تبلیغات
یادداشت های شخصی ابوالفضل اشناب - مطالب هنری

شارژ ایرانسل

فال حافظ

یک شهر تا به من برسی عاشقت شده ست... ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود
 

شنبه 12 فروردین 1396
به قلم : ابوالفضل اشناب دیدگاه

تاسیان

کلمات کلیدی : تاسیان , معنی تاسیان , همانی ... , باران با من نه با تو هماهنگ است , سال نو یعنی تو , امضا ابوالفضل اشناب , ابوالفضل اشناب ,


بسم الله




"تاسیان" از آن كلمه هاى لعنتى است. لعنتى براى اینكه هیچ كلمه اى شبیه اش نیست و معنى اش دقیقا میشود خودش.

تاسیان، گیلكى است و معادل دقیق فارسى ندارد اما معنى توضیحى اش میشود، حس غم و دل‌تنگی ناشی از جای خالی کسی که به حضورش عادت کردی...
فكر كن كسى كه به بودنش معتاد شدى و یك روز نبودنش هم به چشم مى آید، یكهو بگذارد برود سفر.
 اما تا خانه تاسیان نشود و دلتنگى دمار از روزگارت در نیاورد، لمس معنى این كلمه غیرممكن است.
مثلا دست و دلت به هیچ كارى نرود و هرطورى بخواهى سرت را گرم كنى یا حواست را پرت كنى، باز تاسیان ریه هات را پر كند و معنى و مفهوم جاى خیلى خالى را حسابى درك كنى!

تعداد آدمهایى كه جاى خالى شان میتواند چنین بلایى سر آدم بیاورد خیلى كم است؛ براى اغلب ما یك نفر بیشتر نیست كه وقتى نباشد همه چیز را بهم بریزد. تحمل كردن جاى خالى یك نفر شاید ممكن باشد اما تحمل كردن جاى خیلى خالى كسى كه وقتى نیست، انگار هیچ چیز سرجایش نیست، غیر ممكن است.

كاش همه ى آنهایى كه باید باشند، همیشه بمانند و هیچوقت هواى رفتن به سرشان نزند تا دیگر كسى مجبور به استفاده از این كلمه لعنتى نباشد.

بین خودمان باشد، خیلى دعا كردم هیچوقت سر و كارت به این كلمه و توضیح معنى اش نیافتد عزیز!


والسلام





دوشنبه 2 اسفند 1395
به قلم : ابوالفضل اشناب دیدگاه

هر جای دنیایی دلم اونجاست

کلمات کلیدی : سن پترزبورگ , عاشقانه ها , با لبخند :) , دیدنی ترین اثر دنیا ! , وقتی دوستت دارم فرقی نداره که کجام! , تو نیم دیگر من نیستی تمام منی , ابوالفضل اشناب ,


بسم الله



خدا آقاجون رو رحمت کنه!
تعریف می کرد جوونیاش یه بار رفته بوده سن پترزبورگ یا به قول خودش "پِتِل پُورت"!! و از همون سالها تا روزایی که نوه هاشو بغل کرده بود از خاطره هاش میگفت!
آقاجون از سختی راه تعریف می کرد و اینکه چطوری خودشو رسونده بوده اونجا، از سوز و سرماش می گفت که اگه حواست نبود یخ میزدی! از کلیساهای بزرگ و قشنگش میگفت نظیر نداشت.
میگفت میرفتم از اونجا ظرف و ظروف میاوردم و می فروختم.
همینجوری که آقاجون از خاطره های پتل پورت می گفت، بی بی که توی آشپزخونه مشغول آماده کردن شام بود، گوش هاشو تیز میکرد. معلوم بود که منتظره یه جمله تكرارى رو بشنوه.
.
آقاجون هم ادامه میداد که اونجا همه چی خوب و قشنگ بود، فقط یه مشکلی وجود داشت که نمیشد حلش کرد. ما هم که بچه بودیم فکر میکردم آخه توی شهر به اون بزرگی و قشنگی چه مشکلی بود که آقاجون میگفت؟
بابابزرگ به اینجا که می رسید یه نگاه کوتاهی به آشپزخونه مینداخت و میگفت:
مشکل این بود مادربزرگتون نبود! البته بهش قول دادم که می برمش حتما!
دل بی بی انگار دیگه طاقت نمی آورد و با لپ های گل انداخته میومد بیرون و چادرشو جمع می کرد و میگفت خب حالا! فعلا که پنجاه ساله داری همینو میگی!!
آقاجون بلند بلند می خندید و میگفت می برمت خانم! می برمت!
و با خندش، ما و بی بی هم می خندیدیم.
من اون موقع نمیفهمیدم بى بى چرا با اینكه آقاجون نبردتش، داره میخنده!
اما حالا میفهمم
میفهمم كه چرا دل آقاجون توى سرماى پترزبورگ گرم بوده و صورت مادربزرگ همیشه وقت شنیدن این خاطره تكرارى گل میندازه

وقتى یكیو دوست دارى دنیات میشه همون آدم!
هرجا باشى چشم هاش دیدنى ترین اثر دنیاست!
سن پترزبورگ، پاریس، یا همین كوچه پس كوچه هاى تهرون!



والسلام




دوشنبه 24 خرداد 1395
به قلم : ابوالفضل اشناب دیدگاه

یک اتفاق معمولی!

کلمات کلیدی : دوست دارم اینجور نوشتنو :) , یک اتفاق مثلا معمولی! , آدم توی زندگیش ازین اتفاقا داره دیگه ! , من هم قلم را رها کنم قلم من را رها نمی کند ! , ماهتون عسل و این صوبتا! , دعا کنین , ابوالفضل اشناب ,


بسم الله


گاهی وقت ها فکر می کنم ای کاش من و تو هم معمولی بودیم!! کاش در یک روز آفتابی، وسط محل کار یا دانشگاه، من مجذوب نگاه جذابت می شدم و بعد شب از فکر تو خوابم نمی برد و چندین روز بعدش هم راز دلم را به مادرم که سر سجاده نشسته بود، می گفتم و از خجالت سرخ می شدم.
او هم دعایش را تمام می کرد و عینکش را سر بینی اش می گذاشت و زیر چشمی نگاهم می کرد و از تو می پرسید و آدرس و شماره خانه و پدرت و مادرت.
بعد سوال پیچم می کرد که این دختره را از کجا می شناسم و چطور اصلا مهرش به دلم افتاده است!

کاش زمان همینطور جلو می رفت و من هرروز در آینه با خودم حرف میزدم که هی پسر اصلا تو می توانی بار مسئولیت زندگی را بر دوش بکشی!؟ بعد به تو فکر می کردم و به خودم جواب میدادم که بله! اگر زندگی با او باشد من همه کاری می توانم انجام دهم! و غرق برنامه ریزی می شدم برای زندگی با تو و باز شب را تا صبح بی خوابی می کشیدم!

کاش داستان اینطور میشد که من هم مثل همه مردهای تازه تشکیل خانواده داده به عشق کسی که دوستش دارد، سخت کار کنم و شب ها به انگیزه تماشای لبخند تو وسط بخار چایی و پولکی های اصلی که دایی بزرگ تو از اصفهان آورده، به خانه برگردم.
بعد آخر هفته ها هم دستت را بگیرم و ببرم آن جاهایی که خودم بلدم و به تو ثابت کنم که از اول هفته مشغول برنامه ریزی بوده ام تا به تو خوش بگذرد و تو لبخند بزنی و خستگی کارهای خانه اول زندگی مان را برای چند دقیقه فراموش کنی.

خیلی خوب می شد اگر تولد تو از راه می رسید و من اندک پس انداز حساب بانکی ام را صرف خرید هدیه برای تو می کردم و لحظه تقدیمش به تو، یک "دوستت دارم" جانانه نثارت می کردم و گونه های برجسته تو از خجالت و ذوق سرخ می شد، بعدش هم مجبور می شدم که بیشتر کار کنم تا تو اصلا متوجه نشوی که پول خرید این هدیه از کجا آمده است!

اصلا ای کاش من بلد نبودم برای تو بنویسم و عوض این روان نویس مشکی، دستانت اینجا بین دستان من بود.

بگذریم...
حالا که همه این "کاش" ها ممکن نبود و نیست و حالا که قرار نیست هیچ چیز معمولی باشد و تو آن طرف دریا هستی و من اینجا،
دلم میخواهد بگویم قبول! شاید تمام زندگی من یک اتاق نیمه تاریک و چند خط نوشته باشد، شاید من هیچ کدام از این اتفاقات شیرین عاشقانه و معمولی و روزمره را تجربه نکرده باشم،
اما
یک نفر را با تمام وجود دوست داشته ام!
و این اتفاق می تواند غیرعادی ترین واقعه زندگی من باشد.
چیزی که بیشتر از هر خاطره دو نفره معمولی دوستش دارم :)


والسلام



سه شنبه 11 خرداد 1395
به قلم : ابوالفضل اشناب نظرات

من تو را بلدم!

کلمات کلیدی : من تو را خوب بلدم , عاشقانه , چتر بردار که این رایحه باران است , وقت باشه آدم میشینه کلا وبلاگ می نویسه ! , لبخند تو از باغ غزل می آید , دیکتاتوری با چشمان قهوه ای , ابوالفضل اشناب ,


بسم الله



من هیچوقت بلد نبودم وسط راهرو های شلوغ پاساژ های لوکس بالاشهر قدم بزنم و توی ویترین های پر زرق و برق شان، برای تو دنبال هدیه بگردم و بعد به آقای فروشنده بگویم که روی جعبه ی طلایی اش پاپیون قرمز بزند تا با یک "کارت دوستت دارم" به تو تقدیم کنم!

من هیچوقت نمی توانم یاد بگیرم توی پیاده رو وقتی کنارم راه میروی مثل آدم ندیده ها به تو خیره نشوم!
دل من هیچوقت راضی نشد آن وقت هایی که می خواهم با تو بیرون بروم کفش های مردانه واکس زده بپوشم تا مثل یک جنتلمن به نظر بیایم و قدم هایم را منظم و پشت سر هم بردارم و بیشتر از یک حدی اصلا نتوانم با تو قدم بزنم!
من هیچ وقت نتوانستم وقت انتخاب صندلی در کافه، صندلی روبرویی تو را بجای صندلی کناری ات که - به تو نزدیک تر بود- انتخاب کنم.

من همینم!
وسط خنده هایت دلم میخواهد یک عکس دونفره یهویی بگیرم و همان شب برایت بفرستم و زیبایی چشمانت را دوباره یاد جفتمان بیاورم
دوست دارم آنقدر به چشمانت خیره شوم که صدای یک عابر که شانه ام به شانه اش خورده است، من را به خودم بیاورد که آهاااای! حواست کجاست! منم توی دلم بگویم خب پیش چشمانش!
دلم میخواهد پایین یک ردیف طولانی از پله ها با تو قرار بگذارم که هرکسی دیرتر رسید باید بستنی بدهد و مسابقه را دم پله آخر ببازم!

من شاید خیلی چیزها را بلد نباشم! شاید نتوانم حتا هدیه ام را کادو کنم!
اما بستن بند های کفش های کتانی تو را بلدم!

 نشاندن لبخند روى لب هاى تو را خوب بلدم ! :)

والسلام



( تعداد کل صفحات: 15 )

[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]