تبلیغات
یادداشت های شخصی ابوالفضل اشناب - مطالب تیر 1394

شارژ ایرانسل

فال حافظ

یک شهر تا به من برسی عاشقت شده ست... ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود
 

چهارشنبه 24 تیر 1394
به قلم : ابوالفضل اشناب دیدگاه

فراموش نشدنی

کلمات کلیدی : اینا گزینه های روی میز ماست , باید منصف باشیم , توافق هسته ای , یادداشت های شخصی ابوالفضل اشناب , دیروز سختی کشیدیم که امروز لبخند می زنیم , اراده مردم خیلییییی مهمه , طلوع نزدیک است... ,


بسم الله

جماعتی بودیم که دنیا می گفت، عرضه غنی سازی بیش از 5 درصد را ندارید!
مقادیری از اورانیوم غنی شده داشتیم که به درد هیچ جای مذاکرات ما نمی خورد!
تعدادی سانتریفیوژ که طرف مقابل از تعداد کم آنها پوزخند می زد
و ما سر میزی نشسته بودیم که هیچ گزینه ای برای ما رویش نبود...



شهدای هسته ای ما، شهدای توافق نامه شدند! از دور که نگاه می کنم می بینم شهیدان علیمحمدی و شهریاری و احمدی روشن و رضایی نژاد به جرم علم شان نه ! به جرم تلاششان برای پر کردن میز مذاکره ایران، به شهادت رسیدند.

خدا غرق نورشان گرداند !
تلاش دولت سابق و تیم مذاکره کننده قبلی و تحمل فشار های بی سابقه ای که به هیچ کشوری وارد نشده بود، میز ایران را هم پر و پیمان کرد.
تیم مذاکره کننده قبلی می دانست که اکنون هنگامه مقاومت است، می دانست که اگر الان امتیاز بدهیم دیگر نمی توان در آینده از 5+1 امتیاز گرفت. دولت قبل تمام همتش را برای ساخت نیروگاه های جدید گذاشت و فشار های بین المللی و تحریم و تحقیر و توهین و تهدید را تحمل کرد.





آنقدر جلو رفتیم که طرف مقابل آدم بفرستد پیش حضرت ماه، که بیایید مذاکره کنیم!

این مذاکره اما فرق می کرد.
حالا ایران هم گزینه های بی نظیری روی میزش داشت!
بیش از 19000 سانتریفیوژ نسل جدید و 7 تن اورانیوم غنی شده که چشم ها را خیره کرده بود! سایت های هسته ای تازه تاسیس بی نظیر و دانشمندانی که همه شهدای بالقوه هسته ای بودند... ایران همه اینها را به رخ دنیا کشید و بعد روی میز این تیم مذاکره کننده گذاشت؛ البته به اضافه قاب عکس چهار شهید...




شهدای هسته ای گزینه های روی میز دکتر ظریف اند.
باید به آنان که در میان این شادی ها و جشن گرفتن ها، مذاکره کنندگان قبلی و یا دولت اسبق جمهوری اسلامی را تحقیر می کنند، یادآوری کنم که اگر نبود دستاورد های بی نظیر هسته ای مسئولان قبلی در شرایط سخت تحریم، اگر نبود غنی سازی 20 درصد، اگر نبود سایت فردو و اراک، اگر نبود هفت هزار کیلو اورانیوم غنی شده، اگر نبود بی خوابی های مصطفی شهید، اگر نبود نبوغ رضایی نژاد، اگر نبود علم همراه تقوای شهریاری و دلسوزی و ایثار علیمحمدی، امروز دکتر ظریف هیچ چیزی نداشت که آنان را بر سر توافق جامع و عزتمندانه معامله کند.




باز هم خون انقلاب به یاری جمهوری اسلامی آمد ...


و این راه ادامه دارد ...

والسلام
............................................................................


تشکرنوشتـــ : من از دکتر سعید جلیلی، دکتر جواد ظریف و روسای جمهور دکتر محمود احمدی نژاد و دکتر روحانی بابت زحماتشان متشکرم

عشقــ نوشت : مگه این عشق هم تحریم میشه؟!

ماهـ نوشت : ایران اسلامی در رویارویی با استكبار و شبكه‌ی پیچیده و عظیم اقتصادی و تبلیغی وابسته با آن، موفقیت‌های چشمگیری داشته، كه مقابله با تحریم‌ها و پیشرفت در موضوع هسته‌ای بخشی از این دستاوردها بوده است و این روند پیروزی ادامه خواهد داشت ۱۳۹۰/۱۰/۱۱




پنجشنبه 11 تیر 1394
به قلم : ابوالفضل اشناب بنده هایت

من گریه می کنم، تو لبخند بزن...

کلمات کلیدی : مهربان ترین مهربانان , و هنگامی که خواندمت اجابت کردی , و سپاس صبر تو را بعد از علم ات , و سپاس خطاپوشی ات را , الست بربکم؟... , قولم را یادم هست ,


بسم الله



قول میدهی من را دوست داشته باشی؟

قول می دهم!


صدای دمیدن روح می آید...
عطری که هربار تمام فرشتگان را مسخ می کند، اینبار در بطن زنی می پیچد که من قرار است مادر خطابش کنم... عطری که از ذات تو می وزد.
آرام آرام به شکل جنینی در می آیم که با کوچکترین ضربه ای از بین می رود، تو اما اندام نورس مرا نوازش میکنی که شکل بگیرد و من در نور لبخند تو تبدیل به موجودی می شوم که دست و پایش را آرام آرام میان وجود مادر حرکت می دهد...
صدای خنده های پدر را می شنوم، احتیاط مادر را می بینم و تو را می بینم که فرشتگانت را مامور کرده ای تا بال هایشان را اطرافم بگیرند...
رگ گردنم را می بوسی ...
با لبخند می گویی: قولت را فراموش نکنی...
من گریه میکنم و نور تمام چشمانم را پر می کند...
.


میان دستانت، در دنیایت می گردم و با هر اتفاق جدیدی شگفت زده می شوم! تقدیرم را به مهربانانه ترین شکل می چینی و موانع را یکی یکی از سر راهم بر میداری...
در میان دنیایت با سرعت به پیش می روم و تو قصه من را خودت با دستان خودت می نویسی و اصلاح میکنی. اینقدر همه چیز به جای خود است که آرام آرام وجودت را فراموش میکنم...شانه ام به شانه های پدر می رسد . مغرورانه نگاهم به دنیا تغییر می کند...
نگران منی
نگران قول منی
قلم را از دستانت میگیرم و می شکنم و خودم شروع به نوشتن می کنم ... نوشتن ترسناک ترین قصه عمر خودم.
آن کودکِ میان آغوش تو، حالا سعی می کند که مغرورانه از بین دستان مهربانت فرار کند... فراری از جنس فرار پسر نوح از طوفان به قله کوه...
قله های مهیب و آرزو های دور و دراز و دنیای پر از فریب، آنچنان در نظرم بزرگ اند که دیگر تو را نمی بینم...
صدایم میکنی...
صدایت می رسد
توجه نمی کنم...
انگار تو محتاج منی...!

کوه تاریک فریب و آرزو نزدیک و نزدیک تر می شود و آسمانم تاریک و تاریک تر...

گیر افتاده ام میان کوهستان سردی که هیچ اثری از خورشید در آن نیست... کوهستانی که سنگ هایش را خودم با دستان خود اطرافم تراشیدم. چه ترسناک شده ست این کوهستان


صدایت دیگر به گوشم نمی رسد...

صدای درندگان این دره و کوهستان تاریک سراسر وجودم را فرا می گیرد...
من !
همان جنین مستور ... همان جوان مغرور، ترسیده ام

از رد پای نزدیک و نزدیک تر درندگان وحشی
از صدای مخوف دره سیاهی که ساخته ام... جای دندان های درندگان را روی روحم حس میکنم .
آنقدر ترسیده ام که گریه میکنم...




من گریه میکنم
آنچنان بلند که صدایش تمام دره را پر کند و پژواکش به خودم برگردد، تمام کوهستان تاریک صدایم را می شنوند...
که ناگهان
تو دل سنگ را می شکافی و شتابان می رسی
دوان دوان مرا در آغوش می گیری و لبخند می زنی... درندگان اطراف گریخته اند. نگاهم میکنی
و سوالی می پرسی: قولت را فراموش کردی؟...

و پاسخش باز صدای بارش اشک هایم ...

تو تحمل صدای گریه بندگانت را نداری!
در عمق تاریک ترین دره ها هم حواست هست به آن که فراموشت کرده ست. منتظر مانده ای تا صدایت بزنند.
صدای گریه ای بلند شود تا صدمرتبه مهربان تر از پدر به سمت شان شتاب کنی... تا لبخند فراموش شده ات را به یادشان بیاوری...




من سنگدلی می کنم
تو مهربان باش
من تاریکی و
تو نور باش
من گریه میکنم
تو لبخند بزن...

قولم را یادم هست...




بیـا نزدیـکتر: وَإِذَا سَأَلَكَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ ...


والسلام