تبلیغات
یادداشت های شخصی ابوالفضل اشناب - مطالب دی 1393

شارژ ایرانسل

فال حافظ

یک شهر تا به من برسی عاشقت شده ست... ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود
 

جمعه 26 دی 1393
به قلم : ابوالفضل اشناب لبیک یا رسول الله

خون بازی (پوستر)

کلمات کلیدی : توهین به پیامبر را محکوم می کنیم , نه ترور نه توهین , مرگ بر رژیم کودک کش , همه چیز زیر سر صهیونیست هاست , جای ابوبکر البغدادی خالی! , لبیک یا رسول الله , یا محمد ,


بسم الله 


همه چیز زیر سر اینهاست!


توهین
تحقیر
تردید 
تکفیر
تهدید
ترور

همانهایی که با دستهای آلوده به خون برای صلح کف زدند و در صف اول حمایت از آن ایستادند...

همین ها هستند که با ایجاد بهانه ای دروغین به پیامبر مهربانی ها توهین می کنند...

عجیب است که چطور طلوع خورشید اسلام را از افق عالم ندیده اند. 

تیراژ آن نشریه موهن فرانسوی هرچقدر باشد در مقابل یک میلیارد عاشقی که سیمای نورانی پیامبر بر قلب هایشان نقش بسته است، هیچ است...

...................................

پوستر : خون بازی  (ویژه استفاده در شبکه اجتماعی اینستاگرام)


والسلام



شنبه 13 دی 1393
به قلم : ابوالفضل اشناب دیدگاه

ذره و خورشید (قسمت دوم)



بسم الله 


سفرنامه کربلای معلا (پیاده روی اربعین حسینی) آذر ماه 1393 

" لازم نوشت " پست قبل را حتما بخوانید! 
..............................................
..............................................
..............................................

زائر ها دزدیده می شوند !!

به چند نفر از نزدیکانم پیامک "رد شدم" را ارسال می کنم، می دانم که این عملا آخرین ارتباط من با آنهاست.

ساعت نزدیک ده شب می شود و مثل همه مردم باید راه بیافتیم سمت نجف. البته خیلی از مردم دفعه اولی است که اصلا حضور در جایی غیر از شهرشان را تجربه می کنند و به همین خاطر خیلی ها می روند طرف کربلا! یعنی پیاده روی اربعین را خیلی ها اصلا نشنیده اند...
و اما من راستش در عمق قلبم اینقدر خوشحال بودم که دلم می خواست فریاد بکشم! بعد از سالها دوری حالا دارم به سمت خورشیدی می روم که مدتهاست برای رفتن به سمت او بیتابم.. اینبار اما سبکبار مثل یک پر، مثل یک قطره وسط رودخانه...
انواع وسیله نقلیه به نجف مهیاست، از موتور سه چرخه تا تریلر! مردم عراق خوب می دانند که وظیفه مهمی را بر دوش دارند.
میان آن هیاهوی بعد از مرز یک راننده ای فریاد می زند نجف!
ما هم می رویم سوار یکی از همین کامیون ها می شویم! گفته بودم که خودمان را برای همه چیز آماده کرده بودیم. حالا سوار شده ایم و شوخی های مردم گل کرده است : نجف دویست نفر ! 
جالب بود که به هرکسی هم یک مقصدی را گفته بود! به یکی نجف به یکی کربلا به یکی هم کاظمین! 
بعد از طی مسیری کامیون متوقف می شود، من خیلی هوش و حواس درستی نداشتم و خیال می کردم که رسیده ایم نجف! در حالی که حداقل چند ساعت دیگر راه مانده بود. از ماشین پیاده می شویم و خود را مقابل چند خانواده عراقی می یابیم که آمده اند به استقبال ما.
دعوا سر تقسیم زائر بالا می گیرد و ما قسمت یک خانواده عراقی می شویم در شهری که نمی دانیم کجاست! نه نقشه های گوشی به کار می آیند نه زبان فارسی! یک خانم ما را به طرف منزلش می برد و با استقبال همسرش ما وارد خانه ای محقر می شویم...

پشت کامیون اینجاست!! بابت بی کیفیت بودن تصویر شرمنده! 
کوت کجاست؟!!

کوت دویست و چهل کیلومتری نجف اشرف است! یعنی ما رسما از اینجا چند ساعتی راه داریم. حقیقتش کمی دلگیر می شوم از اینکه چرا زمان نجف رفتنمان کوتاه شد و نشد که امشب برویم اما به خودم نهیب می زنم که آخر چه چیز این سفر به دست توست که حق دلخوری را به خودت می دهی؟!
مرد خانه ابتدا با یک لیوان آب از ما پذیرایی می کند، و بعد می گوید که همه چیز مهیاست، خوش آمدید، حمام هم آماده است. من شنیده بودم که بعضی از عراقی ها در این ایام چگونه پذیرایی می کنند اما تا به حال به چشم ندیده بودم، مستند هایی که از اربعین و مهمان نوازی عراقی ها پخش می شد را من داشتم لمس می کردم. او تمام وسایل راحتی را فراهم کرده است، او خودش را خادم می داند و خدمت می کند، از آب و غذا گرفته تا گرم کردن آب و شستن جوراب های زوار...
ما در خانه این مرد تنها نیستیم، چهار جوان تهرانی دیگر هستند که خب ظاهرشان کمی متفاوت بود! ازشان سوال که کردیم گفتند ما همینجوری بلند شدیم و آمدیم! تهران هم مغازه لباس فروشی داشتند.
زوار امام حسین عجیب متنوع اند! شاید این چهار نفر تا بحال حتا به نزدیک ترین امامزاده شان هم نرفته بودند اما حالا اینجا زائران حسین بن علی (ع) حساب می شدند... قضاوت از روی ظاهر را باید در خویش کشت...
میزبان بساط شام را مهیا می کند و الحق والانصاف سنگ تمام گذاشته است. تمام چیزی که داشته اند را آورده بودند. خوب می دانم که این غذاهای مخصوص را شاید خودشان در سال یک بار هم نخورند اما برای زوار همه چیز باید تکمیل باشد. جالب است که فرزند کوچک این خانواده عراقی دست به هیچ چیز سفره نمی زند...

سفره شام شب اول سفر در کوت . منزل یک عراقی زائر نواز. انصافا توی اون شرایط خیلی پذیرایی کاملی بود :)


شام و میوه و چای عراقی بعدش را می خوریم و آماده می شویم برای خواب، خوابی که بعد از یک روز سخت و پر از تجربه های جدید، عجیب می چسبد...! آن چهار جوان ایرانی همراه ما حرف های جالبی می زنند :
داداش بریم بهش بگیم بیدارمون نکنه صبح بخوابیم تا ظهر. بعدش بلند شیم بریم کربلا!!!

حساب و کتابش با حسین...

به خواب می رویم در حالی که مرد عراقی در اتاق بغل بیدار است، این را از پارچ آبی که بالای سرمان در طول شب هی پر و خالی می شود، می فهمیم...
وقت اذان صبح با صدای رسای میزبان بیدار می شویم... بستر خواب را خودش جمع و جانماز پهن می کند. به هیچ کداممان اجازه نمی دهد که برویم با آب سرد وضو بگیریم... مرتبا تکرار می کند: "مای حار"  یعنی آب گرم.
نماز را می خوانیم و آماده می شویم که برویم البته بعد از صبحانه مفصلی که میزبان برایمان تدارک دیده است...
حجم لطف این خانواده کوت نشین ما را عجیب شرمنده کرده است... نکته اینجاست که همسر او و فرزندان او هم قطعا بیدارند... ولی خب ما آنها را دیگر ندیدیم حتا وقت خداحافظی. پیش خودم فکر می کنم که آیا حسین بن علی (ع) وامدار کسی می ماند؟ وامدار کسی که از زائرانش با همه بضاعت پذیرایی کرده است؟؟ بغضی گلویم را می فشارد ... چه معامله ای می کنید شما مردم، چه معامله ای است وقتی یک طرف آن فرزند فاطمه باشد...
میزبان برایمان ماشینی می گیرد که ما را یک راست می برد به نجف، خیلی از ایرانی ها در کوت هستند، جالب است که عراقی ها زائران را در همه شهر ها تقسیم می کنند و همین کار از ازدحام جمعیت جلوگیری می کند... بعد از چک و چانه زدن سر قیمت به سمت نجف راه می افتیم...
کوت و آن خانواده عراقی می روند در آرشیو خاطرات شیرین من ... اجرشان با حسین بن علی (ع)

به سمت خانه پدر

چهار پنج ساعتی در راه هستیم، با اینکه راننده های عراقی خیلی سریع رانندگی می کنند. آن سه چهار جوان هنوز با ما هستند و البته خواب! به اولین "سیطره" ( سیطره : ایست بازرسی ) ارتش عراق می رسیم ، درب ماشین توسط سرباز عراقی برای مشاهده مدارک باز می شود. یکی از آن جوان ها رنگش می پرد! بعید می دانم که حتا داعش می توانست او را اینقدر بترساند! به گمانم فکر کرد آمده اند او را بگیرند!! 

کوت. در راه نجف. نفر وسطی همون بنده خدایی بود که کلی ترسید البته بعدش عادی شد براش ! :) 

نکته ای که توجه ام را جلب کرد این بود که در سفر قبلی وقتی یک کاروان ایرانی به سمت یکی از شهرهای عراق می رفت، دو خودروی اسکورت جلو و عقب کاروان حرکت می کردند، الان بیرون ماشین را که نگاه می کردم، هزار هزار ایرانی را می دیدم که سمت نجف در راهند و اسکورت یک شوخی محسوب می شود.

سلفی توی ون. کوت به نجف :/ کلا ما ازین قابلیت گوشی بیشترین استفاده رو توی سفر داشتیم! حتا بیشتر از دوربین اصلی گوشی!! البته همه عکسا اینقدر بد نیست !

مسیر را از سمت دیوانیه ی عراق همینطور ادامه می دهیم تا می رسیم به کوفه ... اسم کوفه که می آید سرم را پایین می اندازم ... این شهر عجیب بوی بغض های علی بن ابی طالب را می دهد... 
یکی از آن سه جوان با دیدن گنبد فیروزه ای مسجد حنانه می گوید بچه ها حرم!! رفتارشان برایم شیرین است، در عکس ها هم حرم امیرالمومنین را ندیده اند اما اکنون پسر ابی طالب (ع) را زائرند...
صدای اذان ظهر به گوش می رسد، عطر خانه پدری می آید...
دیگر ماشین نمی تواند جلوتر برود، اینجا باید پیاده شویم،
در نزدیکی های حرم یگانه مولای خلقت... علی بن ابی طالب (ع)  ...

اینجا نجف اشرف است...
چهارشنبه . نوزدهم آذر ماه
ساعت دوازده و پنج دقیقه


این دستپاچگی ز سر اتفاق نیست... / شوق وصال کم ز نهیب فراق نیست/ شرح بسیط وصل به بست و رواق نیست/ اصلا مزار انور تو در عراق نیست... 
معنی کجا به کار ببندد مزار را ...؟



دنیا به نام آل حسین است والسلام



ادامه دارد...



پنجشنبه 4 دی 1393
به قلم : ابوالفضل اشناب دیدگاه

ذره و خورشید (قسمت اول)



بسم الله


سفرنامه کربلای معلا (پیاده روی اربعین حسینی) آذر ماه 1393

لازم نوشت :) : همیشه معتقد بودم که خورشید در آسمان نیست! در کربلاست. خورشیدی که جاذبه ای عجیب دارد و کافی ست که در معرض تابش همگانی اش قرار بگیری... آن وقت آن جاذبه تو را به طرف خود خواهد کشید.
خورشیدی که در ایام اربعین آنچنان می درخشد که تمام دنیا برای چند روز معطل می ماند و نگاهش می کند. آنها که به طرف خورشید می روند ذره هایی نورانی اند که به سوی روشنایی راه افتاده اند. جاده های درخشان منتهی به کربلا پر است از ذره هایی که دیگر مال خود نیستند... نورند و به سمت منبع ابدی گرما و روشنایی حرکت می کنند.
و اما این نوشته.
در مدت سفر آنقدر غربت رسانه ای دیدم که با خود عهد بستم این نوشته را با هر زحمتی که هست منتشر کنم تا شاید سهم کوچکی (در حد همان یک ذره) در رساندن پیام اربعین داشته باشم. نتیجه این شد که مقابل دیدگان شماست. روایتی چند قسمتی از پیاده روی اربعین حسینی که خب اولین شاخصه آن نگاه شخصی من به وقایعی است که مشاهده کرده ام. کمی و کاستی اش را بگذارید به حساب نقص های وجودی یک ابوالفضل که در آستان خورشید بیش از یک ذره نبوده و نیست. نگاهتان را پیشاپیش سپاسگزارم
باقی بقای شما
..............................................
..............................................
..............................................

از مرز خودت رد شو و برو !

دیگر اینقدر شنیده بودم که علائم مومن یکی اش می شود زیارت اربعین که کل روایت را از بر بودم!

ولی خب حکایت زیارت اربعین با این ها فرق دارد!
به نظرم امام معصوم این روایت را آورده است تا آنها که سوای عشق دوست دارند "مومن" باشند بلند بشوند و بروند کربلا!
وگرنه عشاق که همینطوری شیفته زیارت آن سرزمین هستند. دیگر چه احتیاجی است که زیارت اربعین حضرت عشق را در روایت، کنار انگشتر دست کردن بگذارند؟!
اما اربعین نزدیک بود و چه دلم میخواست و چه دلم نمی خواست این سفر به ظاهر به پای من نوشته نشده بود. دو سال قبل تر از این هم به معنای حقیقی کلمه "نشده بود" که بشود! حالا امسال که دیگر جای خود. همان پاسپورت نیم بند تاریخ اعتبار گذشته ام نیز گم شده بود و تنها کارتی باقی مانده بود که سال 88 در سفر عتبات همراه خود داشتم. یعنی عملا این فرصت کوتاه به پاسپورت گرفتن که هیچ! حتا به جمع کردن وسیله هم وقت نمی رسید. یک هفته مانده به چهلم امام شهید(ع) حجم پر کشیدن تمام کبوتران دور و برت را تاب نمی آوری... دیگر مستند های سیما را تاب نمی آوری. پیامک های متعدد شماره های عراقی را هم.
سال سومی است که این وضع و اوضاع دم اربعین گریبانگیر توست...
شهر با همه گستردگی اش اینقدر تنگ می شود که حس میکنی نفس درون سینه ات حبس شده است. پنجشنبه شب است و ترافیک تهران تمام توانش را به کار بسته است برای بی حوصله کردن شهروندان.
با خودت خلوت میکنی... زود به این نتیجه می رسی که مگر بنا نیست اربعین همه به طرف خورشید بروند؟ پس چه نشسته ای؟ برخیز و سمت خورشید برو... تا جایی که در تقدیرت باشد جلو خواهی رفت.
حسین بن علی (ع) مرزی ندارد، مرز قائل شدن برای بی مرز ترین عشق دنیا، جفاست در حق این عشق. مرز نباید مانع شود... از مرز خودت رد شو و به سمت مرز برو.

 



فقط می دانیم می رویم کربلا!!

یکی دو روزی دنبال کسی می گردی که همراهی ات کند. "الرفیق ثم الطریق"! البته طریق الحسین فرق دارد. کسی هم نیامد، برخیز و برو. اما رفیق راهی پیدا می شود و تو راه میافتی به طرف خورشید...
انگار تمامی تهران می خواهد برود طرف مرز مهران! هیچ وسیله ی نقلیه ای به تمامی استان های غربی کشور وجود ندارد! ما مانده ایم یک اتوبوس ساعت 11 شب به مقصد کردستان و دیگر هیچ.
راهی کردستان می شویم !
راستش را بخواهید تمام تصور من از کردستان بر می گشت به خاطرات پدر (که بعضا هولناک بودند) و فیلم "چ" ! هفت صبح فردا که قدم به خاک کردستان گذاشتیم، دیدم که خیلی با تصوراتم فرقی نداشت.
طبیعت جذاب و مردمی که کوهستان آنها را ساخته بود. باید سریع به طرف ایلام و مهران حرکت می کردیم. کسی پیدا شد تا ما را ببرد. کرد عزیزی بود که مدتی از جوانی اش را در تهران گذارنده و حالا راننده ی خط کردستان به تمام کشور بود. 

 


الحق هم آدم شریفی بود که با صحبت هایش مسیر را کوتاه تر می کرد.
شش ساعتی طول کشید تا با عبور از کوهستان های زیبای غربی کشور به استان ایلام برسیم... همه در حال عزیمت به مهران بودند... اتوبوس های بی شماری را می دیدیم که مقصدی به جز مهران نداشتند.
ده کیلومتر قبل از شهر ترافیک سنگینی وجود داشت، شنیده بودم که مهران تبدیل به پارکینگ شده است اما خب همان جمله همیشگی اختلاف شنیده ها و دیده ها!
مردم محلی با وانت هایشان بخشی از ترابری زائران را به سمت مرز انجام می دهند. یعنی ده کیلومتر قبل از شهر. به شهر که برسی دیگر باید یک فاصله 20 کیلومتری را پیاده بروی تا برسی به منطقه مرزی مهران و نقطه صفر مرزی ...

 



رودخانه ای سمت خورشید

خورشید سه ساعت دیگر غروب می کند و ما آرام آرام به سمت مرز راه می افتیم. حجم جمعیت واضحا متعجب مان کرده است. حالا خوب است می دانیم که حداقل از اطرافیانمان چقدر آدم رفته اند طرف خورشید...طرف کربلا.
به ازای هر قدم بر حیرتمان افزوده می شود! ناگهان خود را در رودخانه ای سیاه می بینیم که به سمت مرز در حرکت است... رودخانه ای به درازای 20 کیلومتر که از هر قشر و تیپ و استانی در آن هست... تمام ایران به سمت کربلا می روند انگار. همان اول مسیر آنچنان مبهوت می شوی که خودت را از یاد می بری. خودت را باید بسپاری به این رود.. اینجا دیگر "من" وجود ندارد... 
به تماس های متعدد دوستان و آشنایان تا جایی که آنتن اجازه بدهد پاسخ می گویی و با صدایی مملو از حیرت، گزارش مختصری از وضع و اوضاع می دهی و راه می روی.
بعد از چند ساعت پیاده روی حدود نماز مغرب به مرز می رسیم. فکرش را بکنید که تمام این رودخانه می خواهد از گذرگاهی باریک بگذرد! خودمان را برای هر اتفاقی آماده کرده بودیم!
پایانه مرزی مهران مملو از جمعیتی بود که به هوای خورشید دل به جاده زده بودند، سر و صداها بلند بود، از وسط جمعیت صدایی شبیه صدای میدان جنگ می آمد!! جمعیت از داربست های تعبیه شده بالا می رفتند و در این میان ما تقریبا روی محتویات ساک های مردم قدم می زدیم! یادم نمی رود پشت بلندگو هم کسی با ناله فریاد می کرد : آقا خواهش میکنم آروم باشین! همه رد میشین! یواش! ای خدا!! 

 



 


وضعیت مرز ابدا مناسب نبود، زمینی مملو از آب که با خاک مخلوط شده بود و حاصلش شده بود گِل. امکاناتی که جواب گوی یک سوم این جمعیت هم نبود، عدم دور اندیشی قبل از این بحران مرزی تاسف آور بود. به سمت گیت ورودی حرکت کردیم... داربست ها اوضاع را خراب تر کرده بود، نیروی انتظامی رفته بود داخل سالن ترانزیت و سپاه مامور تامین نظم جمعیت بود که خب تامین نظم جمعیت در این اوضاع یک شوخی بیجا حساب می شد!
با هر مشقتی بود وارد سالن ترانزیت شدیم، کارت ملی کفایت می کرد و خیلی ها همان را هم نداشتند و عبور می کردند.  
تمام منطقه مرزی پر از آدم بود... وارد خاک عراق که شدیم این واقعیت را بیشتر لمس کردیم که در این مسیر مرز بی معناست...حجم جمعیتی که فقط به سمت شهر های عراق حرکت می کردند...

اینجا خاک عراق است...
سه شنبه هجدهم آذر ماه
ساعت 9.30 دقیقه شب.
دنیا به نام آل حسین است والسلام





ادامه دارد



دوشنبه 1 دی 1393
به قلم : ابوالفضل اشناب آهوانه

مهربان امام (پوستر)

کلمات کلیدی : امام رضای جان , مهربان امام , آهوانه , حریم مشهدت بهشت خداست , کی مثل امام رضا دیده> ,


بسم الله


به مناسبت شهادت ضامن آهو حضرت علی بن موسی الرضا


پوستر: آهوانه



می درخشی از دیار دور سوسو می زنی

می وزی و کوچه ها را عطر شب بو می زنی

تو خودت هستی به عشق زائرانت صبح ها

جای جای خانه ات را آب و جارو می زنی

با در و دیوارهای ساده اما با صفات

روی دست هر چه قصر و برج و بارو می زنی

می کشاند عطر تو زنبورها را تا حرم

در مشبک ها براشان شهر کندو می زنی

از تن گلدسته ات چون نور بالا می روی

رو به قلب آسمان فریاد "یاهو" می زنی

عرض حاجت هایمان را می رسانی تا خدا

بعد تا حاجت روایی مان به او رو می زنی

تو خودت هستی به عشق زائرانت صبح ها

جای جای خانه ات را آب و جارو می زنی



والسلام