تبلیغات
یادداشت های شخصی ابوالفضل اشناب - مطالب ابر به یاد همه عشاق تاریخ

شارژ ایرانسل

فال حافظ

یک شهر تا به من برسی عاشقت شده ست... ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود
 

پنجشنبه 28 خرداد 1394
به قلم : ابوالفضل اشناب دیدگاه

ذره و خورشید (قسمت ششم)

کلمات کلیدی : لبیک یا حسین , دنیا به نام آل حسین است والسلام , ذره منم خورشید تویی , سفرنامه اربعین , خاطرات اربعین , مردن عشقه برای تو... , به یاد همه عشاق تاریخ ,


بسم الله 


سفرنامه کربلای معلا (پیاده روی اربعین حسینی) آذر ماه 1393 


* " لازم نوشت " پست اول را حتما از اینجا بخوانید!

* ضمنا برای دسترسی راحت تر به قسمت های قبل این سفرنامه، اینجا کلیک کنید
..............................................
..............................................
..............................................
غوغای بهشت ...

ورودی های شهر مملو از جمعیت است، تمام دنیا را انگار ریخته اند در کربلا! چشم مان هنوز از گنبد حرم عباس فرزند علی (ع) برداشته نشده است، اشک می ریزیم و البته سینا - که میدانم یک رگ آذری دارد! - پابرهنه به سوی حرم قدم بر می دارد... پابرهنه زیباتر است...
کفش ها را در می آوریم و به سمت حرم قدم بر میداریم... سیل جمعیت به سمت بین الحرمین در حرکت است و ما دقیقا نمی دانیم که باید کجا برویم! خطوط ارتباطی و تلفن ها قطع است و ما در این شهر به ظاهر کسی را نداریم؛ گفتم به ظاهر چون همه کس و کار عالم امکان اینجا حرم دارد...
غوغای جمعیت به حدی است که ورودی ها را کاملا باز کرده اند و سربازان عراقی فقط با دستگاه بمب یاب جمعیت را چک می کنند، هیچ گشتن و یا بازرسی بدنی در کار نیست.
به سمت بین الحرمین قدم برمیداریم در حالی که بسیاری از این جمعیت هم مثل ما اینجا محل اسکانی ندارند. زمانی که ما رسیده ایم می دیگر در موکب ها و حسینیه ها و هتل ها و همه مراکز اسکان هیچ جایی وجود ندارد... تمام بالکن ها پر از آدم است و مردم روی پشت بام ساختمان ها نیز مستقر شده اند.  حدود چهارساعتی می شود که بی وقفه در حال پیاده روی بودیم و دیگر در خود شهر توان قدم برداشتن نداشتیم، چند دقیقه ای روی زمین نشستیم تا نفسی تازه کنیم.
صدایی که به گوش می رسید صدای عظیم ترین تجمع تاریخ بشریت بود...
به همراهانم گفتم که ما از سمت جنوب شهر کربلا وارد شدیم، باید به سمت شمال شهر برویم که یقینا خلوت تر است.


مردم عراق فرهنگ عزاداری جالبی دارند که در همه لحظه های اربعین می توانید آنها را شاهد باشید.

منم گدای کوی تو ..


به سمت شمال کربلا حرکت می کنیم و همزمان منظره های غیر منتظره زیادی را تماشا می کنیم... به دوستانم می گویم بسیاری از این مردم شاید اصلا اولین سفر زیارتی و اولین سفر دورشان باشد... بسیاری از مردم نه شهر را به خوبی می شناسند و نه حتی از ابتدایی ترین مسیر ها مطلع هستند، اما در عوض همه اینها عاشقند... چه اهمیتی دارد؟ کسی را بشناسی یا نه، جایی را داشته باشی یا نه ؟ حسین را که بشناسی، حسین را که داشته باشی، تمام عالم را کنار خودت داری...
به سمت حرم حضرت عباس (ع) قدم برمیداریم، باید حرم را دور بزنیم و به سمت شمال شهر حرکت کنیم که به "باب البغداد" مشهور است. در ازدحام جمعیت، حرکت ما بسیار کند است و یک خیابان را یک ساعت طول می کشد که طی کنیم. از کنار حرم عبّاس (ع) فرزند علی (ع) عبور می کنیم و مردمی را می بینیم که روی زمین وسط خیابان خوابیده اند و خیل عظیم کوله پشتی ها و چمدان هایی که همانطور رها شده اند... درب حرم سقا غوغاست و ورود و خروج به کندی انجام می شود. ما رسما مات مان برده است!
معابر همگی قفل شده اند و ما دنبال جایی هستیم که فقط بنشینیم! باورم نمی شود که واقعا جایی برای نشستن ما هم وجود ندارد! از خیابان های مملو از جمعیت می گذریم و صف های متعدد نذری و پتو و ... را رد می کنیم که ناگهان نگاه من به کوچه ای تنگ و خاکی می افتد که برای نشستن جا دارد! سریع به سمت کوچه می رویم و می نشینیم. همزمان چند جوان تهرانی هم در کوچه نشسته اند و با هم صحبت می کنند.
ما پتو هایمان را روی زمین می اندازیم و روی آنها می خوابیم، زمین سرد و خاکی و محکم است، کنارمان یک خانواده افغانی نشسته اند، پیش خودم فکر میکنم که الان چند نفر از دوستان و آشنایان و اقوام ما در این شهر هستند و ما در این کوچه خاکی دراز کشیده ایم!! لبخندی می زنم و لذت می برم از این خاک نشینی محضر حضرت ارباب ...
محمدحسین و سینا دیگر نمی توانند بلند شوند! همینجا در این کوچه تنگ و تاریک چشمانشان را می بندند و من هم کنارشان دراز کشیده ام. جا برای سه نفرمان نیست اما از شدت خستگی خوابمان می برد...


اینجا همان کوچه تنگ و تاریک و سرد است که بعد کلی راه رفتن پیدایش کردیم و توانستیم دقایقی استراحت کنیم!

همان خیابان آرزو ها ...

چشمانم را باز می کنم، تمام عضلات گرفته ام را به سختی تکان می دهم و سردی زمین را در تنم حس می کنم. به خیابان نگاه میکنم که از ازدحام آن کاسته شده است.
پیش خودم می گویم با شرایط فعلی باید فردا برگردیم و اگر بنا باشد این اتفاق بیافتد پس زمانی نیست و باید الان به سمت حرم بروم.

از زمین کنده می شوم و به سمت حرم راه می افتم، خیابانها خلوت تر شده است اما جمعیت هنوز در معابر هستند، در هر قدمت به سمت حرم حسین بن علی (ع) انگار رازی است که افشا می شود...
اطراف حرم ها غوغاست و صدای دسته های عزاداری به گوش می رسد. درب های ورودی حرم حضرت عبّاس (ع) بسیار شلوغ است و ورود به این حرم را با شرایط خودم مناسب نمی دانم!
به سمت بین الحرمین قدم برمیدارم در حالی که اشک امان نمی دهد، شب اربعین سیدالشهداست و مردم از تمام جهان آمده اند تا فقط به ندای آن مرد غریب شهید "لبیک" بگویند...
نگاهم به کسانی می افتد که محل اسکانشان در خود بین الحرمین است و همانجا خوابیده اند... نوش جانشان این بهشت نشینی!
نگاهم به سوی حرم امام حسین (ع) می گردد و غربتی که فقط در شب اربعین می توان همانجا حس کرد...
اشک ریزان و آرام آرام به سوی قبله قدم بر می دارم

مقابل حرم می رسم و می روم در صف ورود و چند دقیقه ای می ایستم که راه باز شود، اما خب اندکی بعد متوجه می شوم که این درب خروج "موکب"هاست و هیات عزاداری از اینجا بیرون می آیند و این مسیر هیچوقت باز نمی شود. خودم را از جمع جدا می کنم و میروم طرف درب ورودی که ببین دسته عزاداری بزرگی گیر می کنم!
مداح جمع را می شناختم، بله! این دسته عزاداری بزرگ هیات های ایرانی بود که داشت از حرم بیرون می آمد، سربند هایی با جمله آشنای «نحن ابناء الخمینی» و نوحه هایی که از بچگی با آنها بزرگ شده بودیم... چندین متری از درب با فشار این دسته دور شدم که ناگهان کسی بازویم را چسبید:

- سلام ابوالفضل!
- سلام حمید جان!
- تو هم اومدی؟!
- آره رفیق، نمی شد موند دیگه!
- کی رسیدی؟ کجا مستقری؟
- همین امشب، نه راستش
- عه ! بیا بریم سریع ...

حمید عبدالله زاده بود. مستند ساز بسیار ماهری که آن روزها با شبکه اینترنتی نصر تی وی به عراق آمده بود و این روزها آخرین اثرش به نام «ایرانی های مرتد» در خبرگزاری مهر رونمایی شد.
از حرم دور شده ام، نگاهی به خودم می کنم و حرم ... انگار الان وقتش نیست، به فکر سینا و محمدحسین هستم که در خیابان خوابیده اند، فرصت نیست که در این ازدحام بازگردم و با خودمان همراه شان کنم. با حمید حرکت میکنم به سمت محل استقرار شان...


من و حمید عبدالله زاده و سینا یهویی! کلا خیلی سلفی گرفتیم! اینم توی همون هتل محل استقراره!

من بریدم!


دیدن حمید در آن شرایط و وضعیت قطعا عنایت خود حضرت بود وگرنه با سرعتی که ما از نجف آمده بودیم و اوضاعی که داشتیم، هیچ آینده قابل پیش بینی مقابلمان وجود نداشت!
حمید از من می پرسد که چطور آمده ایم و چند نفریم و چرا جایی نداریم که پاسخ های من هم روشن است؛ اینکه فقط بلند شدیم و آمدیم! بی هیچ برنامه ریزی!
حمید و اعضای تیمش در حرم فیلمبرداری داشتند و محل استقرارشان ورودی باب البغداد بود. پای پیاده نیم ساعتی راه داشتیم تا محل استقرار، او شرایط عراق و در مجموع کشور های عربی را خوب می شناخت و توضیح شرایط عراق توسط او برایم جذاب بود.
بالاخره به منطقه «قنطرة السلام» می رسیم و هتل نیمه کاره ای که محل استقرار خبرنگاران است، ساختمان نسبتا بلندی که تصویری آیت الله سیستانی و امام خامنه ای روی یکی از دیوار هایش نقش بسته بود.
بعد از آشنا شدن با مسیر و محل اسکان برمی گردم و سراغ بچه ها می روم که هنوز در آن کوچه خوابیده بودند. شاید به جرات بتوانم بگویم سخت ترین لحظات و ساعت های این چند سال زندگی را همانجا و در مسیر آوردن بچه ها به هتل تجربه کردم! دیگری رمقی برایم باقی نمانده بود و به معنی حقیقی کلمه بریده بودم !
نزدیک اذان صبح بود که به همراه سینا و محمدحسین به هتل رسیدیم. امروز شنبه است.
روز اربعین سیدالشهدا...
از پنجره نگاهی به بیرون انداختم و خیابانهای مملو از جمعیت کربلا را نگاه کردم ...
ای کاش رمقی بود که همراهشان به حرم بروم... اما پاهایم دیگر به اختیار من نبودند... تا ارباب کی اذن و اجازه دهد که ضریحش را تماشا کنم...

امروز روز مهمی ست ...

باید کمی استراحت کنم.
چشمانم را می بندم در حالی که هنوز تصویر بین الحرمین را مقابل چشمانم می دیدم...

امروز روز «لبیک یا حسین» است...


روز حسین... روز خدا


دنیا به نام آل حسین است والسلام

ادامه دارد ...