تبلیغات
یادداشت های شخصی ابوالفضل اشناب - مطالب ابر عاشقانه

شارژ ایرانسل

فال حافظ

یک شهر تا به من برسی عاشقت شده ست... ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود
 

سه شنبه 11 خرداد 1395
به قلم : ابوالفضل اشناب نظرات

من تو را بلدم!

کلمات کلیدی : من تو را خوب بلدم , عاشقانه , چتر بردار که این رایحه باران است , وقت باشه آدم میشینه کلا وبلاگ می نویسه ! , لبخند تو از باغ غزل می آید , دیکتاتوری با چشمان قهوه ای , ابوالفضل اشناب ,


بسم الله



من هیچوقت بلد نبودم وسط راهرو های شلوغ پاساژ های لوکس بالاشهر قدم بزنم و توی ویترین های پر زرق و برق شان، برای تو دنبال هدیه بگردم و بعد به آقای فروشنده بگویم که روی جعبه ی طلایی اش پاپیون قرمز بزند تا با یک "کارت دوستت دارم" به تو تقدیم کنم!

من هیچوقت نمی توانم یاد بگیرم توی پیاده رو وقتی کنارم راه میروی مثل آدم ندیده ها به تو خیره نشوم!
دل من هیچوقت راضی نشد آن وقت هایی که می خواهم با تو بیرون بروم کفش های مردانه واکس زده بپوشم تا مثل یک جنتلمن به نظر بیایم و قدم هایم را منظم و پشت سر هم بردارم و بیشتر از یک حدی اصلا نتوانم با تو قدم بزنم!
من هیچ وقت نتوانستم وقت انتخاب صندلی در کافه، صندلی روبرویی تو را بجای صندلی کناری ات که - به تو نزدیک تر بود- انتخاب کنم.

من همینم!
وسط خنده هایت دلم میخواهد یک عکس دونفره یهویی بگیرم و همان شب برایت بفرستم و زیبایی چشمانت را دوباره یاد جفتمان بیاورم
دوست دارم آنقدر به چشمانت خیره شوم که صدای یک عابر که شانه ام به شانه اش خورده است، من را به خودم بیاورد که آهاااای! حواست کجاست! منم توی دلم بگویم خب پیش چشمانش!
دلم میخواهد پایین یک ردیف طولانی از پله ها با تو قرار بگذارم که هرکسی دیرتر رسید باید بستنی بدهد و مسابقه را دم پله آخر ببازم!

من شاید خیلی چیزها را بلد نباشم! شاید نتوانم حتا هدیه ام را کادو کنم!
اما بستن بند های کفش های کتانی تو را بلدم!

 نشاندن لبخند روى لب هاى تو را خوب بلدم ! :)

والسلام


سه شنبه 31 تیر 1393
به قلم : ابوالفضل اشناب فرشته ها

صدای بال زدن یک فرشته

کلمات کلیدی : عاشقانه , او یک فرشته بود , فرشته ها ,


بسم الله


آفریدن فرشته ها شاید آسانتر از آدمها بود برای خدا اما خلق کردن فرشته ای که باید در قالب یک آدم باشد کار سختی ست. من تو را یکی از همانها میدانم و نمیدانم خیالم را کسی می فهمد؟ اینکه چشمها را ببندم و صدای گامهایت را بشنوم و منتظر بمانم تا نزدیک و نزدیک تر شوی. چیزی شبیه صدای بال زدن یک فرشته...

رویاهای من عجیب نیست! من از آسمان پر ابر باران میخواهم... شده ام آن باغبان پر بغض که میداند تا آسمان گریه نکند غنچه هایش نخواهند خندید. شنیده ای ماجرای فرشته ها روی شانه های آدمهای دنیا را؟ اگر نشنیده ای سرت را روی شانه ام بگذار تا بگویمت که "شانه ها جای فرشته هاست"...

سالهاست که با خودم مرور میکنم حرفهای دیگران را. قبل تو فکر می کردم اصلا فرشته ها نمی توانند بد باشند اما تو معادلات و حتا اعتقاداتم را بهم زده ای... تو در عمق نگاهت شیطنت داری... انتهای چشمانت آغوش گرمی طلب دارد...این یعنی هر آن ممکن است دستهای آدم را بگیری و به عمق چشمش خیره شوی و لبخند بزنی... او سجده خواهد کرد بی هیچ تمردی...


رویای من عجیب نیست... من تو را میخواهم آن هنگام که کلون مردانه درب به صدا در می آید و شکوفه های خوشرنگ چادر روی آبشار مشکی موهایت می نشیند و صدای نفسهای تند و قدمهای آهنگینت میان کوچه می پیچد ... چشمانم را می بندم و عطر آسمان حس میکنم و میشنوم صدای بال زدن یک فرشته را...

والسلام