تبلیغات
یادداشت های شخصی ابوالفضل اشناب - مطالب آذر 1392

شارژ ایرانسل

فال حافظ

یک شهر تا به من برسی عاشقت شده ست... ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود
 

چهارشنبه 20 آذر 1392
به قلم : ابوالفضل اشناب ماه نوشت

بوسیدن روی ماه ...

کلمات کلیدی : رهبر معظم انقلاب , حضرت ماه , حضرت آقا , مقام معظم رهبری , امام خامنه ای , امام لاله های شهید , حضرت سید علی ,


بسم الله


نکته : این یک نوشته ی کاملا شخصی است... !

- الو

- جانم؟

- سلام. خوبی؟ چه خبر؟

- سلام، ممنون، سلامتی، تو خوبی؟

- آره. میگم میای بریم یه جاکفشی رو ببریم برای روضه فردا و بعدش بریم بیرون؟

- آره ، چرا که نه

صاحب صدای آشنای آن طرف خط سالهاست که در سردی و گرمی روزگار همراهی ات می کند و ثابت شده است برایت محبتش. زود شال و کلاه میکنی و راه می افتی به همراهش، خانه برادرپدربزرگ زیاد دور نیست، خانه پیرمردی که پدر یک شهید است. مدت زیادی طول نمی کشد که به مقصد می رسیم، باران می بارد، باد سردی می وزد و یادآوری می کند که پاییز است، برگهای خیس بازیچه دست باد شده اند، وسط خیابان این طرف و آن طرف می روند.

وارد خانه می شویم که بطور غیرعادی شلوغ است و رفت و آمد زیادی دارد، شاید مهمان دارند، شاید هم برای روضه فردا دارند آماده می شوند؛ ما به دنبال ماموریت خودمان هستیم! جاکفشی روضه ی امام حسین(ع) ! کسی جلو می آید و می خواهد که گوشی هایمان را تحویل دهیم ، راستش خیلی جا می خوریم! گوشی ها را که تحویل می دهیم طولی نمی کشد که سر و کله عده ای پیدا می شود که بیسیم های مخصوصی دارند و معمولا به آنها می گویند محافظ !  این رفت و آمد ها و حضور محافظین انگار خبر از حضور یک شخصیت مهم را می دهد، ذهنت می رود سمت رئیس جمهور و تازه یادت می آید الان که مذاکرات نیست!؟ چهره آشنای یکی از محافظان و تصویرامام خمینی(ره) روی میز و تکاپوی وانتظار عجیب اهل خانه کم احتمال ترین گزینه را قوت می بخشد...

رهبر انقلاب؟؟؟

نام مقام معظم رهبری را که از زبان یکی از آشنایان این خانواده می شنوی پاهایت شل می شوند، آری! این خانه تا ساعاتی دیگر میزبان رهبر معظم انقلاب خواهد بود. و تو دیگر توان ایستادن نداری، جایی پیدا میکنی و می نشینی، ته دلت اصلا باور نداری چنین واقعه ای را... آشپزخانه ی منزل محل جنب و جوش خانم های خانواده است، شنیده بودم که رهبری اصرار دارند خانواده شهید اصلا به خودشان زحمتی ندهند، یکی از دلایل حضور سرزده ایشان هم همین است.

روی دیوار خانه، تصویر شهید "عباس اعتمادیان" خودنمایی می کند، تصویری که یک نسخه ی دیگرش روی میزی است که قرار است جلوی رهبر باشد. این خانواده شهید زیاد داده اند، در یکی دیگر از عکس ها شش شهید این خانواده بزرگ کنار هم دیده می شوند. چشمت از روی عکس شهید می رسد به بچه هایی که مشغول جنب و جوش اند، جوشیدن و خروشیدنشان تو را یاد دلت می اندازد... دلی که از لحظه شنیدن نام "خامنه ای" دیگر اختیارش دست تو نیست...

محافظان مرتب می آیند و می روند و همه چیز را کنترل می کنند، معلوم است که سالهاست با خُلق رهبر انقلاب خو گرفته اند و بدون ایجاد هیچ هیجان یا جلب توجهی خانواده شهید را آرام نگه می دارند.  شب جمعه است، عده ای کمیل می خوانند پاقدم رهبر. آقا اما هنوز نرسیده اند، گویا در ترافیک مغرب تهران هستند!

ساعت به هشت نزدیک می شود که محافظان سریع بیرون می روند، بزرگترها مقابل درب ورودی می ایستند، عده ای هم نزدیک می شوند به چهارچوب، بلند می شوی و خیره می مانی به درب خانه، قلبت می خواهد سینه را بشکافد... صدای صلوات بلند می شود، روبروی دیدگانت "ماه" طلوع می کند ، "سید علی" وارد می شود با لبخندی که عجیب "رحماء بینهم" است و دستی که به نشانه پاسخ به سلام و صلوات اهل خانه بلند کرده است. نگاهت که به قامت رعنایش می افتد، به قدر همه دلتنگی ات برای حضرت ماه اشک می ریزی، چشمانت هم مثل دلت دیگر به فرمانت نیستند! فقط می بارند و می بارند و می بارند پای مقدم  رهبر پاکی ها... رهبر آرام می آیند و می نشینند. پیش پایش پشت سر برادر شهید می نشینی، روی مبل سمت راست آقا دو ریش سفید خانواده مستقر می شوند و روی مبل سمت چپ هم مادر شهید می نشیند. اشک رهایت نمی کند، مادر شهید با اینکه کنار آقاست اما کاملا به سمت رهبر نشسته است، آقا با مادر و سپس پدر و برادر شهید که جلویش نشسته است سلام و احوال پرسی می کند و نگاهش می گردد سمت چهره ی خیس و سرخ و برافروخته ای که دلت را سخت رسوا کرده است...،  به چشمانت خیره می شود، زیر لب چیزی میگوید و لبخندی دلنشین می زند، نگاهش به چشمانت آنچنان دوست داشتنی است که بی اختیار دو دست را روی سینه می گذاری و با همان گریه از ته دل لبخند می زنی و همین تضاد میان صورتت، گل لبخند رهبر را گلستان می کند...چقدر آرامتر می شوی با یک نگاه معشوق ...

حضور در منزل شهید طهرانی مقدم

رهبر انقلاب صحبتهایشان را آغاز میکنند و از این خانواده ایثارگر به نیکی یاد می کنند و آنها را در مسیر و منش شهادت و سعادت می دانند و تاکید می کنند که انقلاب توانست چنین جوانانی - مثل جوان شما - را در مدتی کوتاه به مراتبی عظیم و درجاتی بزرگ برساند، آقا ادامه می دهند که اگر اینها اینگونه ایثارگری نمی کردند اوضاع امروز اینطور نبود، اینقدر عزت وجود نداشت. برادر شهید که جلوی پای رهبر به همراه فرزند کوچکش نشسته است سریع می پرسد که ما چه کنیم این ارزشها و این آرمانها فراموشمان نشود؟ ما هم شبیه آنها شویم؟

امام امت فورا پاسخ می دهد که "مطالعه کنید" ... آقا قاطعانه ادامه می دهند که مطالعه تان را بیشتر کنید، با این مسیر آشناتر می شوید، من باید بگویم که متاسفانه جوانهای ما در زمینه مطالعه کمی تنبل هستند، اگر نصف کتاب هایی را هم که من می خوانم بخوانند خیلی مسائل برایشان روشن می شود! همین کتابهایی را هم که ما معرفی کردیم را بروند مطالعه کنند.

 ذهنم می رود سمت کتابهایی که آقا کنارشان یادداشتی برای کتاب نوشته است، چقدر زیادند کتابهایی که زوایای پنهان آن هشت سال ایثار را برایمان روشن می کنند البته اگر اهل مطالعه شان باشیم، حتی نصف وقت مطالعه حضرت آقا !

رهبر خیلی با صلابت سخن می گویند، استحکامی که در کلامشان هست را اینجا با همه وجود لمس میکنی، تازه اینجا آقا عتاب و یا غضبی در سخنانشان ندارند، حال می فهمم وقتی که هیاهوی سگ های ولگرد جهان علیه کشورت بیشتر می شود آقا با چه لحنی آنان را صدها قدم می راند... 

به رسم همیشگی رهبر انقلاب ، قرآنی با دستخط خودشان به پدرشهید و هدیه ای به مادر شهید اهدا می کنند، خانواده شهید دیگری هم که حضور دارند قرآن دیگری را از دست مقام معظم رهبری می گیرند به اضافه ی همسر شهیدی که در این دیدار حضور دارد، آقا در مجموع سه قرآن هدیه می دهند به این خانواده! در نوع خودش انصافا جالب است! پسر عموی شهدا از فرصت استفاده می کند و می گوید که آقا ما از بچگی با این شهدا با هم بودیم، آنها رفتند و ما ماندیم، دعا کنید ما هم برویم، آقا نگاهی می کنند و می گویند: "از فرصت حیات استفاده کنید، کار کنید برای خدا برای اسلام"... یکی دیگر از اقوام که پزشک و رئیس یکی از بیمارستان های تهران است شروع به صحبت می کند، آقا مشغول تماشای دستخط شهید و آلبوم عکسهای شهداست، حواسش در عین حال به صحبت های دکتر هست، رهبر  با دقت و لبخند آلبوم را ورق می زنند، چقدر این نگاه دقیق و همراه ذوقش را دوست دارم! صحبتهای دکتر می رسد به آنجا که ما همه چیز را مدیون شما هستیم و همین امنیت و ... که رهبر سرشان را بلند می کنند و می گویند شما تخصصتان قلب بود دیگر؟!! دکتر می گوید نه آقا کلیه بود و کلا رشته کلام قبلی که حاوی تعریف و تمجید بود، از دست دکتر خارج می شود!

دستخط مبارک آیت الله خامنه ای در قرآن اهدایی به خانواده شهید اعتمادیان

زمان مثل باد گذشته است ، آقا می گویند خیلی جلسه خوبی بود و استفاده کردیم و سپس بلند می شوند، همگی بلند می شویم. بی قرار و مبهوت از درخشش مهتاب، جلوتر می روی، چند نفری دور آقا ایستاده اند، یکی دوتا از آشنایان با رهبر احوال پرسی می کنند، نفر روبرویی کنار می رود، تو خیره به سیمای سیدعلی هستی که ناگهان خودت را مقابل ولی امرت می بینی (( فکان قاب قوسین او ادنى))  نزدیکتر از آنچه حتی در رویایت هم تصور نمی کردی، امام امت لبخند می زند، از پس پرده اشک به چشمان روشن و خندانش خیره می شوی.

او حضرت ولی امر است، او همانی است که بعد خمینی پرچمدار انقلاب اسلامی است، او همان وارث خون شهیدان است، او رهبر تنها حکومت شیعه تاریخ است، او فرمانده کل قوا است، فرمانده لشگری از سربازان عاشق که نه تنها در ایران که در همه جای جهان منتظر یک اشاره ی چشمانش هستند، همانی که در مرزهای جولان و فلسطین و لبنان خیلی ها برای لبیک به او با خون خود وضو گرفتند، او انگیزه مقاومت مقابل کفر است، او همان کسی است که سال هشتاد و هشت یک تنه مقابل همه ی زیاده خواهی ها و ظلم ها و بدعت ها ایستاد و پرچم را حفظ کرد، او رهبری است که کمر به نابودی اسرائیل بسته است و نامش کابوس دشمن است، حافظ امنیت و استقلال و پیشرفت کشورت است. او همانی است که مثل هیچکس دوستش داری، اوست رهبر همان خانم بدحجابی که پیش پایش گریه میکند و آقا بجای نگاه به ظاهرش نگاه به دلش میکند که در گرو این انقلاب است، او همانی است که همیشه سعی کرده ای حداقل اندکی شبیه اش باشی و نشدی. او رهبر خوبی هاست...  او همان سیدی است که ولایت رسول خدا را به ارث برده و امانت دار مهدی فاطمه (عج) است. به چشمان روشن سید علی نگاه می کنی و در ثانیه ای همه عظمت نام "خامنه ای" را از ذهنت می گذرانی، همه خاطرات و همه بیانات و همه تصاویر و همه ی چیزهایی را که از کودکی از این بزرگمرد شنیده ای ... تو چه کرده ای برای رهبرت؟ تو چه میخواهی بگویی در مقابل نیابت امام عصر (عج)؟ خودت را هیچ می بینی در مقابل امام خامنه ای.. دستانت می لرزند، سرت را پایین می اندازی. هیچ چیزی نمی توانی بگویی، حتی همه چیزهایی را که با خودت در رویاهایت مرور کرده ای. نه اصلا نمی توانی چیزی بگویی... 

دلدارت لبخند می زند برای دلداری ات، وارد حریم بهشتی اش که می شوی خیالت راحت می شود که تا انتهای دلت را خوانده است، انگار فهمیده است هیچکس را در دنیا مثل او دوست نداری. دلت آرام آرام می شود در مجاورت قلب آسمانی سید علی... 

دست مهربانش را با دستانت میگیری، چشمانت را می بندی و بوسه می زنی بر همان دست خدایی که بر سر ماست، عطر خاصش تا اعماق وجودت می رود... این لحظه ورای همه لحظات عمر توست... 

دیدار با جانبازان . سال 90

دعای آرام رهبر به گوش ات می رسد، از حضرت ماه فاصله می گیری و اینبار به معنی واقعی کلمه گریه می کنی. دلت مگر چقدر تاب و تحمل دارد؟؟؟ آقا آرام آرام حرکت می کنند، محافظان پشت سر ایشان راه می افتند. جلویشان هم حلقه ای از خانواده شهید قرار دارد، هرکسی که می تواند عرض ادبی میکند به ایشان. پشت سر مقام معظم رهبری تا درب خانه همه می آیند، آقا به چهارچوب در می رسند و خداحافظی می کنند با اهل خانه. رهبر شهدای آسمانی و شهدای زنده منزل شهید را ترک می کنند. در این هیاهو پسر بچه ای بلند می گوید:  "آقا دوباره کِی میان؟" !

زیر لب زمزمه می کنی :

((اللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالَتَهُ ))

سپاس خدایی را که خوب می داند باید پرچم ولایت را به چه کسی بسپارد...

...........................

بیرون هنوز باران می بارد...


والسلام

بعد نوشت اول : تصویر دستخط مبارک حضرت خامنه ای در مطلب تنها تصویر اختصاصی است، باقی تصاویر از سایت khamenei.ir هستند . 

بعدنوشت دوم : ارزش و اهمیت شما مخاطبان عزیز که مدتهاست وب حقیر را دنبال می کنید بسیار بیش از خود این وبگاه است لکن آن بالا نوشته ایم شخصی ! این یادداشت هم شخصی است که صدالبته به دلیل همان ارزش والای مخاطبان منتشر شده است.

............
در رابطه با رهبر معظم انقلاب :
بخوانید



جمعه 15 آذر 1392
به قلم : ابوالفضل اشناب دیدگاه

اصالت آمریکایی



بسم الله

دکترای حقوق مبارکت باشد ! دکترای حقوق دانشگاهی که سه نفر از دانشجویانش را پیش پایت قربانی کردند... همان دانشگاه که زیر چکمه استبدادی رفت که شما خروار خروار دلار به پایش ریخته بودید. همان دانشگاهی که دانشکده فنی اش را پیش پای شما با خون شستند.

آری آقای نیکسون این دکترای حقوق برازنده شماست، همانطور که جایزه نوبل حقوق بشر برازنده باراک اوباماست! بذری که شما با کودتای نفرت انگیز خود میان این ملت کاشتید، محصول خون داد.

شانزدهم آذر ماه را اگر هرکسی فراموش کند، دانشجو از یاد نخواهد برد. همان روزی که  چمران بزرگ در وصفش می نویسد : "وقایع آن روز چنان در نظرم مجسم است كه گویی همه را به چشم می بینم. صدای رگبار مسلسل در گوشم طنین می اندازد، سكوت موحش بعد از رگبار بدنم را می لرزاند، آه بلند و ناله جانگداز مجروحین را در میان این سكوت دردناك می شنوم . دانشكده فنی خون آلود را در آن روز و روزهای بعد به رأی العین می بینم... "

نمی شود که فراموش کرده باشید، البته با این حجم جنایت، شاید این کشتار و کودتا در یک کشور خاورمیانه زیاد به حساب شما نیاید، برای شمایی که سابقه کشتار ناگهانی ده ها هزار انسان را دارید و هنوز که هنوز است سگ های اصیل آمریکایی روبروی زندانیان و زنان و کودکان بی پناه پارس می کنند... تاریخ فراموش نخواهد کرد.

دانشگاه تهران یادش مانده است صدای گلوله هایی را که از لوله ی تفنگ کودتای آمریکایی بیرون می آمد. یادش مانده است صدای ناله های خونین "دانشجو" را ؛ همانی که جرمش فقط دانستن بود و خواستن وطنش.  برای شما سال 32 هجری شمسی با 2013 میلادی فرقی نمی کند، برای آمریکایی که کینه اش حتی کینه شتری را به سخره گرفته است! شما سالهای سال است که عادت کرده اید به کینه توزی علیه این مردم و صَرف واژه ی تهوع آور جنگ ...

مگر یادمان رفته است چند سال قبل از سال 88 رئیس جمهورتان دست دوستی چدنی به سمت ما دراز کرد و با لبخند از ایران گفت، زیاد طول نکشید که دیدیم این دست هدفی جز خورد کردن استخوان های جمهوری اسلامی نداشت. مگر فراموش کرده ایم که دهان های با خشم باز شده تان منتظر دریدن پیکر استوار جمهوری اسلامی بود و احمقانه خیال می کردید اینجا هم انقلاب رنگ ها جواب خواهند داد...

و باز به دانشگاه حمله کردید اما اینبار نه با گلوله های جنگی که با پارچه های رنگی... و عجب خوش خیال بودید که پیش خودتان فکر کردید دانشجو ماهیت 16 آذر را فراموش کرده است و در همین خیال خام بودید که از دانشجوی ایرانی سیلی خوردید.

................

این روزها اما حال خوشی ندارید. می دانم بالاخره آمریکایی که اراده کرد یک شبه دو کشور بزرگ آسیایی را اشغال کند و کرد، اراده کرد هزاران انسان را زندانی و شکنجه کند و کرد، اراده کرد دو بمب اتمی را برای اولین بار در تاریخ بشریت روی سر انسانهای بی گناه بیاندازد و انداخت، وقتی سال 2013خواست ژست ابرقدرتی به خود بگیرد و آماده حمله شود اما شنبه را به یکشنبه و یکشنبه را به دوشنبه انداخت نباید هم حال خوشی داشته باشد! قطب اقتصادی جهان که پول اداره کشورش را نداشته باشد و دولتش تعطیل شود نباید هم خیلی خوشحال باشد! 

اصالت آمریکایی  را دانشجو خوب می شناسد، فرهنگی بر مبنای زورگویی و دریدن سینه ی آزادی . یقینا این اصالت بی اصل  و ریشه ی ننگین و ضدبشری سقوط خواهد کرد و جنایت پایان خواهد یافت. تا آن روز کتاب جنایات آمریکا ورق خواهد خورد و در روز شانزدهم آذر این کتاب نام سه شهید دانشجو نوشته شده است... 

شانزدهم آذر ماه را فراموش نخواهیم کرد. روز مخالفت با ظلم و استبداد. روز دانشجوی ضدآمریکایی .


والسلام


بازخوانی:

جالب است توجه كنید كه 16 آذر در سال 32 كه در آن سه نفر دانشجو به خاك و خون غلتیدند، تقریباً چهار ماه بعد از 28 مرداد اتفاق افتاده؛ یعنى بعد از كودتاى 28 مرداد و آن اختناق عجیب - سركوب عجیب همه‌ى نیروها و سكوت همه - ناگهان به وسیله‌ى دانشجویان در دانشگاه تهران یك انفجار در فضا و در محیط به وجود مى‌آید. چرا؟ چون نیكسون كه آن وقت معاون رئیس جمهور آمریكا بود، آمد ایران. به عنوان اعتراض به آمریكا، به عنوان اعتراض به نیكسون كه عامل كودتاى 28 مرداد بودند، این دانشجوها در محیط دانشگاه اعتصاب و تظاهرات میكنند، كه البته با سركوب مواجه میشوند و سه نفرشان هم كشته میشوند. حالا 16 آذر در همه‌ى سالها، با این مختصات باید شناخته شود. 16 آذر مال دانشجوى ضد نیكسون است، دانشجوى ضد آمریكاست، دانشجوى ضد سلطه است.

...................

ماه نوشت ؛ دل نوشت ؛ عشق نوشت : 

عزیزم! آقا جان!

من کجا و حضرت شما کجا؟

عزیزدلم! فدایت شوم! همان یک لبخند تو برای همه عمر کسی مثل من کافی است، همان یک بوسه ... همان عطر دستت... دوستت دارم.




سه شنبه 5 آذر 1392
به قلم : ابوالفضل اشناب دیدگاه

بابای آرمیتا . آرمیتای آقا



بسم الله 

سر آرمیتا خانم رضایی نژاد ما این سالها خیلی شلوغ است. آرمیتای شیرین ما که ماشاالله دیگر برای خودش خانمی شده است، این روزها کلاس اول می رود. خودش هم گفته است که اگر دانشمند شد و شهیدش کردند کنار بابایش به خاک بسپارند... چقدر خوب که دختر اینقدر به بابا می رود. چقدر خوب که دخترها بابایی اند...
آرمیتا خانم عزیز ما اما خیلی صبور است. هرکجا که می رود یک خروار مسئول و مدیر را باید تحمل کند که در مراسم تقدیر از شهدای خانواده هسته ای می خواهند او را ببوسند و در آغوش بکشند و با آرمانهای شهدای هسته ای تجدید میثاق کنند!
خود آرمیتا هم دیگر عادت کرده است که در مراسم تقدیر از خانواده شهدای هسته ای جزو عناصر اصلی جلسه باشد. 
یک روز در تاسیسات هسته ای باید حاضر باشد و یک روز در افتتاح فلان پروژه ی هسته ای و یک روز جلوی دوربین برود و از پدر بگوید، یک روز دیگر باید روبان افتتاح فلان پروژه ی تحقیقاتی را پاره کند ولو اینکه با زور و اشک و آه باشد!

کسی چه می داند شاید این سالها هم مرتبا باید بین مدرسه اش و نهاد ریاست جمهوری در رفت و آمد باشد و سر هر توافق هسته ای بیاید پاستور تا رئیس جمهور هر سال مقطع تحصیلی اش را بپرسد!

نمیدانم اما شاید برای آرمیتا هیچ آغوشی مثل آغوش خامنه ای نباشد، همانی که آرمیتا را هیچوقت فراموش نمی کند و احوال پرسی اش با وی جلوی دوربین ها و مناسبتی نیست. شاید هیچ دست نوازشی مثل دست رهبر بابای علیرضا احمدی روشن به آرمیتا نچسبد، همانی که وفادارترین است به خون پدرش.
آرمیتا، آقا را بابایش می بیند، به او بادام زمینی تعارف می کند و دورش می گردد. فقط خامنه ای می تواند از آرمیتا "یک بوس خوشمزه" بخواهد ! فقط آقا به آرمیتا می گوید "پری" و آرمیتا هم فقط به یک نفر می گوید "حضرت آقا" ! اگر حرف احترام و رهبری آقا مطرح نبود حتما آرمیتا، آقا را بابا صدا می کرد. 
خوب پدری می کند خورشید انقلاب، فرزندانش را ...



+
....................................
تبریک نوشت : برای چنین تیم رسانه ای، باید به دکتر روحانی تبریک گفت!

....................................

بعد نوشت : ایران و 1+5  با تلاش بسیار تیم مذاکره کننده به توافق رسیدند، از تیم مذاکره کننده تشکر میکنیم و آرزوی توفیق داریم برای ملت ایران. ان شاالله با ایستادگی بیشتر و مقاومت در برابر زیاده خواهی ها به قله های صنعت هسته ای دست پیدا کنیم.

..................................

بازخوانی: 
جوانها! بدانید، بدون هیچگونه تردیدى آیندهى روشن و امیدبخش این كشور و این نظام متعلّق به شما است؛ شما خواهید توانست كشورتان و ملّتتان را به اوج افتخار برسانید؛ شما به توفیق الهى خواهید توانست الگو و نمونهى كاملِ تمدّنِ نوینِ اسلامى
 را در این آب و خاك تشكیل بدهید؛ براى اینكه بتوانید این وظائف بزرگ را انجام بدهید، بایستى دین را، تقوا را، عفّت را، پاكیزگىِ روحى را در میان خودتان هرچه بیشتر ترویج كنید و تقویت كنید. جوانِ امروز احتیاج دارد به دین، به تقوا، به علم، به نشاطِ كار، به امانت، به عفّت، به [انجام‌] خدمات اجتماعى و به ورزش؛ اینها خصوصیّاتى است كه جوانِ امروز به آن احتیاج دارد و شما عزیزان بسیجىِ من انشاءالله توفیق انجام این كار را داشته باشید.