تبلیغات
یادداشت های شخصی ابوالفضل اشناب - نیام صبر

شارژ ایرانسل

فال حافظ

یک شهر تا به من برسی عاشقت شده ست... ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود
 

سه شنبه 4 فروردین 1394
به قلم : ابوالفضل اشناب اشک

نیام صبر

کلمات کلیدی : خون دل میخورد تیغ ذوالفقار , بر اینهمه کبودی و خراش گریه کن علی , چه کشید شمشیر علی , نیام صبر , ابوالفضل اشناب , یا زهرا ,


بسم الله 


نمیدانم از کجا آغاز کنم داستان با علی (ع) بودن را ... در حیات برترین مرد آفرینش نقش آفرین بودن را ... نمی دانم باید از کجا بگویم این داستان عاشقانه را.
نمی دانم از کدام غزوه بگویم و از کدام نبرد و از کدام جهاد که در آن صاحب من رقیبی نداشت. 
.......................
ماجرای خندق و عمرو بن عبدود را حتما باید شنیده باشید. آن هنگام که پیامبر، به دنبال دلاوری می گشت تا بیاید و تمام باطل را به زمین بکوید، آن وقت که علی (ع) قبضه من را فشار می داد و فریاد می کشید که "یا رسول الله ! من آماده ام" ... 
داستان عجیبی بود خندق، عمرو آنچنان نعره میزد که گوئی تمام زمین می لرزید. علی (ع) اما بسیار مهیب تر از او می نمود. من بی قرار رقصیدن میان دستان علی بودم و او خوب می دانست که باید چه کند. 
مدت زیادی نگذشت که من به خون عمرو آغشته شدم... در تمام نبرد های علی (ع) اینگونه بود، قبضه من را پاک ترین انسانها لمس می کرد و تیغه من، خون آلوده ترین انسانها را می نوشید... عجیب دلنشین بود این تناقض برای من. 
علی (ع) من را میان دست چرخاند و من رگهای عمرو را لمس کردم و بعد...
و بعد ها شنیدم که پیامبر گفت ضربه ای که علی (ع) در روز خندق به وسیله من به عمرو بن عبدود زد، از عبادت جن و انس تا روز قیامت برتر بوده است... 

بعد از خندق احساس عجیبی داشتم، دلاوری در میان عرب نبود که حریف صاحب من باشد، این جوان به مثال شیری میان دشت حمله می کرد. دشمنان اما پیامبر را رها نمی کردند، مدتی نگذشت که "خیبر" آغاز شد. نامی که تاریخ هیچوقت از یاد نبرد...
قلعه مستحکمی بود. فرماندهان سپاه پیامبر یکی بعد از دیگری مغلوب می شدند و سرافکنده باز می گشتند. حیدر(ع) اما آرام در خیمه اش نشسته بود، درد چشم داشت انگار. من را گوشه ای گذاشته بود و آرام نشسته بود. درد کشیدن هایش هم عجیب مردانه بود. پیامبر آمد و به حیدر(ع) فرمان داد که پرچم را به دست بگیرد... آنچنان خوشحال بودم که خداوند می داند. حیدر(ع) من را برداشت و از نیام کشید، آنچنان درخشیدم که چشم دشمنانش خیره ماند. دستی به پرچم و دستی به قبضه من... حیدر(ع) حمله اش را آغاز کرد و در همان ابتدا آنچنان رعد و برقی در میان میدان زد که از ترس خیلی ها به داخل قلعه فرار کردند... من خون دشمنانش را می نوشیدم و حریص تر می شدم. همه به داخل قلعه فرار کردند. درب دژ بسته شد و حیدر(ع) پشت در ماند. همه مبهوت دلاور خیبر به حیدر(ع) نگاه می کردند. او میخواهد چه کند؟! حیدر(ع) قدم به سمت درب برداشت من را در نیام فرو کرد و درب را گرفت، صدای ذکر لب هایش را می شنیدم. مقابل چشمان همه درب قلعه را ناگهان از جا کند. اینبار من هم مات و مبهوت مانده بودم.. او کیست؟؟؟ صاحب من کیست؟... صدای تکبیر در زمین و آسمان پیچید و بعد...
و بعد ها مادران عرب تا سالها قصه خیبر را برای فرزندانشان تعریف می کردند... قصه خیبر، قصه حیدر (ع) قصه ی در...

آوازه پسرعموی پیامبر در تمام شبه جزیره عربستان پیچیده بود، عراق عرب نیز می دانست مردی کنار پیامبر است که با وجود او آسیب رساندن به پیامبر ممکن نیست... مرتضی(ع) من را صیقل میداد و من آن هنگام برای لمس دستان مبارکش بی تاب بودم که خبر رسید در نزدیکی کوهی به نام "احد" کفار جمع شده اند و اینبار همگی برای قتل پیامبر صف کشیده اند. مرتضی (ع) لبخندی زد و آماده شد برای نبرد. 
به نزدیکی های کوه که رسیدیم صفوف منظم دشمن هراس به دل خیلی ها انداخت... اما آرامش مرتضی(ع) را می توانستم در قدم برداشتن هایش حس کنم، زیر لب تسبیح خداوند می گفت و قدم برمی داشت، نبرد آغاز شد و زودتر از چیزی که همه فکر می کردند این جنگ به سود اسلام به پایان رسید. اما ...
قرار بود که تنگه احد را نگهبانان لشگر پیامبر حفظ کنند که انگار طمع غنیمت آنها را از ماموریت شان غافل ساخت و ناگهان دیدیم که جمعیت کثیری از کفار سوی پیامبر حمله ور شده اند. آنچنان غافلگیر شده بودیم که در همان حمله اول بسیاری شهید شدند و تعداد زیادی نیز فرار کردند. من صاحبم را خوب می شناختم، او نه اهل فرار بود و نه اهل ترس، هیچکس در عربستان یادش نبود که مرتضی(ع) تا بحال پشت به دشمن کرده باشد... اما اینبار جان پیامبر در خطر بود و مدعیانی که بعدا شنیدم ادعای دلاوری و فتح کردند، فرار را به قرار ترجیح دادند. مرتضی(ع) مانده بود و پیامبر (ص). من را آنچنان میان دستانش می گرداند که در مدت زمان کمی تمام تیغه من را خون فرا گرفت... مرتضی(ع) می غرید و دشمن مانند برگ خزان به زمین می ریخت، کفار های کفتار صفت کجا حریف شیرخدا می شدند؟! من با شدت تمام به شاهرگ کفار اصابت می کردم و با خودم قرار گذاشته بودم لایق دستان مرتضی(ع) باشم. صاحب من داشت حماسه ای خلق می کرد که تمام تاریخ به خود ندیده بود. 
 خون از روی تیغه من به روی قبضه ریخته شده بود و مرتضی(ع) همچنان دور وجود پیامبر می گشت و نمی گذاشت کسی به او نزدیک شود. نگاهم به سر و روی مرتضی(ع) افتاد که غرق در خون بود و آنقدر زخم برداشته بود که نگرانش شده بودم. او همچنان می غرید و جان پیامبر را حفظ می کرد. اصلا انگار هیچ ترسی در وجود این مرد نبود. مرتضی(ع) آنقدر جنگید و جنگید که دشمن از نفس افتاد و مسلمانان فرار کرده باز به عرصه برگشتند و نبرد به پایان رسید... 
در همین حال و هوا بود که صدایی از آسمان به گوش رسید... 
صدایی که تمام دنیا آن را شنیدند..
"لا فتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار" 
هیچ دلاوری چون علی (ع) و هیچ شمشیری چون ذوالفقار نیست.

 

 
من چه چیزی کم داشتم برای اینکه خوشبخت ترین شمشیر دنیا باشم؟... نام من کنار نام علی بن ابی طالب (ع) در آسمان ها پیچیده بود و ذوالفقار در دستان علی (ع) شمشیر بی بدیل تاریخ نام گرفته بود...
چقدر صاحبم را دوست داشتم ... ما به مدینه بازگشتیم هنگامی که شایعه پیچیده بود که پیامبر کشته شده است... فاطمه (س) دختر پیامبر با نگرانی به دشت خیره شده بود و تا مرتضی(ع) رسید، گل از گل فاطمه شکفت، مرتضی(ع) سرتاسر زخم بود اما لبخند بر لب داشت. فاطمه نگاهی به علی (ع) کرد و گفت : جبران می کنم پسر عمو... این را گفت اما ...
و اما فاطمه (س) آن هنگام که نوعروس خانه مولا(ع) شده بود را خوب خاطرم هست، فاطمه (س) گویی لایق ترین زنان برای برترین مردان بود و مولا (ع) هم شایسته ترین مرد برای برترین زن تاریخ. 
خاطرم هست خانه شان را. خاطرم هست که من را جای مناسبی در خانه گذاشته بودند و من هنوز خوشبخت ترین شمشیر تاریخ بودم. 
شمشیر های سلطنتی و جواهر نشان و طلاکوب در میان قصر های عظیم پادشاهان تاریخ، هیچکدام لذتی را که من در خانه ساده علی و فاطمه می بردم، نچشیده بودند. 
من شمشیر  دو دم مولا (ع) بودم و این بالاترین سعادتی بود که می توانستم داشته باشم. 
هنوز خاطرم هست لبخند های دلنشین فاطمه (س) را وقتی نگاهم می کرد... هنوز خاطرم هست قصه هایی را که فاطمه (س) از دلاوری های مولا (ع) برای فرزندانش می گفت و در این قصه ها نام من را به زبان می آورد... هنوز خاطرم هست که فاطمه من را از نیام در می آورد و صیقل می داد و تیغه من را نوازش می کرد و من از شدت ذوق می خواستم ذوب شوم میان دستان مهربان مادر این خانه ...
چقدر همسر صاحبم را دوست داشتم، اصلا همه او را دوست داشتند و من جور دیگر. من سلاح مرد این خانه بودم، سلاحی که باید دشمنان این خانه را می ترساند. من با خودم عهد بسته بودم تا لحظه ای که از بین بروم از همسر دوست داشتنی و مهربان مولا (ع) دفاع کنم. او فاطمه بود و من ذوالفقار... اما ...

اما از خاطرم نمی رود ظهر آن روز سیاه را. من مانند همیشه نظاره گر خانه و کاشانه مولا (ع) بودم. وقتی که کسی درب خانه اش را خیلی محکم می کوبید. صدایش برایم آشنا بود، او یکی از همان فراریان احد بود و یکی از مغلوبین خیبر و یکی از بزدلان خندق... حالا چه میخواست این نامرد حقیر که اینچنین فریاد می کشید پشت درب خانه شیرخدا؟
صدای نحس او به تهدید اهل خانه بلند شده بود و من خشمگین به مولا (ع) نگاه می کردم، چگونه جرات می کرد در حضور دلاور مرد عرب و من اینچنین فاطمه (س) را تهدید کند؟!
در مقابل نگاه مبهوت من حریم را شکستند و به سمت مولا (ع) حمله ور شدند. فاطمه (س) را نمی دیدم میان گرد و غبار اما صدایش به گوشم می رسید،‌ در اوج نگرانی بودم چون این زن پسر سوم مولا(ع) را باردار بود... بچه های  مولا (ع) گریه می کردند و من ...
و من آنچنان بی قرار بودم که می خواستم خودم را مقابل پای مولا (ع) بیاندازم تا خون تمام این شیاطین را همینجا بریزد... مولا (ع) را به میان حیاط و بعد کوچه کشیدند، دستانش را بستند و طناب را به گردنش انداختند... 


نکند حیدر(ع) من را فراموش کرده است؟! نکند فراموش کرده است که ذوالفقار اگر از غلاف بیرون بیاید احدی جرات جسارت نخواهد داشت... می خواستم فریاد بکشم که یا علی! من را از قفس غلاف رها کن... بیا و من را در میان دستانت بگیر تا آنچنان خونشان را بریزم که احدی از آنان زنده نماند. اما مولا (ع) نیامد... هنوز خاطرم هست نگاه زینب و حسن و حسین را به خودم... و نگاه حسرت علی (ع) به شمشیری دو دمی که بهترین همدم دلاوری هایش بوده است. آن نگاه ها همه ی توان من را برای همیشه گرفت...
فاطمه بلند شده بود و بند کمر مولا (ع) را محکم گرفته بود. هرچه می کشیدند فاطمه (س) ایستاده بود و از جایش تکان نمی خورد، من در غلاف بودم که غلافی به روی دست مادر خانواده بلند شد... در میان فریاد های من غلاف نجس یک شیطان به دست های مادر میخورد و من ناله می کردم، آنچنان از تماشای این صحنه سوختم که نزدیک بود ذوب شوم. خاطرم هست که از روی سکو، خودم را به میان حیاط انداختم... من در نیام بودم و غلاف بی حیایی به دستان محبوبه ی مولا (ع) می خورد. فاطمه (س) شبیه ترین بوده ست به علی(ع) به این راحتی ها مگر رها می کند کمربند پسرعمویش را ...
از هرچه غلاف بود متنفر بودم... آن نامرد کاری کرد که تا انتهای تاریخ هرکس نام غلاف بیاورد جگرش بسوزد.
تمام شیرینی یک عمر زندگی شکوهمندانه ام با پسر ابوطالب با دیدن همین واقعه از بین رفت... 
چه نشستی ذوالفقار؟...
...................
دیگر بعد از آن روز نه مولا(ع) لبخندی زد و نه فاطمه (س) و نه من دیگر خودم را می بخشیدم. روزها گذشت تا فاطمه (س) ی خانه پر کشید و در مقابل چشمانم برای همیشه به عرش سفر کرد. 
همان فراریان احد، همان خائنان به پیامبر، تمام هستی مولا را از او گرفتند و او صبر کرد. 
او امام صبر بود و من در نیام صبر... 
او قرار صبر داشت با پیامبر وگرنه من که دیده بودم این مرد را یارای مقابله نیست.

ما روزهای بسیاری در آغوش هم گریه کردیم، هنوز خاطرم هست لرزش پای فاتح عرب را هنگام دفن فاطمه (س)؛ هنوز خاطرم هست آنچنان در میان بقیع بر سر آنان که برای نبش قبر فاطمه(س) آمده بودند فریاد می کشید که تمام مدینه می لرزید. ای کاش من را از نیام بیرون می کشید تا انتقام پاک ترین خون تاریخ را همانجا بگیریم.  
من بعد از شهادت بانوی مهربان خانه، دیگر درخششی نداشتم، هرچند در جنگ های زیادی همراهش بودم و صاحبم علی، هنوز شیرخدا بود اما داغ مدینه به دل هر دوی ما ماند. 

و من ...
من قرار است بزودی دستان مردی عزادار را ببوسم که از جنس دستان صاحب آسمانی ام خواهد بود... من برای او تمام این خاطرات را نقل خواهم کرد. 
من بعد از مادر سالهاست که در نیام صبر،‌ انتظار می کشم...


.........................
آهـ نوشت: مانده‌ست ذوالفقار علی در نیام صبر
قلب خدای صبر، پریشان فاطمه‌ست.

عشقـ نوشت:‌ ذوالفقار تو دو دم دارد و عیسی یک دم 
پس اولوالعزم ز شمشیر تو یک دم عقب است.

تقدیمـ نوشت: تقدیم به ساحت راز بزرگ خداوند،‌حضرت مادر فاطمه زهرا (س)‌


والسلام



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
دوشنبه 30 بهمن 1396 04:52 بعد از ظهر
آفرین احسنت
فائزه پنجشنبه 20 فروردین 1394 10:56 بعد از ظهر
قصد داری بروی و بدنم می لرزد 
مادر اینه ها بی تو تنم می لرزد 

  

گرچه سخت است ولی خوب تماشایم کن 

به خدا بازوی خیبر شکنم می لرزد 

  

بلبل زخمی باغم تو بگو علت چیست 

چه شده غنچه ی ناز چمنم می لرزد 

  

از همان روز که از کوچه ی غم برگشتی 

تا بدین ساعت غربت حسنم می لرزد 

  

آن قدر لرزه به اندام علی افتاده 

گوئیا بر تن من پیرهنم می لرزد 

  

تا به امروز ندیدند بلرزد کوهی 

کوه بودم ولی امروز تنم می لرزد
ابوالفضل اشناب پاسخ داد:
خیر ببینید... ممنون
شنبه 15 فروردین 1394 03:05 بعد از ظهر
ﺳﻼﻣﻲ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ و ﺗﺸﻜﺮ ﻛﻪ ﻭﻗﺖ ﮔﺬاﺷﺘﻴﺪ ﺑﺮاﻱ ﭘﺎﺳﺦ ﺳﻮاﻝ
ابوالفضل اشناب پاسخ داد:
متشکر از همراهی شما
رضا شنبه 15 فروردین 1394 01:02 بعد از ظهر
گرچه مظلومی مولا سندی معتبر است
این سند، ثابت و امضا شده با میخ در است
ابوالفضل اشناب پاسخ داد:
آه ...
جمعه 14 فروردین 1394 08:57 بعد از ظهر
ﺳﻼﻡ
ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩ ﻣﺜﻪ ﻫﻤﻪ ی ﭘﺴﺖ ﻫﺎﻱ ﻗﺒﻠﻴﺘﻮﻥ
ﺫﻭﻕ ﻗﻠﻤﺘﻮﻥ ﻗﺎﺑﻞ ﺳﺘﺎﻳﺸﻪ ﻛﻪ ﻗﻂﻌﺎ ﻧﻌﻤﺖ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺑﺰﺭﮔﻲ اﺯ ﺧﺪاﻭﻧﺪه ﻗﺪﺭﺷﻮ ﺑﻴﺶ اﺯ ﭘﻴﺶ ﺑﺪﻭﻧﻴﺪ, ﺁﺭﺯﻭﻱ ﺧﻴﻠﻴﺎﺱ.
ﻣﻴﺸﻪ ﺑﭙﺮﺳﻢ اﺯ ﻛﺠﺎ و اﺯ ﻛﻲ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩﻳﺪ ?ﻗﺒﻞ اﺯ ﺗﺎﺳﻴﺲ اﻳن ﻭﺏ .
ﭼﺠﻮﺭﻱ و اﺯ ﭼﻪ ﺟﺎﻫﺎﻳﻲ ﻣﻨﺎﺑﻌﺘﻮﻧﻮ ﺑﺮاﻱ اﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﻣﻂﺎﻟﻌﻪ ﺩﺭﻳﺎﻓﺖ ﻣﻴﻜﺮﺩﻳﺪ ?ﻭﻗﺖ ﮔﺬاﺷﺘﻦ ﺑﺮاﻱ ﻣﻂﺎﻟﻌﻪ و ﺩاﺷﺘﻦ اﻃﻼﻋﺎﺕ و ﺗﺤﻠﻴﻞ ﻫﺎ اﺯ ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰ ﺩﻭﺭﻭﺑﺮﺗﻮﻥ ﺑﻪ ﺩﺭﺳﺘﻮﻥ ﻟﻂﻤﻪ ﻧﻤﻴﺰﺩ? اﺣﻴﺎﻧﺎ ﭘﺸﻴﻤﻮﻥ ﻧﻴﺴﺘﻴﻦ?
ﻣﻨﺘﻆﺮ ﺗﺤﻠﻴﻞ ﺳﻴﺎﺳﻴﺘﻮﻥ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ی ﻭﻗﺎﻳﻊ اﺧﻴﺮ ﻫﺴﺘﻢ.
ﻣﺎ ﺭﻭ ﻫﻢ ﺑﻪ ﻋﻨﻮاﻥ ﻳﻪ ﻧﻴﺎﺯﻣﻨﺪ ﺩﻋﺎ ﺑﻔﺮﻣﺎﻳﻴﺪ...
ﻣﻮﻓﻖ ﺑﺎﺷﻴﺪ
ﻳﺎ ﻋﻠﻲ
ابوالفضل اشناب پاسخ داد:
سلام بر شما / بخش اعظمی از دیدگاهتون لطف بود به این حقیر. اما در مورد سوالتون باید عرض کنم که منابع دریافت اطلاعات امروز دور و بر ما بسیار گسترده است، هرچند بیشترین حجم اطلاعات در دوران نوجوانی دریافت می شود که ماندگار است. بهترین منبع دریافت اطلاعات دینی برای نوشته هایی مثل این منابر و سخنرانی هاست که اطلاعات گسترده و متنوع رو در اختیار ما قرار میده و پیگیری اخبار سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و همچنین مطالعه تاریخ میتونه خیلی خیلی مفید باشه. مطالعه کتاب های رمان و داستان هم در پرداخت یک نوشته به شما کمک میکنه . سخنرانی های مقام معظم رهبری رو هم اگر بخونید توی بسیاری از موارد قوی خواهید شد. اما در مورد آسیب رسوندن به بخش های دیگه ی زندگی هم باید بگم نه ! بستگی به شدت علاقتون داره. نه به شخصه آسیب که نزد هیچ، من رو توی مسیر بسیار خوبی قرار داد/ حتما . شما هم دعا بفرمایید/ همچنین / یاعلی
احسان حاجی بابایی پنجشنبه 13 فروردین 1394 10:12 بعد از ظهر
سلام وخسته نباشید
خیلی خوب بود
ابوالفضل اشناب پاسخ داد:
سلام بر شما / ممنونم / همچنین
ه جمعه 7 فروردین 1394 12:26 بعد از ظهر
چقدر طولانی می نویسید!
ابوالفضل اشناب پاسخ داد:
این طولانی بود ! و گاهی طولانی نوشتن رو لازم می دونم :)
عبدالحسین چهارشنبه 5 فروردین 1394 07:21 بعد از ظهر
خیلی هم خوب...
هرچند مکشوف...
الهی ای فلک هرگز نگردی
اگر دور سر حیدر نگردی
الهی ای نفس بی یاد زهرا
اگر رفتی به سینه برنگردی...
.
به پیوندهایمان افزودیمتان...:)
یاعلی مدد
ابوالفضل اشناب پاسخ داد:
ممنونم. مکشوف نویسی را نمی پسندم لکن در روضه اشیا میشود اندکی به آن پرداخت / ممنونم از حضورتون. خوش آمدید :)
روشندل سه شنبه 4 فروردین 1394 11:39 بعد از ظهر
و باز، ذوالفقار، صاحب منتظر ترین تیغه ی تاریخ، خوشبخت ترین شمشیر دنیا خواهد شد...
آن وقت، قصه ی در، این بار، خیبری می چرخد. نه مثل دری که شد نگون بخت ترین در تاریخ، ... بیچاره دری که روزی، فخر فروخت به هر چه در ، در جهان بود! آخر تنها دری بود که میشد به برترین مسجد زمان، راه داشته باشد... چه کسی فکرش را می کرد روزی آتش بگیرد و به جای حرامیان قصه، بار خیانتشان را به دوش بکشد؟ ...

---
پ.ن:
1- از همان ابتدای نوشته، روایت شمشیرِ امامِ زهرا(س)، خاطره ی «پدر، عشق، پسر»ِ سید مهدی شجاعی را برایمان زنده کرد. راوی، آنجا، ذوالجناح حسین(ع) بود.

2- چند قسمت از متن، اشکالات تایپی و نگارشی دارد. تجدید مطالعه و اصلاح آن توصیه می شود.

3- در مورد «فرزند سوم».
اگر بنا بر حضور ام کلثوم، دختر دیگر حضرات علی و فاطمه باشد، حضرت محسن فرزند پنجم خواهد بود. در هر صورت این مورد هم احتیاج به اصلاح دارد. «پسر سوم»، عبارتیست که پیشنهاد می شود.

پوزش بابت دخالت
جزاکم عند الله
ابوالفضل اشناب پاسخ داد:
چه کسی فکرش را می کرد... بخش اول دیدگاه تون خوب بود / بابت ایراد ها هم ابتدا عذرخواهی و سپس تشکر. رفع شد. ممنون از دقت نظر شما و وقتی که اختصاص دادید . ایشالا فاطمی باشید.
شمار سه شنبه 4 فروردین 1394 11:36 بعد از ظهر
سلام خداقوت..من هم امشب متنم رو در سایت منتشر کردم اما خب نسخه بدون ادیتش رو...طولانی میشد مثل متنتون و نگرانیم از این جهت بود که دوستان بلند نویسی رو نمی پسندند ...نگاهتون به واقعه از نگاه ذوالفقار بود .به قول اقا سید برقعی " که ذوالفقار علی در نیام برنده است " .
نگاه های اینچنینی هم در سر داشتم اما قوتی نمانده بود...شما زیبا روایت کردید...
.
متنتون بسیار زیبا بود بی هیچ تعارفی !
.
کاش این فرصت رو به ما میدادید تا از نوشته هاتون با ذکر نامتون استفاده کنیم...
التماس دعا.یاعلی
ابوالفضل اشناب پاسخ داد:
سلام بر شما / استفاده کنید مشکلی نداره. ممنون از لطف شما و وقتی که اختصاص دادید.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.