تبلیغات
یادداشت های شخصی ابوالفضل اشناب - مطالب تیر 1392

شارژ ایرانسل

فال حافظ

یک شهر تا به من برسی عاشقت شده ست... ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود
 

چهارشنبه 26 تیر 1392
به قلم : ابوالفضل اشناب مروارید نوشت

مروارید مهر



بسم الله

سلام
مدتی طولانی بود که پوستری تقدیم محضر گرامی تان نکرده بودم. همزمان، این روزها هم سالگرد قیام مسجد گوهرشاد علیه کشف حجاب را می گذرانیم و ایامی که مزین هستند به نام عفاف و حجاب. برآن شدیم که این مناسبت را با طرحی گرامی بداریم و سالروز قیام غیرت  علیه غارت عفت را .


مروارید مهر :

برای مشاهده در ابعاد اصلی کلیک کنید.

 با احترام و محبت تقدیم به همه بانوان سرزمینم . آنان که هیچ شیطانی نمی تواند عفت و حیاء شان را بگیرد. فرشتگان پاکدامنی که تاج بندگی را با متانت بر سر دارند و حجاب فاطمی شان زینت جامعه ی شیعه است .

بعدنوشت : به دلیل اهمیت مساله حجاب و اینکه این وبلاگ تا امروز تقریبا هیچ کار خاصی برای مقوله حجاب انجام نداده است، از امروز بخش "مروارید مهر" راه اندازی می شود. پوستر های ویژه حجاب و مطالب مربوط به آن انشاالله محتوای این موضوع تخصصی خواهند بود.

تشکر : این از خواهر گرامی که اجازه عکاسی دادند صمیمانه تشکر می کنم.

...............................................................................................
بازخوانی :  امروز در دنیا كارى كرده‌اند كه یكى از مهمترین وظائف زن - اگر نگوئیم مهمترین وظائف - این است كه جلوه‌گرى كند، زیبائى‌هاى خودش را در معرض التذاذ مردان قرار دهد؛ این شده خصوصیت حتمى و لازم زن! متأسفانه الان در دنیا اینجور شده. در رسمى‌ترین مجالس - مجالس سیاسى، مجالس گوناگون - مردها باید با شلوار بلند بیایند، باید با لباس پوشیده بیایند، اما زنها هرچه برهنه‌تر و عریانتر بیایند، اشكالى ندارد! این عادى است؟ این طبیعى است؟ این یك حركت بر طبق طبیعت است؟ آنها این كار را كردند. زن باید خودش را در معرض دید مرد قرار دهد، براى اینكه مایه‌ى التذاذ مرد شود! ظلمى از این بالاتر؟ اسم این را گذاشته‌اند آزادى، اسم نقطه‌ى مقابلش را گذاشته‌اند اسارت! در حالى كه احتجاب زن، حجاب قرار دادن زن براى خود، تكریم زن است؛ احترام زن است؛ ایجاد حریم براى زن است.

 احترام زن و تكریم زن، یك مسئله است - كه این حتماً باید مورد توجه و عنایت خاص باشد - رفتارهاى زنان در محیط خانوادگى، در محیط كسب و كار، در محیط سیاست، در محیط اجتماعى، یك مسئله است؛ رفتار با زنان هم یك مسئله است. رفتار با زنان، ناظر به مردان است؛ چه مردان خانواده - مثل پدران، برادران و همسران - چه مردانى كه در محیطهاى كار برخورد میكنند. رفتار با زن باید احترام‌آمیز، محبت‌آمیز، همراه با نجابت و همراه با عفت باشد. بنابراین، هم تكریم زن، هم وظیفه‌ى زن، هم وظیفه‌ى نسبت به زن، جداگانه باید مورد توجه و برنامه‌ریزى قرار بگیرد.

.
................................................

باز قصه ی پر غصه ی حرم بانو ... 
حضرت عقیـــــــــــــله ! 
تا این لحظه باید جان سپرده باشیم از خجالت شما . اذن دهید، اذن دهید بانو. همه صـحن مطهرتان را با بدنهایمان فرش خواهیم کرد...

والسلام


چهارشنبه 19 تیر 1392
به قلم : ابوالفضل اشناب مهمانان خدا

اللهم "رب شهر رمضان" ...



بسم الله 

روی تیتر مطالب زیاد فکر می کنم . از نظرم نصف یادداشت یک پست همین تیتر درست و درمانی است که باید داشته باشد. پارسال یادداشت ماه رمضانی را با تیتر "روی ماه خداوند را ببوس" نوشتم که خب قبلا استفاده شده بود. امسال نشستم ببینم چه تیتری می شود زد برای یادداشتی که برای ماه خداست...
حقیقت امر این شد که می بینید. ساده ترین و شنیده شده ترین جمله ی ممکن در این ماه که جمله ی اول دعای ویژه ی ماه مبارک است.
چه جمله ای می تواند از این جمله خاص تر باشد؟ کدام جمله زیباتر از این سراغ دارید؟ چه تیتری ازین زیباتر است؟ 

"اللهم رب شهر رمضان"...

خداوند صفات زیادی دارد. از حد و حساب خارج است و عقل و درک ما نمی رسد به این صفات بی نظیر اما انگار در این میان یک صفتی هم هست که این  ماه خیلی می توان رویش حساب کرد...

"پروردگار ماه رمضان" ! 
هیچ ماهی ما خداوند را اینطوری صدا نمی زنیم . او که خالق کل وجود و عوالم و ماه ها و سالهاست اما خدایی کردن برای خدا در ماه رمضان هم انگار یک لطف دیگری دارد. کما اینکه بندگی کردن در این ماه طعم آسمان می دهد ...
خداوند ماه رمضان شده است یک صفت برای خدای بزرگ. یعنی یک خصوصیت ربانی که فقط مخصوص ماه مبارک است. اصلا ندای خدا انگار به گوش میرسد :
"منم خداوند ماه مبارک رمضان" ...

او همان خداست، همان که دنبال بهانه است که ببخشد و قلم عفو بکشد روی جرائم بندگانش. 
او همان خداست، همان که رمضان را آفریده است تا آتش خشمش را به بهشت لبخندش بفروشد. 
او همان خداست، همان که چشمان فرشتگانش را گرفت تا گناه بنده اش را نبینند...
او همان خداست، خداوند ماه مبارک رمضان !

خدای رمضان!
خوب میدانم مهربان تر از آنی که من نیمه شب صدایت بزنم و حتی برای لحظه ای پشیمان باشم از گذشته ی سیاهم و تو مرا عفو نکنی.
خدای رمضان!
در ماه شعبان و مناجاتش مگر نبود که : "اگر خواری ام را خواسته بودی، هدایتم نمی نمودی و اگر رسوایی ام را خواسته بودی، عافیت ام نمی بخشیدی...."
خب حالا که آمده ام؟ مملو از نافرمانی و جنایت ام قبول اما خب آمده ام . 
حال که توفیق زیارت هلال زیبای رمضان را عطا کرده ای لطفت را تمام کن.
خدای رمضان!
مهربانی و بخشش تو مرا جسور ساخته است. چنان چشم امید دارم به تو که اگر ناامیدم کنی دیگر نیازی به عذاب آتش نخواهم داشت...

قسم ات می دهم به ماه رمضان، به رحمت واسعه ات، به مهربانی ات که این امید را ناامید نکنی.
آمین.
........................................

بعد نوشت : السلام علیک یا سیدالمظلوم العطشان، یا اباعبدالله الحسین...


بازخوانی :  مرحوم حاج میرزا جواد آقاى ملكى تبریزى - عارف معروف و مشهور و فقیه بزرگوار - در كتاب شریف «المراقبات»شان میفرمایند: روزه یك هدیه‌ى الهى است كه خداى متعال این را به بندگان خود و به مؤمنین هدیه كرده است. تعبیر ایشان این است كه: «الصّوم لیس تكلیفا بل تشریف»؛ روزه را به چشم یك تكلیف نگاه نكنید؛ به شكل یك تشریف و تكریم نگاه كنید، كه «یوجب شكرا بحسبه»؛ این توجه به فریضه‌ى روزه - كه تكریم الهى نسبت به بندگان است - خودش مستوجب شكر است؛ باید خدا را سپاسگزارى كرد. ایشان براى گرسنگى و تشنگى كه مؤمنین در ماه رمضان خودشان را ملتزم به آن میدانند، فوائد متعددى را بیان میكنند كه متخذ از روایات و برخاسته‌ى از دل نورانى این مرد بزرگ است. از جمله‌ى آنها، یا اهمّ آنها - كه ایشان خودشان میگویند این خاصیت از همه مهمتر است - این است كه میگویند این گرسنگى و تشنگى یك صفائى به دل میبخشد كه این صفاى قلبى زمینه را فراهم میكند براى تفكر، كه «تفكّر ساعة خیر من عبادة سنة».(1) این تفكر از نوع تفكرِ مراجعه‌ى به باطن و روح و دل انسان است كه حقایق را روشن میكند و باب حكمت را بر روى انسان میگشاید. از این باید استفاده كرد.
والسلام


یکشنبه 9 تیر 1392
به قلم : ابوالفضل اشناب نظر کارشناسی!

ماجرای یک محراب



بسم الله 

نزدیک ایام اعتکاف بود که نشستیم با دوستان تا فکری کنیم برای اینکه که امسال یک فکر نو برای طراحی فضای شبستان - همان داخل مسجد - پیاده کنیم. 
از در و دیوار منقش به طرحهای مختلف گذشتیم و از فضای ستونها صرف نظر کردیم و رسیدیم به محراب. یعنی تقریبا چیز دیگری نبود که بشود کار خاصی رویش پیاده کرد! 
محراب شبستان یک سازه سه قسمتی ساده است، البته این سادگی فقط در طراحی داخل محراب رعایت شده است وگرنه بیرونش مملو از کتیبه های زیباست.(تصویرش را پایینتر آورده ام)
سالهای قبل در ایام اعتکاف، در همین محراب سه تا بنر مرتفع نصب میشد به تناسب حال و هوای آن روزها، یکی اش می شد مال خود اعتکاف یکی اش برای وفات حضرت زینب (س) یکی هم برای میلاد امیر مومنان. از آنجایی که ما احساس کردیم در این ایام، محراب ارث پدری مان است برایش نقشه کشیدیم! طبیعتا عوض کردن طرح بنر ها ساده بود لکن متفاوت نه ! میخواستیم متفاوت باشد مثلا . پس این شد که کاغذ و قلم آماده بود برای اینکه طرح یک دکور ساده برای محراب آماده شود.
طرح اولیه این شد که محراب را مثل دیوارهای خانه های قدیمی درست کنیم و سه قسمتش را اینطوری بسازیم 
قسمت سمت راست : طاقچه/ قسمت وسط : پنجره / قسمت سمت چپ : دو بیت شعر به شکل چلیپا. 
طرح را دادیم به سعید آقای بیات که در ساختن این نوع چیزها سابقه اجرایی در حد شهرداری تهران داشتند! اولش قرار بود که اسکلتی که دکور روی آن سوار می شود از جنس چوب باشد. حالا فکرش را بکنید فقط دو هفته مانده به اعتکاف و ما داریم ازین حرفها می زنیم! کمی خوش خیالی را که کنار گذاشتیم دیدیم نخیر! نمیشود! پس اینطور شد که سعیدآقا ایده اول را منتفی اعلام کرد و رفت سراغ طرحی دیگر. سوار شدن دکور روی خود دکور! ما هم همنیطور نگاهش کردیم! 


عبرت نوشت : 

سال پیش دقیقا همین روزها یک یادداشتی نوشتیم با تیتر "سیدالقائد امام خامنه ای، سیدالرئیس : محمدمرسی" خواندنش در این روزها که او سقوط را تجربه میکند خالی از لطف نیست...

بخوانید: 

http://eshnab.mihanblog.com/post/114




دوشنبه 3 تیر 1392
به قلم : ابوالفضل اشناب نظرات

نرجس مقدس... (3)



بسم الله

قسمت سوم : 
تقدیم به مادر گرامی امام عصر (عج) حضرت نرجس خاتون (سلام الله علیها)

زبری طناب و تیزی نور خورشید صبح دستان و چشمش را آزار میداد، نگاهی به دختران و زنان اسیر شده ی دور و برش انداخت که یا گریه می کردند و یا سرشان را روی زانو گذاشته بودند، غصه ی اسارت دلش را می آزرد اما به همه دلداری میداد. 
بعد از مدتی وارد بغداد شدند، او آوازه تمدن و زیبایی و عظمت این شهر را از زبان تاجران دربار شنیده بود، کنجکاو، نگاهی به شهر انداخت که ساختمانهای بزرگش با نقوش اسلامی و عربی و زیباشان به کاخ های روم طعنه می زدند، سنگفرش خیابانها و جوهای آب و فواره های بیشمار چهره ی شهر را زینت داده بودند، ملیکا محو زیبایی و جلال شهر شده بود که صدای پیرمرد در فضا پیچید:
- پیاده شوید، همه پیاده شوند فورا
پیرمرد عرب با دستاری خاکستری به سر و صورت آفتاب سوخته منتظر بود اسیرانش پیاده شوند تا آنها را بفروشد،آفتاب صبح زود و هوای تازه به او خوش آمد می گفتند، نگاهی به دور و بر انداخت.
- خدای من! میدان اصلی شهر ، من و اسارت و کنیزی و این همه آدم ...عاقبت این امر چه خواهد شد؟ 
چقدر دوست داشت که حسن پسر رسول خدا الان کنارش باشد و او را از این معرکه خلاص کند. فقط یاد وصال محبوب دلش را آرام می کرد... نگاهی به فرات انداخت که شهر را موج زنان، دو نیم کرده بود...
- نامت چیست؟  . صدای پیرمرد عرب بود
- نرجس
این را گفت و پارچه ی روی سرش را روی صورتش انداخت و ایستاد به انتظار تقدیر .
آفتاب بالاتر آمده بود، شهر کم کم شلوغ می شد و دور و بر اسیران رومی شلوغتر از قبل . شاهزادگان بنی عباس و خلیفه زادگان با لباس های فاخر، میان جمعیت به راحتی پیدا می شدند. پیرمرد با صدای گرفته فریاد زد:
این کنیزان زیبارو، اسیران نبرد روم هستند و از همین ساعت به بالاترین قیمت فروخته خواهند شد. همهمه ای میان جمعیت افتاد. کنیزان با لباسهای مندرس نگران به جمعیت نگاه میکردند، خریداران اسیران را با چشم و دست بر انداز می کردند، عده از جوانها کنیزان را گستاخانه آزار میدادند و بلند بلند می خندیدند. نگاهشان به نرجس افتاد، یکی شان دست دراز کرد تا پارچه صورتش را کنار بزند، او مثل چند دفعه ی قبل اجازه دست درازی به کسی نداد و وحشت زده خودش را کنار کشید
- به فریادم برسید! می خواهند حرمت ام را بشکنند و پرده ی حجابم را بدرند. 
برای شاهزاده ی پاکدامنی چون او سخت ترین لحظه ی سفر همینجاست.
صدای نرجس به گوش مردی رسید جلو آمد و خواست تا او را بخاطر عفت و حجب و حیاء اش خریداری کند.
- سیصد سکه ! 
رقم زیادی بود، نرجس خطاب به مرد گفت که من هیچ رغبتی به تو ندارم، مال و ثروتت را تلف نکن. 
پرمرد گفت: در هر حال من ناچارم تو را بفروشم
نرجس با لحنی مملو از خواهش و غرق در حیا، آرام ادامه داد: خواهش می کنم عجله نکن، من باید خریداری را انتخاب کنم که دلم به او راضی باشد و قلبم با او آرام بگیرد.
پیرمرد سری تکان می دهد، او هم خوب فهمیده است که این دختر یک کنیز ساده نیست، باید بزرگ زاده ای باشد...
آفتاب تقریبا به میانه آسمان رسیده است، گرما صورتش را آزار میدهد، مردی از دور نزدیک می شود، سلامی با چاشنی لبخند تحویل می دهد و بلافاصله نامه ای را مقابل دیدگان نرجس می گیرد. نرجس نامه را باز کرد، تا نیمه آنرا خوانده بود که اشک از چشمانش روی کاغذ چکید، بی اختیار نامه را به سینه چسباند و سپس بوسید و بر چشمش گذاشت، پیرمرد زیر چشمی نگاهی به نامه انداخت، به زبان رومی نوشته شده بود. شانه هایش را بالا انداخت و متعجب به مرد نگاه کرد. 
نرجس هق هق کنان گفت :
- تو را سوگند می دهم ای مرد، خواهش می کنم که مرا به صاحب این نامه بفروشی. مرد صاحب نامه با خوشحالی لبخندی عمیق زد و با پیرمرد وارد معامله شد. بعد از اندکی بحث بر سر قیمت، پیرمرد نرجس را به مرد فروخت. 
نرجس بسیار خوشحال بود، این مسیر دشوار داشت به پایان نزدیک می شد. خداوند را شکر کرد و به همراه مرد راه افتاد. در راه نامه را مرتب می بوسید و بر چشم می گذاشت، مرد نگاهی به نرجس کرد و مودبانه پرسید:
- چگونه نامه کسی را می بوسید که او را نمی شناسید؟
نرجس خشمگین از سخن مرد گفت :
- وای بر تو! چطور مقام پیامبران و جانشینان آنان را نمی شناسی؟ من دختر قیصر روم هستم . 
سپس ماجرا را از ابتدا برای مرد تعریف کرد. 
مرد دستی به محاسنش کشید و با چهره ای شگفت زده گفت: عجب... چطور زبان عربی را اینقدر خوب میدانید؟
- پدرم به علم و دانش و تاریخ اهمیت زیادی می داد برای همین زنی را که چندین زبان دنیا را بلد بود برای تربیت علمی من مامور قرار داد. من زبان عربی را نزد او یاد گرفتم . 
آفتاب بغداد با همه توان می تابید که نرجس و مرد به درب خانه ای رسیدند. مرد درب را منظم و آرام کوبید . درب باز شد و نرجس قدم به خانه ای کوچک و زیبا نهاد. عطر گلهای محمدی باغچه، فضا را پر کرده بود و بوی نم خاک به مشام می رسید. بعد از سالها انگار احساس آرامش کرد. پیش خودش روح و صفای این خانه را با دیوارهای بلند سنگی قصر قیصر قیاس می کرد.
نرجس وارد خانه شد. در اتاق، مردی جوان و گندمگون و نورانی منتظرش بود. لبخندی بر لب داشت.نامش علی بود و لقبش هادی آل محمد(ص). پسر رسول خدا و پدر همسر او. 
بانو سلام کرد و مقابل امام نشست.
هادی پسر محمد (ص) سلام نرجس را به گرمی پاسخ گفت و شروع به صحبت کرد:
- ای ملیکه ! عزت اسلام و ذلت نصرانیت و شرف محمد و آل محمد (ص) را چگونه دیدی؟
ملیکا سر به زیر انداخت و همه ی آنچه این چند روز به او گذشته را از ذهنش گذراند. 
- ای پسر پیامبر خدا! من چگونه چیزی را که شما به آن داناترید در محضرتان بازگو کنم؟ 
با کمال ادب پاسخ می گفت، علی بن محمد لبخندی زد و ادامه داد 
- دوست داری ده هزار دینار به تو بدهم یا مژده شرافت ابدی را؟
نرجس خاتون حقارت همه ی دنیا را در برابر مژده ی امام حس می کرد.
- مژده ای به من بدهید.
- بشارت باد تو را به فرزندی که زمین را پر از عدل خواهد کرد آن وقت که از فساد و تباهی پر شده است...
 ضربان قلب نرجس بالا و بالاتر می رفت. با شوق پرسید
- از چه کسی؟ 
امام گفت از همان که پیامبر در آن شب و در روم و در آن ساعت معین تو را به عقد او در آورد. آن شب مسیح شاهد ازدواج تو با که بود؟
نرگس خاتون صورت مهربان پسر هادی را پیش چشمانش تصور کرد.
- فرزند شما ابامحمد حسن بن علی(ع)
آثار نشاط در صورت امام پیدا شد، ورود نرجس خاتون را به خانه ی ولایت به او تبریک گفت و لبخند زنان،"حکیمه" را صدا زد، زنی با کرامت و جلال به سرعت خودش را به امام رساند و سلام کرد. او خواهر گرانقدر امام هادی بود که در فضل و حکمت و علم و تقوا سر آمد تمامی زنان عصر خود بود .
امام سلامش را پاسخ گفت و دستور داد حکیمه ، به نرگس خاتون احکام دین و راه و رسم زندگی را یاد بدهد سپس گفت که او مادر قائم آل محمد (عج) خواهد بود.
حکیمه با خوشحالی نرگس خاتون را در آغوش کشید و به او خوش آمد گفت... 
........................
.............
......
نگاهی به چشمان سیاه و درشت نوزاد انداخت، دستانش را به صورت نورانی و زلال کودکش کشید و لبخند زد. چه سر انجام گوارایی برایش رقم خورده بود. این کودکِ وعده داده شده فرزند او بود . همه ی سختی های مسیر طی شده حتی سختی زندگی پنهانی زیر نظر خونخواران به یک نگاه این فرزند که اکنون در دامنش بود، از دلش رخت بر بسته بود.

 ملیکای قصر قیصر و شاهزاده ی پاکدامن روم ، همان خاتون خانه ی خدا، چون مادر موسی فرزندی به دنیا آورد که مثل عیسی در گاهواره سخن گفت و بر خدا و پدران پاک و مادرش درود فرستاد. آنکه ادامه دهنده ی راه ابراهیم و نوح خواهد بود و امید پیامبر خاتم ... همان که خداوند اراده کرده است تا خلاصه ی همه ی خوبان تاریخ باشد و در دامان بانویی بزرگ پرورش یابد تا روزی که کعبه به او تکیه بزند... همان نهمین پسر حسین(ع) خون خدا .
سلام و درود خداوند و فرشتگان بر مهدی آل محمد(ص) و مادر و پدر گرامی اش باد.

والسلام

میلاد حضرت ولی عصر (عج) بر همگان مبارک باد! اول دعای فرج ذکر لبمان است و سپس تلاش برای ساختن دنیای بهتر سرلوحه زندگی مان ، تا دنیایی بسازیم شایسته ی قدم های امام زمان . مهدی (عج) "مصطفی احمدی روشن" ها می خواهد برای سپاهش ...




( تعداد کل صفحات: 2 )

[ 1 ] [ 2 ]