یادداشت های شخصی ابوالفضل اشناب آرام باش ، توكل كن، تفكر كن... سپس آستین ها را بالا بزن! آنگاه دستان خداوند را میبینی كه زودتر از تو دست به كار شده اند... http://eshnab.mihanblog.com 2018-10-21T15:32:58+01:00 text/html 2017-11-26T08:34:12+01:00 eshnab.mihanblog.com ابوالفضل اشناب هوا"سم" نیست! http://eshnab.mihanblog.com/post/531 <div align="center"><b><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif">بسم الله <br></font></b></div><div align="justify"><b><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><br></font></b></div><div align="center"><b><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><img src="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/243/728756/52.jpg" alt="" width="405" vspace="0" hspace="0" height="405" border="0" align="bottom"></font></b></div><div align="justify"><b><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><br></font></b></div><div align="justify"><b><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif">آهای عزیز !<br>دلتنگی که دست خود آدم نیست! <br>دلتنگی مثل باد پاییزی می آید، وجود آدم را همینطوری بهم میریزد و می رود.<br>اصلا یک روز صبح بیدار می شوی می بینی همه ی وجودت شده پاییزِ چسبیده به زمستان. <br>مثل بعضی از روزهای آذر که از پاییز قهر کرده اند و رفته اند در آغوش زمستان. <br>حواست اینجاست؟<br>دلتنگی را می گفتم که حواس آدم را پرت می کند. وسط یک روز شلوغ به خودت می آیی و می بینی که دست خودت را گرفته ای و آورده ای به خلوت ترین کافه شهر، و نشسته ای پشت میز کنار شیشه و مدام از خودت می پرسی که اصلا یادش هست؟<br>حواسش هست؟<br>در این روز زمستانیِ ظاهرا پاییزی باز نکند شال گردنش را یادش رفته باشد؛ چون هیچوقت حواسش نیست، تو هم حواست نیست!<br>یکهو به خودت می آیی و می بینی داری عطر شال گردنش را با بوی قهوه ی روی میزت نفس می کشی. <br>حواست نیست و هوا "سم" می شود و می رود به خورد ریه هایت. کشنده نیست! اتفاقا نگهت می دارد تا جمع و جور شدن بساط پاییز را خوب تماشا کنی و بروی تا پاییز سال بعد و همین کافه و همین پنجره و همین هوای سمی. <br>حواست هست عزیز؟<br>داشتم می گفتم؛<br>دلتنگی که دست خود آدم نیست...<br></font></b></div><div align="justify"><b><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><br></font></b></div><div align="justify"><b><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><br></font></b></div><div align="justify"><b><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><br></font></b></div> text/html 2017-11-08T09:12:04+01:00 eshnab.mihanblog.com ابوالفضل اشناب موکب آسمان http://eshnab.mihanblog.com/post/530 <div align="justify"><div align="center"><b><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3">بسم الله</font></b><br></div><b><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><br><br>بچه ها دویدند سمت جاده.<br>عقیل اما مانده بود در موكب و داشت با حسرت نگاهشان میكرد.<br>بچه ها با شوق و ذوق، هرچه داشتند به زائران "ابوسجاد" تقدیم میكردند.<br>عقیل نگاهى به دستان معلولش انداخت كه با آنها هیچ كارى نمیتوانست بكند. بغضش شكست و اشك روى دستانش چكید. <br>با گریه ى عقیل، مادرش او را در آغوش كشید و همراهش اشك ریخت. فکر اینکه پسرش نمیتواند به زوار کربلا خدمت کند، خیلی آزارش می داد.<br>اشک می ریخت و زیر لب نام علمدار حسین را زمزمه میكرد...<br><br>روز دیگرى از راه رسیده بود. زائران زیر نور آفتاب، بیابان را طى میكردند.<br>تشنگى، بعضى از زوار را به سمت موكب خانواده ى عقیل میكشید و پدر عقیل لیوان ها را به سرعت پر از آب میكرد و به زوار میداد. در آن میان كسى پدر را صدا كرد و او چند دقیقه اى به داخل موكب رفت.<br>عقیل با حسرت، به لیوانهاى خالى آب و زائران تشنه نگاه میكرد كه از روبرویش مى گذشتند. لحظه اى دلش را به دریا زد؛ دستان ناتوانش را دور دسته هاى پارچ قلاب كرد و آن را به سختى بلند كرد و نگه داشت.<br>زائرى با دیدن پسرك، سریع لیوانى برداشت و زیر پارچ گرفت.<br>عقیل با تلاش زیاد، پارچ آب را خم كرد. ناگهان آب، روى لباس و دستان زائر ریخت! اما لیوانش پر شد. پسرك با بغض و شرمندگى بسیار، نگاهى به زائر كرد كه آب را با ذوق مینوشید.<br>زائر بلافاصله سر عقیل را بوسید، او را در آغوش کشید و تشكر كرد...<br>انگار دنیا را به پسرك داده بودند!<br>دیگر كارش را پیدا كرده بود، هر روز لیوان هاى زوار حسین (ع) با دستان معلول عقیل پر میشد...<br><br>سالها از آن روز گذشت<br>حالا عقیل صاحب موكب بزرگ حضرت عباس بود.<br>موكبى كه هیچ زائرى از آن تشنه برنمیگشت...</font></b></div><div align="justify"><b><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><br></font></b></div><div align="justify"><div align="center"><b><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><img src="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/243/728756/12.jpg" alt="" align="bottom" width="335" vspace="0" hspace="0" height="417" border="0"></font></b></div><div align="center"><b><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><br></font></b></div><div align="center"><b><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3">والسلام</font></b><br></div></div> text/html 2017-10-18T06:02:08+01:00 eshnab.mihanblog.com ابوالفضل اشناب نُت های تو http://eshnab.mihanblog.com/post/529 <div align="justify"><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b>بسم الله <br></b></font></div><div align="justify"><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b><br></b></font></div><div align="justify"><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b>تصاویر، عطرها، مكان ها و كلمات، همه شان مى توانند خاطرات را در خود ذخیره كنند، اما موسیقى خاصیت عجیبى دارد.</b><br><b>از بین همه اینها كه شمردم، موسیقى مرموز ترین و در عین حال قوى ترین حافظه ى خاطرات است.</b><br><b>آهنگ ها وقتى به گوش میرسند، مى توانند نُت هاى موسیقى شان را همراه با حس و حال آن لحظه، روى صفحه ى وجود انسان حك كنند و تا زمانى كه او زنده ست، حس و حال لحظه شنیدن شان را به یاد فرد بیاورند.</b><br><br><b>حواستان به آنچه میشنوید باشد! </b><br><b>این نُت هاى جذاب، گاهى زندگى مى بخشند.</b><br><b>یك لحظه و یك حس و یك فرد را براى همیشه در ذهن تان ماندگار میكنند و تا روزى كه زنده هستید با شنیدنش لبخند میزنید.</b><br><b>اما گاهى همین نُت ها تبدیل به سلاح هاى كشنده اى میشوند كه میتوانند با بى رحمى هرچه تمام تر، وجودتان را مه آلود كنند.</b><br><br><b>مواظب آنچه میشوید باشید!</b><br><b>اما از آن مهم تر</b><br><b>مراقب كسى باشید كه وقت شنیدن یك موسیقى، به شما لبخند میزند! text/html 2017-04-01T08:56:54+01:00 eshnab.mihanblog.com ابوالفضل اشناب تاسیان http://eshnab.mihanblog.com/post/528 <div align="justify"><div align="center"><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>بسم الله <br><br></b></font></div><div align="center"><img src="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/243/728756/Tas.jpg" alt="" hspace="0" height="289" align="bottom" border="0" width="433" vspace="0"><br></div><img src="file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/243/728756/Tas.jpg" alt="" hspace="0" align="bottom" border="0" vspace="0"><br><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b><br>"تاسیان" از آن كلمه هاى لعنتى است. لعنتى براى اینكه هیچ كلمه اى شبیه اش نیست و معنى اش دقیقا میشود خودش.</b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>تاسیان، گیلكى است و معادل دقیق فارسى ندارد اما معنى توضیحى اش میشود، حس غم و دل‌تنگی ناشی از جای خالی کسی که به حضورش عادت کردی...</b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>فكر كن كسى كه به بودنش معتاد شدى و یك روز نبودنش هم به چشم مى آید، یكهو بگذارد برود سفر.</b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>&nbsp;اما تا خانه تاسیان نشود و دلتنگى دمار از روزگارت در نیاورد، لمس معنى این كلمه غیرممكن است.</b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>مثلا دست و دلت به هیچ كارى نرود و هرطورى بخواهى سرت را گرم كنى یا حواست را پرت كنى، باز تاسیان ریه هات را پر كند و معنى و مفهوم جاى خیلى خالى را حسابى درك كنى!</b></font><br><br><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>تعداد آدمهایى كه جاى خالى شان میتواند چنین بلایى سر آدم بیاورد خیلى كم است؛ براى اغلب ما یك نفر بیشتر نیست كه وقتى نباشد همه چیز را بهم بریزد. تحمل كردن جاى خالى یك نفر شاید ممكن باشد اما تحمل كردن جاى خیلى خالى كسى كه وقتى نیست، انگار هیچ چیز سرجایش نیست، غیر ممكن است.</b></font><br><br><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>كاش همه ى آنهایى كه باید باشند، همیشه بمانند و هیچوقت هواى رفتن به سرشان نزند تا دیگر كسى مجبور به استفاده از این كلمه لعنتى نباشد.</b></font><br><br><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>بین خودمان باشد، خیلى دعا كردم هیچوقت سر و كارت به این كلمه و توضیح معنى اش نیافتد عزیز!</b></font><br><br><br><div align="center"><b><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3">والسلام<br></font></b></div><br><br><br></div> text/html 2017-02-20T07:10:10+01:00 eshnab.mihanblog.com ابوالفضل اشناب هر جای دنیایی دلم اونجاست http://eshnab.mihanblog.com/post/527 <div align="justify"><div align="center"><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>بسم الله <br><br><img src="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/243/728756/Winter.jpg" alt="" hspace="0" height="269" border="0" align="bottom" width="405" vspace="0"></b></font></div><br><br><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>خدا آقاجون رو رحمت کنه! </b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>تعریف می کرد جوونیاش یه بار رفته بوده سن پترزبورگ یا به قول خودش "پِتِل پُورت"!! و از همون سالها تا روزایی که نوه هاشو بغل کرده بود از خاطره هاش میگفت! </b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>آقاجون از سختی راه تعریف می کرد و اینکه چطوری خودشو رسونده بوده اونجا، از سوز و سرماش می گفت که اگه حواست نبود یخ میزدی! از کلیساهای بزرگ و قشنگش میگفت نظیر نداشت.</b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>میگفت میرفتم از اونجا ظرف و ظروف میاوردم و می فروختم.</b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>همینجوری که آقاجون از خاطره های پتل پورت می گفت، بی بی که توی آشپزخونه مشغول آماده کردن شام بود، گوش هاشو تیز میکرد. معلوم بود که منتظره یه جمله تكرارى رو بشنوه.</b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>.</b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>آقاجون هم ادامه میداد که اونجا همه چی خوب و قشنگ بود، فقط یه مشکلی وجود داشت که نمیشد حلش کرد. ما هم که بچه بودیم فکر میکردم آخه توی شهر به اون بزرگی و قشنگی چه مشکلی بود که آقاجون میگفت؟</b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>بابابزرگ به اینجا که می رسید یه نگاه کوتاهی به آشپزخونه مینداخت و میگفت:</b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>مشکل این بود مادربزرگتون نبود! البته بهش قول دادم که می برمش حتما! </b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>دل بی بی انگار دیگه طاقت نمی آورد و با لپ های گل انداخته میومد بیرون و چادرشو جمع می کرد و میگفت خب حالا! فعلا که پنجاه ساله داری همینو میگی!!</b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>آقاجون بلند بلند می خندید و میگفت می برمت خانم! می برمت! </b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>و با خندش، ما و بی بی هم می خندیدیم.</b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>من اون موقع نمیفهمیدم بى بى چرا با اینكه آقاجون نبردتش، داره میخنده!</b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>اما حالا میفهمم </b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>میفهمم كه چرا دل آقاجون توى سرماى پترزبورگ گرم بوده و صورت مادربزرگ همیشه وقت شنیدن این خاطره تكرارى گل میندازه</b></font><br><br><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>وقتى یكیو دوست دارى دنیات میشه همون آدم!</b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>هرجا باشى چشم هاش دیدنى ترین اثر دنیاست! </b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>سن پترزبورگ، پاریس، یا همین كوچه پس كوچه هاى تهرون!</b></font><br><br><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b><br><br></b></font><div align="center"><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>والسلام</b></font><br></div><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b><br><br> </b></font></div> text/html 2017-01-21T12:41:10+01:00 eshnab.mihanblog.com ابوالفضل اشناب پروانه محو کرد در آتش وجود خویش... http://eshnab.mihanblog.com/post/524 <h1 align="center"><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><span title="Edited">بسم الله <br></span></font></h1><h1 align="center"><img src="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/243/728756/atash.jpg" alt="" hspace="0" height="276" align="bottom" width="416" vspace="0" border="0"></h1><h1 align="justify"><br></h1><h1 align="justify"><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><span title="Edited">همه ی اندک خاطره من از آتش نشان ها برمیگرده به برنامه تلویزیونی "آقای آتش نشان". سال قبل همین روزها بود که سری به پایگاه آموزش آتش نشانی واقع در صالح آباد زدم و از نزدیک با بچه های آتش نشانی و مربی هاشون روبرو شدم.<br>.<br>مجموعه خاصى بودند.<br>لباس بچه های آتش نشان نه پیرهن مارک بود و نه عینک و ساعت میلیونی، اما همون لباس های سنگین و ضخیم آتش نشانی بیشتر از هر لباس دیگه ای بهشون جذابیت داده بود.<br>از تن خیسِ عرق بچه های آتش نشانی، هیچوقت بوی عطر تلخ نمیومد، اما دوده های روی لباس شون شهادت میداد که وقت سختی و خطر، اونایی که مردونه سینه سپر میکنن همینان.<br>سیکس پک و اندام عضلانى درهم تنیده و نمایشى براشون خنده دار بود، اما بدن های ورزیده و قدرتمندشون می تونست سخت ترین شرایط و موقعیت ها رو تحمل کنه.<br>قدرت و توانایى و آمادگى همیشگى، مغرورشون نكرده بود و توى اون مدت كوتاه جز احترام و لبخند چیزى ازشون ندیدم.<br>.<br>من اون مردهای خندان و شاداب و با روحیه رو به اسم نمیشناختم اما با همین برخورد كوتاه، علاقه ام به مجموعه ى پرافتخارشون خیلى بیشتر شد. <br>نمیدونم کدومشون توی این فاجعه آسمونی شده، اما حالا که همه داغدارشونیم، خوب یادم هست که میشد حس كرد، احتمالش خیلى زیاده كه خدا از بین این بچه ها، چند نفرى رو براى خودش انتخاب كنه. <br>از بین جمعى كه عطر بهشت میدادند...<br><br><font color="#000099">پی نوشت: راستى مجموعه مسابقه آقاى آتش نشان به یاد دلاوران آتش نشانى هرشب ساعت ٢١ از شبكه ٥ سیما پخش خواهد شد.</font><br></span></font></h1><p align="center"><font face="arial,helvetica,sans-serif" color="#CC0000"><b><font size="3">روح بلند آتش نشانان شهید قرین رحمت الهی باد</font></b></font></p><p align="center"><font face="arial,helvetica,sans-serif" color="#CC0000"><b><font size="3"><br></font></b></font></p><p align="center"><font face="arial,helvetica,sans-serif" color="#CC0000"><b><font size="3"><br></font></b></font></p><p align="center"><font face="arial,helvetica,sans-serif"><b><font size="3">والسلام</font></b></font><br></p> text/html 2016-12-24T11:43:54+01:00 eshnab.mihanblog.com ابوالفضل اشناب دو فنجان چشم! http://eshnab.mihanblog.com/post/522 <div align="justify"><div align="center"><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b>بسم الله <br><br><img src="http://files.vividscreen.info/soft/394457ddf9e1aa4c2acaff560c03b67b/Hot-Cup-Of-Coffee-In-Cold-Winter-Day-wide-i.jpg" alt="" hspace="0" height="249" align="bottom" width="370" vspace="0" border="0"><br></b></font></div><br><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b>بعضى وقتها میشد كه بین شلوغى پیاده رو هاى شهر، وسط عطرهاى مختلفى كه به قدر آدماى توى خیابون متنوع بودند، یهو عطر قهوه از مغازه ى قهوه فروشى نبش خیابون به مشام مون بخوره.</b></font><br><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b>جفتمون میدونستیم كه توى مغازه علاوه بر دونه هاى خام و تازه قهوه، دوتا فنجون قهوه ى دم كشیده ى داغ هم انتظارمون رو میكشه!</b></font><br><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b>آقا وارتان صاحب ارمنى مغازه هم دیگه مارو میشناخت! به محض دیدن مون دوتا فنجون قهوه ى داغ و یه لبخند مهمون مون میكرد و با همون لهجه كشیده و جذابش میگفت: بفرمااایین قهوه داغ!</b></font><br><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b>یجورى میگفت كه جز سر كشیدن اون فنجون هاى كوچیك سفید كار دیگه اى نمیشد كرد!</b></font><br><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b>.</b></font><br><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b>روزاى زمستون، رد شدن از اون خیابون و نفس عمیق كشیدن جلوى مغازه وارتان همراه تو، میشد مهم ترین كار دنیا!</b></font><br><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b>اما هنوزم جذابترین لحظه ى این كار مهم،</b></font><br><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b>پرسیدن یه سوال همیشگى روبروى نگاهت بود:</b></font><br><br><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b>دو فنجون قهوه </b></font><br><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b>یا </b></font><br><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b>ده دقیقه تماشاى چشمات؟! :)</b></font><br><br><br><div align="center"><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b>والسلام </b></font><br></div></div> text/html 2016-11-19T06:29:43+01:00 eshnab.mihanblog.com ابوالفضل اشناب در مسیر بهشت http://eshnab.mihanblog.com/post/521 <div align="center"><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b>بسم الله </b></font><br></div><div align="center"><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b><br></b></font></div><div align="center"><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b><img src="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/243/728756/231.jpg" alt="" width="383" vspace="0" hspace="0" height="383" border="0" align="bottom"></b></font><br></div><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b><br>زود اشك هایش را پاك كرد و به همسرش خیره شد كه جلوى درب چادر ایستاده بود.<br>- چرا چشم هایت قرمز شده حورا؟<br>- چیزى نیست، براى این بى خوابى هاست.<br>- فرصت براى خواب هست، بلند شو كه اذان نزدیك است.<br>- روى چشم، صبحانه چند دقیقه دیگر آماده ست، زینب را گذاشته ام كنار دیگ كه آتش را مراقب باشد<br>- حیدر كجاست؟<br>- توى موكب. خواب است، دیشب تا دیروقت هیزم جمع كرد، بگذار بخوابد.<br>- قبل از اذان بیدارش میكنم.<br><br>با عجله جارو را برداشت و جلوى چادر را جارو زد.<br>زمان گذشت و صداى قدم هاى جاده بین صداى اذان صبح گم شد.<br>با لهجه عربى محلى اش زوار را بیدار كرد، "یاعلى زائر"، "صلاة".<br><br>زوار نماز را كه خواندند، نشستند سر سفره ى موكب.<br>پاهاى زینب و حیدر از خستگى بى رمق بود اما سفره ها را خودشان انداختند و جمع كردند و موكب را جارو زدند.<br>زوار كفش ها را پوشیدند و بعضى "شكرا" گویان و بعضى بدون حرف زدند به دل جاده. <br>ابوحیدر نفس راحتى كشید و رفت به خیمه ى حورا، بچه ها باز خوابشان برده بود.<br>- چرا گریه میكنى حورا؟<br>- آقا هنوز چند روز به اربعین مانده، دیگر هیچ چیز در خانه نداریم. <br>- داریم! خرماها! خرما كه داریم؟<br>- بله آقا اما قدر یك سینى.<br>- خدا را شكر، آماده شان كن<br><br>صبح فردا <br>ابوحیدر سینى خرماها را روى سر گذاشت و وسط جاده نشست.&nbsp; اشك میریخت، زبان گرفته بود<br>- آقا تمام شد، روسیاهم، شرمنده ام غیر از این، دیگر هیچ چیز ندارم. اهل خانه ام فدایتان...<br><br>اشك، روى گونه ى حورا و زینب و حیدر میچكید.<br><br>خرماها داشت تمام میشد.<br>موكب خالى ابوحیدر بوى یاس گرفته بود،<br>نهمین فرزند حسین (ع)، آخرین خرماى سینى را برداشت...<br><br><br></b></font><div align="center"><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b>دنیا به نام آل حسین است والسلام</b></font><br><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b> </b></font></div> text/html 2016-10-23T11:01:38+01:00 eshnab.mihanblog.com ابوالفضل اشناب خواهم رفت... http://eshnab.mihanblog.com/post/519 <div align="center"><font size="3"><b><font face="arial,helvetica,sans-serif">بسم الله<br><br></font></b></font></div><div align="center"><img src="http://photos02.wisgoon.com/media/pin/photos02/images/o/2016/7/9/12/500x750_1468049690140218.jpg" alt="" width="262" vspace="0" hspace="0" height="393" border="0" align="bottom"><br></div><div align="center"><br><br><div align="justify"><font face="arial,helvetica,sans-serif"><b><font size="3">نمیدانم چرا ولى امروز دلم خواست براى همیشه از شهر بروم!<br>دلم خواست از وسط خیابان هاى همیشه شلوغش عبور كنم و بروم آنجایى كه خبرى از چراغ عابر پیاده نیست.<br>جایى كه چیزى نیست تا من را یاد بهترین لحظه هاى جوانى ام بیاندازد <br>امروز هوس كردم همه ى جاهاى مثلا جذاب شهر را به همین مردم كسل كننده بسپارم و بروم جایى كه تا امروز ندیدمش.<br>جایى كه نمیدانم كجاست...<br><br>امروز صبح نمیدانم چرا وسط جوشیدن آب توى چاى ساز فورى مان دلم هواى یك چاى تازه دم، روى كنده هاى نیم سوز كرد؛<br>اینقدر غرق رویایش شدم كه چاى كیسه اى تكرارى هرروز صبحم از دهن افتاد.<br>امروز صبح، آرزو كردم از خواب بیدار شوم اما نه پیامى داشته باشم و نه تماس از دست رفته اى،<br>نه كسى كارم داشته باشد، نه با كسى كارى داشته باشم.<br>نمیدانم چرا ولى دلم خواست كه دیگر هیچ استادى اسمم را نخواند و هیچ كلاسى منتظرم نباشد.<br>همه این شهر و فرصت هاى شغلى و پیشرفت و پول و ثروت و شهرت را بگذارم براى مردم فرصت طلبش؛<br>بروم و پشت سرم را هم نگاه نكنم....<br>.<br>من این شهر را ترك خواهم كرد<br>چه این جملات را جدى بگیرید، چه آنها را یك نوشته ى زیبا بدانید<br>من از این شهر خواهم رفت<br>جایى كه كسى منتظرم نیست<br>جایى كه كسى مرا نمیشناسد<br>جایى كه نمیدانم كجاست...<br><br><br></font></b></font><div align="center"><font face="arial,helvetica,sans-serif"><b><font size="3">&nbsp;والسلام</font></b></font><br></div></div></div> text/html 2016-10-04T12:28:52+01:00 eshnab.mihanblog.com ابوالفضل اشناب حسینی بمان و حسینی بمیر http://eshnab.mihanblog.com/post/518 <div align="center"><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b>بسم الله<br><br><img src="http://bplus.ir/up/2013/02/0718.jpg" alt="" border="0" align="bottom" width="366" vspace="0" hspace="0" height="244"><br></b></font></div><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b><br></b></font><div align="justify"><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b>میان کاروان اش همه جور آدمی می بینی</b></font><br><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b>زن و مرد، از نوزاد شیرخواره تا پیرمردی محاسن سفید، مسیحی و مسلمان و غلام و شاهزاده، همه دور حضرت خورشید حلقه زده اند.</b></font><br><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b>او کربلا را انتخاب کرده است تا مسیری جدید در میان راه بشر ایجاد کند،</b></font><br><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b>صاحب آن پرچم سرخ، کاری ندارد که تو در گذشته چه کرده ای و یا به کدام دین و آیینی و چند سال داری، از کوفه آمده ای و یا از حجاز و یا مدائن</b></font><br><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b>او از تو می پرسد برای چه آمده ای؟</b></font><br><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b>اینجا کنار این پرچم سرخ چه میخواهی؟</b></font><br><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b>چه چیز شنیده ای که دلت هوای ما را کرده است؟</b></font><br><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b>.</b></font><br><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b>او به چشمان اشك بارت نگاه میكند و میگوید:</b></font><br><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b>هرچه بودی گذشت</b></font><br><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b>هرچه کردی تمام شد</b></font><br><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b>حالا اینجایی و از تو یک سوال بیشتر نیست...</b></font><br><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b>با همه آن چیزهایی که خودت می دانی و من هم میدانم</b></font><br><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b>حاضرى همراه شوى؟</b></font><br><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b>حسینی شوى ؟</b></font><br></div><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b><br><br><br><br></b></font><div align="center"><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b>دنیا به نام آل حسین است والسلام </b></font><br></div><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b><br></b></font> text/html 2016-09-05T11:23:32+01:00 eshnab.mihanblog.com ابوالفضل اشناب یک سوال صریح از حجت الاسلام مرادی http://eshnab.mihanblog.com/post/517 <p align="center"><br></p><p align="center"><font size="3"><b><font face="arial,helvetica,sans-serif"><img src="http://cdn.bartarinha.ir/files/fa/news/1394/11/4/762150_343.jpg" alt="" width="451" vspace="0" border="0" align="bottom" hspace="0" height="268"></font></b></font></p><p align="center"><font size="3"><b><font face="arial,helvetica,sans-serif">بسم الله الرحمن الرحیم</font></b></font><br></p><p align="justify"><font size="3"><b><font face="arial,helvetica,sans-serif">جناب آقاى مرادى</font></b></font></p><div align="justify"><font size="3"><b><font face="arial,helvetica,sans-serif"> </font></b></font></div><p align="justify"><font size="3"><b><font face="arial,helvetica,sans-serif">سلام و احترام</font></b></font></p><div align="justify"><font size="3"><b><font face="arial,helvetica,sans-serif"> </font></b></font></div><p align="justify"><font size="3"><b><font face="arial,helvetica,sans-serif">خاطرم هست هیچوقت دل خوشی از بیانیه خوانی و یا بحث های تند و تیز نداشته اید</font></b></font></p><div align="justify"><font size="3"><b><font face="arial,helvetica,sans-serif"> </font></b></font></div><p align="justify"><font size="3"><b><font face="arial,helvetica,sans-serif">این یک بیانیه نیست! این متن یک درخواست است.</font></b></font></p><div align="justify"><font size="3"><b><font face="arial,helvetica,sans-serif"> </font></b></font></div><p align="justify"><font size="3"><b><font face="arial,helvetica,sans-serif">از ابتدای انتشار خبر تایید نشده ی دریافت تخفیف های میلیاردی شهرداری تهران تا امروز منتظر واکنشی رسمی و قطعی از سوی شما بودم.</font></b></font></p><div align="justify"><font size="3"><b><font face="arial,helvetica,sans-serif"> </font></b></font></div><p align="justify"><font size="3"><b><font face="arial,helvetica,sans-serif">دلیل لزوم پاسخگویی شخص شما فعالیت های گسترده رسانه ای و فرهنگی تان بود و موضع گیری های سریع و شفاف و روشن در تمامی زمینه های مرتبط.</font></b></font></p><div align="justify"><font size="3"><b><font face="arial,helvetica,sans-serif"> </font></b></font></div><p align="justify"><font size="3"><b><font face="arial,helvetica,sans-serif">لکن هرچه بیشتر گشتم کمتر یافتم تا آنجا که حتی راضی به حضور پرسشگرانه حقیر در صفحه مجازی تان هم نشدید.</font></b></font></p><div align="justify"><font size="3"><b><font face="arial,helvetica,sans-serif"> </font></b></font></div><p align="justify"><font size="3"><b><font face="arial,helvetica,sans-serif">حجت الاسلام مرادی!</font></b></font></p><div align="justify"><font size="3"><b><font face="arial,helvetica,sans-serif"> </font></b></font></div><p align="justify"><font size="3"><b><font face="arial,helvetica,sans-serif">امروز دغدغه این حقیر پرداختن به همه انتقادات گسترده پیرامون شما نیست. حرف من نحوه ی برخورد جنابعالى با منتقدان و مخالفان نیست، ما نمی خواهیم به ضعف جدى جنابعالى در تحمل مخالف، بپردازیم. ما حتی گزارش عملكردتان در زمان ریاست سازمان فرهنگى هنرى شهردارى را هم نمی خواهیم.</font></b></font></p><div align="justify"><font size="3"><b><font face="arial,helvetica,sans-serif"> </font></b></font></div><p align="justify"><font size="3"><b><font face="arial,helvetica,sans-serif">ما از شما تنها یك موضع گیرى شفاف و روشن در زمینه ی بیت المال و استفاده از امكانات دولتى می خواهیم. امکانات و امتیازهایی که خوب خبر دارید ابدا در اختیار مردم قرار نگرفته و نخواهد گرفت.</font></b></font></p><div align="justify"><font size="3"><b><font face="arial,helvetica,sans-serif"> </font></b></font></div><p align="justify"><font size="3"><b><font face="arial,helvetica,sans-serif">این موضوع با بقیه ی مسائل پیرامون شما تفاوت بسیاری دارد.</font></b></font></p><div align="justify"><font size="3"><b><font face="arial,helvetica,sans-serif"> </font></b></font></div><p align="justify"><font size="3"><b><font face="arial,helvetica,sans-serif">اینجا نه صحبت از دشمنان خارجی است و نه حرف از غرض ورزی های جناحی،</font></b></font></p><div align="justify"><font size="3"><b><font face="arial,helvetica,sans-serif"> </font></b></font></div><p align="justify"><font size="3"><b><font face="arial,helvetica,sans-serif">تفاوت نظام جمهوری اسلامی با نظام سرمایه داری همین جا باید معلوم شود. مسوولانی که حتی اگر در مورد عملکردشان هم با مردم صحبت نکنند، موظف اند در مورد فعالیت های اقتصادی و مالی شان به مردم پاسخگو باشند، اگر این روند در حاکمیت اسلام وجود نداشته باشد ماجرایی شبیه فیش های حقوقی پیش خواهد آمد که با وجود قانونی بودن دریافت ها خیانت مسلم به بیت المال بود. کشور اسلامی و انقلابی جایی است که مسوولانش به هیچ وجه حق ندارند با استفاده از فرصت های حکومتی به قدر ذره ای برای خود ثروت اندوزی کنند؛</font></b></font></p><div align="justify"><font size="3"><b><font face="arial,helvetica,sans-serif"> </font></b></font></div><p align="justify"><font size="3"><b><font face="arial,helvetica,sans-serif">که مولا امیرالمومنین(ع)&nbsp; فرمود: بپرهیز از ویژه سازی (انحصار طلبی) در چیزهایی که همه مردم در آنها برابرند.</font></b></font></p><div align="justify"><font size="3"><b><font face="arial,helvetica,sans-serif"> </font></b></font></div><p align="justify"><font size="3"><b><font face="arial,helvetica,sans-serif">استاد مرادی!</font></b></font></p><div align="justify"><font size="3"><b><font face="arial,helvetica,sans-serif"> </font></b></font></div><p align="justify"><font size="3"><b><font face="arial,helvetica,sans-serif">بیایید یک بار به دور از تعریف و تمجیدهای همیشگی شاگردان و علاقه مندان تان و یا برخی آقازاده های مجیز گوی، پاسخگوی این سوال مهم و اساسی باشید.</font></b></font></p><div align="justify"><font size="3"><b><font face="arial,helvetica,sans-serif"> </font></b></font></div><p align="justify"><font size="3"><b><font face="arial,helvetica,sans-serif">چه سود اگر ما سكه هایى مزین به نام ام المومنین خدیجه كبرى (س) ضرب كنیم و عده اى قلیل آنان را به هزار عنوان قانونى و غیرقانونى از بیت المال مسلمین غارت كنند؟</font></b></font></p><div align="justify"><font size="3"><b><font face="arial,helvetica,sans-serif"> </font></b></font></div><p align="justify"><font size="3"><b><font face="arial,helvetica,sans-serif">خداوند را شاهد گرفته که خوشحال کننده ترین اتفاق پیرامون مسوولین، شفافیت مالی و پاکدستی آنهاست و چقدر خوب خواهد بود که شما نیز به این دسته از مسوولین بپیوندید.</font></b></font></p><div align="justify"><font size="3"><b><font face="arial,helvetica,sans-serif"> </font></b></font></div><p align="justify"><font size="3"><b><font face="arial,helvetica,sans-serif">راستى در پایان و به قاعده پرسش همیشگى تان در مورد شغل پدر از فرد سوال كننده، باید عرض كنم كه پدر این حقیر كارمند بازنشسته اى است كه هیچگاه شعار مهربانى نداده است اما به هیچ وجه و هیچ وقت منتظر تكذیب یا تایید یك بازرس از سازمان بازرسى كل كشور نبوده و نیست.</font></b></font></p><div align="justify"><font size="3"><b><font face="arial,helvetica,sans-serif"> </font></b></font></div><p align="justify"><font size="3"><b><font face="arial,helvetica,sans-serif">منتظر پاسخ جنابعالی به این پرسش اصلی این متن هستم.</font></b></font></p><div align="justify"><font size="3"><b><font face="arial,helvetica,sans-serif"> </font></b></font></div><p align="justify"><font size="3"><b><font face="arial,helvetica,sans-serif">والعاقبة للمتقین</font></b></font></p><font size="3"><b><font face="arial,helvetica,sans-serif"> </font></b></font><p align="center"><font size="3"><b><font face="arial,helvetica,sans-serif">والسلام</font></b></font></p><font size="3"><b><font face="arial,helvetica,sans-serif"> </font></b></font> text/html 2016-08-06T10:59:14+01:00 eshnab.mihanblog.com ابوالفضل اشناب یک اتفاق احمقانه !! http://eshnab.mihanblog.com/post/516 <div align="center"><br><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>بسم الله<br><br></b></font><img src="http://supplyconnect.biz/wp-content/uploads/2015/11/Lion-Mirror-e1446618827522.png" alt="" align="bottom" border="0" height="282" hspace="0" vspace="0" width="282"><br><br><br><br></b></font></div><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b><br>مرز بین اعتماد به نفس و توهم بسیار باریكه! <br>كم نبودن اونایى كه با چندتا تعریف از زبون اطرافیان شون دچار وهم خود بزرگ بینى شدند.<br>یا با انجام یه كار نسبتا بزرگ توى یه حوزه خاص، خودشون رو صاحب نظر مطلق یه عرصه میشناسند!<br>یا كسایى كه کل اعتبار و ارزششون رو از باباشون گرفتند و توقع احترام همگانى از همه مردم دارند!<br>یا اونایى كه اون یه ذره آبروشون از پول و زندگى ظاهرا لاكچرى شون ساخته شده و خیال میكنند كه آدمهاى مهمى اند!<br>كم نبودن و نیستن كسایى كه با تمرین روزانه و مداوم جلوى آینه، خودشون رو سخنران فرض كردند<br>یا مثلا با مطالعه بخش كوچكى از یك علم، خودشون رو كارشناس خطاب میكنند!<br>مثال هاى از این دست زیاده!<br>بین دنیایى كه مملو از كساییه كه با اعتماد به نفس بالا خودشون رو مهم و دانا فرض میكنند، تكرار عبارت شیرین نمیدونم میتونه بهمون كمك زیادى كنه.<br></b></font><div align="center"><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>ما دقیقا وقتى احساس میكنیم خیلى مى فهمیم، همون وقت در پرت ترین مرحله تشریف داریم!<br><br>والسلام<br><br><br></b></font></div> text/html 2016-07-02T08:30:22+01:00 eshnab.mihanblog.com ابوالفضل اشناب چند جمله با رهبرم http://eshnab.mihanblog.com/post/515 <div align="justify"><div align="center"><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>بسم الله</b></font><br></div><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b><br></b></font><div align="center"><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b><img src="http://www.leader.ir/media/album/original/37833_776.JPG" alt="" align="bottom" border="0" height="450" hspace="0" vspace="0" width="313"></b></font><br></div><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b><br></b></font><div align="center"><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>محضر رهبر معظم انقلاب اسلامی</b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>حضرت آیت الله خامنه ای </b></font><br></div><br><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>با سلام و احترام و آرزوی سلامتی</b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>آنچه باعث شد قلم بردارم و این جملات را بنویسم و تقدیم تان کنم، دغدغه ای بزرگ و موضوعی مهم بود. </b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>موضوعی که در حال حاضر و تا چند سال آینده، شاید مهم ترین موضوع کشور باشد. به مراتب مهم تر از برجام و فیش های حقوقی، مهم تر از تمام دعواهای سیاسی داخلی و موضوعاتی که کشور تاکنون به خود دیده است.</b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>دغدغه ای مهم که به قدرت درونی کشور و آینده ایران مربوط می شود.</b></font><br><br><br><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>رهبر عزیز</b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>به گمانم یقینا تا امروز بارها و بارها گزارش های متعدد وضعیت جامعه جوان کشور به سمع و نظر جنابعالی رسیده است. وضعیت نگران کننده ای که برای هر انسان آینده نگری می تواند مورد تامل باشد. شیب رشد جمعیت کشور از حد نصاب مطلوب دور شده است و جمعیت جوان کشور هم به طبع کاهش چشمگیری داشته است. طبق آمار هم اکنون حدود 25 درصد جمعیت را جوانان تشکیل می دهند که این آمار با این شیب رشد جمعیت رو به کاهش می رود و در آینده ای نه چندان دور، تنها 14 درصد جمعیت کشور جوان خواهند بود.</b></font><br><br><br><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>رهبر فرزانه</b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>اگر حاکمیت و سیاست های کلی اش، نسل جوان را ارزشمند ترین دارایی خود می داند، باید برای رفع موانع پیشرفت این نسل تلاش کند، نسلی که در مقابل خویش لشکری عظیم از تهدیدات و خطرات را می بیند. </b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>چگونه است که ما سخن از افزایش جمعیت و حفظ چهره جوان جامعه می زنیم اما در میدان عمل طوری عمل می کنیم که انگار در سالهای ابتدایی دهه 60 هستیم؟! </b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>در حال حاضر ما با دو عدد 20 سر و کار داریم، اولین عدد بیست، میزان جمعیت جوان کشور است و عدد 20 دوم زمانی که حاکمیت برای رسیدگی به وضعیت جمعیت جوان خواهد داشت. یعنی 20 میلیون نفر طی 20سال ... این یعنی که ما فرصت زیادی نداریم و اگر مشکلات همین جمعیت جوان فعلی رفع نشود، موتور محرک کشور تا آستانه توقف پیش خواهد رفت. </b></font><br><br><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>رهبر گرانقدر</b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>چگونه می شود که نحوه تعامل حاکمیت و دستگاه های دولتی و حکومتی با جمعیت جوان کشور اینچنین نامناسب باشد، و ما توقع افزایش نسل جوان را داشته باشیم؟<br></b></font><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>قوانین دست و پا گیر و قدیمی کشور بدون اندکی تغییر هنوز لازم الاجرا هستند و شرایط زندگی و تشکیل خانواده را روز به روز دشوار تر می کنند. <br>جوانی که در سن تشکیل خانواده قرار دارد باید دو سال از حساس ترین لحظات زندگی را در جایی بگذراند که هیچ فرصت پیشرفتی نیست، حال اگر خطراتی مانند آسیب دیدگی های جدی و حتی مرگ را در این ایام را هم نادیده بگیریم. جوانی که بعد از این دو سال هم هیچ تضمینی از سمت حاکمیت برای پیدا کردن شغل و تشکیل خانواده نمی بیند.<br>این مشکلات حکومتی و معیشتی را بگذاریم کنار عُرف غلط بسیاری از مردم تا وضعیت سخت ادامه زندگی مناسب برای یک جوان را بهتر درک کنیم. موسسات مالی و اعتباری از پرداخت صحیح اندک کمک هزینه تشکیل یک زندگی ساده نیز سر باز می زنند و حاکمیت هیچ تمایل و رغبتی برای انگیزه بخشی و رفع مشکلات جاری زندگی جوانان نشان نمی دهد.</b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>آنچه امروز در کشور دیده می شود، بازی خطرناکی با سرنوشت ایران اسلامی است، ایرانی که به جوانان پرشور و با انگیزه خود نیاز دارد. این ولنگاری همگانی در رفع مشکلات جوانان جای تعجب بسیاری دارد. هنوز بسیاری از قوانین کشور مناسب زندگی در دهه 60 هستند و کسی نیست که این قوانین بعضا سخت گیرانه و آزار دهنده را لغو و یا تغییر دهد.</b></font><br><br><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>رهبر بزرگوار</b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>حضرتعالی بهتر از هرکسی میدانید که یک سری از مشکلات سر راه جوانان با یک بخشنامه و یک دستور حکومتی قابل حل شدن نیست، این را ما هم می دانیم. لکن مسائلی از قبیل خدمت اجباری، تامین اعتبار بانکی، تامین سرمایه ویژه جوانان و مسائلی از این قبیل می توانند با یک حکم و یا بخشنامه و یا دستور و توجه جنابعالی رو به بهبود بروند. ما امروز شرایط سالیان گذشته را نداریم و این جمعیت جوان 20 میلیونی ارزشمندترین دارایی کشور است. اگر بناست که تغییری جدی در مسیر فعلی ایجاد شود، برای پذیرفتن و اجرایی کردن آن، چه کسی شایسته تر از شما؟ </b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>با توجه به روحیه و سابقه تان در تعامل و دفاع از نسل جوان، از شما خواستارم که با اتخاذ تصمیماتی شجاعانه در مسیر تغییر وضعیت فعلی از این ثروت ملی دفاع کنید؛</b></font><br><br><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>که بنا به گفته ارزشمندتان آینده کشور در دستان همین نسل خواهد بود.</b></font><br><br><br><div align="center"><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>آرزوی سلامتی و توفیق هرچه بیشترتان را درگاه پرودگار خواستارم</b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>فرزند کوچکتان<br><br></b></font><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>ابوالفضل اشناب<br><br>والسلام<br><br>...........................................<br><br><font color="#000099">بعدنوشت: اگر فرصت سخن گفتن با رهبر انقلاب در دیدار دانشجویی فراهم بود، این متن را قرائت می کردم.</font><br></b></font><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b> </b></font></div></div> text/html 2016-07-02T00:18:02+01:00 eshnab.mihanblog.com ابوالفضل اشناب و این روزهایی که می گذرند... http://eshnab.mihanblog.com/post/514 <div align="justify"><div align="center"><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>بسم الله<br><br><img src="http://persian-star.net/1395/3/24/YahooMessenger/01.jpg" alt="" align="bottom" border="0" height="225" hspace="0" vspace="0" width="338"><br></b></font></div><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b><br>خبر کوتاه و مفهوم بود. قرار است که یاهو مسنجر برای همیشه غیرفعال شود.&nbsp; با این حساب، یاهو هم یک وسیله ارتباطی بود شبیه باقی وسایلی که دوره شان تمام شد و رفتند جز خاطرات ما، مثل نامه و تلفن عمومی و خیلی چیزهای دیگر.<br>خرده خاطراتی که رفته اند ته ته ضمیر ناخودآگاه مان و دیگر اثری ندارند. <br>مثل خاطره وصل کردن کابل تلفن به مودم و صدای هراس انگیز اما لذت بخش اتصال به اینترنت و لذت تماشای کیلوبایت کیلوبایت دانلود شدن یک آهنگ.<br>یا باز کردن صفحه یاهو مسنجر - همان تنها پیام رسان رایگان و سریع روزگار - و روشن شدن چراغ زرد که اعلام می کرد من هستم و منتظرم که "او" به من پیام بدهد. که پنجره چت ناگهان روی صفحه باز شود و ضربان قلب آدم را ببرد روی هزار و برویم به دنیایی که دوستش داریم. <br>یا باز شدن صفحه مدیریت وبلاگت و خواندن کامنت هایش و تلاش چند ساعته ات برای نوشتن یک متن و قرار دادنش در صفحه ای که وسط میلیارد ها میلیارد صفحه اینترنتی برای خود خودت بود.<br>لذتی مثل دیدن اولین بار یک فلش 2 گیگابایتی دست رفیقت و تعجب از ظرفیت فوق العاده ش در عین کوچکی!<br>یا لذت اولین بار تماشای فیلمی که هنوز اکرانش در آن سوی دنیا تمام نشده است و میدانی که حالا حالا قرار نیست تلویزیون پخشش کند! روزگاری که هنوز هارد های هزارگیگابایتی صدها فیلم را در خود جای نداده بودند. .<br>و ده ها خاطره از دست که رفتند و در عمق فراموشی از یاد ها گم شدند و ما - نسل مانده میان جهش های سریع ارتباطی - ماندیم و کلی خاطره. <br>کسی چه می دانست که چند سال بعد برنامه ای با لوگوی یک موشک کاغذی خواهد آمد، که بدون دردسر و هزینه و بوق اتصال و روشن کردن مانیتور، پیام و صدا و تصویر و موقعیت و همه حال و هوایت را در کسری از ثانیه به همه جای دنیا منتقل کند.<br>حالا هم کسی چه میداند<br>شاید یک روزی فرزندمان بیایید و خودش را با خنده در آغوش مان پرت کند و بپرسد: "تو هم اینستاگرام داشتی؟!"<br>و ما با حس و حالی که فقط خودمان می دانیم، پرت شویم به همین روزهایی که دارند با سرعت می گذرند...<br><br><br></b></font><div align="center"><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>والسلام</b></font><br></div></div><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b> </b></font> text/html 2016-06-12T22:06:10+01:00 eshnab.mihanblog.com ابوالفضل اشناب یک اتفاق معمولی! http://eshnab.mihanblog.com/post/513 <h1 align="center"><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3">بسم الله</font></h1><p><br></p><p align="center"><img src="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/243/728756/963.jpg" alt="" align="bottom" border="0" height="354" hspace="0" vspace="0" width="359"></p><p><img src="file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/243/728756/963.jpg" alt="" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0"></p><p align="justify"><img src="file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/243/728756/963.jpg" alt="" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0"></p><h1 align="justify"><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><span>گاهی وقت ها فکر می کنم ای کاش من و تو هم معمولی بودیم!! کاش در یک روز آفتابی، وسط محل کار یا دانشگاه، من مجذوب نگاه جذابت می شدم و بعد شب از فکر تو خوابم نمی برد و چندین روز بعدش هم راز دلم را به مادرم که سر سجاده نشسته بود، می گفتم و از خجالت سرخ می شدم.<br>او هم دعایش را تمام می کرد و عینکش را سر بینی اش می گذاشت و زیر چشمی نگاهم می کرد و از تو می پرسید و آدرس و شماره خانه و پدرت و مادرت.<br>بعد سوال پیچم می کرد که این دختره را از کجا می شناسم و چطور اصلا مهرش به دلم افتاده است!<br><br>کاش زمان همینطور جلو می رفت و من هرروز در آینه با خودم حرف میزدم که هی پسر اصلا تو می توانی بار مسئولیت زندگی را بر دوش بکشی!؟ بعد به تو فکر می کردم و به خودم جواب میدادم که بله! اگر زندگی با او باشد من همه کاری می توانم انجام دهم! و غرق برنامه ریزی می شدم برای زندگی با تو و باز شب را تا صبح بی خوابی می کشیدم!<br><br>کاش داستان اینطور میشد که من هم مثل همه مردهای تازه تشکیل خانواده داده به عشق کسی که دوستش دارد، سخت کار کنم و شب ها به انگیزه تماشای لبخند تو وسط بخار چایی و پولکی های اصلی که دایی بزرگ تو از اصفهان آورده، به خانه برگردم.<br>بعد آخر هفته ها هم دستت را بگیرم و ببرم آن جاهایی که خودم بلدم و به تو ثابت کنم که از اول هفته مشغول برنامه ریزی بوده ام تا به تو خوش بگذرد و تو لبخند بزنی و خستگی کارهای خانه اول زندگی مان را برای چند دقیقه فراموش کنی.<br><br>خیلی خوب می شد اگر تولد تو از راه می رسید و من اندک پس انداز حساب بانکی ام را صرف خرید هدیه برای تو می کردم و لحظه تقدیمش به تو، یک "دوستت دارم" جانانه نثارت می کردم و گونه های برجسته تو از خجالت و ذوق سرخ می شد، بعدش هم مجبور می شدم که بیشتر کار کنم تا تو اصلا متوجه نشوی که پول خرید این هدیه از کجا آمده است!<br><br>اصلا ای کاش من بلد نبودم برای تو بنویسم و عوض این روان نویس مشکی، دستانت اینجا بین دستان من بود.<br><br>بگذریم...<br>حالا که همه این "کاش" ها ممکن نبود و نیست و حالا که قرار نیست هیچ چیز معمولی باشد و تو آن طرف دریا هستی و من اینجا، <br>دلم میخواهد بگویم قبول! شاید تمام زندگی من یک اتاق نیمه تاریک و چند خط نوشته باشد، شاید من هیچ کدام از این اتفاقات شیرین عاشقانه و معمولی و روزمره را تجربه نکرده باشم، <br>اما <br>یک نفر را با تمام وجود دوست داشته ام!<br>و این اتفاق می تواند غیرعادی ترین واقعه زندگی من باشد.<br>چیزی که بیشتر از هر خاطره دو نفره معمولی دوستش دارم :)</span></font></h1><p><br></p><p align="center"><b><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3">والسلام</font></b><br></p><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"> </font>