تبلیغات
یادداشت های شخصی ابوالفضل اشناب - یک اتفاق معمولی!

شارژ ایرانسل

فال حافظ

یک شهر تا به من برسی عاشقت شده ست... ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود
 

دوشنبه 24 خرداد 1395
به قلم : ابوالفضل اشناب دیدگاه

یک اتفاق معمولی!

کلمات کلیدی : دوست دارم اینجور نوشتنو :) , یک اتفاق مثلا معمولی! , آدم توی زندگیش ازین اتفاقا داره دیگه ! , من هم قلم را رها کنم قلم من را رها نمی کند ! , ماهتون عسل و این صوبتا! , دعا کنین , ابوالفضل اشناب ,


بسم الله


گاهی وقت ها فکر می کنم ای کاش من و تو هم معمولی بودیم!! کاش در یک روز آفتابی، وسط محل کار یا دانشگاه، من مجذوب نگاه جذابت می شدم و بعد شب از فکر تو خوابم نمی برد و چندین روز بعدش هم راز دلم را به مادرم که سر سجاده نشسته بود، می گفتم و از خجالت سرخ می شدم.
او هم دعایش را تمام می کرد و عینکش را سر بینی اش می گذاشت و زیر چشمی نگاهم می کرد و از تو می پرسید و آدرس و شماره خانه و پدرت و مادرت.
بعد سوال پیچم می کرد که این دختره را از کجا می شناسم و چطور اصلا مهرش به دلم افتاده است!

کاش زمان همینطور جلو می رفت و من هرروز در آینه با خودم حرف میزدم که هی پسر اصلا تو می توانی بار مسئولیت زندگی را بر دوش بکشی!؟ بعد به تو فکر می کردم و به خودم جواب میدادم که بله! اگر زندگی با او باشد من همه کاری می توانم انجام دهم! و غرق برنامه ریزی می شدم برای زندگی با تو و باز شب را تا صبح بی خوابی می کشیدم!

کاش داستان اینطور میشد که من هم مثل همه مردهای تازه تشکیل خانواده داده به عشق کسی که دوستش دارد، سخت کار کنم و شب ها به انگیزه تماشای لبخند تو وسط بخار چایی و پولکی های اصلی که دایی بزرگ تو از اصفهان آورده، به خانه برگردم.
بعد آخر هفته ها هم دستت را بگیرم و ببرم آن جاهایی که خودم بلدم و به تو ثابت کنم که از اول هفته مشغول برنامه ریزی بوده ام تا به تو خوش بگذرد و تو لبخند بزنی و خستگی کارهای خانه اول زندگی مان را برای چند دقیقه فراموش کنی.

خیلی خوب می شد اگر تولد تو از راه می رسید و من اندک پس انداز حساب بانکی ام را صرف خرید هدیه برای تو می کردم و لحظه تقدیمش به تو، یک "دوستت دارم" جانانه نثارت می کردم و گونه های برجسته تو از خجالت و ذوق سرخ می شد، بعدش هم مجبور می شدم که بیشتر کار کنم تا تو اصلا متوجه نشوی که پول خرید این هدیه از کجا آمده است!

اصلا ای کاش من بلد نبودم برای تو بنویسم و عوض این روان نویس مشکی، دستانت اینجا بین دستان من بود.

بگذریم...
حالا که همه این "کاش" ها ممکن نبود و نیست و حالا که قرار نیست هیچ چیز معمولی باشد و تو آن طرف دریا هستی و من اینجا،
دلم میخواهد بگویم قبول! شاید تمام زندگی من یک اتاق نیمه تاریک و چند خط نوشته باشد، شاید من هیچ کدام از این اتفاقات شیرین عاشقانه و معمولی و روزمره را تجربه نکرده باشم،
اما
یک نفر را با تمام وجود دوست داشته ام!
و این اتفاق می تواند غیرعادی ترین واقعه زندگی من باشد.
چیزی که بیشتر از هر خاطره دو نفره معمولی دوستش دارم :)


والسلام



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
جامانده از قافله دوشنبه 24 خرداد 1395 10:44 بعد از ظهر
سلام علیکم:
خدایا....

بابت هر شبی که بی شکر سر به بالین گذاشتم...
بابت هر صبحی که بی سلامت به تو آغاز کردم...

بابت هر گره ای که به دست تو باز شدو من آن را به شانس نسبت دادم...
بابت هر گره که به دست خودم کور شد و من تو مقصر دانستم....

مرا ببخش...
خدایا کمکم کن که بفهمم، تو کنار منی نه روبروی من
الهی به امید تو.....
ابوالفضل اشناب پاسخ داد:
سلام / ممنون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.