تبلیغات
یادداشت های شخصی ابوالفضل اشناب - مطالب فروردین 1394

شارژ ایرانسل

فال حافظ

یک شهر تا به من برسی عاشقت شده ست... ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود
 

جمعه 28 فروردین 1394
به قلم : ابوالفضل اشناب دیدگاه

ذره و خورشید (قسمت پنجم)




بسم الله 


سفرنامه کربلای معلا (پیاده روی اربعین حسینی) آذر ماه 1393 


* " لازم نوشت " پست اول را حتما بخوانید! 

* ضمنا برای دسترسی راحت تر به قسمت های قبل این سفرنامه، اینجا کلیک کنید
..............................................
..............................................
..............................................

مسیر را بچسب!
صبح جمعه از راه می رسد در حالی که ما امشب را دیگر مثل شب قبل ناشیانه سپری نکرده ایم! صبح ساعت 4 گوشی ام زنگ می زند و بیدار می شوم، حس لذتی بخشی است که از گوشی دارای سیستم عامل اندرویدت فقط به عنوان دوربین و ساعت استفاده کنی! هوای سحر بیابان در عین سرما لذت بخش است،  قطره های شبنم روی مان نشسته است. بچه ها را بیدار می کنم تا مسیر را به سمت کربلا ادامه دهیم. وسایل را جمع می کنیم و آماده حرکت می شویم، هنوز تا اذان صبح مدتی زمان باقی مانده است. بچه ها جوری از بستر شان کنده می شوند که  پیش خودم فکر می کنم که یک اردوی سه روزه نظامی سخت را هم برابر میکند این پیاده روی!!
همراه سیل جمعیت می شویم و چند دقیقه ای پیاده روی می کنیم، صبحانه متنوع مسیر پیاده روی غیرقابل چشم پوشی است! به علاوه آتشی که هر چند متر چند نفری دور آن جمع شده اند هم دلچسب است. باز بحث سرما و گرما جدی است و باید لباسهایت را هر چند ساعت تغییر دهی، صدای اذان به گوش می رسد و گوشه ای از یک موکب نماز را می خوانیم و راه میافتیم طرف کربلای حسین بن علی(ع) ...
فردا اربعین است و باید امروز به کربلا برسیم... هیچ فرصتی نداریم، یعنی راستش را بخواهید ما شاید آخرین گروهی از زائران باشیم که در مسیر هستیم. یکی از خاصیت های جذاب پیاده روی این است که با اینکه دوست داری زودتر برسی اما هربار که قدم در جاده می گذاری حس شیرینی سراغت می آید و دوست نداری که این پیاده روی زود به پایان برسد... تضاد ها اینجا هم بی داد می کنند.
پیش خودم برای جای مان در کربلا و چند مساله دیگر نگرانی دارم، البته چند باری نهیب می زنم به خودم که تو مگر اصلا به اراده خودت اینجا هستی که برای این چیزهایی دم دستی و ساده نگرانی؟!  کمی وسیع تر نگاه کن! مسیر را بچسب! 

          اینجا ستون 1000 است که باز هم بازار پیدا کردن گمشده ها داغ است!

لبیک 25 میلیونی 
نگاهم به سینا و محمدحسین می افتد، سینا قبل تر از این آمده بود کربلا و سابقه پیاده روی داشته است اما محمد حسین که به قول سینا تا مشهد هم تنهایی و اینطوری نرفته بود خوب مقاومت نشان داده بود! کم کم هوا روشن و گرم می شود و ما به ستون 1000 نزدیک تر می شویم.
حدود ستون 890 که می رسیم، مه غلیظی تمام مسیر را پوشانده است و هوای سردی را تنفس می کنیم، راستش را بخواهید توقع مه نداشتم در آن بیابان اما فضای جذابی را ایجاد کرده بود، هر چند وقت یکبار صدای نوحه خوانی و سینه زنی عده ای به گوش می رسید. ستون ها یک به یک سپری می شد و صدای قدمهای زوار اربعین یک لحظه از گوش بیابان نمی رفت و عاشقانه ترین رودخانه انسانی تاریخ بشریت به دریای کربلا نزدیک تر می شد. هیچ چیز بجز عشق چنین واقعه عظیمی را نمی توانست رقم بزند... 
مقابل چشمانم بزرگترین کنگره انسانی تاریخ جهان شکل گرفته بود فقط برای لبیک گویی به ندای مردی غریب که عصر روز دهم محرّم هزار و چهارصد و اندی سال پیش در قعر یک گودال شهید شد... افکارم را نمی توانستم جمع کنم... مسیر طولانی اربعین به تو فرصت فکر کردن راجع به همه چیز می دهد، قبل از رسیدن به کربلا وقت زیادی داری تا با خودت یک جلسه طولانی داشته باشی ...

 اینجا همون منطقه ی مه گرفته ست که گفتم و حال و هوای جالبی داشت. نکته جالب پرچم زرد مرگ بر آمریکای بالای تصویره!

به کربلا نزدیک می شدیم در حالی که مسیر شلوغ تر و شلوغ تر و تراکم جمعیت بیشتر شده بود. مسیر پیاده روی در این قسمت بسیار وسیع شده بود و موکب ایرانی ها با پرچم سه رنگ ایران و خلاقیت و هنر خاص خودشان، جلب توجه می کرد. از کنار این موکب گذشتیم و مسیر را ادامه دادیم تا حوالی ظهر به "مضیف العبّاس" رسیدیم. مضیف به معنی مهمان سرا است و پرچم بزرگی که رویش عبارت جذاب "یا حامل لواء الحسین" نقش بسته بود و از دور پیدا بود این پیام را به زوار می داد که اینجا مهمان سرایی است که برای حضرت عبّاس است... 
مضیف العباس موکبی است که آستان مقدس عبّاس بن علی(ع) آن را ساخته است و مدیریت می کند. موکبی بسیار بزرگ و مجهز که در شان آن آستان عظیم ساخته شده و پذیرای زوار بود. دلمان نمی آید که از مهمان خانه حضرت عبّاس عبور کنیم و چند دقیقه را در آن استراحت نکنیم. وارد موکب حضرت عبّاس (ع) می شویم و گوشه از حسینیه بسیار بزرگ آن می نشینیم و با آب سرد دوش می گیریم و یک مدتی استراحت می کنیم و آماده رفتن می شویم، دیگر مسیر زیادی نمانده است! البته با محاسبات ما در ذهن مان و از روی تعداد ستون ها!

اون پرچم بزرگ، پرچم مضیف العباسه و  اون که داره با یه کیسه توی دستش میره محمدحسینه و کناریش هم منم!شلوغی رو خودتون حدودا حدس بزنید                                                

رو به قبله ...
جمعه روز دومی بود که ما در مسیر بودیم و البته به شکلی رضایت بخش نزدیک کربلا شده بودیم. گرد و خاک مسیر پیاده روی نزدیکی کربلا بسیار شدید شده بود و یک شال یا چفیه بسیار به کار می آمد، این نکته را هم بگویم که نزدیکی شهر کربلا تعداد موکب ها بسیار کم شده بود و خیل عظیم جمعیت در این قسمت از مسیر شاید سخت ترین لحظه ها را به دلیل عدم وجود آذوقه می گذراندند. خوب است بدانید که مسیر پیاده روی تا نزدیکی شهر کربلا در حاشیه جاده نجف به کربلا بود و این یعنی مسیر خودرو ها باز بوده و هرکسی که توان پیاده روی نداشت با وسایل نقلیه مختلف خودش را به کربلا می رساند، اما حوالی شهر دیگر تمام جاده ها و تمام خاکی های کنار آن مملو از جمعیت بود و این یعنی تا شهر فاصله ای نیست... 

این هم جزو تصاویریه که علاقه دارم بهش. عشق حسین تمام دنیا را کنار هم جمع کرده بود.. تمام مسیر همین حالت رو داشت و البته نکته اسباب و اساسی زیاد از حد ایرانی ها بود که خب اذیتشون کرد. همه یک جمله مشترک بیشتر نداشتند: لبیک یا حسین...


ورودی جنوبی شهر کربلا به یک دو راهی می رسد، قبل از زمانی که ما رسیدیم می توانستند مردم خودشان انتخاب کنند که از سمت حرم سیدالشهدا(ع) وارد کربلا شوند یا از سمت حرم حضرت علمدار(ع)... اما ما ناگزیر به سمت حرم عباس بن علی(ع) هدایت شدیم و به سمت راست دوراهی رفتیم. ساعت حدود 4 بعد از ظهر بود که ما وارد شهر شدیم و البته تا حرم فاصله زیادی داشتیم. به سر و وضع خودم و دوستانم و مردم که نگاه می کردم، یک رنگی و یک شکل بودن همه - مثل حج - را که می دیدم، پیش خودم می گفتم که حتا کعبه هیچگاه چنین زواری را کنار خویش ندیده و نخواهد دید... همه مردم با لباس های خاکی، چهره های سوخته و مملو از خستگی به سمت قبله قدم برمی داشتند. قبله ی حقیقی عالم اینجاست.
موکب های اهالی کربلا همزمان با تغییر مسیر ما به سمت راست نمایان شد و حجم عظیمی از خدمات به زائران نمایان گردید! موکب های جنوبی کربلا برای رفع تشنگی و گرسنگی فرصت خوبی بود و اهالی آن هم حقا تمام قد به خدمت ایستاده بودند. اولین ماساژ صحرایی را هم همانجا تجربه کردیم که جمله سینا بعد از ماساژ هیچوقت از خاطرم نمی رود: "عجب چیزی بود! من آماده ام! اصلا بریم بغداد!!" 



سلام سقا... سلام کربلا
هوا رو به تاریکی می رفت و ما شاهد اولین غروب کربلای حسین بودیم... بغض رهایمان نمی کرد... این همان شهری است که آقای جوانان اهل بهشت در آن به شهادت رسیده است و تا قیام قیامت، غروب های آن اینچنین روضه خوان است. دارم به این چیزها فکر می کنم که چیزی به پایم می خورد؛ کودکی است با یک دستمال و یک سطل آب کنارش که دارد کفشها (بخوانید دمپایی) من را تمیز می کند. گرد و خاک را از مقدم زائران حسین بن علی (ع) می گیرد... این کار را سریع انجام می دهد و می رود سراغ زائر بعدی. خیلی از ایرانی ها با دیدن این حرکت جا می خورند و سعی دارند که کودک را از انجام این کار منصرف کنند که بی فایده است، صحنه زیبایی است... خیلی ها را می بینم که بعد از عبور از کودک، آرام آرام اشک می ریزند... بازار عطر و عود هم در مقدم زائران حسین (ع) داغ است.
هوا رو به تاریکی می رود که سینا با صدایی خسته می پرسد : چرا نمی رسیم!؟!

محمدحسین خسته است! می بینید؟! خسته ! البته حال و روز ما هم خیلی بهتر از این نبود! :)

راستش را بخواهید این سوال من هم بود!! مسیر بسیار طولانی می نمود و البته خستگی باعث شده بود که مسیر دوچندان به نظر برسد، ما بعد از ورود به شهر نیز بیش از دو ساعت بود که داشتیم راه می رفتیم و ستون ها را می شمردیم که این با هیچ کدام از پیش بینی هایمان منطبق نبود! البته دیگر کسی نای فکر کردن به اینکه چقدر مانده است و چند ستون دیگر باید برویم را نداشت... همه فقط با خستگی راه می رفتند. پر بودن موکب های بسیار دور از حرم این واقعیت را برای ما روشن تر می کرد که در شهر کربلا هیچ جایی برای ما نیست! البته این پیش بینی ما فقط روی کاغذ درست بود. این در ذهن "ذره مانند" ما می گذشت ... نه در ذهن کریمانه و عظیم خورشید...

صدای اولین اذان مغرب کربلا به گوش می رسید و سیل جمعیت به دریای بزرگ اربعین حسینی متصل می شد... خیابانهای کربلا را یکی پس از دیگری می گذشتیم که ناگاه مقابل چشم هایمان تصویر حرم سقای تشنه لب کربلا پدیدار شد... نه هیچ قلمی و نه هیچ کلمه ای و نه هیچ جمله ای نمی تواند آن لحظه را توصیف کند، سعی من برای نوشتن آن لحظات قطعا بی فایده است... اینکه سالها از این حرم دوست داشتنی دور باشی، اینکه دلت برای دیدن گلدسته های طلا شده ی حرم عبّاس بن علی (ع) پر بکشد، اینکه شمارش ستون ها به آخر رسیده باشد، اینکه مستقیم از نجف با پای خودت، با این سر و وضع خاکی و ژولیده آمده باشی، اینکه خستگی حتا رمق چشم هایت را گرفته باشد و اینکه اکنون بعد از این همه راه و این همه ماجرا و این همه دلتنگی حالا شهردار عظیم الشان کربلا، پرچمدار ابدی تاریخ، سقای ادب، همان برادر باوفای سیدالشهدا به تو خوش آمد بگوید را چگونه می توان نوشت؟...
از پس پرده ای از اشک حرم را نگاه می کردیم در حالی که باور نداشتیم که واقعا رسیده ایم... اما این لحظه نه خواب است و نه رویا...

     کربلا. حرم سقای حرم(ع). هنگام مغرب... حال و هوایمان مثل حال آسمان این تصویر بود...
 

بلکه اینجا کربلاست، پایتخت تمام عالم و امشب شب اربعین حسینی ست.
ساعت به وقت عشق، لحظه ها هماهنگ با اشک. 
اینجا کربلاست...


والسلام
                      ادامه دارد...


شنبه 15 فروردین 1394
به قلم : ابوالفضل اشناب دیدگاه

آرزو های دوربرد

کلمات کلیدی : توافق لوزان , دکتر ظریف , خب مردم خواستند , اراده مردم خیلیییییییییی مهمه , امنیت اسرائیل که عمرا تامین نمیشه , روی دشمن زیاد شده البته , ابوالفضل اشناب ,


بسم الله



موج ها که یک سمت بروند، هرچقدر بادبان ها را در جهت مخالفش تکان بدهی فایده ای ندارد!

بادبان جمهوری اسلامی گاه به نرمش چرخیده است و گاه به سختی اما هیچوقت این کشتی از مسیر خودش خارج نشده است. یعنی زور کسی نمی رسد که خارجش کند!
مردم اما مهم اند...
.
.
بعضی ها را هرکارشان کنی بیش از جلوی پایشان را نمی بینند! پس صحبت کردن از "مردی با آرزو های دوربرد" پیششان وقت تلف کردن است.
وقت تلف کردنی از جنس وقت تلف کردن پنج به علاوه یک، قبل از انتخابات ریاست جمهوری سال نود و دو...
.
.
مردم مهم اند.
موج ها مردم اند
مردم موج هایند
من نمیدانم مردم از شکستن پلمپ تاسیسات هسته ای بیشتر خوشحال شدند یا مهار قدرت سانتریفیوژی ایران.
نمیدانم شعار "انرژی هسته ای حق مسلم ماست" بیشتر بهشان چسبید یا نوشتن کامنت ایستادن تاریخ به احترام وزیر خارجه.
نمیدانم از لبخند محمود احمدی نژاد در جشن هسته ای چند سال قبل بیشتر استقبال کردند یا از لبخند پرزیدنت اوباما در کنفرانس مطبوعاتی امشب.

نمیدانم برایشان تجمع مقابل درب وزارت خارجه بیشتر لذت بخش بود یا زنجیره انسانی دور نیروگاه هسته ای نطنز
من از خیلی چیزها خبر ندارم، اما در عوض اینها می دانم که مردم مهم اند.
می دانم این اراده مردم است که اراده وزرای خارجه هر دولت را می سازد.
می دانم که بازی دارد به پایان خود نزدیک می شود
می دانم که امنیت اسرائیل تامین شدنی نیست
می دانم که طهرانی مقدم دلش میخواست اسرائیل را نابود کند
می دانم که ماه هنوز می تابد...
می دانم که ظهور نزدیک است
.
.
 راستی بیستم فروردین چند روز دیگر است؟ ...




والسلام


ماهــ نوشت : فکر اساسى این است که کارى کنید که کشور از اَخم دشمن ضربه نبیند، از تحریم دشمن لطمه نخورد؛ و راه‌هایى هست، کارهایى هست که میشود کرد؛ بعضى را هم کرده‌اند و موفّق بوده است و جواب داده است؛ میشود کارهایى کرد؛ میشود این حربه را از دست دشمن گرفت، والّا اگر چنانچه چشم ما به دست دشمن باشد که «آقا، اگر این‌کار را نکردى تحریم باقى میماند» [فایده‌اى ندارد]؛ کمااینکه آمریکایى‌ها با کمال وقاحت دارند میگویند «اگر در قضیّه‌ى هسته‌اى ایران کوتاه هم بیاید، تحریمها یکجا و همه برداشته نخواهد شد»، این را صریح دارند میگویند. این نشان‌دهنده‌ى این است که به این دشمن نمیشود اطمینان کرد نمیشود اعتماد کرد. من با مذاکره کردن مخالف نیستم؛ مذاکره کنند؛ تا هروقت میخواهند مذاکره کنند! من معتقدم باید دل را به نقطه‌هاى امیدبخش حقیقى سپرد، نه به نقطه‌هاى خیالى نه به نقطه‌هاى خیالى، آنچه لازم است این است.

رهبر معظم انقلاب


سه شنبه 4 فروردین 1394
به قلم : ابوالفضل اشناب اشک

نیام صبر

کلمات کلیدی : خون دل میخورد تیغ ذوالفقار , بر اینهمه کبودی و خراش گریه کن علی , چه کشید شمشیر علی , نیام صبر , ابوالفضل اشناب , یا زهرا ,


بسم الله 


نمیدانم از کجا آغاز کنم داستان با علی (ع) بودن را ... در حیات برترین مرد آفرینش نقش آفرین بودن را ... نمی دانم باید از کجا بگویم این داستان عاشقانه را.
نمی دانم از کدام غزوه بگویم و از کدام نبرد و از کدام جهاد که در آن صاحب من رقیبی نداشت. 
.......................
ماجرای خندق و عمرو بن عبدود را حتما باید شنیده باشید. آن هنگام که پیامبر، به دنبال دلاوری می گشت تا بیاید و تمام باطل را به زمین بکوید، آن وقت که علی (ع) قبضه من را فشار می داد و فریاد می کشید که "یا رسول الله ! من آماده ام" ... 
داستان عجیبی بود خندق، عمرو آنچنان نعره میزد که گوئی تمام زمین می لرزید. علی (ع) اما بسیار مهیب تر از او می نمود. من بی قرار رقصیدن میان دستان علی بودم و او خوب می دانست که باید چه کند. 
مدت زیادی نگذشت که من به خون عمرو آغشته شدم... در تمام نبرد های علی (ع) اینگونه بود، قبضه من را پاک ترین انسانها لمس می کرد و تیغه من، خون آلوده ترین انسانها را می نوشید... عجیب دلنشین بود این تناقض برای من. 
علی (ع) من را میان دست چرخاند و من رگهای عمرو را لمس کردم و بعد...
و بعد ها شنیدم که پیامبر گفت ضربه ای که علی (ع) در روز خندق به وسیله من به عمرو بن عبدود زد، از عبادت جن و انس تا روز قیامت برتر بوده است... 

بعد از خندق احساس عجیبی داشتم، دلاوری در میان عرب نبود که حریف صاحب من باشد، این جوان به مثال شیری میان دشت حمله می کرد. دشمنان اما پیامبر را رها نمی کردند، مدتی نگذشت که "خیبر" آغاز شد. نامی که تاریخ هیچوقت از یاد نبرد...
قلعه مستحکمی بود. فرماندهان سپاه پیامبر یکی بعد از دیگری مغلوب می شدند و سرافکنده باز می گشتند. حیدر(ع) اما آرام در خیمه اش نشسته بود، درد چشم داشت انگار. من را گوشه ای گذاشته بود و آرام نشسته بود. درد کشیدن هایش هم عجیب مردانه بود. پیامبر آمد و به حیدر(ع) فرمان داد که پرچم را به دست بگیرد... آنچنان خوشحال بودم که خداوند می داند. حیدر(ع) من را برداشت و از نیام کشید، آنچنان درخشیدم که چشم دشمنانش خیره ماند. دستی به پرچم و دستی به قبضه من... حیدر(ع) حمله اش را آغاز کرد و در همان ابتدا آنچنان رعد و برقی در میان میدان زد که از ترس خیلی ها به داخل قلعه فرار کردند... من خون دشمنانش را می نوشیدم و حریص تر می شدم. همه به داخل قلعه فرار کردند. درب دژ بسته شد و حیدر(ع) پشت در ماند. همه مبهوت دلاور خیبر به حیدر(ع) نگاه می کردند. او میخواهد چه کند؟! حیدر(ع) قدم به سمت درب برداشت من را در نیام فرو کرد و درب را گرفت، صدای ذکر لب هایش را می شنیدم. مقابل چشمان همه درب قلعه را ناگهان از جا کند. اینبار من هم مات و مبهوت مانده بودم.. او کیست؟؟؟ صاحب من کیست؟... صدای تکبیر در زمین و آسمان پیچید و بعد...
و بعد ها مادران عرب تا سالها قصه خیبر را برای فرزندانشان تعریف می کردند... قصه خیبر، قصه حیدر (ع) قصه ی در...

آوازه پسرعموی پیامبر در تمام شبه جزیره عربستان پیچیده بود، عراق عرب نیز می دانست مردی کنار پیامبر است که با وجود او آسیب رساندن به پیامبر ممکن نیست... مرتضی(ع) من را صیقل میداد و من آن هنگام برای لمس دستان مبارکش بی تاب بودم که خبر رسید در نزدیکی کوهی به نام "احد" کفار جمع شده اند و اینبار همگی برای قتل پیامبر صف کشیده اند. مرتضی (ع) لبخندی زد و آماده شد برای نبرد. 
به نزدیکی های کوه که رسیدیم صفوف منظم دشمن هراس به دل خیلی ها انداخت... اما آرامش مرتضی(ع) را می توانستم در قدم برداشتن هایش حس کنم، زیر لب تسبیح خداوند می گفت و قدم برمی داشت، نبرد آغاز شد و زودتر از چیزی که همه فکر می کردند این جنگ به سود اسلام به پایان رسید. اما ...
قرار بود که تنگه احد را نگهبانان لشگر پیامبر حفظ کنند که انگار طمع غنیمت آنها را از ماموریت شان غافل ساخت و ناگهان دیدیم که جمعیت کثیری از کفار سوی پیامبر حمله ور شده اند. آنچنان غافلگیر شده بودیم که در همان حمله اول بسیاری شهید شدند و تعداد زیادی نیز فرار کردند. من صاحبم را خوب می شناختم، او نه اهل فرار بود و نه اهل ترس، هیچکس در عربستان یادش نبود که مرتضی(ع) تا بحال پشت به دشمن کرده باشد... اما اینبار جان پیامبر در خطر بود و مدعیانی که بعدا شنیدم ادعای دلاوری و فتح کردند، فرار را به قرار ترجیح دادند. مرتضی(ع) مانده بود و پیامبر (ص). من را آنچنان میان دستانش می گرداند که در مدت زمان کمی تمام تیغه من را خون فرا گرفت... مرتضی(ع) می غرید و دشمن مانند برگ خزان به زمین می ریخت، کفار های کفتار صفت کجا حریف شیرخدا می شدند؟! من با شدت تمام به شاهرگ کفار اصابت می کردم و با خودم قرار گذاشته بودم لایق دستان مرتضی(ع) باشم. صاحب من داشت حماسه ای خلق می کرد که تمام تاریخ به خود ندیده بود. 
 خون از روی تیغه من به روی قبضه ریخته شده بود و مرتضی(ع) همچنان دور وجود پیامبر می گشت و نمی گذاشت کسی به او نزدیک شود. نگاهم به سر و روی مرتضی(ع) افتاد که غرق در خون بود و آنقدر زخم برداشته بود که نگرانش شده بودم. او همچنان می غرید و جان پیامبر را حفظ می کرد. اصلا انگار هیچ ترسی در وجود این مرد نبود. مرتضی(ع) آنقدر جنگید و جنگید که دشمن از نفس افتاد و مسلمانان فرار کرده باز به عرصه برگشتند و نبرد به پایان رسید... 
در همین حال و هوا بود که صدایی از آسمان به گوش رسید... 
صدایی که تمام دنیا آن را شنیدند..
"لا فتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار" 
هیچ دلاوری چون علی (ع) و هیچ شمشیری چون ذوالفقار نیست.

 

 
من چه چیزی کم داشتم برای اینکه خوشبخت ترین شمشیر دنیا باشم؟... نام من کنار نام علی بن ابی طالب (ع) در آسمان ها پیچیده بود و ذوالفقار در دستان علی (ع) شمشیر بی بدیل تاریخ نام گرفته بود...
چقدر صاحبم را دوست داشتم ... ما به مدینه بازگشتیم هنگامی که شایعه پیچیده بود که پیامبر کشته شده است... فاطمه (س) دختر پیامبر با نگرانی به دشت خیره شده بود و تا مرتضی(ع) رسید، گل از گل فاطمه شکفت، مرتضی(ع) سرتاسر زخم بود اما لبخند بر لب داشت. فاطمه نگاهی به علی (ع) کرد و گفت : جبران می کنم پسر عمو... این را گفت اما ...
و اما فاطمه (س) آن هنگام که نوعروس خانه مولا(ع) شده بود را خوب خاطرم هست، فاطمه (س) گویی لایق ترین زنان برای برترین مردان بود و مولا (ع) هم شایسته ترین مرد برای برترین زن تاریخ. 
خاطرم هست خانه شان را. خاطرم هست که من را جای مناسبی در خانه گذاشته بودند و من هنوز خوشبخت ترین شمشیر تاریخ بودم. 
شمشیر های سلطنتی و جواهر نشان و طلاکوب در میان قصر های عظیم پادشاهان تاریخ، هیچکدام لذتی را که من در خانه ساده علی و فاطمه می بردم، نچشیده بودند. 
من شمشیر  دو دم مولا (ع) بودم و این بالاترین سعادتی بود که می توانستم داشته باشم. 
هنوز خاطرم هست لبخند های دلنشین فاطمه (س) را وقتی نگاهم می کرد... هنوز خاطرم هست قصه هایی را که فاطمه (س) از دلاوری های مولا (ع) برای فرزندانش می گفت و در این قصه ها نام من را به زبان می آورد... هنوز خاطرم هست که فاطمه من را از نیام در می آورد و صیقل می داد و تیغه من را نوازش می کرد و من از شدت ذوق می خواستم ذوب شوم میان دستان مهربان مادر این خانه ...
چقدر همسر صاحبم را دوست داشتم، اصلا همه او را دوست داشتند و من جور دیگر. من سلاح مرد این خانه بودم، سلاحی که باید دشمنان این خانه را می ترساند. من با خودم عهد بسته بودم تا لحظه ای که از بین بروم از همسر دوست داشتنی و مهربان مولا (ع) دفاع کنم. او فاطمه بود و من ذوالفقار... اما ...

اما از خاطرم نمی رود ظهر آن روز سیاه را. من مانند همیشه نظاره گر خانه و کاشانه مولا (ع) بودم. وقتی که کسی درب خانه اش را خیلی محکم می کوبید. صدایش برایم آشنا بود، او یکی از همان فراریان احد بود و یکی از مغلوبین خیبر و یکی از بزدلان خندق... حالا چه میخواست این نامرد حقیر که اینچنین فریاد می کشید پشت درب خانه شیرخدا؟
صدای نحس او به تهدید اهل خانه بلند شده بود و من خشمگین به مولا (ع) نگاه می کردم، چگونه جرات می کرد در حضور دلاور مرد عرب و من اینچنین فاطمه (س) را تهدید کند؟!
در مقابل نگاه مبهوت من حریم را شکستند و به سمت مولا (ع) حمله ور شدند. فاطمه (س) را نمی دیدم میان گرد و غبار اما صدایش به گوشم می رسید،‌ در اوج نگرانی بودم چون این زن پسر سوم مولا(ع) را باردار بود... بچه های  مولا (ع) گریه می کردند و من ...
و من آنچنان بی قرار بودم که می خواستم خودم را مقابل پای مولا (ع) بیاندازم تا خون تمام این شیاطین را همینجا بریزد... مولا (ع) را به میان حیاط و بعد کوچه کشیدند، دستانش را بستند و طناب را به گردنش انداختند... 


نکند حیدر(ع) من را فراموش کرده است؟! نکند فراموش کرده است که ذوالفقار اگر از غلاف بیرون بیاید احدی جرات جسارت نخواهد داشت... می خواستم فریاد بکشم که یا علی! من را از قفس غلاف رها کن... بیا و من را در میان دستانت بگیر تا آنچنان خونشان را بریزم که احدی از آنان زنده نماند. اما مولا (ع) نیامد... هنوز خاطرم هست نگاه زینب و حسن و حسین را به خودم... و نگاه حسرت علی (ع) به شمشیری دو دمی که بهترین همدم دلاوری هایش بوده است. آن نگاه ها همه ی توان من را برای همیشه گرفت...
فاطمه بلند شده بود و بند کمر مولا (ع) را محکم گرفته بود. هرچه می کشیدند فاطمه (س) ایستاده بود و از جایش تکان نمی خورد، من در غلاف بودم که غلافی به روی دست مادر خانواده بلند شد... در میان فریاد های من غلاف نجس یک شیطان به دست های مادر میخورد و من ناله می کردم، آنچنان از تماشای این صحنه سوختم که نزدیک بود ذوب شوم. خاطرم هست که از روی سکو، خودم را به میان حیاط انداختم... من در نیام بودم و غلاف بی حیایی به دستان محبوبه ی مولا (ع) می خورد. فاطمه (س) شبیه ترین بوده ست به علی(ع) به این راحتی ها مگر رها می کند کمربند پسرعمویش را ...
از هرچه غلاف بود متنفر بودم... آن نامرد کاری کرد که تا انتهای تاریخ هرکس نام غلاف بیاورد جگرش بسوزد.
تمام شیرینی یک عمر زندگی شکوهمندانه ام با پسر ابوطالب با دیدن همین واقعه از بین رفت... 
چه نشستی ذوالفقار؟...
...................
دیگر بعد از آن روز نه مولا(ع) لبخندی زد و نه فاطمه (س) و نه من دیگر خودم را می بخشیدم. روزها گذشت تا فاطمه (س) ی خانه پر کشید و در مقابل چشمانم برای همیشه به عرش سفر کرد. 
همان فراریان احد، همان خائنان به پیامبر، تمام هستی مولا را از او گرفتند و او صبر کرد. 
او امام صبر بود و من در نیام صبر... 
او قرار صبر داشت با پیامبر وگرنه من که دیده بودم این مرد را یارای مقابله نیست.

ما روزهای بسیاری در آغوش هم گریه کردیم، هنوز خاطرم هست لرزش پای فاتح عرب را هنگام دفن فاطمه (س)؛ هنوز خاطرم هست آنچنان در میان بقیع بر سر آنان که برای نبش قبر فاطمه(س) آمده بودند فریاد می کشید که تمام مدینه می لرزید. ای کاش من را از نیام بیرون می کشید تا انتقام پاک ترین خون تاریخ را همانجا بگیریم.  
من بعد از شهادت بانوی مهربان خانه، دیگر درخششی نداشتم، هرچند در جنگ های زیادی همراهش بودم و صاحبم علی، هنوز شیرخدا بود اما داغ مدینه به دل هر دوی ما ماند. 

و من ...
من قرار است بزودی دستان مردی عزادار را ببوسم که از جنس دستان صاحب آسمانی ام خواهد بود... من برای او تمام این خاطرات را نقل خواهم کرد. 
من بعد از مادر سالهاست که در نیام صبر،‌ انتظار می کشم...


.........................
آهـ نوشت: مانده‌ست ذوالفقار علی در نیام صبر
قلب خدای صبر، پریشان فاطمه‌ست.

عشقـ نوشت:‌ ذوالفقار تو دو دم دارد و عیسی یک دم 
پس اولوالعزم ز شمشیر تو یک دم عقب است.

تقدیمـ نوشت: تقدیم به ساحت راز بزرگ خداوند،‌حضرت مادر فاطمه زهرا (س)‌


والسلام