تبلیغات
یادداشت های شخصی ابوالفضل اشناب - مطالب ابر عاشقانه ها

شارژ ایرانسل

فال حافظ

یک شهر تا به من برسی عاشقت شده ست... ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود
 

چهارشنبه 26 مهر 1396
به قلم : ابوالفضل اشناب دیدگاه

نُت های تو

کلمات کلیدی : ابوالفضل اشناب , موسیقی , نوشته ی عاشقانه , عاشقانه ها , آهنگ ,


بسم الله

تصاویر، عطرها، مكان ها و كلمات، همه شان مى توانند خاطرات را در خود ذخیره كنند، اما موسیقى خاصیت عجیبى دارد.
از بین همه اینها كه شمردم، موسیقى مرموز ترین و در عین حال قوى ترین حافظه ى خاطرات است.
آهنگ ها وقتى به گوش میرسند، مى توانند نُت هاى موسیقى شان را همراه با حس و حال آن لحظه، روى صفحه ى وجود انسان حك كنند و تا زمانى كه او زنده ست، حس و حال لحظه شنیدن شان را به یاد فرد بیاورند.

حواستان به آنچه میشنوید باشد!
این نُت هاى جذاب، گاهى زندگى مى بخشند.
یك لحظه و یك حس و یك فرد را براى همیشه در ذهن تان ماندگار میكنند و تا روزى كه زنده هستید با شنیدنش لبخند میزنید.
اما گاهى همین نُت ها تبدیل به سلاح هاى كشنده اى میشوند كه میتوانند با بى رحمى هرچه تمام تر، وجودتان را مه آلود كنند.

مواظب آنچه میشوید باشید!
اما از آن مهم تر
مراقب كسى باشید كه وقت شنیدن یك موسیقى، به شما لبخند میزند!


دوشنبه 2 اسفند 1395
به قلم : ابوالفضل اشناب دیدگاه

هر جای دنیایی دلم اونجاست

کلمات کلیدی : سن پترزبورگ , عاشقانه ها , با لبخند :) , دیدنی ترین اثر دنیا ! , وقتی دوستت دارم فرقی نداره که کجام! , تو نیم دیگر من نیستی تمام منی , ابوالفضل اشناب ,


بسم الله



خدا آقاجون رو رحمت کنه!
تعریف می کرد جوونیاش یه بار رفته بوده سن پترزبورگ یا به قول خودش "پِتِل پُورت"!! و از همون سالها تا روزایی که نوه هاشو بغل کرده بود از خاطره هاش میگفت!
آقاجون از سختی راه تعریف می کرد و اینکه چطوری خودشو رسونده بوده اونجا، از سوز و سرماش می گفت که اگه حواست نبود یخ میزدی! از کلیساهای بزرگ و قشنگش میگفت نظیر نداشت.
میگفت میرفتم از اونجا ظرف و ظروف میاوردم و می فروختم.
همینجوری که آقاجون از خاطره های پتل پورت می گفت، بی بی که توی آشپزخونه مشغول آماده کردن شام بود، گوش هاشو تیز میکرد. معلوم بود که منتظره یه جمله تكرارى رو بشنوه.
.
آقاجون هم ادامه میداد که اونجا همه چی خوب و قشنگ بود، فقط یه مشکلی وجود داشت که نمیشد حلش کرد. ما هم که بچه بودیم فکر میکردم آخه توی شهر به اون بزرگی و قشنگی چه مشکلی بود که آقاجون میگفت؟
بابابزرگ به اینجا که می رسید یه نگاه کوتاهی به آشپزخونه مینداخت و میگفت:
مشکل این بود مادربزرگتون نبود! البته بهش قول دادم که می برمش حتما!
دل بی بی انگار دیگه طاقت نمی آورد و با لپ های گل انداخته میومد بیرون و چادرشو جمع می کرد و میگفت خب حالا! فعلا که پنجاه ساله داری همینو میگی!!
آقاجون بلند بلند می خندید و میگفت می برمت خانم! می برمت!
و با خندش، ما و بی بی هم می خندیدیم.
من اون موقع نمیفهمیدم بى بى چرا با اینكه آقاجون نبردتش، داره میخنده!
اما حالا میفهمم
میفهمم كه چرا دل آقاجون توى سرماى پترزبورگ گرم بوده و صورت مادربزرگ همیشه وقت شنیدن این خاطره تكرارى گل میندازه

وقتى یكیو دوست دارى دنیات میشه همون آدم!
هرجا باشى چشم هاش دیدنى ترین اثر دنیاست!
سن پترزبورگ، پاریس، یا همین كوچه پس كوچه هاى تهرون!



والسلام




یکشنبه 8 فروردین 1395
به قلم : ابوالفضل اشناب دیدگاه

اقلیم ما

کلمات کلیدی : عاشقانه ها , فاتح خود تویی , یک لشگر دل به همراه , بگویید آن کمان ابرو سپاه خود نگه دارد , دژ قلب , ابوالفضل اشناب ,


بسم الله

قبل نوشت : لازم است آنچه نوشته ام را تصور کنید...


دیدمت بالای بلندترین قلعه قله اقلیمت... رویای فتح از همان روزها شکل گرفت از همان روز هایی که لباس های رنگارنگ تنت که در باد تکان میخورد پرچم حکومت قلب مرا به سخره گرفت.
حال با دلی تنگ لشگر کشیده ام برای کشور گشایی... دلگشایی ...
اقلیمی که در صلح و آرامش بر آن فرمانروایی می کنی بهم خواهد ریخت... لشگر کشیده ام به هوای فتح اقلیمی که می دانم اگر تو ملکه آن باشی آرامش خواهد داشت... پس از این نبرد گریزی نیست. من به دنبال همان آرامشم.


نگاه کن به زیر و رو شدن خاک های اقلیم قلبت، به دژ هایی که یکی پس از دیگری سقوط می کنند به سربازان پرهیزگارت که به حکم تو بناست هیچ غریبه ای را به سرزمین ات راه ندهند...
نگاه کن چگونه به خاک میافتند... باران گرفته است... تو هنوز برروی بلندترین قلعه، من را نظاره می کنی که قدم به قدم نزدیکتر می شوم، هنوز پرچم اقلیمت در اهتزاز است...سقوط دژ ها تورا نگران کرده است اما می دانی که این هجوم فرق دارد... سلطنت عقل را یارای مبارزه با لشگر اقلیم عشق نیست... من از دیار گرم محبت می آیم، سرمای عقل بزودی خواهد شکست...

نزدیک تر شده ام، پای دژ آخر به چشمانت خیره می شوم و پا بر روی پله های عقل و تدبیر و اندیشه و پرهیز و منطق می گذارم و بالا می آیم... باران می بارد و خونهای روی لباسهایم را می شوید... همه اقلیمت را نظاره کن که چگونه زیر و رو شده است... روبرویت ایستاده ام، فرا رسیده است لحظه ای که از آن می هراسیدی ... تورا تنگ در آغوش خواهم کشید و بعد از آن بر تمامی اقلیم تو حکم خواهم راند... این ملک حالا غیر قابل نفوذ ترین کشور دنیاست... راز رمز آلود زندگی همین بودن ما کنار همدیگر است...
اقلیمی که هیچ قدرتی را یارای فتح آن نیست...
تو ضامن آرامش اقلیم عشق خواهی بود و ملکه ی قلبی که خود قبلا آنرا فتح کرده ای...
در اصل فاتح اصلی خود تویی...

والسلام