تبلیغات
یادداشت های شخصی ابوالفضل اشناب - مطالب ابر یادداشت های شخصی ابوالفضل اشناب

شارژ ایرانسل

فال حافظ

یک شهر تا به من برسی عاشقت شده ست... ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود
 

چهارشنبه 24 تیر 1394
به قلم : ابوالفضل اشناب دیدگاه

فراموش نشدنی

کلمات کلیدی : اینا گزینه های روی میز ماست , باید منصف باشیم , توافق هسته ای , یادداشت های شخصی ابوالفضل اشناب , دیروز سختی کشیدیم که امروز لبخند می زنیم , اراده مردم خیلییییی مهمه , طلوع نزدیک است... ,


بسم الله

جماعتی بودیم که دنیا می گفت، عرضه غنی سازی بیش از 5 درصد را ندارید!
مقادیری از اورانیوم غنی شده داشتیم که به درد هیچ جای مذاکرات ما نمی خورد!
تعدادی سانتریفیوژ که طرف مقابل از تعداد کم آنها پوزخند می زد
و ما سر میزی نشسته بودیم که هیچ گزینه ای برای ما رویش نبود...



شهدای هسته ای ما، شهدای توافق نامه شدند! از دور که نگاه می کنم می بینم شهیدان علیمحمدی و شهریاری و احمدی روشن و رضایی نژاد به جرم علم شان نه ! به جرم تلاششان برای پر کردن میز مذاکره ایران، به شهادت رسیدند.

خدا غرق نورشان گرداند !
تلاش دولت سابق و تیم مذاکره کننده قبلی و تحمل فشار های بی سابقه ای که به هیچ کشوری وارد نشده بود، میز ایران را هم پر و پیمان کرد.
تیم مذاکره کننده قبلی می دانست که اکنون هنگامه مقاومت است، می دانست که اگر الان امتیاز بدهیم دیگر نمی توان در آینده از 5+1 امتیاز گرفت. دولت قبل تمام همتش را برای ساخت نیروگاه های جدید گذاشت و فشار های بین المللی و تحریم و تحقیر و توهین و تهدید را تحمل کرد.





آنقدر جلو رفتیم که طرف مقابل آدم بفرستد پیش حضرت ماه، که بیایید مذاکره کنیم!

این مذاکره اما فرق می کرد.
حالا ایران هم گزینه های بی نظیری روی میزش داشت!
بیش از 19000 سانتریفیوژ نسل جدید و 7 تن اورانیوم غنی شده که چشم ها را خیره کرده بود! سایت های هسته ای تازه تاسیس بی نظیر و دانشمندانی که همه شهدای بالقوه هسته ای بودند... ایران همه اینها را به رخ دنیا کشید و بعد روی میز این تیم مذاکره کننده گذاشت؛ البته به اضافه قاب عکس چهار شهید...




شهدای هسته ای گزینه های روی میز دکتر ظریف اند.
باید به آنان که در میان این شادی ها و جشن گرفتن ها، مذاکره کنندگان قبلی و یا دولت اسبق جمهوری اسلامی را تحقیر می کنند، یادآوری کنم که اگر نبود دستاورد های بی نظیر هسته ای مسئولان قبلی در شرایط سخت تحریم، اگر نبود غنی سازی 20 درصد، اگر نبود سایت فردو و اراک، اگر نبود هفت هزار کیلو اورانیوم غنی شده، اگر نبود بی خوابی های مصطفی شهید، اگر نبود نبوغ رضایی نژاد، اگر نبود علم همراه تقوای شهریاری و دلسوزی و ایثار علیمحمدی، امروز دکتر ظریف هیچ چیزی نداشت که آنان را بر سر توافق جامع و عزتمندانه معامله کند.




باز هم خون انقلاب به یاری جمهوری اسلامی آمد ...


و این راه ادامه دارد ...

والسلام
............................................................................


تشکرنوشتـــ : من از دکتر سعید جلیلی، دکتر جواد ظریف و روسای جمهور دکتر محمود احمدی نژاد و دکتر روحانی بابت زحماتشان متشکرم

عشقــ نوشت : مگه این عشق هم تحریم میشه؟!

ماهـ نوشت : ایران اسلامی در رویارویی با استكبار و شبكه‌ی پیچیده و عظیم اقتصادی و تبلیغی وابسته با آن، موفقیت‌های چشمگیری داشته، كه مقابله با تحریم‌ها و پیشرفت در موضوع هسته‌ای بخشی از این دستاوردها بوده است و این روند پیروزی ادامه خواهد داشت ۱۳۹۰/۱۰/۱۱




پنجشنبه 30 بهمن 1393
به قلم : ابوالفضل اشناب دیدگاه

ذره و خورشید (قسمت چهارم)

کلمات کلیدی : سفرنامه اربعین , خاطرات اربعین , ابوالفضل اشناب , یادداشت های شخصی ابوالفضل اشناب , کربلای 94 , لبیک یا حسین , کربلا دارد به کل آفرینش افتخار ,


بسم الله



سفرنامه کربلای معلا (پیاده روی اربعین حسینی) آذر ماه 1393 


* " لازم نوشت " پست اول را حتما بخوانید! 

* ضمنا برای دسترسی راحت تر به قسمت های قبل این سفرنامه، اینجا کلیک کنید
..............................................
..............................................
..............................................
در پناه حسین ایم !

ساعت از نیمه شب گذشته است و ما سه نفر بیداریم!
البته افراد بیدار فقط ما نیستیم و خیلی ها هم شبانه دارند پیاده روی میکنند. قبلا هم گفته بودم که تمام طول مسیر در تمامی ساعات شبانه روز تردد وجود دارد حالا زیاد و کمش فرق میکند. 
آماده می شویم برای خواب و هنوز دست از خنده بر نداشته ایم! نمی دانم دلیل خنده هایمان چیست! شاید از خستگی زیاد باشد!
بعد از چند دقیقه ی شاد(!) آرام میگیریم و من پتو را روی سرم میکشم تا گرم تر شوم که صدای آرام سینا به گوشم می رسد.

"ابوالفضل این درد قلب من جدیه ها..."

با جمله اش کاملا متوجه می شوم که حال او اصلا خوب نیست... راستش را بخواهید از جا می پرم اما هول نیستم، همان ابتدای مسیر دانستم که در این سفر هیچ ماجرایی اتفاقی نیست و هیچ چیز هم دست من و یا کس دیگر نیست...
زود می آیم بالا سر سینا و نگاهش میکنم. قلبش را با دستش فشار می دهد و خیلی شدید می لرزد، دندان هایش به هم قفل شده است و رنگ به صورت ندارد، پیش خودم احتمال سکته قلبی را زیاد می دانم! نمی دانم چرا ولی پاهایش را بالا نگه میدارم و به محمدحسین میگویم برود دنبال کسی که بتواند به سینا کمک کند. 
حال سینا ابدا خوب نیست اما من نگران نیستم! محمد حسین می رود سراغ یکی که لباس هلال احمر پوشیده اما او اصلا به اصطلاح در باغ نیست! لباسش هم انگار پیدا کرده است!
در همین حال شاید یک دقیقه نمی گذرد که از داخل موکب تعدادی از زائران که اول شب به خواب رفته اند بیرون می آیند تا مسیر را در شب بپیمایند. میانشان جوان خوش سیمایی جلو می آید و می پرسد که چه شده است؟
داخل پرانتز بخوانید اینکه در میان اعراب، بیش از همه، لبنانی ها فرهنگ و پوشش و آداب مناسب تری از بقیه دارند. البته این نظر شخصی من است! اینجا هم یادداشت های شخصی مان را قرار است بنویسیم دیگر ؟ نه ؟!
جوان می نشیند و سینا را معاینه میکند، به زبان عربی حرف میزند که ما سه نفری مان اندکی از آن را بلدیم، جوان لبنانی زبانش را به انگلیسی تغییر میدهد و ما انگار جان تازه ای گرفته باشیم تازه متوجه می شویم که چه میگوید!
جوان عرب گویا دانشجوی پزشکی است و سر و وضعش هم خبر از یک آدم کاملا حرفه ای در امر پیاده روی می دهد ، گویا سالهای زیادی است که زائر ارباب است...

سینا هستند ایشون! وقتی تازه حالش یکمی بهتر شد! :)

من و محمدحسین و آن جوان سه نفری مشغول حرف زدیم و نکته اینجاست که تازه متوجه شده ایم در شرایط بحران چقدر زبان انگلیسی را راحت تر حرف میزنیم! نمی دانم! اربعین است دیگر!
جوان لبنانی به ما اطمینان می دهد که چیزی نیست، ضربان قلب سینا بالا رفته و دمای بدنش به شدت پایین آمده است، او را با چند پتو می پوشانیم و جوان لبنانی هم از کیسه داروهای همراهش قرصی را به ما میدهد که به سینا بدهیم. 
از او می پرسم که برای ادامه مسیر مشکلی نیست؟...
او میخندد و می گوید دلیل این حالت ، فشاری است که بدنش از صبح متحمل شده است و سرمایی که به وجودش وارد شده است. حرفش مرا یاد آب و هوای عجیب عراق می اندازد که اگر مراقب نباشی سریع سرما میخوری که البته سینا مراقب نبود. 
از او تشکر میکنیم .
میخندد و با همه ما دست میدهد...
در آخر میگوید : یا عباس یا عباس بگویید و بروید؛ چیزی نمی شود ان شاالله ... 

از او تشکر میکنیم و من باز هم دلم می لرزد از حجم عظمت سیدالشهدا، از مقصدی که داریم...  عشاقی که از تمام جهان آمده اند اینجا...


بلند شوید و بروید کربلا!

حال سینا بهتر شده است و ساعت از 2 بامداد گذشته است و ما تازه میخواهیم بخوابیم! به ناشیانه ترین شکل ممکن آمده ایم و این را خوب میدانیم !

صبح، صدای بلند یک نوحه عربی از خواب بیدارمان می کند، بیدار می شوم و یک نگاهی می اندازم به دور و برم... هیچکس به جز ما در موکب نیست! همه رفته اند و ساعت هشت صبح است! آن صدای نوحه هم یعنی بلند شوید و بروید کربلا!!

بدن درد و پادرد موضوعی است که تازه روز اول پیاده روی متوجه می شویم که جدی است! به هر زحمتی که هست جمع و جور می کنیم و راه می افتیم، حال دوستم بهتر است...

صبح روز اولی که ما در مسیر هستیم حال و هوای خاصی دارد، دارم عمیقا این حال و هوا را مینوشم و لذت می برم، در مسیر صبح ها، وعده صبحانه مثل باقی وعده ها متنوع است و این به دلیل همان مردمی بودن است. 
شیر و شیرکاکائوی داغ، تخم مرغ به انواعش، نان تازه و پنیر و.... جالب اینجاست برخی از موکبها از همان اول صبح شروع به پختن غذا و توزیع آن میکنند! مثلا ساعت نه صبح چلومرغ توزیع می کنند در مسیر و البته مشتری های زیادی هم دارند!

صبح روز اول پیاده روی. مسیر نجف به کربلا... این صبح حال و هوای خیلی خوبی داشت...


من چیستم؟...

در مسیر پیاده روی هرکسی هرچه داشته، آورده ست برای زائران حسین بن علی(ع) بازار خرید بهشت داغ است! عده ای به گسترده ترین روش یعنی وعده های غذایی، پذیرایی می کنند، عده ای، کمی خرما همه داشته شان است، عده ای وسایل خانه هایشان را آورده اند برای استراحت زائران "ابوسجاد" (کنیه سیدالشهدا) ، عده ای زیر پای زوار را آب و جارو میکنند، عده ای را می دیدم که دستمال کاغذی تعارف میکنند و عده ای دیگر با عود و عطر زوار را خوشبو می سازند... 
پیش خودم به عرصه محشر فکر می کنم و این مردمی که تمام داشته هایشان را آورده اند برای زائران فرزند زهرا(س) ... اینکه در آن روز به حسین بن علی(ع) چه خواهند گفت ؟ حسین (ع) با آنها چه خواهد کرد؟ ارباب مگر زیر بار منت خدمت کسی می ماند؟ حتا به قدر عطری که دست یک دختربچه عراقی ست ؟
حتا به قدر یک دقیقه استراحت روی زیلوی خانه یک خانواده فقیر..
پیش خودم فکر میکنم و راه میروم، اگر اینها دارند معامله می کنند با سیدالشهدا، منی که سالهای سال خیال می کردم در دستگاه سیدالشهدا حساب می شوم،باید چه بگویم؟...

پیاده روی اربعین یک خاصیت خوب دیگر هم دارد...:

خودت پی می بری به اینکه هیچ نیستی مقابل خورشید..


 بین بیست میلیون آدم پیدا شدی!

نزدیک های ظهر است که محمدحسین (که بار اول است مشرف می شود! آن هم این شکلی!) می گوید: من جلوتر می روم و سر ستون 700 منتظر می شوم. ما دو نفر هم موافقت می کنیم و به او می گوییم مراقب باشد که گم نشود. 
فکر کنم اینجا جایش باشد که بگویم گم شدن در این حجم جمعیت عملا یک واقعه دردسرساز است و البته خیلی ها در این مسیر گم شده بودند که سر تمامی ستون هایی که عدد آنها رند بود می شد خیل منتظران و همراهان آنها را یافت. 
محمدحسین رفت و ساعت به وقت اذان ظهر نزدیک می شد. در یکی از موکب ها نماز را خواندیم و ناهار را خوردیم و به ناچار(!) یک ساعتی خوابیدیم.
این خواب همانا و جلوتر رفتن محمدحسین به دلیل تاخیر ما همانا!
من و سینا متاسف از اینکه تمامی وسایل محمدحسین از جمله پاسپورت و پول هایش دست ماست به سمت کربلا می رویم! 

خستگی پیدا هست دیگر؟! 

ما دو نفری در ستون 800 می نشینیم که هنگام اذان مغرب هم هست. ما یک روز تمام پیاده روی کردیم و بیش از نیمی از راه هم باقی مانده است... نشسته ایم که صدای محمدحسین می آید: "خب کجایین شما؟! دیگه بخدا می خواستم برم کربلا با ماشین. یک ساعته اینجا منتظرم دیگه آخرین امیدم بود این ستون" ما خوشحال میشویم از دیدنش و البته به این نکته هم پی می بریم که تمامی وسایل و پولها و مدارک شناسایی من پیش محمدحسین بود!
یعنی دقیقا برعکس چیزی که فکر میکردیم! عنایتی بود پیدا شدن محمدحسین! عنایتی بود این بیخیالی ما ...!


شاید امروز تو را دیدم ...

شام را در یکی از موکب ها مهمان هستیم و مثل همیشه پذیرایی با سرعت و کیفیت خوبی انجام می شود، یکبار دیگر دوست دارم بگوییم از بانوان عراقی که هیچکس شاید یکبار هم ازشان تشکر نکرد و حتا ندیدشان اما نقش بی نهایت مهم شان در مراسم اربعین سیدالشهدا را کسی نمی تواند منکر شود... اما یقینا خود "حضرت مادر(س)" دیده است و همین برایشان بس...

همگی خسته ایم و ساعت به 10 شب نزدیک میشود. چای سیاه عراقی البته حکم مسکّن را دارد ! اما واقعا دیگر رمقی برای ادامه راه نیست...
موکبی پیدا میکنیم. صاحب موکب مردی میانسال و آفتاب سوخته است. من در چشم های مرد عراقی خیره می شوم و با خستگی هرچه تمام تر میگویم : "مَنام" 
منام یعنی خواب ! و مرد عراقی با شنیدن این کلمه فورا می رود و چند پتو می آورد... 
بستر هایمان را می اندازیم. هنگام خواب دارم با خودم فکر میکنم. شب جمعه است، کربلا غوغا است... اما در میان مسیر پیاده روی غوغای بیشتری است. شنیده ام شب جمعه تمام پیامبران و امامان کربلا هستند، نمی دانم شاید تعدادی از آنان در میان مسیر پیاده روی باشند هنوز. به چهره های آدمهای بی شماری که امروز دیدم فکر می کنم، نکند یار را دیده باشم و نشناخته باشم؟... چشمانم دارد بسته می شود... شاید خود مادر (س) هم امشب در مسیر پیاده روی باشد...؟

این عکس را خودم خیلی دوست دارم... هزاران هزار امضا و نوشته روی این پارچه بود و هزاران عنوان مختلف

                                                        ادامه دارد...


سه شنبه 14 بهمن 1393
به قلم : ابوالفضل اشناب دیدگاه

ذره و خورشید (قسمت سوم)

کلمات کلیدی : سفرنامه اربعین 1393 , کربلا منتظر ماست بیا تا برویم , اربعین , یادداشت های شخصی ابوالفضل اشناب , لبیک یا حسین , خاطرات اربعین , ذره و خورشید ,


بسم الله 


سفرنامه کربلای معلا (پیاده روی اربعین حسینی) آذر ماه 1393 


* " لازم نوشت " پست اول را حتما بخوانید! 

* ضمنا برای دسترسی راحت تر به قسمت های قبل این سفرنامه، اینجا کلیک کنید
..............................................
..............................................
..............................................
امانتی حرم کجاست؟!

از جایی که پیاده شده ایم تا حرم چند دقیقه ای راه است... فرصت خوبی است که خودم را آماده کنم برای دیدار پدر خلقت و خورشید بی همتای اهل بیت (ع). شهر بیش از حد شلوغ است.
از دوستم می پرسم : ساک و وسایل رو چیکار کنیم؟ جوابش جالب است: "میدیم امانات حرم!" جوابش قانع کننده است ولی اصلا به آن خوشبین نیستم!
از خیابانی می گذریم که آغاز مسیر پیاده روی اربعین است، جمعیت به سمت کربلا می روند... دل توی دلم نیست، می دانم که باید ابتدا از پدرش اجازه بگیریم...
آن چند جوان تهرانی هنوز همراهمان هستند و با تعجب شهر را نگاه می کنند، اصلا مسیر را بلد نبودند و همراه جمعیت داشتند می رفتند طرف کربلا که صدایشان کردیم!
باید از بازار عبور میکردیم برای رسیدن به حرم، قدمهایی که به سمت مزار اولین امام بر میداری قدم های خاصی است... چند دقیقه ای به زمین خیره بودم در بازار تا ناگاه خودم را مقابل درب حرم حضرت امیر (ع) دیدم. من نجف آمده بودم و این بر دلتنگی ام افزوده بود، اینکه چند سالی میشد که دلم هوای نجف داشت، هوای حیدر را ...
اطراف حرم مملو از جمعیت بود و گرد و خاک تمام هوا را پر کرده بود، نجف و البته تمام شهر های عراق از لحاظ بهداشتی وضعیت مناسبی ندارند. 
مردم همگی اطراف حرم اتراق کرده بودند و دربهای حرم را برای نماز بسته بودند. ساک ها و وسایل مردم روی هربلندی آویزان و یا روی زمین رها شده بود!  اوضاعی که تا بحال در هیچ شهر زیارتی ندیده بودم! 
نگاهی به چهره پر از تعجب و شگفتی همسفرم کردم و از او پرسیدم: راستی سینا؟ امانتی حرم کجاست؟!!!!

 
اینجا نجف / مقابل حرم حضرت امیر است، کلا همه جا یا آدم بود یا وسایل! 

سلام همسر زهرا ... سلام بابا...

اوضاع نجف به ما نشان می داد که اینجا جای زیاد ماندن نیست! جایی هم نداشتیم البته که بخواهیم بمانیم، علاوه بر این یک شب را در کوت سپری کرده بودیم و امروز چهارشنبه تا اربعین فقط سه روز مهلت داشتیم که به کربلا برسیم. که یک روز آن هم عملا سپری شده است و فقط یک زمان دو روزه برای رسیدن تا کربلا وقت می ماند...
یاد سفر اولم می افتم و توقف سه روزه مان در نجف با بهترین شرایط ممکن!! اربعین است دیگر... جایی برای تشریفات و رفاه و آسایش نیست...
وسایل را گوشه ای گذاشتیم و به سمت حرم راه افتادیم، حجم کفش ها و دمپایی های رها شده درب حرم آنقدر زیاد بود که تا چند سانتیمتر روی آنها راه می رفتیم! 

وارد حرم که شدم تمام دلتنگی هایم را اشک شستم و به پدر سلام دادم... لذتی که در دیدار پدر هست مگر در چیز دیگری وجود دارد؟ و اینجا خانه پدری من است... 
ندای "لبیک یا علی" در ایوان طلای مولا می پیچد و ضریح همه را به آغوش خویش فرا می خواند... 
زیر لب میگویم سلام حضرت دریا! سلام همسر زهرا ! سلام مولا... من آمده ام برای اجازه گرفتن از شما تا بروم به همان جایی که دلم متعلق به آنجاست... سلام خداوند بر شما و فرزندان پاکتان و این شهر و این حرم و همسر یگانه تان .
زمان کمی را در حرم هستم اما عجیب این لحظات لذت بخش است. باید سریع تر بروم. حرم را ترک می کنم در حالی که هم آرامم و هم بی قرار، آرام نجف، بی قرار کربلا...
اندک آذوقه ای که برایمان باقی مانده است را به عنوان ناهار می خوریم و وسایل را جمع می کنیم. خورشید رمقش را از دست داده است، چهارشنبه ساعت حدود 4 بعد از ظهر است که سمت کربلا راه میافتیم...

آغاز مسیر پیاده روی اربعین. سمت چپ قبرستان وادی السلام است و روبرو کربلا...

کربلا منتظر ماست؛ بیا تا برویم...

باورم نمی شود که با چشمان خودم دارم ستون های شماره گذاری شده مسیر پیاده روی را می بینم... دلم میخواهد تک تکشان را ببوسم! 
در ابتدای مسیر اهالی نجف موکب هایی را برپا کرده اند و بازار نذری ها مثل هوا حسابی گرم است! در مورد خصوصیات مسیر پیاده روی در آینده بیشتر خواهم نوشت. 
همان ابتدای راه متوجه می شوم که تیپ و قیافه و لباسهایی که همراه دارم و پوشیدم، بیشتر شبیه به یک کوهنورد است تا آدم معمولی پیاده رو! 
نثار خودم و تدبیر و دور اندیشی ام درودی می فرستم و با اندکی تغییر اوضاع خودم را مرتب می کنم و راه می افتم ...
سیل جمعیت تماشایی است... هر طرف نگاه می کنی همه در حال راه رفتن اند و همه مقصد ها هم یک جاست... : کربلا ...
شگفت انگیز است چیزهایی که دارم برای اولین بار در عمرم می بینم، تکاپوی خادمان و اشتیاق زائران و لطف همه به همدیگر، حضور در بزرگترین اجتماع جهانی و عظیم ترین کنگره انسانی احساساتی است که من را عجیب به فکر فرو برده است.
 چهره ها اغلب خندان است. دارم مستندهایی که دیده ام را به شکل واقعی لمس میکنم اینجا... خورشید غروب کرده است و صدای اذان در مسیر می پیچد...
باید از مسیر پیاده روی مفصل تر نوشت... اما همین یک جمله بس که هرکس هرچه داشت آورده بود برای زائران "ابوسجاد"

خیلی ها شاید بدانند اما جا دارد توضیحی راجع به پدیده "موکب" بدهم.
موکب، چادر ها و یا ساختمان ها و حسینیه هایی هستند که در ایام اربعین حکم مهمانسرا را برای زوار دارند و از آنها در وعده های غذایی و میان وعده ها پذیرایی می کنند و اسباب خواب (یا به قول خودشان "منام")  و استراحت را برای زوار فراهم می کنند. 
در بیان کلی موکب ها نقش بسیار بسیار مهم و راهبردی در بهتر برگزار شدن مراسم اربعین دارند.


تا ستون 300

نماز را به اصرار یک مرد عراقی در موکب او میخوانیم و شام را اندکی بعد از نماز میخوریم و راه می افتیم، تمام وعده های غذایی زوار توسط مردم تامین می شود فلذا بسیار گسترده و متنوع و دلچسب است، فرصت کمی داریم برای رسیدن به کربلا، علاوه بر این دو نفری که همراهم هستند دوست دارند از طعم تمام غذاها بچشند، حرف هم گوش نمی دهند!!
میان مسیر عبورمان بسیاری از عراقی ها با لحنی پر از خواهش و گاهی نزدیک به التماس از ما می خواهند که یک شب مهمانشان باشیم، اینقدر اصرار میکنند که شرمندگی تمام وجود آدم را فرا میگیرد. اینجا بهشت را راحت می خرند...

در تمامی ساعات شبانه روز مسیر مملو از جمعیت است که پیاده روی میکنند، با خودمان قرار گذاشته ایم که تا ستون 300 را امشب هرطوری هست برویم... این نکته هم فراموش نشود که داخل شهر نجف نیز حدود 120 ستون وجود دارد و بعد از آن دوباره شمارش ستون ها صفر می شود.

اینجا پلی بود که آن سه جوان را گم کردیم... آنها رفتند روی پل و ما رفتیم زیر پل،‌ دیگر ندیدمشان... زیارتشان قبول! / عکس: ابتدای مسیر پیاده روی یا همان "مشایة"

آنچه در این مسیر حکم کیمیا را دارد همان چای عراقی تیره رنگی است که تا نیمه شکر دارد و شاید خیلی هایمان در ایران جرات نکنیم از آن بخوریم!! ولی در طول مسیر خصوصا شبها این پدیده دلنشین، انرژی بخش است. 
هوای عراق به دلیل موقعیت جغرافیایی و زمین پستی که دارد، روزها گرم است و شبها سرد، به گونه ای که روزها اگر بیش از یک لباس بر تن داشته باشی اذیت می شوی و شبها اگر خودت را نپوشانی فورا سرما میخوری. البته خیلی از هم وطنان ما از جمله همین همسفر ما متوجه این امر نیستند و خب عواقبش را هم باید تحمل کنند.
عدد شمارش ستون به 300 نزدیک می شد و ما ناشیانه تا ساعت 12 شب مداوم راه رفتیم! خستگی راه و بارهای سنگینمان دیگر بیش از این توان پیش روی نمیداد، باید جایی استراحت میکردیم و البته این را هم متوجه شدیم که تمامی موکب ها این ساعت از شب پر است و ما باید فکر دیگری بکنیم...
مقابل موکبی می رسیم که اهالی لبنان در آن هستند و البته خیلی قبل تر از ما به خواب رفته اند، مقابل درب موکب فضایی است که می شود آنجا ماند، پتوهایمان پهن میکنیم و آماده خواب می شویم، هنوز هم نمی دانم چرا در آن وضعیت بازار خنده ما اینقدر گرم شده بود! چند دقیقه ای می شد که سه نفرمان همینطوری خیلی خوشحال و خندان بودیم.
سینا هم می خندد در حالی که هیچ کداممان نمی دانیم او شبی هولناک و سخت را در پیش دارد...


ادامه دارد... 


والسلام


دوشنبه 10 آذر 1393
به قلم : ابوالفضل اشناب دوستانم

خانه ای که دوستش دارم!

کلمات کلیدی : یادداشت های شخصی ابوالفضل اشناب , آرام باش . توکل کن . تفکر کن , لذت وبلاگ نویسی , هیج جا خانه خود آدم نمی شود , پرورشگاه نویسندگی , :) ,


بسم الله

راستش را بخواهید اواخر سال 88 بود که متوجه جوشیدن جملات و کلمه ها در وجودم شدم. مثل مادری که احساس میکند نوزادی در رَحِم دارد!! حجم خبر ها و واکنش ها و تحلیل ها از یک سو و جذابیت ذاتی نگارش از طرف دیگر بر آنم داشت که این کلمات جوشنده را به جوی کاغذ بریزم.
 
 
کاغذ هایی البته از جنس پیکسل صفحات نمایشگر ! چقدر دنیا از پاپیروس تا مانیتور پیشرفت کرده است....!
نمی دانم چرا وبلاگ ولی این دلیل می توانست حداقل خودم را قانع کند که سالیان سال است در این کشور هرکسی حرف و تحلیلی دارد که دوست دارد آنرا منتشر کند و کسی هم کاری به کارش نداشته باشد و روزنامه کاغذی نباشد، می رود و وبلاگ نویس می شود. به همین سادگی!
بعدتر ها به گوش اسم فضای مجازی خورد و متوجه شدم این وبلاگ نویسی در بستر فضای مجازی شکل میگیرد و این فضا به همین سادگی که آن بالا گفتم نیست... 

وبلاگ نویسی لذتی مثل خواندن انشاء در کلاس دارد. همینطور که سر کلاس تمام تلاشت را میکنی که نوشته ات بهترین باشد، اینجا هم باید تلاش کنی که نوشته ات ایراد و نقصی نداشته باشد.
البته هیچکس اینجا به تو نمره نمیدهد، اجباری هم در کار نیست، میتوانی هرجور که دوست داری بنویسی و باشی.
به تعداد آدمهای این فضا سلیقه هست و به تعداد انگشتان دست هم قانون درست درمانی که به درد بخورد نیست.
این می شود که باید برای خودت قانون بتراشی. به تناسب حالت و حال مخاطبانت باید قانون تعریف کنی و واقعا به آن عمل کنی.
البته یادم نرفته است که ارزش قانون به پویایی آن است. قانونی که به تناسب زمان تغییر نکند قانون نیست! خودش منشا بی قانونی می شود.( هیچ منظوری هم ندارم!!) 

قانون تعریف میکنی مثلا در موضوعات نگارش. گاهی دوست داری از سیاست بنویسی و گاهی از اجتماع و گاهی هم اعتقاداتت را تحریر کنی.
قانون تعریف میکنی در استفاده بجا از تصاویر در مطالب
قانون تعریف میکنی در ایجاد یک فضای دوستانه و محترمانه که هرکسی هر عقیده ای دارد بیاید و بگوید و کسی هم کاری نداشته باشد به او
قانون تعریف میکنی در تحمل کردن مخالف
قانون تعریف میکنی در بجا آوردن حق همسایگی دوستانت 
قانون تعریف میکنی که بی تفاوت و خودمانی تر "سیب زمینی" نباشی!
قانون تعریف می کنی که به هرکسی قدر شخصیت خودش احترام بگذاری 
قانون تعریف میکنی که دیدگاه ها را تمام و کمال پاسخ بگویی مگر اینکه لزومی نداشته باشد که جواب بدهی
قانون تعریف میکنی که اعتقاداتت را در این طوفان بی اعتقادی به زیباترین شکل نمایش بدهی
قانون تعریف میکنی که جذابیت عنصر اصلی کارت باشد
قانون تعریف میکنی که فعالیتت مداومت داشته باشد 
قانون تعریف میکنی که استقلال و شخصیت وبلاگ را به هر قیمتی نگه داری
مجموع این قوانین یک شخصیت شکل میدهد پیرامون وبلاگ، شخصیتی که باید برایش وقت بگذاری و دوستش داشته باشی و همراهی اش کنی ...

وبلاگ نویسی خانه ای است که می توانی مبلمانش را خودت بچینی به تناسب حال و هوایت و مهمان هایت را هم خودت انتخاب کنی هرچند که درب باز است و قدم مهمانان ناخوانده هم روی چشم است.
خانه ی تو می شود محل رفت و آمد و گاهی مامن گرمی برای بودن اهالی قلم.
و حالا مگر میشود وبلاگ نویسی را دوست نداشت؟...
 

 

 
نمی دانم اصلا چرا این چند خط را نوشتم، نمی دانم چه شد که این شد ولی می دانم که هر خشت این بنا را باید با دستان خودت ببری و بگذاری سرجایش و کاری نداشته باشی که چه کسی چه میگوید. مسیرت را مشخص کن و قدم بردار که این مسیر هم قطعا رنج قضاوت و تحلیل و حکم کردن غریبه ها را دارد، هم مزاحم و مهاجم دارد.

با وجود آمدن هزار هزار شبکه اجتماعی دیگر و کلی وسیله ارتباطی هنوز انگار وبلاگ می تواند همان خانه ای باشد که هیچ جا مثل او نبوده و نیست... هیچ کجا خانه خود آدم نمی شود!

اینجا خانه است که دوستش دارم!
یادداشت های شخصی ابوالفضل اشناب :)


والسلام


بعدنوشت: از همراهی همگی ممنونم. راستی دوستانی که اسباب کشی کردند و رفتند از این فضا هم یادشان بخیر ...