تبلیغات
یادداشت های شخصی ابوالفضل اشناب - ذره و خورشید (قسمت پنجم)

شارژ ایرانسل

فال حافظ

یک شهر تا به من برسی عاشقت شده ست... ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود
 

جمعه 28 فروردین 1394
به قلم : ابوالفضل اشناب دیدگاه

ذره و خورشید (قسمت پنجم)




بسم الله 


سفرنامه کربلای معلا (پیاده روی اربعین حسینی) آذر ماه 1393 


* " لازم نوشت " پست اول را حتما بخوانید! 

* ضمنا برای دسترسی راحت تر به قسمت های قبل این سفرنامه، اینجا کلیک کنید
..............................................
..............................................
..............................................

مسیر را بچسب!
صبح جمعه از راه می رسد در حالی که ما امشب را دیگر مثل شب قبل ناشیانه سپری نکرده ایم! صبح ساعت 4 گوشی ام زنگ می زند و بیدار می شوم، حس لذتی بخشی است که از گوشی دارای سیستم عامل اندرویدت فقط به عنوان دوربین و ساعت استفاده کنی! هوای سحر بیابان در عین سرما لذت بخش است،  قطره های شبنم روی مان نشسته است. بچه ها را بیدار می کنم تا مسیر را به سمت کربلا ادامه دهیم. وسایل را جمع می کنیم و آماده حرکت می شویم، هنوز تا اذان صبح مدتی زمان باقی مانده است. بچه ها جوری از بستر شان کنده می شوند که  پیش خودم فکر می کنم که یک اردوی سه روزه نظامی سخت را هم برابر میکند این پیاده روی!!
همراه سیل جمعیت می شویم و چند دقیقه ای پیاده روی می کنیم، صبحانه متنوع مسیر پیاده روی غیرقابل چشم پوشی است! به علاوه آتشی که هر چند متر چند نفری دور آن جمع شده اند هم دلچسب است. باز بحث سرما و گرما جدی است و باید لباسهایت را هر چند ساعت تغییر دهی، صدای اذان به گوش می رسد و گوشه ای از یک موکب نماز را می خوانیم و راه میافتیم طرف کربلای حسین بن علی(ع) ...
فردا اربعین است و باید امروز به کربلا برسیم... هیچ فرصتی نداریم، یعنی راستش را بخواهید ما شاید آخرین گروهی از زائران باشیم که در مسیر هستیم. یکی از خاصیت های جذاب پیاده روی این است که با اینکه دوست داری زودتر برسی اما هربار که قدم در جاده می گذاری حس شیرینی سراغت می آید و دوست نداری که این پیاده روی زود به پایان برسد... تضاد ها اینجا هم بی داد می کنند.
پیش خودم برای جای مان در کربلا و چند مساله دیگر نگرانی دارم، البته چند باری نهیب می زنم به خودم که تو مگر اصلا به اراده خودت اینجا هستی که برای این چیزهایی دم دستی و ساده نگرانی؟!  کمی وسیع تر نگاه کن! مسیر را بچسب! 

          اینجا ستون 1000 است که باز هم بازار پیدا کردن گمشده ها داغ است!

لبیک 25 میلیونی 
نگاهم به سینا و محمدحسین می افتد، سینا قبل تر از این آمده بود کربلا و سابقه پیاده روی داشته است اما محمد حسین که به قول سینا تا مشهد هم تنهایی و اینطوری نرفته بود خوب مقاومت نشان داده بود! کم کم هوا روشن و گرم می شود و ما به ستون 1000 نزدیک تر می شویم.
حدود ستون 890 که می رسیم، مه غلیظی تمام مسیر را پوشانده است و هوای سردی را تنفس می کنیم، راستش را بخواهید توقع مه نداشتم در آن بیابان اما فضای جذابی را ایجاد کرده بود، هر چند وقت یکبار صدای نوحه خوانی و سینه زنی عده ای به گوش می رسید. ستون ها یک به یک سپری می شد و صدای قدمهای زوار اربعین یک لحظه از گوش بیابان نمی رفت و عاشقانه ترین رودخانه انسانی تاریخ بشریت به دریای کربلا نزدیک تر می شد. هیچ چیز بجز عشق چنین واقعه عظیمی را نمی توانست رقم بزند... 
مقابل چشمانم بزرگترین کنگره انسانی تاریخ جهان شکل گرفته بود فقط برای لبیک گویی به ندای مردی غریب که عصر روز دهم محرّم هزار و چهارصد و اندی سال پیش در قعر یک گودال شهید شد... افکارم را نمی توانستم جمع کنم... مسیر طولانی اربعین به تو فرصت فکر کردن راجع به همه چیز می دهد، قبل از رسیدن به کربلا وقت زیادی داری تا با خودت یک جلسه طولانی داشته باشی ...

 اینجا همون منطقه ی مه گرفته ست که گفتم و حال و هوای جالبی داشت. نکته جالب پرچم زرد مرگ بر آمریکای بالای تصویره!

به کربلا نزدیک می شدیم در حالی که مسیر شلوغ تر و شلوغ تر و تراکم جمعیت بیشتر شده بود. مسیر پیاده روی در این قسمت بسیار وسیع شده بود و موکب ایرانی ها با پرچم سه رنگ ایران و خلاقیت و هنر خاص خودشان، جلب توجه می کرد. از کنار این موکب گذشتیم و مسیر را ادامه دادیم تا حوالی ظهر به "مضیف العبّاس" رسیدیم. مضیف به معنی مهمان سرا است و پرچم بزرگی که رویش عبارت جذاب "یا حامل لواء الحسین" نقش بسته بود و از دور پیدا بود این پیام را به زوار می داد که اینجا مهمان سرایی است که برای حضرت عبّاس است... 
مضیف العباس موکبی است که آستان مقدس عبّاس بن علی(ع) آن را ساخته است و مدیریت می کند. موکبی بسیار بزرگ و مجهز که در شان آن آستان عظیم ساخته شده و پذیرای زوار بود. دلمان نمی آید که از مهمان خانه حضرت عبّاس عبور کنیم و چند دقیقه را در آن استراحت نکنیم. وارد موکب حضرت عبّاس (ع) می شویم و گوشه از حسینیه بسیار بزرگ آن می نشینیم و با آب سرد دوش می گیریم و یک مدتی استراحت می کنیم و آماده رفتن می شویم، دیگر مسیر زیادی نمانده است! البته با محاسبات ما در ذهن مان و از روی تعداد ستون ها!

اون پرچم بزرگ، پرچم مضیف العباسه و  اون که داره با یه کیسه توی دستش میره محمدحسینه و کناریش هم منم!شلوغی رو خودتون حدودا حدس بزنید                                                

رو به قبله ...
جمعه روز دومی بود که ما در مسیر بودیم و البته به شکلی رضایت بخش نزدیک کربلا شده بودیم. گرد و خاک مسیر پیاده روی نزدیکی کربلا بسیار شدید شده بود و یک شال یا چفیه بسیار به کار می آمد، این نکته را هم بگویم که نزدیکی شهر کربلا تعداد موکب ها بسیار کم شده بود و خیل عظیم جمعیت در این قسمت از مسیر شاید سخت ترین لحظه ها را به دلیل عدم وجود آذوقه می گذراندند. خوب است بدانید که مسیر پیاده روی تا نزدیکی شهر کربلا در حاشیه جاده نجف به کربلا بود و این یعنی مسیر خودرو ها باز بوده و هرکسی که توان پیاده روی نداشت با وسایل نقلیه مختلف خودش را به کربلا می رساند، اما حوالی شهر دیگر تمام جاده ها و تمام خاکی های کنار آن مملو از جمعیت بود و این یعنی تا شهر فاصله ای نیست... 

این هم جزو تصاویریه که علاقه دارم بهش. عشق حسین تمام دنیا را کنار هم جمع کرده بود.. تمام مسیر همین حالت رو داشت و البته نکته اسباب و اساسی زیاد از حد ایرانی ها بود که خب اذیتشون کرد. همه یک جمله مشترک بیشتر نداشتند: لبیک یا حسین...


ورودی جنوبی شهر کربلا به یک دو راهی می رسد، قبل از زمانی که ما رسیدیم می توانستند مردم خودشان انتخاب کنند که از سمت حرم سیدالشهدا(ع) وارد کربلا شوند یا از سمت حرم حضرت علمدار(ع)... اما ما ناگزیر به سمت حرم عباس بن علی(ع) هدایت شدیم و به سمت راست دوراهی رفتیم. ساعت حدود 4 بعد از ظهر بود که ما وارد شهر شدیم و البته تا حرم فاصله زیادی داشتیم. به سر و وضع خودم و دوستانم و مردم که نگاه می کردم، یک رنگی و یک شکل بودن همه - مثل حج - را که می دیدم، پیش خودم می گفتم که حتا کعبه هیچگاه چنین زواری را کنار خویش ندیده و نخواهد دید... همه مردم با لباس های خاکی، چهره های سوخته و مملو از خستگی به سمت قبله قدم برمی داشتند. قبله ی حقیقی عالم اینجاست.
موکب های اهالی کربلا همزمان با تغییر مسیر ما به سمت راست نمایان شد و حجم عظیمی از خدمات به زائران نمایان گردید! موکب های جنوبی کربلا برای رفع تشنگی و گرسنگی فرصت خوبی بود و اهالی آن هم حقا تمام قد به خدمت ایستاده بودند. اولین ماساژ صحرایی را هم همانجا تجربه کردیم که جمله سینا بعد از ماساژ هیچوقت از خاطرم نمی رود: "عجب چیزی بود! من آماده ام! اصلا بریم بغداد!!" 



سلام سقا... سلام کربلا
هوا رو به تاریکی می رفت و ما شاهد اولین غروب کربلای حسین بودیم... بغض رهایمان نمی کرد... این همان شهری است که آقای جوانان اهل بهشت در آن به شهادت رسیده است و تا قیام قیامت، غروب های آن اینچنین روضه خوان است. دارم به این چیزها فکر می کنم که چیزی به پایم می خورد؛ کودکی است با یک دستمال و یک سطل آب کنارش که دارد کفشها (بخوانید دمپایی) من را تمیز می کند. گرد و خاک را از مقدم زائران حسین بن علی (ع) می گیرد... این کار را سریع انجام می دهد و می رود سراغ زائر بعدی. خیلی از ایرانی ها با دیدن این حرکت جا می خورند و سعی دارند که کودک را از انجام این کار منصرف کنند که بی فایده است، صحنه زیبایی است... خیلی ها را می بینم که بعد از عبور از کودک، آرام آرام اشک می ریزند... بازار عطر و عود هم در مقدم زائران حسین (ع) داغ است.
هوا رو به تاریکی می رود که سینا با صدایی خسته می پرسد : چرا نمی رسیم!؟!

محمدحسین خسته است! می بینید؟! خسته ! البته حال و روز ما هم خیلی بهتر از این نبود! :)

راستش را بخواهید این سوال من هم بود!! مسیر بسیار طولانی می نمود و البته خستگی باعث شده بود که مسیر دوچندان به نظر برسد، ما بعد از ورود به شهر نیز بیش از دو ساعت بود که داشتیم راه می رفتیم و ستون ها را می شمردیم که این با هیچ کدام از پیش بینی هایمان منطبق نبود! البته دیگر کسی نای فکر کردن به اینکه چقدر مانده است و چند ستون دیگر باید برویم را نداشت... همه فقط با خستگی راه می رفتند. پر بودن موکب های بسیار دور از حرم این واقعیت را برای ما روشن تر می کرد که در شهر کربلا هیچ جایی برای ما نیست! البته این پیش بینی ما فقط روی کاغذ درست بود. این در ذهن "ذره مانند" ما می گذشت ... نه در ذهن کریمانه و عظیم خورشید...

صدای اولین اذان مغرب کربلا به گوش می رسید و سیل جمعیت به دریای بزرگ اربعین حسینی متصل می شد... خیابانهای کربلا را یکی پس از دیگری می گذشتیم که ناگاه مقابل چشم هایمان تصویر حرم سقای تشنه لب کربلا پدیدار شد... نه هیچ قلمی و نه هیچ کلمه ای و نه هیچ جمله ای نمی تواند آن لحظه را توصیف کند، سعی من برای نوشتن آن لحظات قطعا بی فایده است... اینکه سالها از این حرم دوست داشتنی دور باشی، اینکه دلت برای دیدن گلدسته های طلا شده ی حرم عبّاس بن علی (ع) پر بکشد، اینکه شمارش ستون ها به آخر رسیده باشد، اینکه مستقیم از نجف با پای خودت، با این سر و وضع خاکی و ژولیده آمده باشی، اینکه خستگی حتا رمق چشم هایت را گرفته باشد و اینکه اکنون بعد از این همه راه و این همه ماجرا و این همه دلتنگی حالا شهردار عظیم الشان کربلا، پرچمدار ابدی تاریخ، سقای ادب، همان برادر باوفای سیدالشهدا به تو خوش آمد بگوید را چگونه می توان نوشت؟...
از پس پرده ای از اشک حرم را نگاه می کردیم در حالی که باور نداشتیم که واقعا رسیده ایم... اما این لحظه نه خواب است و نه رویا...

     کربلا. حرم سقای حرم(ع). هنگام مغرب... حال و هوایمان مثل حال آسمان این تصویر بود...
 

بلکه اینجا کربلاست، پایتخت تمام عالم و امشب شب اربعین حسینی ست.
ساعت به وقت عشق، لحظه ها هماهنگ با اشک. 
اینجا کربلاست...


والسلام
                      ادامه دارد...


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
شهیدبی پلاک یکشنبه 17 خرداد 1394 09:49 بعد از ظهر
سلام..
دنیای مجازی و دوستان مجازی....
سفرنامه را خیلی زیبا نوشتید...
کربلایی بمانید کربلایی

التماس دعا
ابوالفضل اشناب پاسخ داد:
سلام و ممنون از همراهی شما / همچنین
nbanoo_shahrivar سه شنبه 29 اردیبهشت 1394 02:54 بعد از ظهر
این قسمت و ندیده بودم..
خوندنش تو جایی که نتونی دل بدی بهش، خیلی سخت بود...

نشد بازم...حس و حال و کلا تغییر داد..
ولی باز باید بخونمش..
با حس کامل....
یعنی میشه امسال...
هعی...
ابوالفضل اشناب پاسخ داد:
ایشالا به زودی نصیب تون با حس و حال همون لحظات ... / ممنونم از نگاهتون و همراهی تون
راحیلیان دوشنبه 21 اردیبهشت 1394 10:52 قبل از ظهر
سلام ابوالفضل جان
به من هم سر بزن....
ابوالفضل اشناب پاسخ داد:
سلام امید جان / حتما :)
Nadia Banu پنجشنبه 10 اردیبهشت 1394 01:26 قبل از ظهر
صلی الله علیک یا اباعبدالله
.
.
التماس دعا
ابوالفضل اشناب پاسخ داد:
محتاجیم
روشندل چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394 09:28 بعد از ظهر
گفت لا یمکن الفرار از عشق...

وقتی همه ی برنامه ریزیهای قبلی به هم می ریزد و همه ی اعضا بلاتکلیف، فقط نگاه می شوند!

التماس دعا
ابوالفضل اشناب پاسخ داد:
لایمکن الفرار من عشق... یک جوری هایی شبیه لبیک یا حسین است... / محتاجیم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.