تبلیغات
یادداشت های شخصی ابوالفضل اشناب - مطالب بهمن 1393

شارژ ایرانسل

فال حافظ

یک شهر تا به من برسی عاشقت شده ست... ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود
 

پنجشنبه 30 بهمن 1393
به قلم : ابوالفضل اشناب دیدگاه

ذره و خورشید (قسمت چهارم)

کلمات کلیدی : سفرنامه اربعین , خاطرات اربعین , ابوالفضل اشناب , یادداشت های شخصی ابوالفضل اشناب , کربلای 94 , لبیک یا حسین , کربلا دارد به کل آفرینش افتخار ,


بسم الله



سفرنامه کربلای معلا (پیاده روی اربعین حسینی) آذر ماه 1393 


* " لازم نوشت " پست اول را حتما بخوانید! 

* ضمنا برای دسترسی راحت تر به قسمت های قبل این سفرنامه، اینجا کلیک کنید
..............................................
..............................................
..............................................
در پناه حسین ایم !

ساعت از نیمه شب گذشته است و ما سه نفر بیداریم!
البته افراد بیدار فقط ما نیستیم و خیلی ها هم شبانه دارند پیاده روی میکنند. قبلا هم گفته بودم که تمام طول مسیر در تمامی ساعات شبانه روز تردد وجود دارد حالا زیاد و کمش فرق میکند. 
آماده می شویم برای خواب و هنوز دست از خنده بر نداشته ایم! نمی دانم دلیل خنده هایمان چیست! شاید از خستگی زیاد باشد!
بعد از چند دقیقه ی شاد(!) آرام میگیریم و من پتو را روی سرم میکشم تا گرم تر شوم که صدای آرام سینا به گوشم می رسد.

"ابوالفضل این درد قلب من جدیه ها..."

با جمله اش کاملا متوجه می شوم که حال او اصلا خوب نیست... راستش را بخواهید از جا می پرم اما هول نیستم، همان ابتدای مسیر دانستم که در این سفر هیچ ماجرایی اتفاقی نیست و هیچ چیز هم دست من و یا کس دیگر نیست...
زود می آیم بالا سر سینا و نگاهش میکنم. قلبش را با دستش فشار می دهد و خیلی شدید می لرزد، دندان هایش به هم قفل شده است و رنگ به صورت ندارد، پیش خودم احتمال سکته قلبی را زیاد می دانم! نمی دانم چرا ولی پاهایش را بالا نگه میدارم و به محمدحسین میگویم برود دنبال کسی که بتواند به سینا کمک کند. 
حال سینا ابدا خوب نیست اما من نگران نیستم! محمد حسین می رود سراغ یکی که لباس هلال احمر پوشیده اما او اصلا به اصطلاح در باغ نیست! لباسش هم انگار پیدا کرده است!
در همین حال شاید یک دقیقه نمی گذرد که از داخل موکب تعدادی از زائران که اول شب به خواب رفته اند بیرون می آیند تا مسیر را در شب بپیمایند. میانشان جوان خوش سیمایی جلو می آید و می پرسد که چه شده است؟
داخل پرانتز بخوانید اینکه در میان اعراب، بیش از همه، لبنانی ها فرهنگ و پوشش و آداب مناسب تری از بقیه دارند. البته این نظر شخصی من است! اینجا هم یادداشت های شخصی مان را قرار است بنویسیم دیگر ؟ نه ؟!
جوان می نشیند و سینا را معاینه میکند، به زبان عربی حرف میزند که ما سه نفری مان اندکی از آن را بلدیم، جوان لبنانی زبانش را به انگلیسی تغییر میدهد و ما انگار جان تازه ای گرفته باشیم تازه متوجه می شویم که چه میگوید!
جوان عرب گویا دانشجوی پزشکی است و سر و وضعش هم خبر از یک آدم کاملا حرفه ای در امر پیاده روی می دهد ، گویا سالهای زیادی است که زائر ارباب است...

سینا هستند ایشون! وقتی تازه حالش یکمی بهتر شد! :)

من و محمدحسین و آن جوان سه نفری مشغول حرف زدیم و نکته اینجاست که تازه متوجه شده ایم در شرایط بحران چقدر زبان انگلیسی را راحت تر حرف میزنیم! نمی دانم! اربعین است دیگر!
جوان لبنانی به ما اطمینان می دهد که چیزی نیست، ضربان قلب سینا بالا رفته و دمای بدنش به شدت پایین آمده است، او را با چند پتو می پوشانیم و جوان لبنانی هم از کیسه داروهای همراهش قرصی را به ما میدهد که به سینا بدهیم. 
از او می پرسم که برای ادامه مسیر مشکلی نیست؟...
او میخندد و می گوید دلیل این حالت ، فشاری است که بدنش از صبح متحمل شده است و سرمایی که به وجودش وارد شده است. حرفش مرا یاد آب و هوای عجیب عراق می اندازد که اگر مراقب نباشی سریع سرما میخوری که البته سینا مراقب نبود. 
از او تشکر میکنیم .
میخندد و با همه ما دست میدهد...
در آخر میگوید : یا عباس یا عباس بگویید و بروید؛ چیزی نمی شود ان شاالله ... 

از او تشکر میکنیم و من باز هم دلم می لرزد از حجم عظمت سیدالشهدا، از مقصدی که داریم...  عشاقی که از تمام جهان آمده اند اینجا...


بلند شوید و بروید کربلا!

حال سینا بهتر شده است و ساعت از 2 بامداد گذشته است و ما تازه میخواهیم بخوابیم! به ناشیانه ترین شکل ممکن آمده ایم و این را خوب میدانیم !

صبح، صدای بلند یک نوحه عربی از خواب بیدارمان می کند، بیدار می شوم و یک نگاهی می اندازم به دور و برم... هیچکس به جز ما در موکب نیست! همه رفته اند و ساعت هشت صبح است! آن صدای نوحه هم یعنی بلند شوید و بروید کربلا!!

بدن درد و پادرد موضوعی است که تازه روز اول پیاده روی متوجه می شویم که جدی است! به هر زحمتی که هست جمع و جور می کنیم و راه می افتیم، حال دوستم بهتر است...

صبح روز اولی که ما در مسیر هستیم حال و هوای خاصی دارد، دارم عمیقا این حال و هوا را مینوشم و لذت می برم، در مسیر صبح ها، وعده صبحانه مثل باقی وعده ها متنوع است و این به دلیل همان مردمی بودن است. 
شیر و شیرکاکائوی داغ، تخم مرغ به انواعش، نان تازه و پنیر و.... جالب اینجاست برخی از موکبها از همان اول صبح شروع به پختن غذا و توزیع آن میکنند! مثلا ساعت نه صبح چلومرغ توزیع می کنند در مسیر و البته مشتری های زیادی هم دارند!

صبح روز اول پیاده روی. مسیر نجف به کربلا... این صبح حال و هوای خیلی خوبی داشت...


من چیستم؟...

در مسیر پیاده روی هرکسی هرچه داشته، آورده ست برای زائران حسین بن علی(ع) بازار خرید بهشت داغ است! عده ای به گسترده ترین روش یعنی وعده های غذایی، پذیرایی می کنند، عده ای، کمی خرما همه داشته شان است، عده ای وسایل خانه هایشان را آورده اند برای استراحت زائران "ابوسجاد" (کنیه سیدالشهدا) ، عده ای زیر پای زوار را آب و جارو میکنند، عده ای را می دیدم که دستمال کاغذی تعارف میکنند و عده ای دیگر با عود و عطر زوار را خوشبو می سازند... 
پیش خودم به عرصه محشر فکر می کنم و این مردمی که تمام داشته هایشان را آورده اند برای زائران فرزند زهرا(س) ... اینکه در آن روز به حسین بن علی(ع) چه خواهند گفت ؟ حسین (ع) با آنها چه خواهد کرد؟ ارباب مگر زیر بار منت خدمت کسی می ماند؟ حتا به قدر عطری که دست یک دختربچه عراقی ست ؟
حتا به قدر یک دقیقه استراحت روی زیلوی خانه یک خانواده فقیر..
پیش خودم فکر میکنم و راه میروم، اگر اینها دارند معامله می کنند با سیدالشهدا، منی که سالهای سال خیال می کردم در دستگاه سیدالشهدا حساب می شوم،باید چه بگویم؟...

پیاده روی اربعین یک خاصیت خوب دیگر هم دارد...:

خودت پی می بری به اینکه هیچ نیستی مقابل خورشید..


 بین بیست میلیون آدم پیدا شدی!

نزدیک های ظهر است که محمدحسین (که بار اول است مشرف می شود! آن هم این شکلی!) می گوید: من جلوتر می روم و سر ستون 700 منتظر می شوم. ما دو نفر هم موافقت می کنیم و به او می گوییم مراقب باشد که گم نشود. 
فکر کنم اینجا جایش باشد که بگویم گم شدن در این حجم جمعیت عملا یک واقعه دردسرساز است و البته خیلی ها در این مسیر گم شده بودند که سر تمامی ستون هایی که عدد آنها رند بود می شد خیل منتظران و همراهان آنها را یافت. 
محمدحسین رفت و ساعت به وقت اذان ظهر نزدیک می شد. در یکی از موکب ها نماز را خواندیم و ناهار را خوردیم و به ناچار(!) یک ساعتی خوابیدیم.
این خواب همانا و جلوتر رفتن محمدحسین به دلیل تاخیر ما همانا!
من و سینا متاسف از اینکه تمامی وسایل محمدحسین از جمله پاسپورت و پول هایش دست ماست به سمت کربلا می رویم! 

خستگی پیدا هست دیگر؟! 

ما دو نفری در ستون 800 می نشینیم که هنگام اذان مغرب هم هست. ما یک روز تمام پیاده روی کردیم و بیش از نیمی از راه هم باقی مانده است... نشسته ایم که صدای محمدحسین می آید: "خب کجایین شما؟! دیگه بخدا می خواستم برم کربلا با ماشین. یک ساعته اینجا منتظرم دیگه آخرین امیدم بود این ستون" ما خوشحال میشویم از دیدنش و البته به این نکته هم پی می بریم که تمامی وسایل و پولها و مدارک شناسایی من پیش محمدحسین بود!
یعنی دقیقا برعکس چیزی که فکر میکردیم! عنایتی بود پیدا شدن محمدحسین! عنایتی بود این بیخیالی ما ...!


شاید امروز تو را دیدم ...

شام را در یکی از موکب ها مهمان هستیم و مثل همیشه پذیرایی با سرعت و کیفیت خوبی انجام می شود، یکبار دیگر دوست دارم بگوییم از بانوان عراقی که هیچکس شاید یکبار هم ازشان تشکر نکرد و حتا ندیدشان اما نقش بی نهایت مهم شان در مراسم اربعین سیدالشهدا را کسی نمی تواند منکر شود... اما یقینا خود "حضرت مادر(س)" دیده است و همین برایشان بس...

همگی خسته ایم و ساعت به 10 شب نزدیک میشود. چای سیاه عراقی البته حکم مسکّن را دارد ! اما واقعا دیگر رمقی برای ادامه راه نیست...
موکبی پیدا میکنیم. صاحب موکب مردی میانسال و آفتاب سوخته است. من در چشم های مرد عراقی خیره می شوم و با خستگی هرچه تمام تر میگویم : "مَنام" 
منام یعنی خواب ! و مرد عراقی با شنیدن این کلمه فورا می رود و چند پتو می آورد... 
بستر هایمان را می اندازیم. هنگام خواب دارم با خودم فکر میکنم. شب جمعه است، کربلا غوغا است... اما در میان مسیر پیاده روی غوغای بیشتری است. شنیده ام شب جمعه تمام پیامبران و امامان کربلا هستند، نمی دانم شاید تعدادی از آنان در میان مسیر پیاده روی باشند هنوز. به چهره های آدمهای بی شماری که امروز دیدم فکر می کنم، نکند یار را دیده باشم و نشناخته باشم؟... چشمانم دارد بسته می شود... شاید خود مادر (س) هم امشب در مسیر پیاده روی باشد...؟

این عکس را خودم خیلی دوست دارم... هزاران هزار امضا و نوشته روی این پارچه بود و هزاران عنوان مختلف

                                                        ادامه دارد...


سه شنبه 14 بهمن 1393
به قلم : ابوالفضل اشناب دیدگاه

ذره و خورشید (قسمت سوم)

کلمات کلیدی : سفرنامه اربعین 1393 , کربلا منتظر ماست بیا تا برویم , اربعین , یادداشت های شخصی ابوالفضل اشناب , لبیک یا حسین , خاطرات اربعین , ذره و خورشید ,


بسم الله 


سفرنامه کربلای معلا (پیاده روی اربعین حسینی) آذر ماه 1393 


* " لازم نوشت " پست اول را حتما بخوانید! 

* ضمنا برای دسترسی راحت تر به قسمت های قبل این سفرنامه، اینجا کلیک کنید
..............................................
..............................................
..............................................
امانتی حرم کجاست؟!

از جایی که پیاده شده ایم تا حرم چند دقیقه ای راه است... فرصت خوبی است که خودم را آماده کنم برای دیدار پدر خلقت و خورشید بی همتای اهل بیت (ع). شهر بیش از حد شلوغ است.
از دوستم می پرسم : ساک و وسایل رو چیکار کنیم؟ جوابش جالب است: "میدیم امانات حرم!" جوابش قانع کننده است ولی اصلا به آن خوشبین نیستم!
از خیابانی می گذریم که آغاز مسیر پیاده روی اربعین است، جمعیت به سمت کربلا می روند... دل توی دلم نیست، می دانم که باید ابتدا از پدرش اجازه بگیریم...
آن چند جوان تهرانی هنوز همراهمان هستند و با تعجب شهر را نگاه می کنند، اصلا مسیر را بلد نبودند و همراه جمعیت داشتند می رفتند طرف کربلا که صدایشان کردیم!
باید از بازار عبور میکردیم برای رسیدن به حرم، قدمهایی که به سمت مزار اولین امام بر میداری قدم های خاصی است... چند دقیقه ای به زمین خیره بودم در بازار تا ناگاه خودم را مقابل درب حرم حضرت امیر (ع) دیدم. من نجف آمده بودم و این بر دلتنگی ام افزوده بود، اینکه چند سالی میشد که دلم هوای نجف داشت، هوای حیدر را ...
اطراف حرم مملو از جمعیت بود و گرد و خاک تمام هوا را پر کرده بود، نجف و البته تمام شهر های عراق از لحاظ بهداشتی وضعیت مناسبی ندارند. 
مردم همگی اطراف حرم اتراق کرده بودند و دربهای حرم را برای نماز بسته بودند. ساک ها و وسایل مردم روی هربلندی آویزان و یا روی زمین رها شده بود!  اوضاعی که تا بحال در هیچ شهر زیارتی ندیده بودم! 
نگاهی به چهره پر از تعجب و شگفتی همسفرم کردم و از او پرسیدم: راستی سینا؟ امانتی حرم کجاست؟!!!!

 
اینجا نجف / مقابل حرم حضرت امیر است، کلا همه جا یا آدم بود یا وسایل! 

سلام همسر زهرا ... سلام بابا...

اوضاع نجف به ما نشان می داد که اینجا جای زیاد ماندن نیست! جایی هم نداشتیم البته که بخواهیم بمانیم، علاوه بر این یک شب را در کوت سپری کرده بودیم و امروز چهارشنبه تا اربعین فقط سه روز مهلت داشتیم که به کربلا برسیم. که یک روز آن هم عملا سپری شده است و فقط یک زمان دو روزه برای رسیدن تا کربلا وقت می ماند...
یاد سفر اولم می افتم و توقف سه روزه مان در نجف با بهترین شرایط ممکن!! اربعین است دیگر... جایی برای تشریفات و رفاه و آسایش نیست...
وسایل را گوشه ای گذاشتیم و به سمت حرم راه افتادیم، حجم کفش ها و دمپایی های رها شده درب حرم آنقدر زیاد بود که تا چند سانتیمتر روی آنها راه می رفتیم! 

وارد حرم که شدم تمام دلتنگی هایم را اشک شستم و به پدر سلام دادم... لذتی که در دیدار پدر هست مگر در چیز دیگری وجود دارد؟ و اینجا خانه پدری من است... 
ندای "لبیک یا علی" در ایوان طلای مولا می پیچد و ضریح همه را به آغوش خویش فرا می خواند... 
زیر لب میگویم سلام حضرت دریا! سلام همسر زهرا ! سلام مولا... من آمده ام برای اجازه گرفتن از شما تا بروم به همان جایی که دلم متعلق به آنجاست... سلام خداوند بر شما و فرزندان پاکتان و این شهر و این حرم و همسر یگانه تان .
زمان کمی را در حرم هستم اما عجیب این لحظات لذت بخش است. باید سریع تر بروم. حرم را ترک می کنم در حالی که هم آرامم و هم بی قرار، آرام نجف، بی قرار کربلا...
اندک آذوقه ای که برایمان باقی مانده است را به عنوان ناهار می خوریم و وسایل را جمع می کنیم. خورشید رمقش را از دست داده است، چهارشنبه ساعت حدود 4 بعد از ظهر است که سمت کربلا راه میافتیم...

آغاز مسیر پیاده روی اربعین. سمت چپ قبرستان وادی السلام است و روبرو کربلا...

کربلا منتظر ماست؛ بیا تا برویم...

باورم نمی شود که با چشمان خودم دارم ستون های شماره گذاری شده مسیر پیاده روی را می بینم... دلم میخواهد تک تکشان را ببوسم! 
در ابتدای مسیر اهالی نجف موکب هایی را برپا کرده اند و بازار نذری ها مثل هوا حسابی گرم است! در مورد خصوصیات مسیر پیاده روی در آینده بیشتر خواهم نوشت. 
همان ابتدای راه متوجه می شوم که تیپ و قیافه و لباسهایی که همراه دارم و پوشیدم، بیشتر شبیه به یک کوهنورد است تا آدم معمولی پیاده رو! 
نثار خودم و تدبیر و دور اندیشی ام درودی می فرستم و با اندکی تغییر اوضاع خودم را مرتب می کنم و راه می افتم ...
سیل جمعیت تماشایی است... هر طرف نگاه می کنی همه در حال راه رفتن اند و همه مقصد ها هم یک جاست... : کربلا ...
شگفت انگیز است چیزهایی که دارم برای اولین بار در عمرم می بینم، تکاپوی خادمان و اشتیاق زائران و لطف همه به همدیگر، حضور در بزرگترین اجتماع جهانی و عظیم ترین کنگره انسانی احساساتی است که من را عجیب به فکر فرو برده است.
 چهره ها اغلب خندان است. دارم مستندهایی که دیده ام را به شکل واقعی لمس میکنم اینجا... خورشید غروب کرده است و صدای اذان در مسیر می پیچد...
باید از مسیر پیاده روی مفصل تر نوشت... اما همین یک جمله بس که هرکس هرچه داشت آورده بود برای زائران "ابوسجاد"

خیلی ها شاید بدانند اما جا دارد توضیحی راجع به پدیده "موکب" بدهم.
موکب، چادر ها و یا ساختمان ها و حسینیه هایی هستند که در ایام اربعین حکم مهمانسرا را برای زوار دارند و از آنها در وعده های غذایی و میان وعده ها پذیرایی می کنند و اسباب خواب (یا به قول خودشان "منام")  و استراحت را برای زوار فراهم می کنند. 
در بیان کلی موکب ها نقش بسیار بسیار مهم و راهبردی در بهتر برگزار شدن مراسم اربعین دارند.


تا ستون 300

نماز را به اصرار یک مرد عراقی در موکب او میخوانیم و شام را اندکی بعد از نماز میخوریم و راه می افتیم، تمام وعده های غذایی زوار توسط مردم تامین می شود فلذا بسیار گسترده و متنوع و دلچسب است، فرصت کمی داریم برای رسیدن به کربلا، علاوه بر این دو نفری که همراهم هستند دوست دارند از طعم تمام غذاها بچشند، حرف هم گوش نمی دهند!!
میان مسیر عبورمان بسیاری از عراقی ها با لحنی پر از خواهش و گاهی نزدیک به التماس از ما می خواهند که یک شب مهمانشان باشیم، اینقدر اصرار میکنند که شرمندگی تمام وجود آدم را فرا میگیرد. اینجا بهشت را راحت می خرند...

در تمامی ساعات شبانه روز مسیر مملو از جمعیت است که پیاده روی میکنند، با خودمان قرار گذاشته ایم که تا ستون 300 را امشب هرطوری هست برویم... این نکته هم فراموش نشود که داخل شهر نجف نیز حدود 120 ستون وجود دارد و بعد از آن دوباره شمارش ستون ها صفر می شود.

اینجا پلی بود که آن سه جوان را گم کردیم... آنها رفتند روی پل و ما رفتیم زیر پل،‌ دیگر ندیدمشان... زیارتشان قبول! / عکس: ابتدای مسیر پیاده روی یا همان "مشایة"

آنچه در این مسیر حکم کیمیا را دارد همان چای عراقی تیره رنگی است که تا نیمه شکر دارد و شاید خیلی هایمان در ایران جرات نکنیم از آن بخوریم!! ولی در طول مسیر خصوصا شبها این پدیده دلنشین، انرژی بخش است. 
هوای عراق به دلیل موقعیت جغرافیایی و زمین پستی که دارد، روزها گرم است و شبها سرد، به گونه ای که روزها اگر بیش از یک لباس بر تن داشته باشی اذیت می شوی و شبها اگر خودت را نپوشانی فورا سرما میخوری. البته خیلی از هم وطنان ما از جمله همین همسفر ما متوجه این امر نیستند و خب عواقبش را هم باید تحمل کنند.
عدد شمارش ستون به 300 نزدیک می شد و ما ناشیانه تا ساعت 12 شب مداوم راه رفتیم! خستگی راه و بارهای سنگینمان دیگر بیش از این توان پیش روی نمیداد، باید جایی استراحت میکردیم و البته این را هم متوجه شدیم که تمامی موکب ها این ساعت از شب پر است و ما باید فکر دیگری بکنیم...
مقابل موکبی می رسیم که اهالی لبنان در آن هستند و البته خیلی قبل تر از ما به خواب رفته اند، مقابل درب موکب فضایی است که می شود آنجا ماند، پتوهایمان پهن میکنیم و آماده خواب می شویم، هنوز هم نمی دانم چرا در آن وضعیت بازار خنده ما اینقدر گرم شده بود! چند دقیقه ای می شد که سه نفرمان همینطوری خیلی خوشحال و خندان بودیم.
سینا هم می خندد در حالی که هیچ کداممان نمی دانیم او شبی هولناک و سخت را در پیش دارد...


ادامه دارد... 


والسلام


پنجشنبه 2 بهمن 1393
به قلم : ابوالفضل اشناب ماه نوشت

پیام رهبر انقلاب به جوانان غربی + تصاویر اختصاصی برای اینستاگرام

کلمات کلیدی : حضرت ماه , دارد صدای قدمهای یار می رسد... , دعوت به اسلام , مثل پیامبر... , امام امت , هرچه می توانید رسانه باشید , اسلام دین مهربانی است و سید علی علمدار این اسلام ,


بسم الله



حضرت ماه است دیگر!
گاهی دلش نمی آید حتا آن جوان آمریکایی یا اروپایی در غفلت به سر ببرد.
پیام رهبر انقلاب به جوانان آمریکایی و اروپایی را در ذیل می بینید . ضمنا در انتهای پیام تصاویری جهت استفاده در شبکه اجتماعی اینستاگرام تهیه شده است که مخاطبان عزیز می توانند با دریافت و انتشار آنها نقشی در رساندن پیام ولی امر به جوانان غربی داشته باشند.


بسم‌ الله الرّحمن الرّحیم
به عموم جوانان در اروپا و امریکای شمالی

حوادث اخیر در فرانسه و وقایع مشابه در برخی دیگر از کشورهای غربی مرا متقاعد کرد که درباره‌ی آنها مستقیماً با شما سخن بگویم. من شما جوانان را مخاطب خود قرار میدهم؛ نه به این علّت که پدران و مادران شما را ندیده می‌انگارم، بلکه به این سبب که آینده‌ی ملّت و سرزمینتان را در دستان شما میبینم و نیز حسّ حقیقت‌جویی را در قلبهای شما زنده‌تر و هوشیارتر می‌یابم. همچنین در این نوشته به سیاستمداران و دولتمردان شما خطاب نمیکنم، چون معتقدم که آنان آگاهانه راه سیاست را از مسیر صداقت و درستی جدا کرده‌اند.
سخن من با شما درباره‌ی اسلام است و به‌طور خاص، درباره‌ی تصویر و چهره‌ای که از اسلام به شما ارائه میگردد. از دو دهه پیش به این سو ــ یعنی تقریباً پس از فروپاشی اتّحاد جماهیر شوروی ــ تلاشهای زیادی صورت گرفته است تا این دین بزرگ، در جایگاه دشمنی ترسناک نشانده شود. تحریک احساس رعب و نفرت و بهره‌گیری از آن، متأسّفانه سابقه‌ای طولانی در تاریخ سیاسی غرب دارد. من در اینجا نمیخواهم به «هراس‌های» گوناگونی که تاکنون به ملّتهای غربی القاء شده است، بپردازم. شما خود با مروری کوتاه بر مطالعات انتقادی اخیر پیرامون تاریخ، می‌بینید که در تاریخنگاری‌های جدید، رفتارهای غیر صادقانه و مزوّرانه‌ی دولتهای غربی با دیگر ملّتها و فرهنگهای جهان نکوهش شده است. تاریخ اروپا و امریکا از برده‌داری شرمسار است، از دوره‌ی استعمار سرافکنده است، از ستم بر رنگین‌پوستان و غیر مسیحیان خجل است؛ محقّقین و مورّخین شما از خونریزی‌هایی که به نام مذهب بین کاتولیک و پروتستان و یا به اسم ملیّت و قومیّت در جنگهای اوّل و دوّم جهانی صورت گرفته، عمیقاً ابراز سرافکندگی میکنند.
این به‌خودی‌خود جای تحسین دارد و هدف من نیز از بازگوکردن بخشی از این فهرست بلند، سرزنش تاریخ نیست، بلکه از شما میخواهم از روشنفکران خود بپرسید چرا وجدان عمومی در غرب باید همیشه با تأخیری چند ده ساله و گاهی چند صد ساله بیدار و آگاه شود؟ چرا بازنگری در وجدان جمعی، باید معطوف به گذشته‌های دور باشد نه مسائل روز؟ چرا در موضوع مهمّی همچون شیوه‌ی برخورد با فرهنگ و اندیشه‌ی اسلامی، از شکل‌گیری آگاهی عمومی جلوگیری میشود؟
شما بخوبی میدانید که تحقیر و ایجاد نفرت و ترس موهوم از «دیگری»، زمینه‌ی مشترک تمام آن سودجویی‌های ستمگرانه بوده است. اکنون من میخواهم از خود بپرسید که چرا سیاست قدیمی هراس‌افکنی و نفرت‌پراکنی، این‌بار با شدّتی بی‌سابقه، اسلام و مسلمانان را هدف گرفته است؟ چرا ساختار قدرت در جهان امروز مایل است تفکر اسلامی در حاشیه و انفعال قرار گیرد؟ مگر چه معانی و ارزشهایی در اسلام، مزاحم برنامه‌ی قدرتهای بزرگ است و چه منافعی در سایه‌ی تصویرسازی غلط از اسلام، تأمین میگردد؟ پس خواسته‌ی اوّل من این است که درباره‌ی انگیزه‌های این سیاه‌نمایی گسترده علیه اسلام پرسش و کاوش کنید.
خواسته‌ی دوم من این است که در واکنش به سیل پیشداوری‌ها و تبلیغات منفی، سعی کنید شناختی مستقیم و بی‌واسطه از این دین به دست آورید. منطق سلیم اقتضاء میکند که لااقل بدانید آنچه شما را از آن میگریزانند و میترسانند، چیست و چه ماهیّتی دارد. من اصرار نمیکنم که برداشت من یا هر تلقّی دیگری از اسلام را بپذیرید بلکه میگویم اجازه ندهید این واقعیّت پویا و اثرگذار در دنیای امروز، با اغراض و اهداف آلوده به شما شناسانده شود. اجازه ندهید ریاکارانه، تروریست‌های تحت استخدام خود را به عنوان نمایندگان اسلام به شما معرفی کنند. اسلام را از طریق منابع اصیل و مآخذ دست اوّل آن بشناسید. با اسلام از طریق قرآن و زندگی پیامبر بزرگ آن (صلّی‌الله‌علیه‌وآله‌و‌سلّم) آشنا شوید. من در اینجا مایلم بپرسم آیا تاکنون خود مستقیماً به قرآن مسلمانان مراجعه کرده‌اید؟ آیا تعالیم پیامبر اسلام (صلّی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلّم) و آموزه‌های انسانی و اخلاقی او را مطالعه کرده‌اید؟ آیا تاکنون به جز رسانه‌ها، پیام اسلام را از منبع دیگری دریافت کرده‌اید؟ آیا هرگز از خود پرسیده‌اید که همین اسلام، چگونه و بر مبنای چه ارزشهایی طیّ قرون متمادی، بزرگترین تمدّن علمی و فکری جهان را پرورش داد و برترین دانشمندان و متفکّران را تربیت کرد؟
من از شما میخواهم اجازه ندهید با چهره‌پردازی‌های موهن و سخیف، بین شما و واقعیّت، سدّ عاطفی و احساسی ایجاد کنند و امکان داوری بیطرفانه را از شما سلب کنند. امروز که ابزارهای ارتباطاتی، مرزهای جغرافیایی را شکسته است، اجازه ندهید شما را در مرزهای ساختگی و ذهنی محصور کنند. اگر چه هیچکس به‌صورت فردی نمیتواند شکافهای ایجاد شده را پر کند، امّا هر یک از شما میتواند به قصد روشنگریِ خود و محیط پیرامونش، پلی از اندیشه و انصاف بر روی آن شکافها بسازد. این چالش از پیش طراحی شده بین اسلام و شما جوانان، اگر چه ناگوار است امّا میتواند پرسش‌های جدیدی را در ذهن کنجکاو و جستجوگر شما ایجاد کند. تلاش در جهت یافتن پاسخ این پرسش‌ها، فرصت مغتنمی را برای کشف حقیقت‌های نو پیش روی شما قرار میدهد. بنابراین، این فرصت را برای فهم صحیح و درک بدون پیشداوری از اسلام از دست ندهید تا شاید به یمن مسئولیّت‌پذیری شما در قبال حقیقت، آیندگان این برهه از تاریخ تعامل غرب با اسلام را با آزردگی کمتر و وجدانی آسوده‌تر به نگارش درآورند.

سیّدعلی خامنه‌ای
۱۳۹۳/۱۱/۱

........................................................................................................................................

Message of ayatollah Seyyed Ali Khamenei Leader of The Islamic Republic of Iran

 In the name of God, the Beneficent the Merciful

 To the Youth in Europe and North America,

The recent events in France and similar ones in some other Western countries have convinced me to directly talk to you about them. I am addressing you, [the youth], not because I overlook your parents, rather it is because the future of your nations and countries will be in your hands; and also I find that the sense of quest for truth is more vigorous and attentive in your hearts.

I don’t address your politicians and statesmen either in this writing because I believe that they have consciously separated the route of politics from the path of righteousness and truth.

I would like to talk to you about Islam, particularly the image that is presented to you as Islam. Many attempts have been made over the past two decades, almost since the disintegration of the Soviet Union, to place this great religion in the seat of a horrifying enemy. The provocation of a feeling of horror and hatred and its utilization has unfortunately a long record in the political history of the West.

Here, I don’t want to deal with the different phobias with which the Western nations have thus far been indoctrinated. A cursory review of recent critical studies of history would bring home to you the fact that the Western governments’ insincere and hypocritical treatment of other nations and cultures has been censured in new historiographies.

The histories of the United States and Europe are ashamed of slavery, embarrassed by the colonial period and chagrined at the oppression of people of color and non-Christians. Your researchers and historians are deeply ashamed of the bloodsheds wrought in the name of religion between the Catholics and Protestants or in the name of nationality and ethnicity during the First and Second World Wars. This approach is admirable.

By mentioning a fraction of this long list, I don’t want to reproach history; rather I would like you to ask your intellectuals as to why the public conscience in the West awakens and comes to its senses after a delay of several decades or centuries. Why should the revision of collective conscience apply to the distant past and not to the current problems? Why is it that attempts are made to prevent public awareness regarding an important issue such as the treatment of Islamic culture and thought?

You know well that humiliation and spreading hatred and illusionary fear of the “other” have been the common base of all those oppressive profiteers. Now, I would like you to ask yourself why the old policy of spreading “phobia” and hatred has targeted Islam and Muslims with an unprecedented intensity. Why does the power structure in the world want Islamic thought to be marginalized and remain latent? What concepts and values in Islam disturb the programs of the super powers and what interests are safeguarded in the shadow of distorting the image of Islam? Hence, my first request is: Study and research the incentives behind this widespread tarnishing of the image of Islam.

My second request is that in reaction to the flood of prejudgments and disinformation campaigns, try to gain a direct and firsthand knowledge of this religion. The right logic requires that you understand the nature and essence of what they are frightening you about and want you to keep away from.

I don’t insist that you accept my reading or any other reading of Islam. What I want to say is: Don’t allow this dynamic and effective reality in today’s world to be introduced to you through resentments and prejudices. Don’t allow them to hypocritically introduce their own recruited terrorists as representatives of Islam.

Receive knowledge of Islam from its primary and original sources. Gain information about Islam through the Qur’an and the life of its great Prophet. I would like to ask you whether you have directly read the Qur’an of the Muslims. Have you studied the teachings of the Prophet of Islam and his humane, ethical doctrines? Have you ever received the message of Islam from any sources other than the media?

Have you ever asked yourself how and on the basis of which values has Islam established the greatest scientific and intellectual civilization of the world and raised the most distinguished scientists and intellectuals throughout several centuries?

I would like you not to allow the derogatory and offensive image-buildings to create an emotional gulf between you and the reality, taking away the possibility of an impartial judgment from you. Today, the communication media have removed the geographical borders. Hence, don’t allow them to besiege you within fabricated and mental borders.

Although no one can individually fill the created gaps, each one of you can construct a bridge of thought and fairness over the gaps to illuminate yourself and your surrounding environment. While this preplanned challenge between Islam and you, the youth, is undesirable, it can raise new questions in your curious and inquiring minds. Attempts to find answers to these questions will provide you with an appropriate opportunity to discover new truths.

Therefore, don’t miss the opportunity to gain proper, correct and unbiased understanding of Islam so that hopefully, due to your sense of responsibility toward the truth, future generations would write the history of this current interaction between Islam and the West with a clearer conscience and lesser resentment.

Seyyed Ali Khamenei
21st Jan. 2015