشانی فورا سرما میخوری. البته خیلی از هم وطنان ما از جمله همین همسفر ما متوجه این امر نیستند و خب عواقبش را هم باید تحمل کنند.
عدد شمارش ستون به 300 نزدیک می شد و ما ناشیانه تا ساعت 12 شب مداوم راه رفتیم! خستگی راه و بارهای سنگینمان دیگر بیش از این توان پیش روی نمیداد، باید جایی استراحت میکردیم و البته این را هم متوجه شدیم که تمامی موکب ها این ساعت از شب پر است و ما باید فکر دیگری بکنیم...
مقابل موکبی می رسیم که اهالی لبنان در آن هستند و البته خیلی قبل تر از ما به خواب رفته اند، مقابل درب موکب فضایی است که می شود آنجا ماند، پتوهایمان پهن میکنیم و آماده خواب می شویم، هنوز هم نمی دانم چرا در آن وضعیت بازار خنده ما اینقدر گرم شده بود! چند دقیقه ای می شد که سه نفرمان همینطوری خیلی خوشحال و خندان بودیم.
سینا هم می خندد در حالی که هیچ کداممان نمی دانیم او شبی هولناک و سخت را در پیش دارد...


ادامه دارد... 


والسلام


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
sahba شنبه 25 بهمن 1393 03:55 بعد از ظهر
سلام علیکم
خداقوت
چرا اینقدر دیر بخش های سفرنامه رو تکمیل می کنید؟ ما مشتاق خوندن ادامه ش هستیم...
لطفا وقت بیشتری بگذارید
در پناه خدا
یاعلی (ع)
ابوالفضل اشناب پاسخ داد:
سلام علیکم / به چند دلیل! اول اینکه قاعده مطالب وبلاگ مدت زمانی یک هفته تا ده روز رو شامل میشه. دوم اینکه وقت این حقیر هم این روزها خیلی کمه که البته درست میشه و این که سفرنامه نویسی به همراه ویرایش متن و عکس ها مدتی زمان می بره . ممنون از همراهیتون به زودی قسمت بعدی منتشر میشه :) / سلامت باشید/ یاعلی
نگاه به تاریخ اسلام پنجشنبه 23 بهمن 1393 04:58 بعد از ظهر
سلام خاطره و سفرنامه میتونه جذاب هیجانی و درس آموز باشه - کار جالبیه موفق باشید
ابوالفضل اشناب پاسخ داد:
سلام بر شما / بله همینطوره ، نوشتنشم لذت بخشه :)
مهرمانا شنبه 18 بهمن 1393 08:01 بعد از ظهر
بارک الله
ابوالفضل اشناب پاسخ داد:
سلام / حال شما؟!/ یادی از ما کردید؟
شهیدبی پلاک شنبه 18 بهمن 1393 12:33 قبل از ظهر
سلام-
باز دلم یاد حسین کرده است...
خیلی خوب و روان نوشتید... قابل حس است، حتی گرما و سرماهایشو آن استکان های چای نیرو بخش...
التماس دعا و سال بعد هم نصیب همه عاشقاش.
ابوالفضل اشناب پاسخ داد:
سلام علیکم / خداروشکر که اینطوری بوده :) / ایشالا قسمت همه عاشقاش بشه
nbanoo_shahrivar سه شنبه 14 بهمن 1393 08:41 بعد از ظهر
عاااااااااااااالی...
مثل قسمت های قبل...
بازم حال هوای دلمون و چشمامون رو بدجور بارون و آشوب کرد...
و...
فقط حسررررررت....
ای خدا....
بی صبرانه منتظر بقیش هستیم!
ابوالفضل اشناب پاسخ داد:
ممنون خیلی زیاد / خوشحالم که موثر بوده و متن تونسته حداقل بخشی از حس هارو منتقل کنه / ایشالا بزودی قسمت شما هم / ممنون از همراهی تون و توجه تون
قریب سه شنبه 14 بهمن 1393 01:51 بعد از ظهر
وقتی میخونم انگار داری برام تعریف می کنی!
آفرین!
ابوالفضل اشناب پاسخ داد:
خب این یعنی من خیالم راحت شد که مخاطب ارتباط برقرار کرده :) ممنون عزیزم
Rajabi سه شنبه 14 بهمن 1393 01:25 بعد از ظهر
خوش بسعادتتون.
ابوالفضل اشناب پاسخ داد:
بزودی قسمتتون ان شاءالله
Nadia Banu سه شنبه 14 بهمن 1393 12:42 بعد از ظهر
اینکه مستندها رو به چشم دیدید... عالیه !
نوش جانتون ..
قلمتون تا همیشه حسینی‌وار باد..
ابوالفضل اشناب پاسخ داد:
حس خیلی خوبی داشت ! / ممنون از لطف شما / حسینی باشید همیشه
آیه سه شنبه 14 بهمن 1393 12:33 بعد از ظهر
سلام
بسیار زیبا نوشته بودید
بازهم میگویم خوشا به سعادتتان
معلوم است كه آثار این سفر نورانی هنوز باشماست وانشالله در شما باقی بماند
التماس دعا
ابوالفضل اشناب پاسخ داد:
سلام بر شما / ممنون از نگاهتون و همراهیتون / امیدوارم که اینطوری باشه که میگید. سلامت باشید / محتاجیم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.