تبلیغات
یادداشت های شخصی ابوالفضل اشناب - مطالب اسفند 1393

شارژ ایرانسل

فال حافظ

یک شهر تا به من برسی عاشقت شده ست... ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود
 

یکشنبه 24 اسفند 1393
به قلم : ابوالفضل اشناب نظرات

هزار و سیصد و نود و تو ...

کلمات کلیدی : که زنده است بهار , بهار نزدیک است , البته که بهار تو , و پاییز هم تویی , کلا همه قشنگی ها تویی!! , ابوالفضل اشناب , پیشاپیش سال خوبی داشته باشید ,


بسم الله

نه اینکه بهار را دوست نداشته باشم ...نه !


اما دلم نمی آید سال نو بیاید و هزار و سیصد و نود و "تو" به پایان برسد.
.............................................................
قبل تر ها نوشته بودم از هفت میم...یادت هست؟
موسم بهار باشد یا فصل انار، فرقی ندارد:
چشمان تو با سنت شکنی عجین است، اما من رسم دارم بر سر سفره بهارم ماه و مریم و میخک و ماهی چشم تو و مهربانی هایت باشد... "من" هم باشم به اضافه یک "تو" که "ما" بشویم و هفت "میم" من تکمیل شود. تنها سین سفره ام همان کلمه ای است که قبل از تصویر ماندگار لبخندت گفته ای... همان سیب... .
.
هنوز هیچ عکسی در این سال به پای کادر لبخند های تو یک نفر نرسیده است... عکس های دست جمعی نوروز هم...
رقص هیچ ماهی سرخی هم به شیطنت دو ماهی خوشرنگ در بلور چشمانت نمی رسد... سبزه ای گره نمی خورد امسال...
تا هست دستانت، هیچ شاخه ی شکوفه ای لمس نمی شود.
پس نوروزِ بودن تو را هرروز می شود جشن گرفت.
...............................................
با تمام شدن سال "تو" کنار خواهم آمد
وقتی بهار تویی ...


............................................

ماه نوشت: بوستان تفکر معنوی انقلاب اسلامی که از آن، گلهای عواطف، احساسات، اراده و تصمیم می‌روید، همیشه بهار است و در آن، خزان راه ندارد؛ زیرا با همین گلهای همیشه بهار است که انقلاب و جنگ 8ساله به پیروزی می‌رسد و توطئه‌های دشمنان یکی پس از دیگری شکست می‌خورد.





چهارشنبه 20 اسفند 1393
به قلم : ابوالفضل اشناب دیدگاه

تکرار نشود! بشود...!

کلمات کلیدی : این حرکت محکومه , علی مطهری , خودسری و قانون شکنی , نیروی انتظامی تشکر تشکر , حرکت بعدی کجاست؟! , این گروه خشن , ابوالفضل اشناب ,


بسم الله

یک گروهی هستند که در برهه های مختلف سیاسی و اوقاتی که لازم است وارد صحنه می شوند و خیلی حساب شده عمل می کنند.

این گروهی که از آن سخن می گویم از حالتی به حال دیگر و از جبهه ای به جبهه دیگر می روند و هیچوقت هم دستگیر نمی شوند.

اسامی مختلفی هم دارند:
بسیجی چماق بدست
لباس شخصی
مزدور ها
گروه فشار
معترض
عموم مردم
مردم ناراضی

و ...



این مهم نیست که کسوت این ها چیست، مهم این است که در برهه های تاریخی مختلف این گروه خشن وارد صحنه می شوند و توازن سیاسی را به نفع هرکسی تغییر می دهند.

نکته جالب هم اینجاست که هیچوقت هم دستگیر نمی شوند و البته علت آن هم معین است.
دستگیر اگر بشوند تازه معلوم می شوند مال کجا و وابسته به چه کسی هستند و ارزش خودشان را از دست می دهد.

یک بار سال 78 در کوی دانشگاه یاغی گری می کنند و یکبار هم در آشوب های سال 88 مردم را کتک می زنند! بستگی دارد که قرار است کدام گروه متهم شود.
بسیجی ها متهم شوند و یا نیروهای (...) و یا حزب راست و چپ.
این آخری ها هم که رفته اند در شیراز و علی مطهری را نواخته اند! و مثل همیشه پلیس به تماشای آنان ایستاده است.



ضمن تشکر از زحمات تمام عزیزان برای تغذیه این گروه و زحمات آن عزیزانی که ایستادند به تماشا، ممنون می شویم اگر برنامه بعدی زد و خورد را اعلام کنند. چون طبعا هیچ  راه چاره ای برای فرار از آن نیست و این گروه هرکاری بخواهد در کشور می کند.
هنوز هستند کسانی که یاد و خاطره شعبان بی مخ ها را جاوید نگه دارند!
..............................

دردنوشت: یک سینه درد هست ولیکن مجال نیست...

محکوم نوشت: چنین حرکتی با هیچ منطق و عقیده ای سازگار نیست... باید با عوامل خودسر و نافهم این دست از تحرکات برخورد قاطع شود (می دانیم که نمی شود البته!!)


ماه نوشت:

در نظام اسلامی باید هیچ صاحب قدرتی قادر به زورگویی نباشد و هیچ‌كس نتواند برخلاف قانون، میل و اراده‌ی خود را به دیگران تحمیل كند. ۱۳۶۹/۰۳/۱۰

والسلام



سه شنبه 12 اسفند 1393
به قلم : ابوالفضل اشناب آه

کمی آهسته تر...؟

کلمات کلیدی : آرام تر در بزن بی حیا , در بهشت را سوزاندند , فاطمیه عاشقانه ترین فصل عمر , ای مادر , هعی مادر , آه مادر , جان مادر ,


بسم الله 


 


بلندترین صدایی که ما از پشت این در شنیده بودیم صدای تحیت حضرت طاها(ص) بود که طوبای خانه ما را طراوت و تبسم می بخشید...

چه وقت صدای نعره اوباش پشت این در بلند شده ست؟...

آه ...

ای کاش آرامتر در می زدند فاطمه جان. . . نه بخاطر ترسیدن فرزندانم، نه بخاطر لرزیدن ارکان خانه ام حتا نه بخاطر اینکه تو محسنم را باردار بودی...

نه

ای کاش آرامتر در می زدند تا تو آرامتر سمت در می رفتی و من قد و قامتت را چند لحظه بیشتر نگاه می کردم.. چه کسی می دانست این قامت رعنا تا چند لحظه ی دیگر برای همیشه خواهد خمید...؟

فاطمه ...

نمی شد کمی آهسته تر...؟.



.....................