تبلیغات
یادداشت های شخصی ابوالفضل اشناب - در مسیر بهشت

شارژ ایرانسل

فال حافظ

یک شهر تا به من برسی عاشقت شده ست... ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود
 

شنبه 29 آبان 1395
به قلم : ابوالفضل اشناب اشک

در مسیر بهشت

کلمات کلیدی : دنیا به نام آل حسین است والسلام , تو مثل من سر کویت هزار ها داری , لبیک یا حسین , بهشت یک گوشه ی این پیاده روی است , ما در ره عشق نقض پیمان نکنیم , اربعین , ابوالفضل اشناب ,


بسم الله



زود اشك هایش را پاك كرد و به همسرش خیره شد كه جلوى درب چادر ایستاده بود.
- چرا چشم هایت قرمز شده حورا؟
- چیزى نیست، براى این بى خوابى هاست.
- فرصت براى خواب هست، بلند شو كه اذان نزدیك است.
- روى چشم، صبحانه چند دقیقه دیگر آماده ست، زینب را گذاشته ام كنار دیگ كه آتش را مراقب باشد
- حیدر كجاست؟
- توى موكب. خواب است، دیشب تا دیروقت هیزم جمع كرد، بگذار بخوابد.
- قبل از اذان بیدارش میكنم.

با عجله جارو را برداشت و جلوى چادر را جارو زد.
زمان گذشت و صداى قدم هاى جاده بین صداى اذان صبح گم شد.
با لهجه عربى محلى اش زوار را بیدار كرد، "یاعلى زائر"، "صلاة".

زوار نماز را كه خواندند، نشستند سر سفره ى موكب.
پاهاى زینب و حیدر از خستگى بى رمق بود اما سفره ها را خودشان انداختند و جمع كردند و موكب را جارو زدند.
زوار كفش ها را پوشیدند و بعضى "شكرا" گویان و بعضى بدون حرف زدند به دل جاده.
ابوحیدر نفس راحتى كشید و رفت به خیمه ى حورا، بچه ها باز خوابشان برده بود.
- چرا گریه میكنى حورا؟
- آقا هنوز چند روز به اربعین مانده، دیگر هیچ چیز در خانه نداریم.
- داریم! خرماها! خرما كه داریم؟
- بله آقا اما قدر یك سینى.
- خدا را شكر، آماده شان كن

صبح فردا
ابوحیدر سینى خرماها را روى سر گذاشت و وسط جاده نشست.  اشك میریخت، زبان گرفته بود
- آقا تمام شد، روسیاهم، شرمنده ام غیر از این، دیگر هیچ چیز ندارم. اهل خانه ام فدایتان...

اشك، روى گونه ى حورا و زینب و حیدر میچكید.

خرماها داشت تمام میشد.
موكب خالى ابوحیدر بوى یاس گرفته بود،
نهمین فرزند حسین (ع)، آخرین خرماى سینى را برداشت...


دنیا به نام آل حسین است والسلام


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
شنبه 4 دی 1395 12:27 بعد از ظهر
سلام
از مطالب وبلاگتون برای نشریه مدرسه مون برداشتم
با ذکر منبع مینویسم .
حلال کنید خلاصه
حلاله دیگه ؟!
راستی وبلاگتون هم زیباست محتواش
یا علی .
ابوالفضل اشناب پاسخ داد:
سلام علیکم / ممنون که اطلاع دادید. بله مشکلی نیست :) مطالب نوشته میشن برای استفاده !
سلامت باشین
فرقانا! دوشنبه 15 آذر 1395 11:04 قبل از ظهر
و چقدر محیط اینجا،
با تمام غریبگی که با من میکند،
برایم آشنا... و دلچسب است!
انگار...سالهاست خانه ی خودم باشد!!!





ومن
تا بودم،
تا می آمدم،
هیچ وقت،هیچ....وقت!
احساس غربت نکردم...
گرچه که تمام روزها یخ بندان شده و هرسال سرمای بیش تری می بارد!
و زمستان ب زمستان، سالها جابجا میشوند!
و بهار... فقط معنایش گنبد آبی "گوهرشاد "ست...
و نگین این انگشتر...
فقط زیر آفتاب ملایم و گرم شهریور،
درخشش داشت و بس!


پس
انتظار بیهوده و حزن شکننده را پشت در بسته ی این بن بست جامیگذارم،
و دوباره، پشت پرده ی مه،
بهوای گرگهای سپید،
راهی کوه میشوم...


من
آرامش
دشتهای
پشت کوه را
دوست می دارم.
با لبخند....



و من هیچ و
شهیدبی پلاک پنجشنبه 11 آذر 1395 07:49 بعد از ظهر
قسمت بود یا دعوت... نمیدانم ! فقط میدانم که هر عمودی را که رد میکردم، عکس شهیدی را میدیدم و نانشان را با خودم زمزمه میکردم..
چقدر کشور عراق هم به شهدایش افتخار میکند. سالهای قبل عراقی ها کمبود داشتند! کمبود شهید ولی حالا...
ابوالفضل اشناب پاسخ داد:
زیارت قبول ! / شهید مرز ندارد! خودش مرزبان عشق است!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.