تبلیغات
یادداشت های شخصی ابوالفضل اشناب - مطالب مناسبتی

شارژ ایرانسل

فال حافظ

یک شهر تا به من برسی عاشقت شده ست... ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود
 

چهارشنبه 17 آبان 1396
به قلم : ابوالفضل اشناب نظرات

موکب آسمان

کلمات کلیدی : اربعین , نوشته اربعین , نوشته زیبا , خاطره در مورد اربعین , زیارت اربعین امام حسین , ابوالفضل اشناب ,


بسم الله


بچه ها دویدند سمت جاده.
عقیل اما مانده بود در موكب و داشت با حسرت نگاهشان میكرد.
بچه ها با شوق و ذوق، هرچه داشتند به زائران "ابوسجاد" تقدیم میكردند.
عقیل نگاهى به دستان معلولش انداخت كه با آنها هیچ كارى نمیتوانست بكند. بغضش شكست و اشك روى دستانش چكید.
با گریه ى عقیل، مادرش او را در آغوش كشید و همراهش اشك ریخت. فکر اینکه پسرش نمیتواند به زوار کربلا خدمت کند، خیلی آزارش می داد.
اشک می ریخت و زیر لب نام علمدار حسین را زمزمه میكرد...

روز دیگرى از راه رسیده بود. زائران زیر نور آفتاب، بیابان را طى میكردند.
تشنگى، بعضى از زوار را به سمت موكب خانواده ى عقیل میكشید و پدر عقیل لیوان ها را به سرعت پر از آب میكرد و به زوار میداد. در آن میان كسى پدر را صدا كرد و او چند دقیقه اى به داخل موكب رفت.
عقیل با حسرت، به لیوانهاى خالى آب و زائران تشنه نگاه میكرد كه از روبرویش مى گذشتند. لحظه اى دلش را به دریا زد؛ دستان ناتوانش را دور دسته هاى پارچ قلاب كرد و آن را به سختى بلند كرد و نگه داشت.
زائرى با دیدن پسرك، سریع لیوانى برداشت و زیر پارچ گرفت.
عقیل با تلاش زیاد، پارچ آب را خم كرد. ناگهان آب، روى لباس و دستان زائر ریخت! اما لیوانش پر شد. پسرك با بغض و شرمندگى بسیار، نگاهى به زائر كرد كه آب را با ذوق مینوشید.
زائر بلافاصله سر عقیل را بوسید، او را در آغوش کشید و تشكر كرد...
انگار دنیا را به پسرك داده بودند!
دیگر كارش را پیدا كرده بود، هر روز لیوان هاى زوار حسین (ع) با دستان معلول عقیل پر میشد...

سالها از آن روز گذشت
حالا عقیل صاحب موكب بزرگ حضرت عباس بود.
موكبى كه هیچ زائرى از آن تشنه برنمیگشت...


والسلام


شنبه 29 آبان 1395
به قلم : ابوالفضل اشناب اشک

در مسیر بهشت

کلمات کلیدی : دنیا به نام آل حسین است والسلام , تو مثل من سر کویت هزار ها داری , لبیک یا حسین , بهشت یک گوشه ی این پیاده روی است , ما در ره عشق نقض پیمان نکنیم , اربعین , ابوالفضل اشناب ,


بسم الله



زود اشك هایش را پاك كرد و به همسرش خیره شد كه جلوى درب چادر ایستاده بود.
- چرا چشم هایت قرمز شده حورا؟
- چیزى نیست، براى این بى خوابى هاست.
- فرصت براى خواب هست، بلند شو كه اذان نزدیك است.
- روى چشم، صبحانه چند دقیقه دیگر آماده ست، زینب را گذاشته ام كنار دیگ كه آتش را مراقب باشد
- حیدر كجاست؟
- توى موكب. خواب است، دیشب تا دیروقت هیزم جمع كرد، بگذار بخوابد.
- قبل از اذان بیدارش میكنم.

با عجله جارو را برداشت و جلوى چادر را جارو زد.
زمان گذشت و صداى قدم هاى جاده بین صداى اذان صبح گم شد.
با لهجه عربى محلى اش زوار را بیدار كرد، "یاعلى زائر"، "صلاة".

زوار نماز را كه خواندند، نشستند سر سفره ى موكب.
پاهاى زینب و حیدر از خستگى بى رمق بود اما سفره ها را خودشان انداختند و جمع كردند و موكب را جارو زدند.
زوار كفش ها را پوشیدند و بعضى "شكرا" گویان و بعضى بدون حرف زدند به دل جاده.
ابوحیدر نفس راحتى كشید و رفت به خیمه ى حورا، بچه ها باز خوابشان برده بود.
- چرا گریه میكنى حورا؟
- آقا هنوز چند روز به اربعین مانده، دیگر هیچ چیز در خانه نداریم.
- داریم! خرماها! خرما كه داریم؟
- بله آقا اما قدر یك سینى.
- خدا را شكر، آماده شان كن

صبح فردا
ابوحیدر سینى خرماها را روى سر گذاشت و وسط جاده نشست.  اشك میریخت، زبان گرفته بود
- آقا تمام شد، روسیاهم، شرمنده ام غیر از این، دیگر هیچ چیز ندارم. اهل خانه ام فدایتان...

اشك، روى گونه ى حورا و زینب و حیدر میچكید.

خرماها داشت تمام میشد.
موكب خالى ابوحیدر بوى یاس گرفته بود،
نهمین فرزند حسین (ع)، آخرین خرماى سینى را برداشت...


دنیا به نام آل حسین است والسلام


شنبه 21 فروردین 1395
به قلم : ابوالفضل اشناب دیدگاه

راز خون

کلمات کلیدی : سید شهیدان اهل قلم , سیدالشهدای هنر انقلاب , حرکت برای کشف راز خون , ردپای آسمان , آوینی نشان داد که می شود... , آرزو بر جوانان عیب نیست , ابوالفضل اشناب ,


بسم الله



سرتاسر این خاک اسرار آمیز را گشته بود
او رد پای آسمان را وسط خاک های عجیب جنوب یافته بود.
رد پای کسانی که عطرشان را در آن اتاق نیمه تاریک، هنگامی که قلم میان دستانش می چرخید، نفس کشیده بود.
او صدای آسمان را می شنید:
سید مرتضی بیا
.
و سید رفت به دنبال رد پای آسمان...  همان روزها بود که داستان فتح قلب ها را توسط مردان خداوند به تصویر کشید.

سید مرتضی خودش را ثابت کرده بود! او جزیره مجنون، شلمچه، طلاییه و اروند را دنبالشان گشت و رسید به فکه
سید مرتضی میان مغناطیس قوی فکه، رد پاها را تمام شده یافت... مسیر های آسمان همه به این سرزمین عجیب پر از رمل ختم می شد، رد پاها او را به گنجینه اسرار کشیده بودند،
و کلید این گنجینه همراه او بود...
میان دست نوشته های او، وسط مثنوی آسمان آوینی، جای خالی یک یادداشت برای همیشه باقی ماند...
او رفت و این صفحه اسرار آمیز را برای همیشه خالی گذاشت:

راز خون



سید مرتضی آوینی: در عالم رازی است که جز به بهای خون فاش نمی شود...


..............................


ماهـ نوشت : من تا مدّتها که روایت فتح پخش میشد، اصلاً شهید آوینی را نمیشناختم؛ ولی از مشتریهای همیشگی روایت فتح بودم. یعنی هر شب جمعه، حتماً مینشستم و این برنامه را نگاه میکردم. روی من تأثیر زیادی میگذاشت و میدیدم که این کلام چقدر اثر دارد. یک وقت همان جوانان آمدند پیش من (به نظرم مال جهاد بودند) من در همان جلسه گفتم: «این صدای نجیبی که اینها را بیان میکند، چیز خیلی جالبی است؛ این را نگهدارید.» خودش هم قاعدتاً در آن جلسه بود. کسی هم به من نگفت که «این آقاست.» اما بعدها خودِ ایشان به من نوشت: «آن کسی که اینها را تهیه میکند، من هستم.» کسی که میخواهد چنین برنامه‌هایی بسازد، باید آن نجابت و معصومیت و استحکام و اطمینان به سخن را داشته باشد. گاهی حرفی را کسی میزند و حرف بزرگی است؛ اما پیداست که خودش اعتقادی به این حرف ندارد. امّا این صدا، آن صدایی است که بزرگترین حرفها را میزد و خودش اعتقاد داشت. مثلاً میگفت: «این جوانان ما، به راههای آسمان آشناترند تا به راههای زمین.» این را چنان میگفت که گویا راههای آسمان را خودش رفته، دیده و میداند که اینها آشناتر هستند! ما خیال میکنیم صدای جنگی باید صدای کلفت و نخراشیده‌ای باشد. امّا ایشان آن‌طور صدایی نداشت. صدایی بود معصوم و نجیب و درعین‌حال استحکامی ویژه داشت؛ در قالب نوشتاری قوی و هنرمندانه.



دوشنبه 6 مهر 1394
به قلم : ابوالفضل اشناب تسلیت

خون، نفرین مظلوم است ...

کلمات کلیدی : چطور از این فاجعه بنویسم؟ , مکه در قبضه نااهلان است , و خداوند از مجازات نمی ترسد , وعده های الهی تکرار شدنی اند , و ما در تاریک ترین شبهای عالم هستیم , و سوار روشنی از کعبه ظهور خواهد کرد , ابوالفضل اشناب ,


بسم الله



خون تنها یک مایع غلیظ سرخ رنگ در رگها شناور، نیست !
خون خاصیت های عجیب و غریبی دارد و می تواند کارهای بزرگ و کوچک زیادی بکند ...

خون هرکسی با سرنوشت او عجین است و آن هنگام که تقدیر هر فرد به این خون گره بخورد، ممکن است سرنوشت دنیا را هم تغییر دهد ...
داستان های خونین زیادی در تاریخ نوشته شده است.

در بیت المقدس پادشاهی هوس باز به نام «هیرودیس» بود، كه از طرف قیصر روم در آن جا فرمانروایی می‎كرد، برادرش دختری به نام «هیرودیا» داشت. پس از آن كه برادرش از دنیا رفت، هیرودیس با همسر برادرش ازدواج كرد.

هیرودیس شاه هوسباز، عاشق هیرودیا دختر زیبای برادرش شد، به طوری كه زیبایی هیرودیا او را در گرو عشق آتشین خود قرار داده بود، از این رو تصمیم گرفت با او كه برادر زاده، و دختر همسرش بود، ازدواج كند. این خبر به پیامبر خدا حضرت یحیی (ع) رسید، آن حضرت با صراحت اعلام كرد كه این ازدواج برخلاف دستورات تورات است و حرام می‎باشد. سر و صدای این فتوا در تمام شهر پیچید و به گوش آن دختر (هیرودیا) رسید، او كینه یحیی (ع) را به دل گرفت، چرا كه او را بزرگترین مانع بر سر راه هوسهای خود می‎دانست و تصمیم گرفت در یك فرصت مناسبی از او انتقام بگیرد. ارتباط نامشروع هیرودیا با عمویش هیرودیس بیشتر شد، و زیبایی او شاه هوسران را شیفته ‎اش كرد به طوری كه هیرودیا آن چنان در شاه نفوذ كرد، كه شاه به او گفت: «هر آرزویی داری از من بخواه كه قطعاً انجام خواهد یافت.»
هیرودیا گفت: من هیچ چیز جز سر بریده یحیی (ع) را نمی‎خواهم، زیرا او نام من و تو را بر سر زبانها انداخته و همه مردم را به عیبجویی ما مشغول نموده است.

در سالروز جشن تولد هیرودیس پادشاه فلسطین طبق پاره ‎ای از روایات، یحیی بن زكریا (ع) در محراب عبادت در مسجد بیت المقدس به سر می‎برد، مأموران جلاد سراغ او آمدند و او را دستگیر كرده و به مجلس شاه بردند، شاه در همان جا فرمان داد سر از بدن او جدا كردند و سر بریده‎ اش را در میان طشت طلا نهادند و آن گاه كه هیرودیا تسلیم هوسهای شاه گردید، سر بریده یحیی (ع) به سخن آمد و در همان حال نهی از منكر كرد و خطاب به شاه فرمود: «یا هذا اِتَّق الله لا یحِل لك هذه: آی شخص از خدا بترس این زن بر تو حرام است.» به این ترتیب حضرت یحیی (ع) مظلومانه به شهادت رسید.

وقتی كه سر مقدس یحیی (علیه‌السلام) را از بدن جدا كردند، قطره‌ای از خونش به زمین ریخت و هر چه خاك بر روی آن ریختند، خون در حال جوشش از میان خاك بیرون می‌آمد و تلی از خاك به وجود آمد، ولی خون از جوشش نیفتاد و تلی سرخ دیده می‌شد.

طولی نكشید كه «بخت النصر» قیام كرد و بر بنی اسرائیل مسلط شد از سبب جوشیدن خون پرسید

هیچ كس ندانست، گفتند: مردی پیر هست او می‌داند. چون او را طلبید و از او پرسید، او از پدر و جد خود قصه حضرت یحیی (علیه‌السلام) را نقل كرد و گفت: مدتی قبل، پادشاه این منطقه حضرت یحیی (علیه‌السلام) را كشت و سرش را از بدن جدا كرد، خون او به زمین چكیده و همچنان آن خون می‌جوشد.

بخت النصر گفت: آنقدر از مردم اینجا بكشم تا خون از جوشیدن باز ایستد. دستور داد هفتاد هزار نفر را بر روی آن خون كشتند، تا خون از جوشیدن ایستاد. آخرین نفری كه كشتند پیرزنی بود از بنی اسرائیل كه معلوم شد همان زنی است كه پادشاه را به كشتن حضرت یحیی تحریك كرد و باعث به شهادت رسیدن پیامبر خدا شد.


...............................................

آن هنگام که خون مظلومی به نا حق بر زمین ریخته شود بر زمین حقی واجب می شود برای آن مظلوم و بر پروردگار عالم امری حتمی ست تا کند آنچه لازم است.
خون آنچنان می تواند سرنوشت یک امت را تغییر دهد که تاریخ آن را فراموش نکند...



پس از حادثه خونین کربلا و آگاهى مردم از ماهیّت یزید و پلیدى و خباثت وى، و اعلام قیام و جهاد از سوى «عبداللّه بن حنظله غسیل الملائکه» و برخى دیگر از صاحب نفوذان، انقلاب خونینى در مدینه آغاز شد.
مردم مدینه نخست با عبداللّه بن حنظله تا پاى جان بیعت کردند و آنگاه «عثمان بن محمد بن ابوسفیان»، والى مدینه را بیرون کردند. بنى امیّه در منزل مروان بن حکم اجتماع کردند و همگى در آن جا محبوس شدند. مردم مدینه یزید را از خلافت خلع کرده و به بدگویى و سبّ و لعن وى پرداختند.
 یزید که از ماجرا مطّلع شد، لشکر عظیمى فراهم ساخت و فرماندهى آن را به عهده مردى خونریز به نام «مسلم بن عقبه» گذاشت.
این فرمانده سفّاک، پس از محاصره مدینه، مقاومت آنان را درهم شکست و به قتل و غارت مدینه پرداخت و کشتار وسیعى را در این شهر به راه انداخت . ابن اثیر مى نویسد: مسلم بن عقبه، مدینه را سه روز بر لشکریانش مباح ساخت که هرگونه بخواهند در آن عمل کنند. آنان به کشتار وسیع مردم پرداخته و اموال آنان را نیز غارت کردند.
ابن قتیبه مى نویسد: یکى از سربازان شامى به منزل زنى وارد شد که کودکى شیرخوار داشت، سرباز از او اموالى را طلب کرد، زن اظهار داشت: هر چه مال در خانه داشتم، همه را به غارت بردند.
سرباز سنگدل یزیدى طفل شیرخوار را از دامن مادر جدا کرد و در برابر چشم او چنان سرش را به دیوار کوبید که مغزش متلاشى شد.

مسلم بن عقبه وقتى بر مردم مسلّط شد، از آنان به عنوان بردگان یزید بیعت مى گرفت که اختیار اموال و خانواده آن ها به دست یزید مى باشد که هرگونه بخواهد در آن ها تصرّف کند. هر کس امتناع می ورزید، کشته مى شد.

در این فاجعه از بزرگان مهاجر و انصار هزار و هفتصد تن و از سایر مسلمین ده هزار تن به قتل رسیدند.

ابن ابى الحدید مى نویسد: لشکریان شام، مردم مدینه را سر بریدند، آن گونه که قصّاب، گوسفند را سر مى برد. چنان خون ها ریخته شد، که قدم ها در میان آن ها فرو مى رفت; فرزندان مهاجر و انصار و مجاهدان بدر را به قتل رساند و از آن ها که باقى ماندند، به عنوان بردگان براى یزید بیعت گرفت.

مورّخان نوشته اند که از بس مسلم بن عقبه خون بى گناهان را ریخت به «مُسرف» (خونریز بى حدّ و حصر) معروف شد.

دراین فاجعه به زنان مسلمان نیز بى حرمتى شد و جمعى از آنان مورد تجاوز قرار گرفتند. یاقوت حموى در «معجم البلدان» مى نویسد: در این فاجعه مسلم بن عقبه، زنان را نیز بر سربازان خویش مباح ساخت.

سیوطى (دانشمند معروف اهل سنّت) نقل مى کند که حسن بصرى از این فاجعه یاد کرد و گفت: به خدا سوگند! هیچ کس از آن حادثه نجات نیافت (یا کشته و یا زخمى شد و یا مورد آزار و توهین قرار گرفت) گروه زیادى از صحابه و دیگر مسلمانان در آن ماجرا به قتل رسیدند; مدینه غارت شد و هزار دختر مورد تجاوز قرار گرفت!!

.......................................................

به تصاویر فاجعه منا که نگاه می کردم و روایت برخورد سعودی ها با ماجرا را که مطالعه می کردم، تاریخ را آماده تکرار شدن دیدم...
این کشتار حادثه نبود بلکه فاجعه قتل عظیمی بود که آل سعود در حرم امن الهی آن را رقم زد.



وقتی که منا از صدای ضجه مهمانان خداوند پر شد و در آسمان با صدای شهادتین کودکان یمنی یکی گشت،
آن دم که مدعیان خدمت به حرم خداوند زائران پروردگار را زیر چکمه هایشان لگد کردند و از روی بدن های نیمه جان آنان عبور کردند و آن هنگامی که زائری از تشنگی روی خاک های گرم منا جان سپارد و قاتلان به او  خندیدند، باید منتظر واقعه عظیمی بود ... واقعه ای که در آن پول و نفت و سلاح، هیچ کمکی به حکومت ظلم نخواهد کرد؛


که خون، نفرینِ مظلوم است ...


والسلام
...............................


نور نوشت: آنها او را تكذیب نمودند و ناقه را پی كردند و به هلاكت رساندند، لذا پروردگارشان آنها را به خاطر گناهی كه مرتكب شده بودند در هم كوبید و سرزمینشان را صاف و مسطح نمود! و او هرگز از فرجام این كار بیم ندارد...
(سوره خورشید)
.
.
.
تسلیت نوشت: به محضر مبارک حضرت ولیعصر(عج) و حضرت ولی امر و تمامی مسلمانان جهان تسلیت عرض می کنم.
.
.
.
ماه نوشت:
مسئولیّت این حادثه‌ی سنگین و این فاجعه‌ی بزرگ بر دوش حکّام عربستان است؛ باید مسئولیّتشان را قبول کنند نسبت به این قضیّه، اینکه فرافکنی کنند و دائم این [و آن‌] را متّهم کنند و مدام خودشان از خودشان تعریف کنند کارهایی نیست که به جایی برسد؛ این فعّالیّتهای عقیمی است. بالاخره دنیای اسلام سؤال دارد. بیش از هزار کشته از کشورهای مختلف اسلامی در یک حادثه‌ای، شوخی است؟ از کشور ما هم خدا میداند چند صد کشته! حالا مفقودین هنوز معلوم نیست کجا هستند؛ ممکن است عدّه‌ی بسیاری از اینها [جزو] جان‌باختگان باشند. چند صد کشته در یک حادثه -حادثه‌ی حج- چیز کوچکی است؟ شوخی است؟ دنیای اسلام باید برای این فکر کند؛ و اوّلین مطلب هم همین است که سعودی‌ها باید بپذیرند مسئولیّت خودشان را، و به لوازم این پذیرشِ مسئولیّت باید عمل بشود. اینکه به جای عذرخواهی از امّت اسلامی و به جای عذرخواهی از خانواده‌ها، شروع کنند مدام همین‌طور حرف زدن به این و آن و متّهم کردن و مانند اینها، راه به جایی نخواهد برد و ملّتها به‌طور جدّی دنبال میکنند؛ این قضیّه فراموش نخواهد شد



 



( تعداد کل صفحات: 20 )

[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]