تبلیغات
یادداشت های شخصی ابوالفضل اشناب - مطالب سفرنامه اربعین 1393

شارژ ایرانسل

فال حافظ

یک شهر تا به من برسی عاشقت شده ست... ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود
 

پنجشنبه 28 آبان 1394
به قلم : ابوالفضل اشناب نظرات

ذره و خورشید (قسمت آخر)

کلمات کلیدی : سفرنامه اربعین , سفرنامه اربعین حسینی , خذنی یا سیدی... , لبیک یا حسین , ذره منم خورشید تویی , در آستانه اربعین حضرت عشق , ابوالفضل اشناب ,


بسم الله 


سفرنامه کربلای معلا (پیاده روی اربعین حسینی) آذر ماه 1393 


* " لازم نوشت " پست اول را حتما از اینجا بخوانید!

* ضمنا برای دسترسی راحت تر به قسمت های قبل این سفرنامه، اینجا کلیک کنید
..............................................
..............................................
..............................................

روز لبیک یا حسین

چشمانم را باز می کنم و به خودم تکانی می دهم. حالم از شب گذشته خیلی بهتر است، شبی که شاید سخت ترین ساعت های عمرم من را در خود داشت!
بچه ها مشغول آماده سازی کلیپ مخصوص اربعین هستند. چند ثانیه ای طول می کشد تا متوجه شوم امروز دقیقا همان روز موعود است و من ذره ای نزدیک به خورشید هستم ...
سالهای قبل را به یاد می آوردم آن روزهایی که صبح اربعین اولین کاری که می کردم غبطه خوردن به زائران خورشید بود...

بلند می شوم و به سمت پنجره می روم، از طبقه سوم نگاهی به مسیر های اطراف می اندازم، صحنه شگفت آور است! تمامی ورودی ها و خیابان ها مملو از جمعیت و در حال رفت و آمد اند. هزاران هزار پرچم رنگارنگ میان جمعیت می رقصند و شگفتی را کامل می کند...
بچه ها صبحانه را از همین موکب های کنار آورده اند، نان عراقی به اضافه شیره خرما، کمی از آن را میخورم و آماده می شوم برای رفتن به سمت حرم خورشید.

نمایی از حرم حضرت عباس از خیابان شارع العباس. ظهر اربعین

آفتابِ میانه آسمان می گوید که حوالی ظهر است. احساس میکنم زمان را بخاطر خواب از دست داده ام اما خب چاره ای نبود...
از محل استقرارمان بیرون می آیم و با جمعیت همراه می شوم، مثل رها شدن در رودخانه ای که قرار است به دریا برسد. سیستم حمل و نقل عراقی اینجا هم فعال است و اهالی کربلا، زوار را تا نزدیکی حرم می رسانند. خیلی از خیابانها برای عبور خودرو بسته است و باید مسیری را تا بین الحرمین پیاده رفت.
آفتاب به میانه آسمان رسیده است و ما خیابان های متنهی به حرم را یکی یکی طی می کنیم تا به شارع العباس می رسیم.
در افق نگاهم می توانم حرم علمدار را ببینم.
حرکت به کندی صورت می گیرد و من آرام آرام به بین الحرمین می رسم، همان ابتدای ورود، دوستانم را میان جمعیت گم میکنم و قدم به بین الحرمین می گذارم... دو طرف پل هایی گذاشته اند برای عبور بهتر زوار. روی پل می روم و نگاهی به بین الحرمین می اندازم، جمعیت فوج فوج به سمت حرم ها در حرکتند و دسته ها مشغول عزاداری اند.

به نوشته روی پل دقت کنید...

غرق در دریای حرم سقا

پرچم مشکی حرم سیدالشهدا می تپد و ضربان قلب را بالا می برد... تمام کربلا سیاه پوش است... یادم می آید که چند سال این صحنه ها را فقط در تلویزیون دیده بودم ... از پل پایین می آیم و خودم را روبروی حرم سقا می یابم. کفشم را در می آورم و گوشه ای می گذارم و وارد حرم می شوم.

عظمت عباسی حرم همان اول به جانم می نشیند و  تو را برای دیدن صحنه هایی بی نظیر آماده می کند. تمام حرم سینه زن اند و صدای نوحه بلند است، از پنجره های سقف حرم نور می بارد و با عود و اسپند مخلوط می شود و این تابلوی عاشقانه را کامل تر می کند.
ساق های طلایی ایوان حرم حضرت علمدار سیاه پوشند و مشک آبی به یاد مشک تیر خورده حضرت سقا از ایوان طلا به پایین آویخته شده است...
اشک در تمامی این لحظات همراهی ام می کند و یک لحظه من را تنها نمی گذارد.
نوحه های آشنایی به گوشم می خورد. بسیاری از زوار ایرانی و به طور مشخص تر آذری اند. خیلی فرصت ندارم، می دانم که فردا باید بازگردم و این رویا به زودی تمام می شود...
به سمت ضریح حضرتش حرکت می کنم در حالی که صحنه های تکرار نشدنی زیادی را مقابل چشمانم می بینم. مقابل ایوان طلا که می رسم طنین بلند «لبیک یا عبّاس» به گوشم می خورد. موج جمعیت من را با خود به سمت ضریح می کشد، همه دستانشان را بلند کرده اند و گویی آماده یاری عباس پسر ام البنین هستند... مستان سلامت می کنند !


ایوان طلای حضرت عبّاس (علیه السلام) روز اربعین 1394

وارد محوطه ضریح که می شوم، تازه حجم دلتنگی رخ می نمایاند. بعد از چند سال دلم میخواهد بروم ضریح اباالفضل را درآغوش بکشم و به قدر همه دلتنگی ببارم... موج جمعیت اختیار حرکت را از من می گیرد و مثل قطره ای کوچک در دریای سقای کربلا می مانم... جمعیت همانگونه که من را وارد حرم کرده است، بیرون می برد و از من فقط چند قطره اشک میگیرد به امانت ...
بیرون می آیم و در حسرت لمس ضریح بلند قد عباس مستانه دور روضه منوره می گردم، فرصت برای عاشقی مهیاست اما زمان کم است... دوباره خودم را به دل رود عظیم زوار می سپارم اینبار به امید اینکه دستانم به ضریح علمدار بی دست کربلا برسد... روی ضریح مملو از پارچه های رنگارنگ است، شنیده ام که در عراق رسم است انگار رسم است که نذر پارچه می کنند.
جمعیت من را نزدیک و نزدیک تر می برد، دیگر فاصله ای تا ضریح ندارم. دستانم را بلند می کنم و پنجره های ضریح بلند عباس، پسر فاطمه را می گیرم...


ضریح حضرت عباس(ع)


هنوز در کربلا پرچم عباس بلندترین پرچم است و ضریحش بلندترین ضریح است و وفا و صبر و مرامش قصه مادران کربلایی است...
این فاطمه زاده ی علوی تبار آنچنان در تاریخ شرافت درخشیده است که هنوز از در و دیوار حرمش ادب و وفا و شجاعت می بارد. دستانم را محکم به ضریحش گره زده ام ... آه از ماجرای دست ها ...
همه روضه ها را در یکی دو دقیقه مرور می کنم و قول و قرار هایی می گذارم. فرصت نیست... دریای جمعیت دارد من را از دلدار جدا می کند.
چند دقیقه بعدی من بارانی تر است...
.................
باید بگویم که ورود گوشی و دوربین های کوچک (کامپکت) به حرم حضرت عباس (ع) بلامانع بود، برای همین توانستم که صحنه های نابی را از حرم سقا ثبت کنم. البته من آخرش نفهمیدم که نحوه ورود وخروج تجهیزات الکترونیکی به حرم چگونه بود چون از بعضی از دوستان ما گوشی را تحویل گرفتند و از برخی تحویل نگرفتند. دیده شده بود که دوربین های فیلمبرداری و عکاسی حرفه ای هم وارد حرم شده بود و کسی به کسی کاری نداشت!
صحن را یک دور تمام می زنم و از درب بین الحرمین، همانجا که وارد شده بودم خارج می شوم، راستی حرم حضرت سقا یک "باب الفرات" هم دارد ...

جو روز اربعین در کربلا جو شگفت انگیز مستانه ای است ... روز اربعین صحن حضرت عباس(ع)

به سمت بهشت
از صحن بیرون می آیم در حالی که نگاهم به صفحه نمایشگر بزرگی است که نمای کاملی از شهر کربلا را نمایش می دهد. مات و مبهوتم از تصویری که می بینم، تمام معابر کربلا مملو از جمعیت است و همه سیاه پوشند...
آفتاب بعد از ظهر به سمت مغرب حرکت می کند، اما روبروی چشمانم خورشیدی نورانی تر می تابد به دنیا... به سمت منبع نور قدم برمیدارم.
همه سعی ام را می کردم که کادر های مقابل چشمانم را برای همیشه به خاطر بسپارم. از صدای دسته های عزاداری گرفته تا حجم عظیم کفش و دمپایی های مقابل درب ها.
ورود تجهیزات الکترونیکی و موبایل به حرم سیدالشهدا ممنوع بود، باید گوشی را تحویل می دادم. نامم را پرسید و برچسبی به نام ابوالفضل روی گوشی زد و آن را به امانت برداشت.
حالا فقط من بودم و پیراهن و شلواری ک همه جای آن اثر از گل و خاک داشت و کفشی که درب حرم حضرت سقا جا مانده بود و شالی که دور گردنم بی قراری می کرد برای لمس شش گوشه بهشت ...
جا دارد بگویم که حرم حضرت حسین (ع) در زمینی قرار گرفته است که از سطح معمول ارتفاعی پایین تر دارد.
خاطرم نیست که چگونه شیب ورود به حرمش را طی کردم اما می توانم قسم بخورم که از اینجا به بعد زمان متوقف شد...

....

من در بخشی از عالم ایستاده بودم که بدون هیچ شک و شبهه ای برترین زمین و برگزیده ترین مکان تاریخ است. محلی که تمام پیامبران از آن و داستان آن خبر داشتند. محلی که سالها پیش از خلفت دنیا آفریده شده بود ... جایی که مثل قلب در میان جسم تاریخ می تپد...
اینجا حرم سیدالشهدای عالم است.

مسیری از صحن اصلی را برای عبور کاروان ها مهیا کرده بودند که از مقابل ایوان طلا می گذشت. این مسیر در تمامی ساعات مملو از کاروان های عبوری است که از باب القبله وارد و از درب بین الحرمین خارج می شوند. با عبور آخرین کاروان و انتظار مردم برای ورود کاروان بعدی، من روبروی ضریح حضرتش ایستاده بودم در حالی که تا ایوان، مقابلم هیچ کس نبود.
اینجا را هم خاطرم نیست که چگونه به ایوان رسیدم و اگر هم خاطرم بود وصف حال و هوایش به وسیله کلمات ممکن نیست.
به درب روضه منوره اش رسیدم که حدیث «حسین منی و انا من حسین» از پیامبر گرامی اسلام روی آن نقش بسته بود. اشک های بی اختیار را آنجا می توانی درک کنی و کافیست طنین " لبیک یا حسین " در فضای حرمش بپیچد که تو را از تمام عالم هستی فارغ کند.
لبیک یا حسینی که هزار سال بعد شهادت خونین مردی غریب در سرزمین کربلا می پیچد، دلت را انگار می برد به همان سال 61 ... انگار باز این حسین فاطمه است که یاری می طلبد و حالا میلیون ها نفر از همه جای کره زمین به یاری آمده اند. آمده اند برای دل مادرش...


شش گوشه بهشت ...

ذره در آغوش خورشید
ضریح بهشت را بارانی می بینم. حالی که خورشید آنچنان سوزان و گرم، ذره ها را به سمت خودش می کشد که همان لحظه اول تمام خانواده و عزیزان و زندگی و حیات و خاطراتت را از یاد می بری. دلت میخواهد فقط به خورشید برسی و آنرا محکم بغل کنی و بسوزی و خاکستر شوی. اینجا خبری از خودت نیست ...
شش گوشه را مقابل چشمانم می دیدم در حالی که همه مثل من دلشان را پپیشکش آورده بودند به حضرت صاحبدل...
آه از عمیق ترین بطن قلبم به لبانم می آمد.
ازدحام آنچنان زیاد بود که جمعیت مانند رودخانه به ضریح برخورد می کردند و از درب های خروجی بیرون می رفتند...
نزدیک یکی از پنجره های ضریح بهشت کسی جایش را به من می دهد و من درآغوش خورشید می سوزم و غرق می شوم.
نمی دانم محضر حضرتش جز زاری چه کار دیگری کنم، چه بگویم کنار ضریح عشقی که از لحظه آغاز سفر با من همراه بوده است، چه آرزویی دارم کنار ضریحی که تمام آرزوست؟

به نقش و نگار های آسمانی شش گوشه اش دست می کشم، فرشچیان انگار از آسمان این طرح ها را آورده و نشانده است به شش گوشه، پنجره های این ضریح انگار رو به خود خداوند باز می شوند و این گنبد ...
زیر این گنبد هر دعایی مستجاب است اما چه دعایی بهتر از همیشه ماندن کنار این نام جاودانه؟
بعد از شش سال دوری جز تجدید عهد با حضرت عشق کاری از دستانم بر نمی آید، چیزی هم به ذهنم نمی رسد جز یک نام و آن هم حسین؛ اما سهم چشمانم بسیار بسیار زیاد است.
فاصله ستون تا ضریح بسیار کم است و جمعیت در آن محدوده بشدت متراکم اند، خدام ایستاده اند و مردم را از آن جا به سمت در خروج هدایت می کنند. نمی توانم عقب بیایم، فقط خودم را سینه به سینه ضریح به سمت درب خروجی می کشم.
هیچکس دل نمی کَند، کربلایی ها، به دیوار ها، درب ها و سنگفرش حرمش دخیل بسته و جدا نمی شوند، صحنه ای که مقابل چشمانم شکل گرفته بی نظیر است. مسیری مملو از انسان که همگی با بی قراری به سمت حرمش خیره اند و گریه می کنند.
چند لحظه ای در مسیر می ایستم و ضریح را نگاه میکنم. صدای لبیک یا حسین لحظه ای قطع نمی شود.
قبله اینجاست، آن جاذبه ی بی نظیری که میلیون ها ذره را به سمت خودش کشانده است و مرز ها شکسته و قواعد را به هم زده است همین قبر نورانی است... همه پرچم ها به سمت پرچم این قبر ایستاده اند.

لمس آرامش ...

جایی در حرمش پیدا می کنم و می نشینم. چند لحظه بعد نه از خستگی سفر خبری هست و نه از اشک و نه از بی قراری. این لحظه ها آرام ترین لحظات عمر من است. جایی که به هیچ چیز فکر نمی کنم و از تماشای آنچه می بینم لذت می برم.
مستانه میان حرمش گشتی می زنم و بیرون می آیم. احساس می کنم که حالا آرام ترین فرد زمینم! قدم میزنم و دور حرم می گردم. خنکای کف زمین پاهایم را را نوازش می کند.
ساعت به اذان مغرب نزدیک می شود اما نه زمان و نه تاریخ و نه هیچ چیز دیگری برایم اهمیت ندارد.
کنار یکی از درب های حرم با صحنه جالبی مواجه می شوم، تابلویی بزرگ که روی آن تعداد زیادی کاغذ نصب است که روی همه آنها اسامی و شماره و آدرس وجود دارد. پیش تر از این هم به موضوع گم شده ها در این سفر اشاره کرده بودم.همه این کاغذ ها به این امید چسبانده شده بود که فرد گمشده به سمت کاروان خود برگردد. مجموعا این موضوع برایم کاملا روشن می شود که کاروانی سفر کردن در این ایام اصلا توصیه نمی شود !


این همان تابلویی بود که کلی کاغذ گمشده ها رویش چسبانده بودند!

من به آرزویم رسیده ام ...

ساعت های پایانی روز چهلم حضرت خون خداست. میان بین الحرمین می ایستم،
خدا را شکر می کنم که صدای اذان کربلا را می شنوم، آفتاب در افق حرم حضرت خورشید غروب می کند و آخرین لحظات اربعین از راه می رسند...
روزی که میلیون ها «لبیک یا حسین» در آسمان بالا رفت و به عرش رسید.
چشمانم را می بندم نفس عمیق می کشم.
امام (ع) بهترین دوست آدمی است و هیچکس در دنیا به قدر سومین امام ما به فکر دوست دارانش نیست...
چقدر دلم میخواهد ازین به بعد کسی باشم که دل امام برایش تنگ شود
و او را مداوم به حضور بطلبد ...
چشمانم را باز می کنم.
نگاهی به بارگاه خون خدا می اندازم
او من را فراموش نکرده بود، حسین (ع) هیچ کس را از خاطرش نمی برد، فقط کافیست دستانت را بلند کنی تا کشتی نجات تو از دریای سیاه تاریکی نجات دهد.
نسیم خنک بین الحرمین به صورتم می خورد.
همه ماجراهای این سفر پر خاطره را سریع به یاد می آورم... نمی دانم شاید در این مسیر پیاده روی تا کربلا من از کنار نهمین فرزند حسین بن علی(ع) عبور کرده باشم، شاید هنگامی که در موکب ها خواب بوده ام به بالین من هم سری زده باشد ... نمی دانم شاید من هم میان دعاهایش جایی داشته باشم
او بهترین آرزوی هر انسانی است ...

من به آرزویم رسیده ام ...

دنیا به نام آل حسین است والسلام


و پایان ... غروب اربعین حسینی ...
..............................................

پایانـ نوشت: آنچه خواندید روایت ذره ای حقیر بود از تشرف به محضر خورشید. قصور و کم و کاستی این مجموعه را به من کمترین ببخشایید که این قلم شکسته، جسورانه چرخید و این کلمات را نگاشت. وگرنه که ما کجا و آستان حضرت خون خدا کجا ...
نگارش این سفرنامه تحت عنوان مجموعه "ذره و خورشید" از دی ماه سال 93 آغاز شد و در آذر 94 به پایان رسید.

و در پایان برای ماندن کنار این پرچم خداوند را شکر می کنم و شکر دیگری لازم است برای کسی که توانایی وفا کردن من به عهد روایت این زیارت را عطا کرد. از صمیم دل آرزو دارم همه مشتاقان زیارت حضرتش، هرچه زودتر به بهشت مشرف شوند.


حلال کنید...
والسلام


پنجشنبه 28 خرداد 1394
به قلم : ابوالفضل اشناب دیدگاه

ذره و خورشید (قسمت ششم)

کلمات کلیدی : لبیک یا حسین , دنیا به نام آل حسین است والسلام , ذره منم خورشید تویی , سفرنامه اربعین , خاطرات اربعین , مردن عشقه برای تو... , به یاد همه عشاق تاریخ ,


بسم الله 


سفرنامه کربلای معلا (پیاده روی اربعین حسینی) آذر ماه 1393 


* " لازم نوشت " پست اول را حتما از اینجا بخوانید!

* ضمنا برای دسترسی راحت تر به قسمت های قبل این سفرنامه، اینجا کلیک کنید
..............................................
..............................................
..............................................
غوغای بهشت ...

ورودی های شهر مملو از جمعیت است، تمام دنیا را انگار ریخته اند در کربلا! چشم مان هنوز از گنبد حرم عباس فرزند علی (ع) برداشته نشده است، اشک می ریزیم و البته سینا - که میدانم یک رگ آذری دارد! - پابرهنه به سوی حرم قدم بر می دارد... پابرهنه زیباتر است...
کفش ها را در می آوریم و به سمت حرم قدم بر میداریم... سیل جمعیت به سمت بین الحرمین در حرکت است و ما دقیقا نمی دانیم که باید کجا برویم! خطوط ارتباطی و تلفن ها قطع است و ما در این شهر به ظاهر کسی را نداریم؛ گفتم به ظاهر چون همه کس و کار عالم امکان اینجا حرم دارد...
غوغای جمعیت به حدی است که ورودی ها را کاملا باز کرده اند و سربازان عراقی فقط با دستگاه بمب یاب جمعیت را چک می کنند، هیچ گشتن و یا بازرسی بدنی در کار نیست.
به سمت بین الحرمین قدم برمیداریم در حالی که بسیاری از این جمعیت هم مثل ما اینجا محل اسکانی ندارند. زمانی که ما رسیده ایم می دیگر در موکب ها و حسینیه ها و هتل ها و همه مراکز اسکان هیچ جایی وجود ندارد... تمام بالکن ها پر از آدم است و مردم روی پشت بام ساختمان ها نیز مستقر شده اند.  حدود چهارساعتی می شود که بی وقفه در حال پیاده روی بودیم و دیگر در خود شهر توان قدم برداشتن نداشتیم، چند دقیقه ای روی زمین نشستیم تا نفسی تازه کنیم.
صدایی که به گوش می رسید صدای عظیم ترین تجمع تاریخ بشریت بود...
به همراهانم گفتم که ما از سمت جنوب شهر کربلا وارد شدیم، باید به سمت شمال شهر برویم که یقینا خلوت تر است.


مردم عراق فرهنگ عزاداری جالبی دارند که در همه لحظه های اربعین می توانید آنها را شاهد باشید.

منم گدای کوی تو ..


به سمت شمال کربلا حرکت می کنیم و همزمان منظره های غیر منتظره زیادی را تماشا می کنیم... به دوستانم می گویم بسیاری از این مردم شاید اصلا اولین سفر زیارتی و اولین سفر دورشان باشد... بسیاری از مردم نه شهر را به خوبی می شناسند و نه حتی از ابتدایی ترین مسیر ها مطلع هستند، اما در عوض همه اینها عاشقند... چه اهمیتی دارد؟ کسی را بشناسی یا نه، جایی را داشته باشی یا نه ؟ حسین را که بشناسی، حسین را که داشته باشی، تمام عالم را کنار خودت داری...
به سمت حرم حضرت عباس (ع) قدم برمیداریم، باید حرم را دور بزنیم و به سمت شمال شهر حرکت کنیم که به "باب البغداد" مشهور است. در ازدحام جمعیت، حرکت ما بسیار کند است و یک خیابان را یک ساعت طول می کشد که طی کنیم. از کنار حرم عبّاس (ع) فرزند علی (ع) عبور می کنیم و مردمی را می بینیم که روی زمین وسط خیابان خوابیده اند و خیل عظیم کوله پشتی ها و چمدان هایی که همانطور رها شده اند... درب حرم سقا غوغاست و ورود و خروج به کندی انجام می شود. ما رسما مات مان برده است!
معابر همگی قفل شده اند و ما دنبال جایی هستیم که فقط بنشینیم! باورم نمی شود که واقعا جایی برای نشستن ما هم وجود ندارد! از خیابان های مملو از جمعیت می گذریم و صف های متعدد نذری و پتو و ... را رد می کنیم که ناگهان نگاه من به کوچه ای تنگ و خاکی می افتد که برای نشستن جا دارد! سریع به سمت کوچه می رویم و می نشینیم. همزمان چند جوان تهرانی هم در کوچه نشسته اند و با هم صحبت می کنند.
ما پتو هایمان را روی زمین می اندازیم و روی آنها می خوابیم، زمین سرد و خاکی و محکم است، کنارمان یک خانواده افغانی نشسته اند، پیش خودم فکر میکنم که الان چند نفر از دوستان و آشنایان و اقوام ما در این شهر هستند و ما در این کوچه خاکی دراز کشیده ایم!! لبخندی می زنم و لذت می برم از این خاک نشینی محضر حضرت ارباب ...
محمدحسین و سینا دیگر نمی توانند بلند شوند! همینجا در این کوچه تنگ و تاریک چشمانشان را می بندند و من هم کنارشان دراز کشیده ام. جا برای سه نفرمان نیست اما از شدت خستگی خوابمان می برد...


اینجا همان کوچه تنگ و تاریک و سرد است که بعد کلی راه رفتن پیدایش کردیم و توانستیم دقایقی استراحت کنیم!

همان خیابان آرزو ها ...

چشمانم را باز می کنم، تمام عضلات گرفته ام را به سختی تکان می دهم و سردی زمین را در تنم حس می کنم. به خیابان نگاه میکنم که از ازدحام آن کاسته شده است.
پیش خودم می گویم با شرایط فعلی باید فردا برگردیم و اگر بنا باشد این اتفاق بیافتد پس زمانی نیست و باید الان به سمت حرم بروم.

از زمین کنده می شوم و به سمت حرم راه می افتم، خیابانها خلوت تر شده است اما جمعیت هنوز در معابر هستند، در هر قدمت به سمت حرم حسین بن علی (ع) انگار رازی است که افشا می شود...
اطراف حرم ها غوغاست و صدای دسته های عزاداری به گوش می رسد. درب های ورودی حرم حضرت عبّاس (ع) بسیار شلوغ است و ورود به این حرم را با شرایط خودم مناسب نمی دانم!
به سمت بین الحرمین قدم برمیدارم در حالی که اشک امان نمی دهد، شب اربعین سیدالشهداست و مردم از تمام جهان آمده اند تا فقط به ندای آن مرد غریب شهید "لبیک" بگویند...
نگاهم به کسانی می افتد که محل اسکانشان در خود بین الحرمین است و همانجا خوابیده اند... نوش جانشان این بهشت نشینی!
نگاهم به سوی حرم امام حسین (ع) می گردد و غربتی که فقط در شب اربعین می توان همانجا حس کرد...
اشک ریزان و آرام آرام به سوی قبله قدم بر می دارم

مقابل حرم می رسم و می روم در صف ورود و چند دقیقه ای می ایستم که راه باز شود، اما خب اندکی بعد متوجه می شوم که این درب خروج "موکب"هاست و هیات عزاداری از اینجا بیرون می آیند و این مسیر هیچوقت باز نمی شود. خودم را از جمع جدا می کنم و میروم طرف درب ورودی که ببین دسته عزاداری بزرگی گیر می کنم!
مداح جمع را می شناختم، بله! این دسته عزاداری بزرگ هیات های ایرانی بود که داشت از حرم بیرون می آمد، سربند هایی با جمله آشنای «نحن ابناء الخمینی» و نوحه هایی که از بچگی با آنها بزرگ شده بودیم... چندین متری از درب با فشار این دسته دور شدم که ناگهان کسی بازویم را چسبید:

- سلام ابوالفضل!
- سلام حمید جان!
- تو هم اومدی؟!
- آره رفیق، نمی شد موند دیگه!
- کی رسیدی؟ کجا مستقری؟
- همین امشب، نه راستش
- عه ! بیا بریم سریع ...

حمید عبدالله زاده بود. مستند ساز بسیار ماهری که آن روزها با شبکه اینترنتی نصر تی وی به عراق آمده بود و این روزها آخرین اثرش به نام «ایرانی های مرتد» در خبرگزاری مهر رونمایی شد.
از حرم دور شده ام، نگاهی به خودم می کنم و حرم ... انگار الان وقتش نیست، به فکر سینا و محمدحسین هستم که در خیابان خوابیده اند، فرصت نیست که در این ازدحام بازگردم و با خودمان همراه شان کنم. با حمید حرکت میکنم به سمت محل استقرار شان...


من و حمید عبدالله زاده و سینا یهویی! کلا خیلی سلفی گرفتیم! اینم توی همون هتل محل استقراره!

من بریدم!


دیدن حمید در آن شرایط و وضعیت قطعا عنایت خود حضرت بود وگرنه با سرعتی که ما از نجف آمده بودیم و اوضاعی که داشتیم، هیچ آینده قابل پیش بینی مقابلمان وجود نداشت!
حمید از من می پرسد که چطور آمده ایم و چند نفریم و چرا جایی نداریم که پاسخ های من هم روشن است؛ اینکه فقط بلند شدیم و آمدیم! بی هیچ برنامه ریزی!
حمید و اعضای تیمش در حرم فیلمبرداری داشتند و محل استقرارشان ورودی باب البغداد بود. پای پیاده نیم ساعتی راه داشتیم تا محل استقرار، او شرایط عراق و در مجموع کشور های عربی را خوب می شناخت و توضیح شرایط عراق توسط او برایم جذاب بود.
بالاخره به منطقه «قنطرة السلام» می رسیم و هتل نیمه کاره ای که محل استقرار خبرنگاران است، ساختمان نسبتا بلندی که تصویری آیت الله سیستانی و امام خامنه ای روی یکی از دیوار هایش نقش بسته بود.
بعد از آشنا شدن با مسیر و محل اسکان برمی گردم و سراغ بچه ها می روم که هنوز در آن کوچه خوابیده بودند. شاید به جرات بتوانم بگویم سخت ترین لحظات و ساعت های این چند سال زندگی را همانجا و در مسیر آوردن بچه ها به هتل تجربه کردم! دیگری رمقی برایم باقی نمانده بود و به معنی حقیقی کلمه بریده بودم !
نزدیک اذان صبح بود که به همراه سینا و محمدحسین به هتل رسیدیم. امروز شنبه است.
روز اربعین سیدالشهدا...
از پنجره نگاهی به بیرون انداختم و خیابانهای مملو از جمعیت کربلا را نگاه کردم ...
ای کاش رمقی بود که همراهشان به حرم بروم... اما پاهایم دیگر به اختیار من نبودند... تا ارباب کی اذن و اجازه دهد که ضریحش را تماشا کنم...

امروز روز مهمی ست ...

باید کمی استراحت کنم.
چشمانم را می بندم در حالی که هنوز تصویر بین الحرمین را مقابل چشمانم می دیدم...

امروز روز «لبیک یا حسین» است...


روز حسین... روز خدا


دنیا به نام آل حسین است والسلام

ادامه دارد ...





جمعه 28 فروردین 1394
به قلم : ابوالفضل اشناب دیدگاه

ذره و خورشید (قسمت پنجم)




بسم الله 


سفرنامه کربلای معلا (پیاده روی اربعین حسینی) آذر ماه 1393 


* " لازم نوشت " پست اول را حتما بخوانید! 

* ضمنا برای دسترسی راحت تر به قسمت های قبل این سفرنامه، اینجا کلیک کنید
..............................................
..............................................
..............................................

مسیر را بچسب!
صبح جمعه از راه می رسد در حالی که ما امشب را دیگر مثل شب قبل ناشیانه سپری نکرده ایم! صبح ساعت 4 گوشی ام زنگ می زند و بیدار می شوم، حس لذتی بخشی است که از گوشی دارای سیستم عامل اندرویدت فقط به عنوان دوربین و ساعت استفاده کنی! هوای سحر بیابان در عین سرما لذت بخش است،  قطره های شبنم روی مان نشسته است. بچه ها را بیدار می کنم تا مسیر را به سمت کربلا ادامه دهیم. وسایل را جمع می کنیم و آماده حرکت می شویم، هنوز تا اذان صبح مدتی زمان باقی مانده است. بچه ها جوری از بستر شان کنده می شوند که  پیش خودم فکر می کنم که یک اردوی سه روزه نظامی سخت را هم برابر میکند این پیاده روی!!
همراه سیل جمعیت می شویم و چند دقیقه ای پیاده روی می کنیم، صبحانه متنوع مسیر پیاده روی غیرقابل چشم پوشی است! به علاوه آتشی که هر چند متر چند نفری دور آن جمع شده اند هم دلچسب است. باز بحث سرما و گرما جدی است و باید لباسهایت را هر چند ساعت تغییر دهی، صدای اذان به گوش می رسد و گوشه ای از یک موکب نماز را می خوانیم و راه میافتیم طرف کربلای حسین بن علی(ع) ...
فردا اربعین است و باید امروز به کربلا برسیم... هیچ فرصتی نداریم، یعنی راستش را بخواهید ما شاید آخرین گروهی از زائران باشیم که در مسیر هستیم. یکی از خاصیت های جذاب پیاده روی این است که با اینکه دوست داری زودتر برسی اما هربار که قدم در جاده می گذاری حس شیرینی سراغت می آید و دوست نداری که این پیاده روی زود به پایان برسد... تضاد ها اینجا هم بی داد می کنند.
پیش خودم برای جای مان در کربلا و چند مساله دیگر نگرانی دارم، البته چند باری نهیب می زنم به خودم که تو مگر اصلا به اراده خودت اینجا هستی که برای این چیزهایی دم دستی و ساده نگرانی؟!  کمی وسیع تر نگاه کن! مسیر را بچسب! 

          اینجا ستون 1000 است که باز هم بازار پیدا کردن گمشده ها داغ است!

لبیک 25 میلیونی 
نگاهم به سینا و محمدحسین می افتد، سینا قبل تر از این آمده بود کربلا و سابقه پیاده روی داشته است اما محمد حسین که به قول سینا تا مشهد هم تنهایی و اینطوری نرفته بود خوب مقاومت نشان داده بود! کم کم هوا روشن و گرم می شود و ما به ستون 1000 نزدیک تر می شویم.
حدود ستون 890 که می رسیم، مه غلیظی تمام مسیر را پوشانده است و هوای سردی را تنفس می کنیم، راستش را بخواهید توقع مه نداشتم در آن بیابان اما فضای جذابی را ایجاد کرده بود، هر چند وقت یکبار صدای نوحه خوانی و سینه زنی عده ای به گوش می رسید. ستون ها یک به یک سپری می شد و صدای قدمهای زوار اربعین یک لحظه از گوش بیابان نمی رفت و عاشقانه ترین رودخانه انسانی تاریخ بشریت به دریای کربلا نزدیک تر می شد. هیچ چیز بجز عشق چنین واقعه عظیمی را نمی توانست رقم بزند... 
مقابل چشمانم بزرگترین کنگره انسانی تاریخ جهان شکل گرفته بود فقط برای لبیک گویی به ندای مردی غریب که عصر روز دهم محرّم هزار و چهارصد و اندی سال پیش در قعر یک گودال شهید شد... افکارم را نمی توانستم جمع کنم... مسیر طولانی اربعین به تو فرصت فکر کردن راجع به همه چیز می دهد، قبل از رسیدن به کربلا وقت زیادی داری تا با خودت یک جلسه طولانی داشته باشی ...

 اینجا همون منطقه ی مه گرفته ست که گفتم و حال و هوای جالبی داشت. نکته جالب پرچم زرد مرگ بر آمریکای بالای تصویره!

به کربلا نزدیک می شدیم در حالی که مسیر شلوغ تر و شلوغ تر و تراکم جمعیت بیشتر شده بود. مسیر پیاده روی در این قسمت بسیار وسیع شده بود و موکب ایرانی ها با پرچم سه رنگ ایران و خلاقیت و هنر خاص خودشان، جلب توجه می کرد. از کنار این موکب گذشتیم و مسیر را ادامه دادیم تا حوالی ظهر به "مضیف العبّاس" رسیدیم. مضیف به معنی مهمان سرا است و پرچم بزرگی که رویش عبارت جذاب "یا حامل لواء الحسین" نقش بسته بود و از دور پیدا بود این پیام را به زوار می داد که اینجا مهمان سرایی است که برای حضرت عبّاس است... 
مضیف العباس موکبی است که آستان مقدس عبّاس بن علی(ع) آن را ساخته است و مدیریت می کند. موکبی بسیار بزرگ و مجهز که در شان آن آستان عظیم ساخته شده و پذیرای زوار بود. دلمان نمی آید که از مهمان خانه حضرت عبّاس عبور کنیم و چند دقیقه را در آن استراحت نکنیم. وارد موکب حضرت عبّاس (ع) می شویم و گوشه از حسینیه بسیار بزرگ آن می نشینیم و با آب سرد دوش می گیریم و یک مدتی استراحت می کنیم و آماده رفتن می شویم، دیگر مسیر زیادی نمانده است! البته با محاسبات ما در ذهن مان و از روی تعداد ستون ها!

اون پرچم بزرگ، پرچم مضیف العباسه و  اون که داره با یه کیسه توی دستش میره محمدحسینه و کناریش هم منم!شلوغی رو خودتون حدودا حدس بزنید                                                

رو به قبله ...
جمعه روز دومی بود که ما در مسیر بودیم و البته به شکلی رضایت بخش نزدیک کربلا شده بودیم. گرد و خاک مسیر پیاده روی نزدیکی کربلا بسیار شدید شده بود و یک شال یا چفیه بسیار به کار می آمد، این نکته را هم بگویم که نزدیکی شهر کربلا تعداد موکب ها بسیار کم شده بود و خیل عظیم جمعیت در این قسمت از مسیر شاید سخت ترین لحظه ها را به دلیل عدم وجود آذوقه می گذراندند. خوب است بدانید که مسیر پیاده روی تا نزدیکی شهر کربلا در حاشیه جاده نجف به کربلا بود و این یعنی مسیر خودرو ها باز بوده و هرکسی که توان پیاده روی نداشت با وسایل نقلیه مختلف خودش را به کربلا می رساند، اما حوالی شهر دیگر تمام جاده ها و تمام خاکی های کنار آن مملو از جمعیت بود و این یعنی تا شهر فاصله ای نیست... 

این هم جزو تصاویریه که علاقه دارم بهش. عشق حسین تمام دنیا را کنار هم جمع کرده بود.. تمام مسیر همین حالت رو داشت و البته نکته اسباب و اساسی زیاد از حد ایرانی ها بود که خب اذیتشون کرد. همه یک جمله مشترک بیشتر نداشتند: لبیک یا حسین...


ورودی جنوبی شهر کربلا به یک دو راهی می رسد، قبل از زمانی که ما رسیدیم می توانستند مردم خودشان انتخاب کنند که از سمت حرم سیدالشهدا(ع) وارد کربلا شوند یا از سمت حرم حضرت علمدار(ع)... اما ما ناگزیر به سمت حرم عباس بن علی(ع) هدایت شدیم و به سمت راست دوراهی رفتیم. ساعت حدود 4 بعد از ظهر بود که ما وارد شهر شدیم و البته تا حرم فاصله زیادی داشتیم. به سر و وضع خودم و دوستانم و مردم که نگاه می کردم، یک رنگی و یک شکل بودن همه - مثل حج - را که می دیدم، پیش خودم می گفتم که حتا کعبه هیچگاه چنین زواری را کنار خویش ندیده و نخواهد دید... همه مردم با لباس های خاکی، چهره های سوخته و مملو از خستگی به سمت قبله قدم برمی داشتند. قبله ی حقیقی عالم اینجاست.
موکب های اهالی کربلا همزمان با تغییر مسیر ما به سمت راست نمایان شد و حجم عظیمی از خدمات به زائران نمایان گردید! موکب های جنوبی کربلا برای رفع تشنگی و گرسنگی فرصت خوبی بود و اهالی آن هم حقا تمام قد به خدمت ایستاده بودند. اولین ماساژ صحرایی را هم همانجا تجربه کردیم که جمله سینا بعد از ماساژ هیچوقت از خاطرم نمی رود: "عجب چیزی بود! من آماده ام! اصلا بریم بغداد!!" 



سلام سقا... سلام کربلا
هوا رو به تاریکی می رفت و ما شاهد اولین غروب کربلای حسین بودیم... بغض رهایمان نمی کرد... این همان شهری است که آقای جوانان اهل بهشت در آن به شهادت رسیده است و تا قیام قیامت، غروب های آن اینچنین روضه خوان است. دارم به این چیزها فکر می کنم که چیزی به پایم می خورد؛ کودکی است با یک دستمال و یک سطل آب کنارش که دارد کفشها (بخوانید دمپایی) من را تمیز می کند. گرد و خاک را از مقدم زائران حسین بن علی (ع) می گیرد... این کار را سریع انجام می دهد و می رود سراغ زائر بعدی. خیلی از ایرانی ها با دیدن این حرکت جا می خورند و سعی دارند که کودک را از انجام این کار منصرف کنند که بی فایده است، صحنه زیبایی است... خیلی ها را می بینم که بعد از عبور از کودک، آرام آرام اشک می ریزند... بازار عطر و عود هم در مقدم زائران حسین (ع) داغ است.
هوا رو به تاریکی می رود که سینا با صدایی خسته می پرسد : چرا نمی رسیم!؟!

محمدحسین خسته است! می بینید؟! خسته ! البته حال و روز ما هم خیلی بهتر از این نبود! :)

راستش را بخواهید این سوال من هم بود!! مسیر بسیار طولانی می نمود و البته خستگی باعث شده بود که مسیر دوچندان به نظر برسد، ما بعد از ورود به شهر نیز بیش از دو ساعت بود که داشتیم راه می رفتیم و ستون ها را می شمردیم که این با هیچ کدام از پیش بینی هایمان منطبق نبود! البته دیگر کسی نای فکر کردن به اینکه چقدر مانده است و چند ستون دیگر باید برویم را نداشت... همه فقط با خستگی راه می رفتند. پر بودن موکب های بسیار دور از حرم این واقعیت را برای ما روشن تر می کرد که در شهر کربلا هیچ جایی برای ما نیست! البته این پیش بینی ما فقط روی کاغذ درست بود. این در ذهن "ذره مانند" ما می گذشت ... نه در ذهن کریمانه و عظیم خورشید...

صدای اولین اذان مغرب کربلا به گوش می رسید و سیل جمعیت به دریای بزرگ اربعین حسینی متصل می شد... خیابانهای کربلا را یکی پس از دیگری می گذشتیم که ناگاه مقابل چشم هایمان تصویر حرم سقای تشنه لب کربلا پدیدار شد... نه هیچ قلمی و نه هیچ کلمه ای و نه هیچ جمله ای نمی تواند آن لحظه را توصیف کند، سعی من برای نوشتن آن لحظات قطعا بی فایده است... اینکه سالها از این حرم دوست داشتنی دور باشی، اینکه دلت برای دیدن گلدسته های طلا شده ی حرم عبّاس بن علی (ع) پر بکشد، اینکه شمارش ستون ها به آخر رسیده باشد، اینکه مستقیم از نجف با پای خودت، با این سر و وضع خاکی و ژولیده آمده باشی، اینکه خستگی حتا رمق چشم هایت را گرفته باشد و اینکه اکنون بعد از این همه راه و این همه ماجرا و این همه دلتنگی حالا شهردار عظیم الشان کربلا، پرچمدار ابدی تاریخ، سقای ادب، همان برادر باوفای سیدالشهدا به تو خوش آمد بگوید را چگونه می توان نوشت؟...
از پس پرده ای از اشک حرم را نگاه می کردیم در حالی که باور نداشتیم که واقعا رسیده ایم... اما این لحظه نه خواب است و نه رویا...

     کربلا. حرم سقای حرم(ع). هنگام مغرب... حال و هوایمان مثل حال آسمان این تصویر بود...
 

بلکه اینجا کربلاست، پایتخت تمام عالم و امشب شب اربعین حسینی ست.
ساعت به وقت عشق، لحظه ها هماهنگ با اشک. 
اینجا کربلاست...


والسلام
                      ادامه دارد...


پنجشنبه 30 بهمن 1393
به قلم : ابوالفضل اشناب دیدگاه

ذره و خورشید (قسمت چهارم)

کلمات کلیدی : سفرنامه اربعین , خاطرات اربعین , ابوالفضل اشناب , یادداشت های شخصی ابوالفضل اشناب , کربلای 94 , لبیک یا حسین , کربلا دارد به کل آفرینش افتخار ,


بسم الله



سفرنامه کربلای معلا (پیاده روی اربعین حسینی) آذر ماه 1393 


* " لازم نوشت " پست اول را حتما بخوانید! 

* ضمنا برای دسترسی راحت تر به قسمت های قبل این سفرنامه، اینجا کلیک کنید
..............................................
..............................................
..............................................
در پناه حسین ایم !

ساعت از نیمه شب گذشته است و ما سه نفر بیداریم!
البته افراد بیدار فقط ما نیستیم و خیلی ها هم شبانه دارند پیاده روی میکنند. قبلا هم گفته بودم که تمام طول مسیر در تمامی ساعات شبانه روز تردد وجود دارد حالا زیاد و کمش فرق میکند. 
آماده می شویم برای خواب و هنوز دست از خنده بر نداشته ایم! نمی دانم دلیل خنده هایمان چیست! شاید از خستگی زیاد باشد!
بعد از چند دقیقه ی شاد(!) آرام میگیریم و من پتو را روی سرم میکشم تا گرم تر شوم که صدای آرام سینا به گوشم می رسد.

"ابوالفضل این درد قلب من جدیه ها..."

با جمله اش کاملا متوجه می شوم که حال او اصلا خوب نیست... راستش را بخواهید از جا می پرم اما هول نیستم، همان ابتدای مسیر دانستم که در این سفر هیچ ماجرایی اتفاقی نیست و هیچ چیز هم دست من و یا کس دیگر نیست...
زود می آیم بالا سر سینا و نگاهش میکنم. قلبش را با دستش فشار می دهد و خیلی شدید می لرزد، دندان هایش به هم قفل شده است و رنگ به صورت ندارد، پیش خودم احتمال سکته قلبی را زیاد می دانم! نمی دانم چرا ولی پاهایش را بالا نگه میدارم و به محمدحسین میگویم برود دنبال کسی که بتواند به سینا کمک کند. 
حال سینا ابدا خوب نیست اما من نگران نیستم! محمد حسین می رود سراغ یکی که لباس هلال احمر پوشیده اما او اصلا به اصطلاح در باغ نیست! لباسش هم انگار پیدا کرده است!
در همین حال شاید یک دقیقه نمی گذرد که از داخل موکب تعدادی از زائران که اول شب به خواب رفته اند بیرون می آیند تا مسیر را در شب بپیمایند. میانشان جوان خوش سیمایی جلو می آید و می پرسد که چه شده است؟
داخل پرانتز بخوانید اینکه در میان اعراب، بیش از همه، لبنانی ها فرهنگ و پوشش و آداب مناسب تری از بقیه دارند. البته این نظر شخصی من است! اینجا هم یادداشت های شخصی مان را قرار است بنویسیم دیگر ؟ نه ؟!
جوان می نشیند و سینا را معاینه میکند، به زبان عربی حرف میزند که ما سه نفری مان اندکی از آن را بلدیم، جوان لبنانی زبانش را به انگلیسی تغییر میدهد و ما انگار جان تازه ای گرفته باشیم تازه متوجه می شویم که چه میگوید!
جوان عرب گویا دانشجوی پزشکی است و سر و وضعش هم خبر از یک آدم کاملا حرفه ای در امر پیاده روی می دهد ، گویا سالهای زیادی است که زائر ارباب است...

سینا هستند ایشون! وقتی تازه حالش یکمی بهتر شد! :)

من و محمدحسین و آن جوان سه نفری مشغول حرف زدیم و نکته اینجاست که تازه متوجه شده ایم در شرایط بحران چقدر زبان انگلیسی را راحت تر حرف میزنیم! نمی دانم! اربعین است دیگر!
جوان لبنانی به ما اطمینان می دهد که چیزی نیست، ضربان قلب سینا بالا رفته و دمای بدنش به شدت پایین آمده است، او را با چند پتو می پوشانیم و جوان لبنانی هم از کیسه داروهای همراهش قرصی را به ما میدهد که به سینا بدهیم. 
از او می پرسم که برای ادامه مسیر مشکلی نیست؟...
او میخندد و می گوید دلیل این حالت ، فشاری است که بدنش از صبح متحمل شده است و سرمایی که به وجودش وارد شده است. حرفش مرا یاد آب و هوای عجیب عراق می اندازد که اگر مراقب نباشی سریع سرما میخوری که البته سینا مراقب نبود. 
از او تشکر میکنیم .
میخندد و با همه ما دست میدهد...
در آخر میگوید : یا عباس یا عباس بگویید و بروید؛ چیزی نمی شود ان شاالله ... 

از او تشکر میکنیم و من باز هم دلم می لرزد از حجم عظمت سیدالشهدا، از مقصدی که داریم...  عشاقی که از تمام جهان آمده اند اینجا...


بلند شوید و بروید کربلا!

حال سینا بهتر شده است و ساعت از 2 بامداد گذشته است و ما تازه میخواهیم بخوابیم! به ناشیانه ترین شکل ممکن آمده ایم و این را خوب میدانیم !

صبح، صدای بلند یک نوحه عربی از خواب بیدارمان می کند، بیدار می شوم و یک نگاهی می اندازم به دور و برم... هیچکس به جز ما در موکب نیست! همه رفته اند و ساعت هشت صبح است! آن صدای نوحه هم یعنی بلند شوید و بروید کربلا!!

بدن درد و پادرد موضوعی است که تازه روز اول پیاده روی متوجه می شویم که جدی است! به هر زحمتی که هست جمع و جور می کنیم و راه می افتیم، حال دوستم بهتر است...

صبح روز اولی که ما در مسیر هستیم حال و هوای خاصی دارد، دارم عمیقا این حال و هوا را مینوشم و لذت می برم، در مسیر صبح ها، وعده صبحانه مثل باقی وعده ها متنوع است و این به دلیل همان مردمی بودن است. 
شیر و شیرکاکائوی داغ، تخم مرغ به انواعش، نان تازه و پنیر و.... جالب اینجاست برخی از موکبها از همان اول صبح شروع به پختن غذا و توزیع آن میکنند! مثلا ساعت نه صبح چلومرغ توزیع می کنند در مسیر و البته مشتری های زیادی هم دارند!

صبح روز اول پیاده روی. مسیر نجف به کربلا... این صبح حال و هوای خیلی خوبی داشت...


من چیستم؟...

در مسیر پیاده روی هرکسی هرچه داشته، آورده ست برای زائران حسین بن علی(ع) بازار خرید بهشت داغ است! عده ای به گسترده ترین روش یعنی وعده های غذایی، پذیرایی می کنند، عده ای، کمی خرما همه داشته شان است، عده ای وسایل خانه هایشان را آورده اند برای استراحت زائران "ابوسجاد" (کنیه سیدالشهدا) ، عده ای زیر پای زوار را آب و جارو میکنند، عده ای را می دیدم که دستمال کاغذی تعارف میکنند و عده ای دیگر با عود و عطر زوار را خوشبو می سازند... 
پیش خودم به عرصه محشر فکر می کنم و این مردمی که تمام داشته هایشان را آورده اند برای زائران فرزند زهرا(س) ... اینکه در آن روز به حسین بن علی(ع) چه خواهند گفت ؟ حسین (ع) با آنها چه خواهد کرد؟ ارباب مگر زیر بار منت خدمت کسی می ماند؟ حتا به قدر عطری که دست یک دختربچه عراقی ست ؟
حتا به قدر یک دقیقه استراحت روی زیلوی خانه یک خانواده فقیر..
پیش خودم فکر میکنم و راه میروم، اگر اینها دارند معامله می کنند با سیدالشهدا، منی که سالهای سال خیال می کردم در دستگاه سیدالشهدا حساب می شوم،باید چه بگویم؟...

پیاده روی اربعین یک خاصیت خوب دیگر هم دارد...:

خودت پی می بری به اینکه هیچ نیستی مقابل خورشید..


 بین بیست میلیون آدم پیدا شدی!

نزدیک های ظهر است که محمدحسین (که بار اول است مشرف می شود! آن هم این شکلی!) می گوید: من جلوتر می روم و سر ستون 700 منتظر می شوم. ما دو نفر هم موافقت می کنیم و به او می گوییم مراقب باشد که گم نشود. 
فکر کنم اینجا جایش باشد که بگویم گم شدن در این حجم جمعیت عملا یک واقعه دردسرساز است و البته خیلی ها در این مسیر گم شده بودند که سر تمامی ستون هایی که عدد آنها رند بود می شد خیل منتظران و همراهان آنها را یافت. 
محمدحسین رفت و ساعت به وقت اذان ظهر نزدیک می شد. در یکی از موکب ها نماز را خواندیم و ناهار را خوردیم و به ناچار(!) یک ساعتی خوابیدیم.
این خواب همانا و جلوتر رفتن محمدحسین به دلیل تاخیر ما همانا!
من و سینا متاسف از اینکه تمامی وسایل محمدحسین از جمله پاسپورت و پول هایش دست ماست به سمت کربلا می رویم! 

خستگی پیدا هست دیگر؟! 

ما دو نفری در ستون 800 می نشینیم که هنگام اذان مغرب هم هست. ما یک روز تمام پیاده روی کردیم و بیش از نیمی از راه هم باقی مانده است... نشسته ایم که صدای محمدحسین می آید: "خب کجایین شما؟! دیگه بخدا می خواستم برم کربلا با ماشین. یک ساعته اینجا منتظرم دیگه آخرین امیدم بود این ستون" ما خوشحال میشویم از دیدنش و البته به این نکته هم پی می بریم که تمامی وسایل و پولها و مدارک شناسایی من پیش محمدحسین بود!
یعنی دقیقا برعکس چیزی که فکر میکردیم! عنایتی بود پیدا شدن محمدحسین! عنایتی بود این بیخیالی ما ...!


شاید امروز تو را دیدم ...

شام را در یکی از موکب ها مهمان هستیم و مثل همیشه پذیرایی با سرعت و کیفیت خوبی انجام می شود، یکبار دیگر دوست دارم بگوییم از بانوان عراقی که هیچکس شاید یکبار هم ازشان تشکر نکرد و حتا ندیدشان اما نقش بی نهایت مهم شان در مراسم اربعین سیدالشهدا را کسی نمی تواند منکر شود... اما یقینا خود "حضرت مادر(س)" دیده است و همین برایشان بس...

همگی خسته ایم و ساعت به 10 شب نزدیک میشود. چای سیاه عراقی البته حکم مسکّن را دارد ! اما واقعا دیگر رمقی برای ادامه راه نیست...
موکبی پیدا میکنیم. صاحب موکب مردی میانسال و آفتاب سوخته است. من در چشم های مرد عراقی خیره می شوم و با خستگی هرچه تمام تر میگویم : "مَنام" 
منام یعنی خواب ! و مرد عراقی با شنیدن این کلمه فورا می رود و چند پتو می آورد... 
بستر هایمان را می اندازیم. هنگام خواب دارم با خودم فکر میکنم. شب جمعه است، کربلا غوغا است... اما در میان مسیر پیاده روی غوغای بیشتری است. شنیده ام شب جمعه تمام پیامبران و امامان کربلا هستند، نمی دانم شاید تعدادی از آنان در میان مسیر پیاده روی باشند هنوز. به چهره های آدمهای بی شماری که امروز دیدم فکر می کنم، نکند یار را دیده باشم و نشناخته باشم؟... چشمانم دارد بسته می شود... شاید خود مادر (س) هم امشب در مسیر پیاده روی باشد...؟

این عکس را خودم خیلی دوست دارم... هزاران هزار امضا و نوشته روی این پارچه بود و هزاران عنوان مختلف

                                                        ادامه دارد...



( تعداد کل صفحات: 2 )

[ 1 ] [ 2 ]